منشاء واژه هجرت و سال عرب ها
در رابطه با مفهوم و ریشه یابی واژه هجرت گفتمان های زیادی شده است و این مختصر اینجا هم اضافه بر آنها !
به نقل از تاریخ شناسان سنتی اسلامی هجرت به معنی مهاجرت ( رفتن ) پیغمبر مسلمانان و همرانان  او( مهاجرون) در تاریخ 622 سپتامبر( 26 صفر) از مکه به مدنیه بود. باز هم به نقل از این تاریخ شناسان عمر ، خلیفه دوم ، این تاریخ 22 صفر را  سرآغاز تاریخ اسلامی نامید ، تاریخ هجری. واژه هجرت در قران مشاهده نمی شود، اما در سوره 9، 100 به مهاجر کنندگان ( ال مهاجرون ) اشاره شده است. وآژه هجرت “ از مادّه (  فعل) هجر که به معنای ترك و جدايی “ است گرفته شده ، مهاجرت در اصل به معنای بريدن از ديگران است و تعجب آور است که این فعل هجر در دیگر زبان های سامی مشاهده نمی شود. زبان شناس آلمانی ربرت کر ( Robert Kerr ) اشاره می کند که در زبان سوری واژه های  mhaggraya (  مهاجر) ، mahaggra و haggarayuta آمده که هر سه از لغت هاجر ( Hagar ) گرفته شده است و هاجر نام زن دوم ابراهیم بود. بنا بر سنت یهودیان و مسیحیان اعراب نه فقط اسماعیلیان ها نامیده می شدند، بلکه معروف به هاجریون ( Hagarener) نیز بودند (1 ). به زبان ساده تر: ال مهاجرون یعنی اعراب به طور کلی و نه همراهان پیغمبر در سفر مکه به مدینه. در سنگ نبشته معاویه در ام قیس سال 42 اعراب حکاری شده و این سال هجری نیست، بلکه سال هاجریون ، سال اعراب است. حال سوال این است چگونه این سال اعراب شکل گرفت، چه اتفاق تاریخی مهمی را اعراب برای سرآغاز تاریخ، سال یک (  تقویم ) خود انتخاب کردند ؟  رویداد نامه ی سریانی بی نام (Anonymous Syriac Chronicle) که به “ رویداد نامه سیرت “ معروف است خبر می دهد که بعد از به قتل رسیدن نعمان سوم ، پادشاه لخمیان ( هم پیمان و فرمانبر ساسانیان ) در سال  602 به فرمان خسرو پرویز دوم، ناآرامی ها در این قبیله عرب شدت گرفت. بعد از کشته شدن نعمان سوم لخمیان تلاش کردند مستقل شوند ، خود مختار شوند و از وابستگی  به ساسانیان رهایی یابند. و به همین علت لخمیان حمله هراکلیوس به ایران ( در جنگ های ارمنستان و نینوا ) در سال های 622  628 را خوش آمد گفتند. بعد از آزاد شدن سوریه و فلسطین از تسلط ساسانیان ( ساسانیان  در سال 610 اروشلیم و سوریه تصرف کرده بودند ) و بعد از قرارداد صلح هراکلیوس با ساسانیان در سال 630 در اروشلیم بیزانس نیروی های خود را از فلسطین و سوریه خارج کرد.  بعد از سال 630 نیروی های خارجی ( ساسانیان و بیزانس ) دیگر در فلسطین و سوریه مستقر نبودند.
 از نیمه قرن 7  میلادی اعراب کوشش عربی کردن این مناطق ( سوریه و فلسطین ) را در دستور کار خود قرار دادند و دیگر از تقویم یونانی ( سال سلوکیان، سرآغاز سال 312 میلادی ) که تا این زمان در آنجا مرسوم بود  نیز استفاده نمی کردند. محاسبه زمان ( تعین سال و نگارش  تقویم ) در دوران باستان بیشتر مرتبط بود با اتفاقات مهم نظامی و برای اعراب پیروزی بیزانس بر ساسانیان در سال 622 یک اتفاق مهم نظامی بود. این پیروزی سقوط  نهایی ساسانیان و صعود اعراب را به دنبال داشت. گئورگیوس پیسیدیایی (  George of Pisidia  ) شاعر حماسه‌سرا، کشیش و تاریخ‌نویس بیزانسی  در دو اثر خود، “ لشکرکشی هراکلیوس علیه پارس‌ها“ (622) و „هراکلید“ (672) که دومی چکامه‌ای در بزرگداشت پیروزی هراکلیوس بر ساسانیان و بازپس‌گیری صلیب راستین از آنان بود به ستایش تجدید حیات امپراتوری بیزانس وکارهای انجام‌گرفته توسط هراکلیوس پرداخت. کتاب لشکرکشی هراکلیوس علیه ایران مهم ترین سند از این حمله است و به نقل از تاریخ نویس انگلیسی …. این اثر پیسیدیابی در ادبیات مسیحیان و غیرمسیحی راه یافته بود ( خوانده می شد ):
well read in Christian and pagan literature
به عقیده شاعر بیزانسی، پیسیدیایی، پیروزی بیزانس بر ساسانیان و بازگشت صلیب به اروشلیم یک رهایی تاریخی، یک رستگاری تاریخی ( salvation history ) به شمار می آمد. این پیروزی ها ( از سال 622 تا 627 ) برای بیزانس تا این درجه اهمیت داشت که می توانست سرآغاز ( تجدید حیات ) یک تاریخ ( تقویم ) جدید باشد. شاید این سرآغاز تاریخ  بیزانس را اعراب برای خود معتبر دانستند و سال 622 ، سال شکست ساسانیان از بیزانس در نینوا، را سرآغاز سال خود، سال هاجریون (سال اعراب ) نامیدند.
 
http://inarah.de/sammelbaende-und-artikel/inarah-2/hinweise-auf-eine-neue-religion-in-der-christlichen-literatur-unter-islamischer-herrschaft-2-teil/

مرتبط بودreads simply: ‘In the name of God, I, Zuhayr, wrote this at thetime when ‘Umar died, the year twenty-four’ (Figure 1).

 
It seems all butcertain that this refers to the caliph ‘Umar, second ruler of the Muslim polity,since 24/644 was indeed the year of his death and it is hard to imagine anyother ‘Umar being famous enough to be alluded to thus without the need forany further clarification. And yet the absence of any epithet or title is striking.One is reminded of the picture presented of ‘Umar in the Muslim sourcesas being of ascetic tendencies, spurning the luxuries and vanities of this world,as in the following:The kings of Persia and Byzantium marveled at the Muslim ruler andthe fact that he went out, dressed in rags, to vanquish tyrants, people of entrenched kingship, skilled administrators, politicians and financiers. Itreached them that treasures were being brought to ‘Umar and that hedistributed them instead of storing them up and that somebody had said:
41
E.g. J. Wansbrough,
The Sectarian Milieu
(Oxford: OUP, 1978), 99: ‘the elaboration of Islamwas not contemporary with but posterior to the Arab occupation of the Fertile Crescent’;G. Hawting,
The Idea of Idolatry and the Emergence of Islam
(Cambridge: CUP, 1999), 13: ‘we needto rethink more drastically our ideas about when and where Islam emerged’, for ‘it is easier toenvisage such an evolution occurring in those regions of the Middle East where the traditionof monotheism was firmly established’; P. Crone and M. Cook,
Hagarism
(Cambridge: CUP,1977), 21–3: ‘the location of the Hagarene Schechem in Mecca is demonstrably secondary …’; cf.P. Crone, ‘How did the quranic pagans make a living?’,
BSOAS 
68/3, 2005, 387–99.
42
J. Wansbrough,
Quranic Studies
(Oxford: OUP, 1977); Luxenberg,
Die syrish-aramäischeLesart des Koran
.
43
Nevo and Koren,
Crossroads to Islam
.
44
These and further references given in Hoyland,
Seeing Islam
, 547–50.
45
A very thorough and detailed discussion of this text is provided by its discoverer and editor,‘Ali Ghabban (‘Naqsh Zuhayr: aqdam naqsh isla
m
m
i
’,
Arabia
1, 2003, 293–342).
 

405
NEW
 
DOCUMENTARY
 
TEXTS
 
AND
 
THE
 
EARLY
 
ISLAMIC
 
STATE
Oh commander of the believers, would it not be a good idea to store up thiswealth for emergencies that might arise, and that ‘Umar had replied: Thisis an idea that Satan has put into your head. It would not affect meadversely, but it would be a temptation for those who come after me
 
 
 
 
https://www.journals.uchicago.edu/doi/pdfplus/10.1086/429230 
 
We are therefore faced with transmitters who interpret the older text – by adding, subtracting, or substituing a word, a phrase, or a gloss here and there
 
هرمزان شور کرد و پرسید رأي تو چیست از اصبهان آغاز کنیم یا از اذربیجان. هرمزان گفت اصبهان سر است و اذربیجان دو بال. اگر سر را ببري بالها و سر همه به زمین خواهد افتاد. گوید: عمر به مسجد آمد و نعمان بن مقرن را بدید و کنار او بنشست و چون نمازش به پایان رسید گفت: من تو را به عاملیت برمیگزینم. نعمان گفت اگر براي جمع خراج باشد نه، لکن براي جنگ نیکو است. عمر گفت: تو براي جنگ میروي و او را
گسیل داشت و به اهل کوفه بنوشت تا او را یاري دهند. کوفیان وي را مدد کردند و مغیرة بن شعبه نیز از ایشان بود. نعمان مغیره را نزد ذو الحاجبین فرمانده عجمان به نهاوند فرستاد و او فرش وي را به نیزه بدرید تا پیش مردان شاه رسید و سپس بر تخت او جلوس
کرد. مردان شاه بفرمود تا او را به زیر کشند و مغیره گفت که من رسولم.
آنگاه مسلمانان و مشرکان با یک دیگر مصاف دادند. آنان خود را هر ده تن به زنجیري و هر پنج تن به زنجیري بسته بودند تا فرار نکنند. گوید که ما را به تیر بزدند و جماعتی را مجروح کردند و این پیش از آغاز قتال بود.
پس بجنگید و مردمان نیز بجنگیدند و نعمان نخستین کس بود که به قتل رسید.

تتاریخ نویسان ایرانی و عرب قرن های 8 و 9 میلادی به روش الگو ای ( شابلون ) گذشته را باز سازی کرده اند ( از فرم های معین و یکسانی برای گزارش های خود استفاده کرده اند ). فرم خبر از قبل تنظیم شده بود و فقط می بایست مکان درگیری در این فرم نوشته شود، در یک فرم اصفهان و در فرم دیگر نهاوند . یکی از این فرم ها که در بیشتر اخبار ( ادبیات ) جنگی اعراب بکار گرفته شده نامه های فرماندهان ارتش بعد از پیروزی بر دشمن به خلیفه است. طبری و دیگر تاریخ نویسان اشاره به نامه های متعددی می کنند که بین فرمانده هان نظامی و خلیفه مبادله شده اند. عمر مدت زمانی کوتاه قبل از شروع جنگ قادسیه، آنطور که طبری یاد کرده است، سه نامه به فرمانده عرب در این جبهه ( سعد بن وقاص ) می نویسد و فرمانده عرب نیز به سه نامه عمر جواب می دهد. با توجه به مسافت بین مدینه تا قادسیه حداقل 20 روز به طول می انجامید که نامه عمر به دست فرمانده برسد. به این ترتیب مدت چهار ماه قبل از جنگ قادسیه عمر و سعد بن وقاص مشغول نامه نگاری با یک دیگر بودند. به نقل از طبری نام قاصدی که خبر از تجمع ارتش ایران در نهاوند را به عمر رساند ” قریب بن ظفر ” بود و قریب به معنی “نزدیک” و ظفر یعنی “ پیروزی ” و از این اسم عمر به این نتیجه رسد که پیروزی نزدیک است

 
/////////////////////////////////////////////////////////////
سال ضرب سکه های عرب ساسانی و سردرگمی سکه شناسان
 
بر خلاف سکه های عرب بیزانسی بر روی بیشتر سکه های عرب ساسانی سال ضرب سکه نیز ، در کنار واژه های پهلوی و عربی ، دیده می شود. بر روی این سکه های عرب ساسانی فقط یک عدد ( سال ) ضرب شده و اشاره ای به مبدا این سال نشده. به طور مثال بر روی یک سکه عرب ساسانی ازمرو عدد 20 ضرب شده و معلوم نیست این سال 20 سال اعراب ( مبدا 622 ) است ، یا سال یزدگردی ( مبدا 632 تاریخ تاجگذاری یزدگرد سوم)، اگر سال اعراب باشد این سکه را اعراب در سال 642 در مرو ضرب کردند، اما به نقل از طبری و تاریخ شناسان عرب اعراب در سال 642 به مرو نرسیده بودند، مرو را تصرف نکرده بودند و به همین علت برای سکه شناسان مبدا سال ضرب این سکه مرو سال یزدگردی است ، سال 652 . اما اگر یک سکه عرب ساسانی ( سکه عبدالئه بن الزبیر) در سال 62 در کرمان ضرب شده باشد این سال برای سکه شناسان سال اعراب است (مبدا 622 ) و سال 62 همخوانی می کند با تاریخ طبری ( نگاه کنید به عکس های زیر ). از طرف دیگر این تغییر سال ها به یزدگردی و عربی به این معنی است که اعراب برای ضرب سکه های خود از دو تقویم استفاده می کردند، یک بار یزدگردی و بار دیگر عربی که بعید به نظر می رسد. اما خود سکه شناسان به این دوگانگی سال ها بر روی سکه ها شک دارند. سکه شناس معروف انگلیسی جان والکر اشاره می کند که سال سکه های زیادی با تاریخ سنتی همخوانی نمی کنند:
 
The importance of the coins lies in their providing us with contemporary date for corroborating, supplementing, or at times correcting the historians. Even so there are numerous case where the coin evidence cannot be reconciled with the historical tradition.
 
دو باستان شناس اسرائیلی Yehuda D. Nevo and Judith Koren اشاره می کنند که تاریخ ضرب سکه ها عرب ساسانی بغرنج است و به این علت که سه تاریخ می تواند بر روی این سکه ها ضرب شده باشند: عربی ( 622) ، یزدگردی (632 ) و بعد از یزدگردی ( 653) و همیشه معلوم نیست کدام تاریخ بر روی سکه ضرب شده
 
Unlike the early Arab-Byzantine coins, these early Arab-Sassanian ones are for the most part dated. and record the names of their mints. Despite this fact, assigning a date to an Arab-Sassanian coin can be quite complex. This is partly because of the difficult Pehlevi script employed, and partly because the date can often refer to more than one of the three partly overlapping eras: The Arab ( A.H.), Yezdigird ( Y.E. ), and post-Yezdigird (P.Y.E. ). It is not always easy to decide which ear was intended
 
سکه شناس انگلیسی سوزان تایلر سمیت ( Susan Tyler-Smith) هم با این تاریخ های یزدگردی و عربی مشکل دارد:
 
توضیح سال های 25 تا 35 مشکل است ، می تواند یزدگردی باشد و از سال 29 تا 35 هجری، همچنین می تواند بی معنی باشد
 
he coins dated 25-35 are more difficult to explain. They could be expressing yazdgerd Era dates, or, in the case of the pieces dated 29-35, Hijira dates. They could also be meaningless
 
Tyler – Smith برای حل این مشکل ضرب سال ها بر روی سکه ها دو نظریه دو ارائه می دهد :
 
یا این سکه ها زمانی ضرب شدند که اهالی شهر علیه اعراب قیام کرده بودند و بر روی سکه ها سال یزدگردی را ضرب کردند :
 
the coins could have been struck by town in revolt against the Arabs in which case they would probaly have used YE date
 
و یا اعراب از هر دو تاریخ استفاده کردند، هجری و یزدگردی:
 
Alternatively they could be Arab issues using either YE and / or Hijira dates
 
از طرف دیگر دو سکه شناس انگلیسی جی. روث و ای. نیکیتین ‚ ( A. Nikitin و G. Roth ) به سال یزدگردی بر روی یک سکه از سال 20 ( 642) در دارابگرد اشاره ای نمی کنند، اما مشکل دارند با تاریخ تصرف این شهر در سال 644
این دو سکه شناس ادعا می کنند که این سکه در شهری ضرب شده که تحت کنترل ساسانیان نبود :
 
These were based on the type of Yazdgad III.They do not bear Arabic inscriptions, but there is no doubt now that These coins represent Islamic coinage…….For Example, there is a drachm with the name of ,Yazdgard, of year 20, bearing the mintmark of Darabgerd (no. 1): Darabgerd was taken by the Arabs in AH 23 (644)……. It means that this coin ……… came from a city which by that time was no longer under Sasanian administration
 
سکه شناس ایرانی شمس اشراق راه حل دیگری را پیشنهاد می کند که اعراب اول از سال یزدگردی استفاده کردن و بعد از سال عربی ( هجری ):
 
“ وقتی ضرب سکه های عرب ساسانی آغاز شد ابتدا تاریخ یزدگردی ( بر مبداء شروع سلطنت یزدگرد ) بر آنها زده می شد و پس از مدتی تاریخ این سکه ها به هجری قمری ضرب گردید و نام حاکم نیز بر آن افزوده شد و چون نشانه ای که آشکار سازد تاریخ سکه ها یزدگردی است یا هجری بر آنها زده نشده ، در مورد برخی از سکه های سالهای نخستین گاهی تردید هست که آیا مبداء تاریخ سکه کدام یک از دو تاریخ یاد شده است. “

 

////////////////////////////

منطقی به نظر نمی رسد که اعراب برای تعیین سال ضرب سکه های خود از دو تاریخ مختلف (یزدگردی و هجری ) استفاده کرده باشند و به همین علت نیز برای ‚ Walker ‚به کار گرفتن این محاسبه دوگانه سال ها بر روی سکه ها مشکوک به نظر می رسد. این سکه شناس اشاره می کند که: تاریخ بسیاری از این سکه ها با اخبار تاریخ نویسان سنتی همخوان نیستند.

 The importance  of the coins lies in their providing us with contemporary date for corroborating, supplementing, or at times correcting the historians. Even so there are numerous case where the coin evidence cannot be reconciled with the historical tradition.” (15

با تاریخ هجری، یا یزدگردی بر روی سکه های یزدگرد سوم Susan Tyler-Smith ( مرجع دریایی ) هم مشکل دارد :

The coins dated 25-35 are more difficult to explain. They could be expressing yazdgerd Era dates, or, in the case of the pieces dated 29-35, Hijira dates. They could also be meaningless

Tyler – Smith برای حل این مشکل ضرب سال ها بر روی سکه ها دو نظریه ارائه می دهد :

           یا این سکه ها زمانی ضرب شدند که اهالی شهر علیه اعراب قیام کرده بودند و بر روی سکه ها سال یزدگردی را ضرب کردند :

the coins could have been struck by town in revolt against the Arabs in which case they would probaly have used YE date

و یا اعراب از هر دو تاریخ استفاده کردند، هجری و یزدگردی:

Alternatively they could be Arab issues using either YE and / or Hijira dates ( 16

به درست بودن این تعویض ( شعبده بازی ) سال های یزدگردی و هجری بر روی سکه ها شمس اشراق نیز تردید دارد، تردید به این علت که بر روی سکه ها ، بدون نام بردن از یک دوره یزدگردی، یا هجری، فقط یک عدد ( سال) ، ضرب شده است: “ وقتی ضرب سکه های عرب ساسانی آغاز شد ابتدا تاریخ یزدگردی ( بر مبداء شروع سلطنت یزدگرد ) بر آنها زده می شد و پس از مدتی تاریخ این سکه ها به هجری قمری ضرب گردید و نام حاکم نیز بر آن افزوده شد و چون نشانه ای که آشکار سازد تاریخ سکه ها یزدگردی است یا هجری بر آنها زده نشده ، در مورد برخی از سکه های سالهای نخستین گاهی تردید هست که آیا مبداء تاریخ سکه کدام یک از دو تاریخ یاد شده است. “  ( شمس اشراق، ص 66 )

Unlike the early Arab-Byzantine coins, these early Arab-Sassanian ones are for the most part dated. and record the names of their mints. Despite this fact, assigning a date to an Arab-Sassanian coin can be quite complex. This is partly because of the difficult Pehlevi script employed, and partly because the date can often refer to more than one of the three partly overlapping eras: The Arab ( A.H.), Yezdigird ( Y.E. ), and post-Yezdigird (P.Y.E. ). It is not always easy to decide which ear was intended
The epigraphy of the contemporary coins, then, provides no evidence to corroborate the
version of history in the Traditionale Account, namely that Utman conquered the Sassanian realm. Neither Utman nor any of the earlier commanders and governors are mentioned. This silence regarding the names of early commanders fits in much better with our suggestion that until Muawiyah there was nobody to mentioned. Until A.H. 41/661 the Arab operated as foederati. After the battle of Siffin, Muawiyah was recognized as the unified ruler of the whole area, and his name then appears on the Coins. In fact Muawiyah , whose name is known from coins, inscriptions ( one in Arabic and one in Greek), and written sources such as Sebeos, John of Phenek, and the Life of Maximus the Confessor, is the first historical Arab ruler to be fully archaeologically and epigraphically attested

Deprived of the support of a central government, the helpless local leaders of the districts and towns of Khurasan found it expedient to conclude separate peace treaties with the conquerors.

By ca. 640 C.E. he had amassed enough power to be acknowledged as governor of Syria. In our opinion he was ruler of Syria, for there is no evidence outside the Abbasid sources that the Rasidun caliphs actually ruled, i.e., that there was any all-Arab ruler before Muawiyah

یک سکه از ابومسلم ( خراسانی ) :
 
مذهب شناس آلمانی ، Andreas Goetze ،اشاره می کند که ایرانیان از حکمفرمانی امویان، بخصوص به علت دریافت مالیات زیاد، ناراضی بودند. این نارضایتی ها سرانجام باعث شد که ایرانیان به رهبری ابومسلم خراسانی علیه امویان قیام کنند. در سپاه ابومسلم اعراب نیز شرکت داشتند که به زبان فارسی صجت می کردند . جنبش ابومسلم که به جنبش هاشمیان ( عباسیان ) نیز شهرت دارد موفق شد امویان را سرنگون کند. اسلام شناسان سنتی اشاره می کنند که عباسیان خود را از نسب عباس ، عمو محمد، می دانستند. عباسیان برای مبارزه علیه امویان هم پیمان محمد بن الحنفیه ( پسر علی ، خلیفه چهارم ) شدند. وآژه مسلم برای اولین بار با جنبش ابومسلم شنیده شده. لشگر ابومسلم لباس های سیاه بر تن داشتند که نشانه ضد زرتشتی آنها بود ( زرتشتیان لباس سفید می پوشیدند ) از ابومسلم یک سکه نیز در دسترس است:
“ بر یکی از سکه های مسی به تاریخ 131 عرب ها ( 752 میلادی) آمده است : ابومسلم، امیر آل محمد “ ( فولکر پپ، از اوگاریت به سامره ، ترجمه بی نیاز – عکس پایین ). یعنی ابو مسلم، فرمانده خاندان محمد است. حال سوال این است منظور کدام محمد و کدام خانواده است. در سال 692 عبدالملک مروان در سنگ نبشته های “ گنبد صخره “ نام محمد را نوشت که در اینجا محمد به معنی ستایش باد مسیح ( عیسا بن مریم ) است. سکه ابومسلم 55 سال بعد از گنبد صخره ضرب شد و به نقل از سکه شناس آلمانی فولکر پپ وآژه محمد بر روی سکه ابومسلم همان معنی ستایش مسیح را می دهد. سکه ابومسلم “ ابومسلم فرمانده خانواده محمد “ این معنی را می دهد : ابومسلم فرمانده پیروان گروه محمد ( فرمانده گروه ستایش باد مسیح ). از طرف دیگر دو باستان شناس اسرائیلی
Yehuda D. Nevo and Judith Koren
ادعا می کنند که نام محمد اشاره ای است به محمد بن الحنفیه و اسلام شناس عرب سلیمان بشیر
(Suliman Bashear)
حتا معتقد است که محمد مکه همان محمد بن الحنفیه است. محمد بن الحنیفه حتا شهرت داشت که مهدی است. همچنین خبر دادند که در سال 683 یک قیام به فرماندهی محمد بن الحنفیه را امویان سرکوب کردند، اما خیلی از اعراب ساکن ایران همبستگی خود را با قیام محمد بن الحنفیه اعلان کردند. سکه „ابومسلم، “ که فولکر پپ ،سکه شناس آلمانی، به بودن او به عنوان یک شخصیت تاریخی شک دارد از خانواده محمد نام برده که معلوم نیست آیا مسیح منظور است ، یا محمد بن الحنفیه. فولکر پپ ادامه می دهد که هر دو واژه، علی ( پدر محمد بن الحنفیه ) و محمد نام های شخصیت های تاریخی نیستند بلکه هر دو صفت هستند، علی به معنی “ متعال“، بالا مرتبه و محمد به معنی „ستایش باد مسیح“.
/////////////////////////////////////////////////////
مذهب شناس آلمانی اشاره می کند که ایرانیان از حکمفرمانی امویان، بخصوص به علت دریافت مالیات زیاد، ناراضی بودند. این نارضایتی ها سرانجام باعث شد که ایرانیان به رهبری ابومسلم خراسانی علیه امویان قیام کنند. در سپاه ابومسلم اعراب نیز شرکت داشتند که به زبان فارسی  صجت می کردند . جنبش ابومسلم که به جنبش هاشمیان ( عباسیان ) نیز شهرت دارد موفق شد امویان را سرنگون کند. اسلام شناسان سنتی اشاره می کنند که عباسیان خود را از نسب عباس ، عمو محمد، می دانستند. عباسیان هم پیمان محمد بن الحنفیه ( پسر علی ، خلیفه چهارم ) برای مبارزه علیه امویان شدند. وآژه “ مُسلِم‎“ برای اولین بار با جنبش ابومسلم شنیده شده. لشگر ابومسلم لباس های سیاه بر تن داشتند که نشانه ضد زرتشتی آنها بود ( زرتشتیان لباس سفید می پوشیدند ) از ابومسلم یک سکه نیز در دسترس است.
  “ بر یکی از سکه های مسی به تاریخ 131 عرب ها ( 752 میلادی) آمده است : ابومسلم، امیر آل محمد “ ( فولکر پپ، از اوگاریت به مرو ، ترجمه بی نیاز ). یعنی ابو مسلم، فرمانده خاندان محمد است. حال سوال این است منظور
کدام محمد و کدام خانواده است. در سال 692 عبدالملک مروان در سنگ نبشته های “ گنبد صخره “ نام محمد را نوشت که در اینجا محمد به معنی ستایش باد مسیح  ( عیسا بن مریم ) است. سکه ابومسلم 55 سال بعد از گنبد صخره ضرب شد و به نقل از سکه شناس آلمانی فولکر پپ وآژه محمد بر روی سکه ابومسلم همان معنی ستایش مسیح را می دهد. سکه ابومسلم “ ابومسلم فرمانده خانواده محمد “ این معنی را می دهد : ابومسلم فرمانده پیروان گروه محمد ( فرمانده گروه ستایش باد مسیح ). از طرف دیگر دو باستان شناس اسرائیلی ادعا می کنند که نام محمد اشاره ای است به محمد بن الحنفیه و اسلام شناس عرب سلیمان بشیر (Suliman Bashear) حتا معتقد است که محمد مکه همان محمد بن الحنفیه است. محمدبن الحنیفه حتا شهرت داشت که مهدی است. همچنین خبر دادند که در سال 683 یک قیام به فرماندهی محمد بن الحنفیه را امویان سرکوب کردند، اما خیلی از اعراب ساکن ایران همبستگی خود را با قیام محمد بن الحنفیه اعلان کردند
آیا بعد از 55 سال هنوزمحمد برای اعراب مسیح بود
یکی از مشکلات در سکه های عرب – ساسانی واژه “ بن “ پسر است که در سکه عبدالملک بن مروان بخوبی مشاهده می شود . اسلام شناسان سنتی ادعا می کنند که عبدالملک پسر مروان بود، اما „بن“ در عربی معنی „از“، یا “ آمدن از “ نیز می دهد، مانند اسم „محمد بن الحنفیه“ که اسلام شناسان سنتی او را پسر علی می دانند. اما همسر علی از قبیله حنفیه در سوریه بود،  که „محمد بن حنفیه“ یعنی محمد از قبیله حنفیه. مثال دیگر یحیی بن الحسین است که به نقل از مذهب شناس آلمانی Andreas Goetze در یمن ( 911) لقب “ ابن رسول الئه “ را به خود داد ، ابن اینحا نه به معنی یحیی پسر رسول ( فاصله زمانی اجازه پسر محمد را نمی داد )، بلکه به معنی یحیی از محمد ، از ادامه سنت محمد است. حال عبداالملک بن مروان ( به پهلوی: عپدالملک ی مروانان) یعنی عبدالملک از مرو، شهروند مرو
سنگ نبشته های اعراب از نیمه دوم قرن 7 تا قرن 9 در عربستان، فلسطین و سوریه
دو باستان شناس اسرائیلی Nevo u Koren ( 1) این سنگ نبشته ها را که به خط کوفی و سنتی ( classical ) نوشته شدند مطالعه – و به سه گروه دسته بندی کردند:
1- سنگ نبشته های پایه ای ( Basic)
2 – سنگ نبشته های محمدی
3 – سنگ نبشته های اسلامی
سنگ نبشته های پایه ای از نیمه اول قرن 7 تا اواخر دوره اسلامی ( 900 میلادی ) نوشته شده اند، سنگ نبشته های محمدی بین سال 730 تا اوائل دوره اسلامی ( 780) و سنگ نبشته های اسلامی را این دو باستان شناس به دو دسته تقسیم کردند: دسته اوائل دوره اسلامی ( 780 تا 790 ) و دسته اواخر دوره اسلامی ( حدود سال 900) .
سنگ نبشته های پایه ای یک نوع دین “ توحیدی نامعلوم “ را نشان می دهند ، سنگ نبشته های محمدی مانند سنگ نبشته های پایه ای هستند که فقط نام محمد به آنها اضافه شده. به عقیده این دو باستان شناس این دو دسته از سنگ نبشته ها، پایه ای و محمدی، هیچگونه اشاره ای به مذهب اسلام نکرده اند.
سنگ نبشته های پایه ای: این سنگ نبشته ها در اردن، عراق، عربستان و صحرای نگب پیدا شده اند. نام محمد یا پیغمبری به نام محمد در این سنگ نبشته ها مشاهده نمی شود. در بعضی از این سنگ نبشته ها واژه الئه نوشته شده که توصیفی است برای موسا و مسیح . به نقل از این دو باستان شناس این توصیف از مسیح و موسا نشان از یک پیش زمینه مسیحیت  در این سنگ نبشته ها است. این دو باستان شناس مطمئن هستند که متن این سنگ نبشته ها مسیحی یهودی است.
سنگ نبشته های محمدی: این سنگ نبشته ها از قرن 2 هجری به بعد نوشته شدند که نام پیغمبر محمد در آنها حک شده . به همین علت این دو باستان شناس عنوان „محمدی“ را به این سنگ نبشته داده اند . برای اولین بار در این سنگ نبشته های همگانی ( popular)، برخلاف سنگ نبشته های پادشاهی ( royal- گنبد صخره )، از محمد، پیغمبر، نام برده شده ، اما آشکارا این پیفمبر می تواند گناه هم بکند، مانند تمام گناه کاران دیگر ، و سنگ نبشته تقاضای بخشش برای پیغمبر می کند. این سنگ نبشته ها اشاره ای به ایمان مسلمانان که پیغمبر بی گناه ( معصوم ) است نمی کنند
Here for the first time in popular ( as distinct from royal) inscriptions, we find references to Muhammad the prophet, though he is clearly capable of sinning like anyone else, for the inscriptions request pardon for him. There is no sing of belief in the Muslim tenet of Muhammad as ma’asum [ masum] – incapable of sinning
سنگ نبشته های اسلامی: این سنگ نبشته ها از نیمه دوم قرن 2 هجری (780 تا 790 ) نوشته شده اند. نحوی بیان و موضوع سنگ نبشته های اسلامی اشکارا فرق دارند از سنگ نبشته های محمدی. این سنگ نبشته ها شامل بهشت – جهنم – برخاستن هستند ،
همچنین خدا در این سنگ نبشته ها سرور است و اینکه شخص مومئن باید پیش خدا شهادت به ایمان خود بدهد:
These include the Muslim from of the paradise-hell-resurrection conceptual complex; Allah as patron; and the idea that a beliver should “ bear witness“ to Allah as a way of announcing his faith
این دو باستان شناسان گلایه دارند که سنگ نبشته های پادشاهی ( royal)، مانند گنبد صخره در اروشلیم از عبدالملک، بسیار کم هستند و این سنگ نبشته های پادشاهی یک دین توحیدی نامشخصی را نشان می دهد ( Inderminate Monotheism)
این دو باستان شناس در تحقیقات خود به این نتیحه می رسند که اعراب در سال 638 در سوریه به قدرت  رسیدند و این اعراب هم پیمان بیزانس ( foederati) – و مسیحی بودند، اما اعراب از مناطق دورتر بت پرست بودند:
The Arabs who took control of Syria-palestine around 17/638 were a mixture of former Byzantine foederati from lims area…Some of the foederati were at least nominally Christian, but many of the Arabs, especially thos farther afield, were pagan
به نقل از این دو باستان شناس اعراب در سوریه و فلسطین بدون جنگ ( با بیزانس ) به قدرت رسیدند. زندگی مسیحیان در سوریه پس از به قدرت رسیدن اعراب عادی ادامه داشت و در فلسطین کلیسا های جدید در این دوره ساخته شدند
Life, apparently, went on as normal; orSchick puts it, the Christian inhabitants of Syria „were unconcerned with the fact that they were being conquered “ In Plalaestine, too,  Christians continued to build new churches both during  and immediately after the conquest period
بدین ترتیب در نیمه دوم قرن 7 هیچ نشانه ای از اسلام در سنگ نبشته ها دیده نمی شود و سنگ نبشته های محمدی اشاره به محمد پیغمبر می کنند، اما این پیغمبر گناه کار نیز هست که در تضاد است با بی گناه بودن محمد ، پیغمبر مسلمانان. اسلام از سال 780 به بعد پدیدار شد نه در نیمه اول قرن 7، آنطور که تاریخ شناسان ایرانی ( طبری ) و عرب قرن 8 و 9 بیان کردند.
1 – Yehuda D. Nevo u Judith Koren, Crossroads to Islam, NY 2003, p, 188- 200
 
the local written sources down to the early 8th century do not provide any
evidence that a planned invasion of Arabs from the peninsula occurred, and that great and dramatic battles ensued which crushed the Byzantine army and vanqushed the empire. What we do have is many descriptions of „barbarous“ people “ from the desert „: Tayyaye, Ishmaelites, Mhaggare. The first two names occure prior to the 7th century, and none of them indicates a specifically peninsular origin. Thus the most usual word for “ Arab “ in the Syriac souces , tayyaye, hat long been applied to all desert dwellers in any part of the interface area,from the northern regionof the Syrian desert down, Nowhere, either, do we find any mention of Islam, although the identity between “ Arab“ and „Muslim“ is so self-evident to scholars brought up on the Traditional Acccound that the term “ Islam“ and “ Muslim“, and derivative of them, tend to creep into translations
http://journals.openedition.org/remmm/7067
It seem clear, that the Muslims had no technological advantages over their opponents on the battlefield and were in fact inferior to their enemies in the use of cavalry. There can be little. doubt, however, that the conquests were made easier by the exhaustion of the Byzantine and Sasanian Empires due to prolonged warfare, the confusion that reigned in the Sasanian ruling hous, the disruption caused by recent enemy occupation in Syria and Iraq, the destruction wrought by immense floodsin southern Iraq, the dissatisfaction of many of the subjects two empires for religious or other reasons ,   the convenience of inner lines of communication that Muslims enjoyed, and the like.Bur to these factors must be added one more that was perhaps the single most important one contributing to the success of the conquests: the remarkable degree to which a new Islamic state with an expansionist policy could harness for its purposes the rugged warrios of Arabia. The rise of the state made it possible to weld into an incredibly effective fighting force those tribesmen whose energies had hitherto been consumed by petty quarrels among themselves and whose political horizons hat hitherto usually been limited to their own tribe and its affairs
Nowhere, either, do we find any mention of Islam , although thr identity between “ Arab “ and „Muslin“ is so self-evident to scholars brought up on the Tradition Account that the terms “ Islam“ and „Muslim“, and derivatives of them, tend to creep into translations
به هر روی، اگر نام شما «امیر» و نام پدر شما «خلیل» باشد اگر کسی خواهد آن را به آیینِ ایرانیان نویسد خواهد نوشت:
«امیر ِ خلیلان».
پارسی‌انجمن

از چهار خلیفه اول ( خلفای راشیدن) هیچ سند کتبی ( سکه، سنگ نبشته، پاپیروس ) در دست نیست و تاریخ امیرالمومنین اعراب از معاویه شروع می شود. در زمان معاویه مالیات از زمین برای تمام ساکنان تحت حکومت این امیرالمومنین معمول بود. با به قدرت رسیدن عبدالملک مروان ذکات و جزیه نیز به مالیات زمین اضافه شد. یک رویدادنامه سوری از این مالیاتی که عبدالملک وارد کرد خبر می دهد:
عبدالملک یک دستور منتشر کرد که ساکنان به محل خود بروند و اسم خود، پدر، تاکستان، درخت زیتون، درخت، فرزند و تمام اموال را ثبت کنند. این دستور تسلیم مسیحیان بود. شاه از زمین مالیات می گرفت و نه از آدم ها. از آن زمان فرزندان هاجر پسران آرام مصر را برده خود کردند
 
He published a severe edict ordering each man to go to his own county, to his village of origin, to inscribe there in a register his name, that of his father, his vineyards, olive trees, goods, children and all that he possessd. Such was the origin of the tribute of capitation and of all the evils spread over the Christians. Until then the kings took tribute from land but not from men. Since then the children of Hagar began to impose Egyptian servitude on the sons of Aram.( Chronicon Pseudo Dionysianum )
 
این سند از فرزندان هاجر نام می برد و نه از مسلمانان، اما اعراب نمی بایست جزیه پرداخت کنند. این نوع مالیات ( جزیه ) سبب شد که شهروندانی عرب نبودند به عربیت گرویدند، به عضو جمیعت اعراب درآمدند. اما با عرب شدن ساکنان غیر عرب درآمد مالیات جزیه نیر کمتر شد
تقریبا با پذیرش اسلام درآمد مالیات کمتر شد، مالیاتی که مستقیم به حکومت پرداخت می شد ( عراق و مصر ) ، یا مالیاتی که حکمرانان غیر عرب دریافت می کردند ( خراسان ) که بعد این مالیات به  حکومت پرداخت می شد.   
Almost everywhere widesspread acceptance of Islam would lead to a decline in revenue, either for the government where it collected the taxes directly ( as in Iraq and Egypt ) or for the local non-Arab rulers and notables charged with leving it  and paying the government an agreed amount ( as in Khurasan ) – 1
از یک طرف حکمرانان عرب تمایل داشتند جمیعت عربیت را بیشتر کنند و از طرف دیگر با بیشتر شدن اعراب درآمد مالیات کمتر می شد:
عبدالئه سلمی ، حکمران خراسان در سال های 726 تا 730 به سغدی ها پیشنهاد کرده بود که اگر آنها عربیت را قبول کنند کمتر مالیات بپردازند:
 نتیجه این پیشنهاد سلمی این بود که جمیعت زیادی عرب شدند و حکمرانان غیر عرب محل درآمد مالیاتی کمتری داشتتد 

The result was a flood converts among the local non-Arab notables and rulers that they were unable to meet their tribute payments now that so many of their people had become ‚ Arabs ( 2

وآژه اسلام برای اولین بار عبدالملک مروان در گنبد صخره نوشت و اسلام اینجا معنی دین اسلام نمی دهد.  به نقل از کریستف لوکزنبرگ ، زبان شناس آلمانی – لبنانی وآژه اسلام در گنبد صخره به معنی همخوانی با انجیل است، یعنی آن مذهبی اعتبار دارد که مطابق، هماهنگ با کتاب مقدس باشد.  منظور عبدالملک مروان از این جمله در گنبد صخره انتقادی است به مسیحیان که گفتار آنها همخوانی نمی کرد با انجیل.

 در واقع مالیات جزیه را ساکنانی پرداخت می کردند که عرب نبودند ( نه اینکه مسلمان نبودند ). تاریخ شناسان ایرانی و عرب قرن 8 و 9 عرب را با اسلام و مسلمان همساز کردند

1 – G. R. Hawting, The First Dynasty of Islam . The Umayyad Caliphate AD 661-750, London, 1986, P. 79

2 – Hawting, P. 85

 

 

New excavation in Acre, Hippos – Sussita, Gadara, Abila, Pella, Umm el-jimal, Madaba, Sepphoris, Yoqneam, Apollonia-Arsuf, Jaffa, Beth Guvrin,Ascalon-Ashkelon; Beersheba, and the settlements of the the Negev Higlands have shown that life went on without interruotion from Byzantine into Early Islamic time. In addition, many Byzantine churches and monasteries were excavated that demonstrate continuity of use at least into the eighth century. Numerous towns and villages had several churches, a testament to the affluence of the local Christian communities

 

توماس پرسبیتی

 

because Byzantium hat already decided not to defend them, and had effectively withdrawn from the area long before the Arab takeover

The local written sources down to the early 8th century do not provide any evidence that a planned invasion of Arabs from the peninsula occurred, and that great and dramatic battles ensued which crushed the Byzantine army and vanqushed the empire….. And battles such as Datin and al-Arabah or Mutah, which are supposed to have taken place in the early part of the period, are not reported in texts written close in time to the supposed date of these event Perhaps, there was indeed a great invasion, with battle after battle between tens of thousands of opposing soldiers, over the course of several year ( 629 to 636 ) .But if there were, it would seen that, at the time, nobody noticed

 

لین سکه یک امیرالمومنین ( خلیفه ) در ایران ضرب شد، سکه معاویه در داراب فارس. این سکه برای دو باستان شناس اسرائیلی Nevo/Koren سندی که نشان می دهد معاویه ایران تصرف کرد و نه عثمان:
As far as numismatics can tell the story, it was Muawiyah who , while still governor of Syria,conquered the sassanian realm….. The Epigraphy of the contemporary coins, then,provides no evidence to corroborate the version of history in the Traditional Account, namely that Utman conquered the Sassanian realm
خلیفه بعدی، عبدالملک مروان ( عبدالملک از شهر مرو ) ، نیر در ایران سکه به نام خود ضرب کرد. به نقل از مذهب شناس آلمانی Kurt Bangert سرزمین زادگاه این دو خلیفه ایران بود و نه عربستان. نه فقط نام این دو خلیفه بلکه نام محمد، به عنوان یک شخصیت تاریخی نیز برای اولین بار در ایران بر روی یک سکه در هرات ضرب شد

تعیین تاریخ سکه های عرب ساسانی از قرن 7
اعراب بر روی سکه های که در ایران ضرب کردند فقط به سال اشاره کردند و نه به دوره این سال که آیا این سال یزدگردی است ، یا سال عربی ( هجری ). سرآغاز سال یزدگردی 632 است و سال عربی 622 . اما همین معلوم نبودن دوره بر روی سکه ها سکه شناسان سنتی را برای تعین سال ضرب با مشکل روبرو کرده. این سکه شناسان اگر دیدند که سال ضرب سکه با سال های تاریخ طبری همخوانی نمی کند از تاریخ یزدگری استفاده می کنند و اگر مطابق سال های تاریخ طبری بود از تاریخ هجری . به طور مثال سکه شناس انگلیسی والکر برای تعیین تاریخ دوران خلافت عبدالئه بن الزبیر از دو تقویم استفاده می کند: سال 53 بر روی سکه عبد الزبیر در داراب با لقب امیرالمومنین به زبان پهلوی ( امیری وریوشنیکان ) برای Walker برابر است با سال 65 هجری ( سال 53 با محاسبه یزدگردی برابر است با سال 65 هجری ). اما سال 62 بر روی سکه همین خلیفه در کرمان تغییری نمی کند. اما برای خود Walker به کار گرفتن این محاسبه دوگانه سال ها بر روی سکه ها مشکوک به نظر می رسد. این سکه شناس اشاره می کند که: تاریخ بسیاری از این سکه ها با اخبار تاریخ نویسان سنتی همخوان نیستند.

The importance of the coins lies in their providing us with contemporary date for corroborating, supplementing, or at times correcting the historians. Even so there are numerous case where the coin evidence cannot be reconciled with the historical tradition.
شمس اشراق، سکه شناس ایرانی، به چند سکه از عبدالملک مروان اشاره می کند که در ضرابخانه های مختلف در ایران ضرب شده اند. شمس اشراق سال های 70 و 73 سکه ها از ضرابخانه اردشیر خُرّه را تغییر نمی دهد، اما سال های 60 و 65 سکه ها از ضرابخانه دارابجرد ( دارابگرد ) همین خلیفه را به سال های 72 و 77 یزدگردی برمی‌گرداند. به این ترتیب عبدالملک در سال 65 از تقویم یزدگردی استفاده کرده و 5 سال بعد، در سال 70، از تقویم هجری.

با تاریخ هجری، یا یزدگردی بر روی سکه های عرب ساسانی سکه شناس انگلیسی Susan Tyler-Smith هم مشکل دارد :

The coins dated 25-35 are more difficult to explain. They could be expressing yazdgerd Era dates, or, in the case of the pieces dated 29-35, Hijira dates. They could also be meaningless

Tyler – Smith برای حل این مشکل ضرب سال ها بر روی سکه ها دو نظریه ارائه می دهد :

یا این سکه ها زمانی ضرب شدند که اهالی شهر علیه اعراب قیام کرده بودند و بر روی سکه ها سال یزدگردی را ضرب کردند :

the coins could have been struck by town in revolt against the Arabs in which case they would probaly have used YE date

و یا اعراب از هر دو تاریخ استفاده کردند، هجری و یزدگردی:

Alternatively they could be Arab issues using either YE and /
or Hijira dates

به درست بودن این تعویض ( شعبده بازی ) سال های یزدگردی و هجری بر روی سکه ها شمس اشراق نیز تردید دارد، تردید به این علت که بر روی سکه ها ، بدون نام بردن از یک دوره یزدگردی، یا هجری، فقط یک عدد ( سال) ، ضرب شده است: “ وقتی ضرب سکه های عرب ساسانی آغاز شد ابتدا تاریخ یزدگردی ( بر مبداء شروع سلطنت یزدگرد ) بر آنها زده می شد و پس از مدتی تاریخ این سکه ها به هجری قمری ضرب گردید و نام حاکم نیز بر آن افزوده شد و چون نشانه ای که آشکار سازد تاریخ سکه ها یزدگردی است یا هجری بر آنها زده نشده ، در مورد برخی از سکه های سالهای نخستین گاهی تردید هست که آیا مبداء تاریخ سکه کدام یک از دو تاریخ یاد شده است. “ سکه شناس انگلیسی، والکر به یک سکه از مرو اشاره می کند که در سال 20 ضرب شده، اگر این سال هجری باشد اعراب حدود 10 سال زودتر از تاریخ طبری، در سال 642 ، در خراسان به قدرت رسیده بودند. اما تاریخ این سکه برای والکر یزدگردی است ، یعنی سال 653 !! که مطابق تاریخ طبری است

Bild könnte enthalten: Text
Bild könnte enthalten: Text
Bild könnte enthalten: Text
Kein automatischer Alternativtext verfügbar.
Kommentare
 
 
 
 
 

 

 

عرب های ایرانی، یا مسلمانان فاتح

تاریخ شناسان ایرانی و عرب قرن 9 و 10 ( طبری، بلاذری … ) عرب های ایرانی را که قرن ها در ایران زندگی می کردند به عنوان اعراب (جدید، تازه رسیده) مسلمان فاتح معرفی کردند و نه فقط اسم های ایرانی این اعراب را عربی کردند، بلکه یک پدر ( بن ) نیز برای هر کدام پیدا کردند:
1- عبدا لرحمن بن زیاد ( عربی ) ، اما به خط پهلوی بر روی سکه دارابگرد از سال 676 “ عپدرمان ی زیتان “ ( ایرانی ). “ آن “ یک پسوند ایرانی است
2 – حکم بن ابی العاص ( عربی ) بر روی سکه از فیل به خط پهلوی “ حکم ی ابول اجان. „
سکه شناس ایرانی شمس اشراق در رابطه با این سکه
توضیح می دهد: “ هر چند در الفبای پهلوی ه است و ح ویژه ی عربی است لیکن برای آنکه برگردان نام ها با اصل آن بیشتر تطبیق کند، ما هرجا لازم آید عربی به کار می بریم ، به این سبب این نام نیز که باید (هکم ) برگردان شود، ( حکم ) نوشته شده „
۳ – عبدالملک بن مروان ( عربی ) به خط فارسی بر روی سکه مرو“ عپدولملیک ی مروانان „، امیر المومنین ( خلیفه)
4 – سمره بن جندب ( عربی ) به خط پهلوی بر روی سکه داربگرد از سال 663 “ سمرا ی زوناپان „
5 – زیا دا بن ابی سفیان ( عربی ) به خط پهلوی بر روی سکه از دارابگرد از سال 663 “ زییات ی ابو سفییان“
6 – عبد الله بن الزیبر ( عربی ) به خط پهلوی بر روز سکه یزد از سال 684 “ عپدولای زبیران. “ عبد الئه بن الزیبر یک عرب هفتالی از زابلستان بود، امیرالمومنین ( خلیفه)
7 – القطری بن الفجائه ( عربی ) به خط پهلوی بر روی سکه از سال 976 در داربگرد، „عپدولا قطرا امیری „، امیرالمومنین ( خلیفه)
8 – معاویه (عربی ) به خط پهلوی در سکه داراب از سال 663 “ ماآویا „، امیرالمومنین ( خلیفه )

این نوع اسامی ( etymology ) ایرانی امیرالمومنین ها ( خلیفه ها ) و حکمرانان عرب در عربستان مشاهده نشده. از چهار خلیفه اول اسلام ( خلفای راشدین ) هیچ سندی ( سکه ) در دست نیست و چهار خلیفه بعدی عرب های ایرانی بودند و در ایران سکه ضرب کردند. به نظر می رسد که پس از شکست ساسانیان از بیزانس در سال های 622 و 627 و نابودی ارتش خسرو دوم پرویز یک نغییر رژیم در ایران روی داد، به جای ساسانیان زرتشتی اعراب نستوری قدرت را در دست گرفتند. ایران شناس آلمانی Heinz Gaube اشاره به سکه های از حاکم مرو “ سلم بن زیاد “ با نقش صلیب می کند، اما این ایران شناس نمی تواند قبول کند که اعراب مسلمان سکه با علامت صلیب ضرب کنند:

„Eine ähnliche und sehr kuriose Veränderung des SCHULTERMONDES (F) in ein Kreuz begegnet uns auf einer Münzserie Salm b. Ziyads aus Merw mit dem Jahr 63. H. Ein nicht unwichtiges Detail, da kaum angenommen werden kann, dass auf Münzen der islamischen Eroberungszeit, die in einer Stadt mit einem sehr starken christlichen Bevölkerungsanteil geprägt wurden, ein Kreuz aufgrund eines „Ausrutschers“ angebracht wurde“ (H. Gaube, Arabosasanidische Numismatik )

 

Alireza Zahedi Moghadam

به هنگام تركيب دو اسم در پهلوى از „ى“ استفاده مى شود. در اين صورت يا تركيب اضافى ساخته مى شود يا تركيب وصفى.اما در هر دو شكل ترجمه „ى“ همان كسره ,e با آوانگاشت i در لاتينى هست ومعنى “از“ نمى دهد. تنها با تركيب „ى“ با ضماير و ساخت ضمايرنسبى ، آن معنى مورد نظر شما „از“+ضمير ساخته مى شود.

حاکم عرب زیاد ( به عربی : زیاد بن ابی سفیان ) ، ( به پهلوی بر روی سکه : زییات ی ابو سفییان) در سال 663 در داراب فارس سکه به نام خود ضرب می کند، در اینجا به نام ابی سفیی واژه “ آن “ فارسی اضافه شد

در ادبیات سنتی اسلامی این نام آمده : عبدالله بن زبیر. به پهلوی بر روی سکه این نام „عپدولا ى زوپيران“ است. ی اینجا حالت اضافی است به معنی عپدولا از زوبیر. چگونه از این اسم پهلوی یک پدر ( بن ) می سازند معلوم نیست، “ آن “ پهلوی معنی بن ( پدر) عربی را نمی دهد

 

https://www.acsearch.info/search.html?term=&company=20&auction=411

 

The Chronicler must have been an ardent supporter of mid – seventh century Christian at a time of fundamental changes in the religious and political structures for both the Sasanian and Byzantine empires.All of these changes were met with an absence of any real Christian leadership that could counter and absorb these transformations. The Synod of Mar Gewargis that took place in 676 dose not discuss any of the issues related to the Arab conquests and only mentions that it was held in the 75th year of Arab rule, even though it was held in the city of Dairin in the Arab Peninsula. This may indicate that the Church had not yet arrived at a clear official position about the Islamic conquests, and therefore could not guide its followers in this time of drastic change. This created confusion among Christian communities, especially since the Islamic conquerors had imposed new laws and regulations in dealing with non – Muslims under their rule, namely the head – Tax.

The Chronicler must have been an ardent supporter of mid – seventh century Christian at a time of fundamental changes in the religious and political structures for both the Sasanian and Byzantine empires.All of these changes were met with an absence of any real Christian leadership that could counter and absorb these transformations. The Synod of Mar Gewargis that took place in 676 dose not discuss any of the issues related to the Arab conquests and only mentions that it was held in the 75th year of Arab rule, even though it was held in the city of Dairin in the Arab Peninsula

 

The author dose not use the term Futuh (conquests ) known in Islamic tradition, but instead he simply uses the tem “ to control“. We can deduce the author’s attitude towards these battlefronts through hisdiscussion of the political and religious contexts in which they are foun. As is his usual wont, he omits specific dates while speaking of the conquests, however they can be specified after comparing his account with those found in Islamic sources, even though these were written from a completely different point of view. the brief accounts in the Chronicle are important in the they are somewhat neutral. The chronicler was not writing from the conqueror’s perspective, nor was he writing from the point of view of the conquered; in some instances he appears to be opposed to the Islamic onslaught, even expressing himself in severe terms in regard to his development, while in other instances he seem enthusiastic and sympathetic

As is his usual wont, he omits specific dates while speaking of the conquests, however they can be specified after comparing his account with those found in Islamic sources, even though these were written from a completely different point of view. the brief accounts in the Chronicle are important in the they are somewhat neutral

The Letters of Isho’yahb III of Adiabene, considered to be the oldest Syriac source about Islam, mention the mehaggraye and Tayyaye-Islam Arabs only in the context of the protection of the Christians and in finding ways to cooperate with the conquerrors. The Letters do not comment on Islam and its prophet, nor do they make any mention of Arab conquests, despite the fact that the author was in close proximity to those events

 

My cautious conclusion is that while it makes perfect sense to emphasize the epithetical meaning of the term Muhammad in the Dome of the rock one should not be surprised that its transformation into the name of a post-Jesus Arab prophet materialized so quickly. The fact that we can read the epithet as a name – although only once – already in 691/692 makes it easier to understand that, in the 740s, there was an emergent Islam, complete with Qur’anic exegesis and the beginnings of a Muhammadan prophetic Sunna

http://www.academia.edu/16954275/A_New_Arab_Sasanian_Coin_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C_%DB%8C%DA%A9_%D8%B3%DA%A9%D9%87_%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C

https://www.cambridge.org/core/services/aop-cambridge-core/content/view/S0041977X06000188

 

http://inarah.de/wp-content/uploads/2015/08/Felsendom-08.pdf

Die Inschrift im Felsendom – Eine kritische Analyse


The theologie of the Dome of the Rock inscription is no more Muslim than the building which houses it…. The Christological text….adopts the extreme subordinationist position of judeo-Christanity: that Jesus was of wholly human nature, rasul Allah wa-abduhu – Allah’s messenger and His servant/worshipper….We suggest that both its content and its actual form were already part of a preexisting written literature or set of locutions belonging to a sect with obvious Judeo-Christian beliefs

  • In the name of God, the Merciful the Compassionate. There is no god but God. He is One. He has
  • no associate. Unto Him belongeth sovereignity and unto Him belongeth praise. He quickeneth and He giveth death; and He has
  • Power over all things. Muḥammad is the servant of God and His Messenger.
  •  Lo! God and His angels shower blessings on the Prophet.
  • O ye who believe! Ask blessings on him and salute him with a worthy salutation. The blessing of God be on him and peace be
  • on him, and may God have mercy. O People of the Book! Do not exaggerate in your religion
  •  nor utter aught concerning God save the truth. The Messiah, Jesus son of
  • Mary, was only a Messenger of God, and His Word which He conveyed unto Mary, and a spirit
  • from Him. So believe in God and His messengers, and say not ‚Three‘ – Cease! (it is)
  •  better for you! – God is only One God. Far be it removed from His transcendent majesty that He should have a son. His is all that is
  • in the heavens and all that is in the earth. And God is
  • sufficient as Defender. The Messiah will never scorn to be a
  •  servant unto God, nor will the favoured angels. Whoso scorneth
  • His service and is proud, all such will He assemble unto Him.
  • Oh God, bless Your Messenger and Your servant Jesus
  •  son of Mary. Peace be on him the day he was born, and the day he dies,
  • and the day he shall be raised alive! Such was Jesus, son of Mary, (this is) a statement of
  • the truth concerning which they doubt. It befitteth not (the Majesty of) God that He should take unto Himself a son. Glory be to Him!
  •  When He decreeth a thing, He saith unto it only: Be! and it is.
  • Lo! God is my Lord and your Lord. So serve Him. That is the right path. God (Himself) is witness that there is no God
  • save Him. And the angels and the men of learning (too are witness). Maintaining His creation in justice, there is no God save Him,
  •  the Almighty, the Wise. Lo! religion with God (is) Islam. Those who (formerly) received the Book
  • differed only after knowledge came unto them, through transgression among themselves. Whoso
  • disbelieveth the revelations of God (will find that) Lo! God is swift at reckoning!
  • ……………………………………………………….
  • Inschrift der inneren oktagonalen Arkade:

    “Im Namen des barmherzigen und gnädigen Gottes. Es gibt keinen Gott außer Gott allein. Er hat keinen Teilhaber (an der Herrschaft). Er hat die Herrschaft (über die ganze Welt). Ihm sei Lob! Er macht lebendig und lässt sterben und hat zu allem die Macht.

    Muḥammad ist der Diener Gottes und sein Gesandter. Gott und seine Engel sprechen den Segen über den Propheten. Ihr Gläubigen! Sprecht (auch ihr) den Segen über ihn und grüßt (ihn), wie es sich gehört! Möge Gott über ihn den Segen sprechen. Heil sei über ihm und die Barmherzigkeit Gottes.

     Ihr Leute der Schrift! Treibt es in eurer Religion nicht zu weit und sagt gegen Gott nichts aus, als die Wahrheit! Der Messias Jesus, der Sohn der Maria, ist nur der Gesandte Gottes und sein Wort, das er der Maria entboten hat, und Geist von ihm.

    Darum glaubt an Gott und seine Gesandten und sagt nicht (von Gott, dass er in einem) drei (sei)! Hört auf (so etwas zu sagen)! Das ist besser für euch. Gott ist nur ein einziger Gott. Gepriesen sei er! (Er ist darüber erhaben) ein Kind zu haben. Ihm gehört (vielmehr alles), was im Himmel und auf der Erde ist. Und Gott genügt als Sachwalter. Der Messias wird es nicht verschmähen, ein (bloßer) Diener Gottes zu sein, auch nicht die (Gott) nahestehenden Engel. Und wenn einer es verschmäht, Gott (w. ihm) zu dienen und (zu) hochmütig (dazu) ist (hat das nichts zu bedeuten). Er wird sie (d. h. die Menschen) (dereinst) alle zu sich versammeln.

     Herr, sprich den Segen über Deinen Gesandten und Diener Jesus dem Sohn der Maria. Heil sei über ihm am Tag, da er geboren wurde, am Tag, da er stirbt, und am Tag, da er (wieder) zum Leben auferweckt wird!

    Dies ist Jesus, der Sohn der Maria – um die Wahrheit zu sagen, über die sie (immer noch) im Zweifel sind. Es steht Gott nicht an, sich irgendein Kind zuzulegen. Gepriesen sei er! Wenn er eine Sache beschlossen hat, sagt er zu ihr nur: sei!, dann ist sie. Gott ist mein und euer Herr. Dienet ihm!

    Das ist ein gerader Weg.Gott bezeugt, dass es keinen Gott gibt außer ihn. Desgleichen die Engel und diejenigen, die das (Offenbarungs)wissen besitzen. Er sorgt für Gerechtigkeit. Es gibt keinen Gott außer ihm. Er ist der Mächtige und Weise. Als (einzig wahre) Religion gilt bei Gott der Islam. Und diejenigen, die die Schrift erhalten haben, wurden – in gegenseitiger Auflehnung – erst uneins, nachdem das Wissen zu ihnen gekommen war. Wenn aber einer nicht an die Zeichen Gottes glaubt, ist Gott schnell im Abrechnen.”

  • ————————————————————–
  • In the name of God, the Merciful the Compassionate. There is no god but God. He is One. He has no
  • associate. Say: He is God, the One! God, the eternally Besought of all! He begetteth not nor was begotten. And there
  • is none comparable unto Him. Muḥammad is the Messenger of God, the blessing of God be on him.
  •  In the name of God, the Merciful the Compassionate. There is no god but God.
  • He is One. He has no associate. Muḥammad is the Messenger of God.
  • Lo! God and His angels shower blessings on the Prophet.
  •  O ye who believe! Ask blessings on him and salute him with a
  • worthy salutation. In the name of God, the Merciful
  • the Compassionate. There is no god but God. He is One. Praise be to
  •  God, Who hath not taken unto Himself a son, and Who hath
  • no partner in the Sovereignty, nor hath He any protecting friend
  • through dependence. And magnify Him with all magnificence. Muḥammad is the Messenger of
  •  God, the blessing of God be on him and the angels and His prophets, and peace be
  • on him, and may God have mercy. In the name of God, the Merciful
  • the Compassionate. There is no god but God. He is One. He has no associate.
  •  Unto Him belongeth sovereignty and unto Him belongeth praise. He quickeneth. And He giveth death; and He has
  • Power over all things. Muḥammad is the Messenger of God, the blessing of God be
  • on him. May He accept his intercession on the Day of Judgment on behalf of his people.
  •  In the name of God, the Merciful the Compassionate. There is no god but God. He is One.
  • He has no associate. Muḥammad is the Messenger of God, the blessing of God be
  • on him. The dome was built by servant of God ʿAbd
  •  [Allah the Imam al-Ma’mun, Commander] of the Faithful, in the year two and seventy. May God accept from him and be content
  • with him. Amen, Lord of the worlds, praise be to God
  • …………………………………….
  • Inschrift der äusseren oktagonalen Arkade:

    Im Namen des barmherzigen und gnädigen Gottes. Es gibt keinen Gott außer Gott allein. Er hat keinen Teilhaber (an der Herrschaft). Sprich: Gott ist Einer, ein ewig reiner, hat nicht gezeugt und ihn gezeugt hat keiner, und nicht ihm gleich ist einer. Muḥammad ist der Gesandte Gottes, möge Gott über ihn den Segen sprechen. Im Namen des barmherzigen und gnädigen Gottes. Es gibt keinen Gott außer Gott allein. Er hat keinen Teilhaber (an der Herrschaft). Muḥammad ist der Gesandte Gottes. Gott und seine Engel sprechen den Segen über den Propheten. Ihr Gläubigen! Sprecht (auch ihr) den Segen über ihn und grüßt (ihn), wie es sich gehört!

    Im Namen des barmherzigen und gnädigen Gottes. Es gibt keinen Gott außer Gott allein. Lob sei Gott, der sich kein Kind (oder: keine Kinder) zugelegt hat, und der keinen Teilhaber an der Herrschaft hat, und keinen Freund (der ihn) vor Erniedrigung (schützen müsste)! Und preise ihn allenthalben!

    Muḥammad ist der Gesandte Gottes. Möge Gott und seine Engel und seine Gesandten über ihm den Segen sprechen. Und Heil sei über ihm und Gottes Barmherzigkeit. Im Namen des barmherzigen und gnädigen Gottes. Es gibt keinen Gott außer Gott allein. Er hat keinen Teilhaber (an der Herrschaft). Er hat die Herrschaft (über die ganze Welt). Ihm sei Lob! Er macht lebendig und lässt sterben und hat zu allem die Macht.

    Muḥammad ist der Gesandte Gottes, möge Gott über ihn den Segen sprechen und er (wird) seine Fürbitte für sein Volk am Tage der Auferstehung annehmen. Im Namen des barmherzigen und gnädigen Gottes. Es gibt keinen Gott außer Gott allein. Muḥammad ist der Gesandte Gottes, möge Gott über ihn den Segen sprechen. Erbaut hat diese Kuppel der Diener Gottes ʿAbd [Allāh der Imām al-Maʾmūn, der Befehlshaber] der Gläubigen, im Jahre zwei und siebzig. Möge Gott (es) von ihm annehmen und an ihm Wohlgefallen haben. Amen, Herr der Menschen in aller Welt. Gott gebührt Lob.”

 

 

 

 

https://www.academia.edu/11958043/Muhammad_and_the_Umayyad_Conversion_to_Islam

  یوحنا دمشقی (  John of Damascus  )

یوحنا دمشقی ( 650 – 750 )، کشیش مسیحی در دمشق که نقل شده کارمند مالیات عبدالملک مروان بود در نامه ای که در سال 730 نوشته پس از توضیح واژه ها اسماعیلی ها و سارازن ها ( شرقیون) به یک پیغمبر دروغین با نام محمد اشاره می کند و ادامه می دهد که اموزش های محمد بدعت گذاری ( ارتدادی ) است. یوحنا دمشقی به چند سوره ( سوره های 2 ، 4 و 5) نیز اشاره می کند ، اما نه نامی از قران می برد و نه از اسلام. همچنین دمشقی به کتاب “ شتر خدا “ که به محمد نسبت داده می شود اشاره می کند ، اما این کتاب ( سوره ) شتر خدا در قران مشاهده نمی شود. به نظر می رسد که قران در زمان نوشتن نامه دمشقی در سال 730 هنوز تکمیل نشده بود.

There is also the superstition of the Ishmaelites which to this day prevails and keeps people in error, being a forerunner of the Antichrist.. They are descended from Ishmael, who was born from abraham from Agar, and for this reason they are called Agarenes and Ishmaelites .They are also called Saracens, which is derived from …., or destitute of Sara, because of what Agar said to the angel: „Sara hath sent me away destitute.“ These used to be idolaters and worshiped the morning star and Aphrodite, whom in their own language they called Khabar, which means great. And so down to the time of Heraclius they were very great idolaters. From that time to the present a false prophet named Mohammed has appeared in their mids. This man, after having chanced upon the Old and New Testaments and likewise, it seems, having conversed with an Arian monk, devised his own heresy. Then, having insinuated himself into the good graces of the people by a show of seeming piety, he gave out that a certain book had been sent down to him from heaven (1

برای دمشقی محمد و آموزش های او اختلافات بین مسیحیان بود و نه یک دین جدید ( اسلام ) :

یوحنا دمشقی ادامه می دهد:

“ آنها (اعراب ) به ما تهمت می زنند که ما بت پرست هستیم، چون ما صلیب را ستایش می کنیم و آنها ( اعراب ) از صلیب متنفر هستند. ما به آنها جواب دادیم که شما یک سنگ ( Chabatha ) را می بوسید و در آغوش می گیرید.

They furthermore accuse us of being idolaters, because we venerate the cross, which they abominate. And we answer them: How is it, that you rub yourselves against a stone in your Chabatha and kiss and embrace it

در انجیل به واژه گبهتا ( Gabbatha ) اشاره شده، که در زبان آرامی معنی سنگ، یا صخره را می دهد و بر روی این صخره مسیح محاکمه شد . حال اسلام شناس آلمانی Kurt Bangert ادعا می کند سنگی ( Chabatha) که یوحنا دمشقی به آن اشاره کرده گبهتا است

اسلام شناسان سنتی این سنگ را به قبله در مکه ترجمه کردند که در سوره 2، 144 مشاهده می شود:

“ ما [به هر سو] گردانيدن رويت در آسمان را نيك مى ‏بينيم پس [باش تا] تو را به قبله‏ اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم پس روى خود را به سوى مسجدالحرام كن و هر جا بوديد روى خود را به سوى آن بگردانيد در حقيقت اهل كتاب نيك مى‏ دانند كه اين [تغيير قبله] از جانب پروردگارشان [بجا و] درست است و خدا از آنچه مى كنند غافل نيست. „
اما منظور یوحنا دمشقی از گبتها کعبه نیست بلکه سنگ، یا صخره ای است که بر روی آن مسیح محاکمه شد و عبدالملک مروان مسجد الصخره را بر روی آن ساخت. برای اعراب دوران عبدالملک مروان این سنگ در اروشلیم مقدس بود و نه کعبه در مکه.

Saint John of Damascus: Writings , translate by Frederic H. Chase ( The Fathers of the Church, Vol.37 ), Fathers of the Church: New york 1958, P.153

محاکمه مسیح در گبتها

The Judgment on the Gabbatha

There is also the superstition of the Ishmaelites which to this day prevails and keeps people in error, being a forerunner of the Antichrist.. They are descended from Ishmael, who was born from abraham from Agar, and for this reason they are called Agarenes and Ishmaelites .They are also called Saracens, which is derived from …., or destitute of Sara, because of what Agar said to the angel: „Sara hath sent me away destitute.“These used to be idolaters and worshiped the morning star and Aphrodite, whom in their own language they called Khabar, which means great. And so down to the time of Heraclius they were very great idolaters. From that time to the present a false prophet named Mohammed has appeared in their mids. This man, after having chanced upon the Old and New Testaments and likewise, it seems, having conversed with an Arian monk, devised his own heresy…. They furthermore accuse us of being idolaters, because we venerate the cross, which they abominate. And we answer them: How is it, that you rub yourselves against a stone in your Chabatha and kiss and embrace it?.

 

دانشنامه بریتانیکا ( Encyclopædia Britannica)  اشاره می کند به زندگی نامه عبدالملک مروان که “ این خلیفه اموی بین سال های 646 تا 683 در مدینه بزرگ شد و پس از یک قیام او به دمشق فرار می کند. در سال 685 عبدالملک در دمشق خلیفه می شود „. هیچ سندی تا امروز نشان نداده است که عبدالملک در مدینه زندگی می کرده. اسناد ما از عبدالملک مروان از ایران و اروشلیم هستند و نه ار مدینه:

سکه های از عبدالملک مروان از سال 696 در مرو ضرب شده اند. بر روی سکه مرو ، با خط پهلوی، نام “ عپدولملیک ی مروانان “ و نه عبدالملک بن مروان  مشاهد می شود. همچنین عبد الملک سکه های در دارابگرد و ادرشیر خره ضرب کرده است

 سکه عپدولملیک امیری ورویشینکان از ضرابخانه های مختلف  

 ع . شمس اشراق ، نخستین سکه های امپراتوری اسلام، اصفهان، 1369

عبد الملک مروان در سال 692 مسجد الصخره را در اروشلیم ساخت

سکه های که عبدالملک مروان در ایران ضرب کرده نشان می دهد که این خلیفه عرب ایرانی بوده (  عرب ایرانی ) ود در ایران بزرگ شده و نه در مدینه

 

 

 

 

 

the first singing in oral tradition dose not coincide with this concept of this original…..we might as well be prepared to face the fact that we are in a different world of thought

the basic story is carefully preserved

 

جنگ های اعراب در قرن 7

دو باستان شناس اسرائیلی  هودا دی. نوو و جولیت کورن ( Koren و Nevo ) دو نظریه در رابطه با  حمله اعراب به سرزمین های ایران و بیزانس بیان کرده اند:

1 نظریه سرقت های مسللحانه اعراب:

پس از نابودی ارتش ساسانیان و عقب نشینی بیزانس از سوریه و اروشلیم (630) قبایل عرب تنها نیروی های مسلح در مناطق میان رودان بودند. جنگ ها و فتوحات ای که طبری و تاریخ نویسان عرب 200 سال بعد از آنها خبر داده اند در واقع، به نقل از یهودا دی. نوو و جولیت کورن دستبرد ها و سرقت های مسلحانه این قبایل عرب به سرحدات کشور های مجاور بودند. یک نیروی نظامی برای جلوگیری از سرقت های اعراب در مرز ها مستقر نبود:

The picture the contemporary literary sources provide is rather of raids of the familiär type; the raiders stayed because they found no military opposition…… these were later selected and embellished  in late Umayyad and early Abbasid times to form an Official History of the Conquest

نظریه ایام العرب ( روز اعراب )

ایام العرب یک نوع ( ژانر ) از ادبیات حماسی اعراب ( از قرن 5 تا 7 ) بود. بادیه نشین های عربستان جنگ های بین خود و قهرمان های این جنگ ها را توصیف و نقل می کردند:

„Ayyam al-Arab (literally, days of the Arabs), one of the early Arabian epic genres, describing the wars among and within the tribes and the adventures of the heroes. The Ayyam al-Arab were composed by the bedouin of Arabia during the fifth through seventh centuries

 مقصود از ایام “ روزی است که واقعه‌ی مهمی در آن رخ داده و آن روز و حادثه، «تاریخی» شده بود. ایام العرب با تکیه بر روایات شفاهی به شرح جنگ‌های بزرگ و کوچک میان قبایل و تفاخر آنان بر یکدیگر اطلاق می‌شد که ادبیات منظوم عرب جلوه گاه حقیقی آن بود و در فرهنگ عمومی آنان قرار داشت، کسانی که در نبردها پیروز می‌شدند بر خود می‌بالیدند و آن را به اشکال گوناگون روایت می‌کردند، با این وجود به عنصر زمان توجهی نداشتند، از این رو تطور این داستان‌ها و روایات از اَشکالِ صرفاً ادبی به روایات تاریخی غیر ممکن بود.

http://oral-history.ir/?language=2

 

عرب های ایرانی، یا مسلمانان فاتح
تاریخ شناسان ایرانی و عرب قرن 9 و 10 ( طبری، بلاذری … ) عرب های ایرانی را که قرن ها در ایران زندگی می کردند به عنوان اعراب (جدید، تازه رسیده) مسلمان فاتح معرفی کردند و نه فقط اسم های ایرانی این اعراب را عربی کردند، بلکه یک پدر ( بن ) نیز برای هر کدام پیدا کردند:
1- عبدا لرحمن بن زیاد ( عربی ) ، اما به خط پهلوی بر روی سکه دارابگرد از سال 676 “ عپدرمان ی زیتان “ ( ایرانی ). “ آن “ یک پسوند ایرانی است
2 – حکم بن ابی العاص ( عربی ) بر روی سکه از فیل به خط پهلوی “ حکم ی ابول اجان. „
سکه شناس ایرانی شمس اشراق در رابطه با این سکه
توضیح می دهد: “ هر چند در الفبای پهلوی ه است و ح ویژه ی عربی است لیکن برای آنکه برگردان نام ها با اصل آن بیشتر تطبیق کند، ما هرجا لازم آید عربی به کار می بریم ، به این سبب این نام نیز که باید (هکم ) برگردان شود، ( حکم ) نوشته شده „
۳ – عبدالملک بن مروان ( عربی ) به خط فارسی بر روی سکه مرو“ عپدولملیک ی مروانان „، امیر المومنین ( خلیفه)
4 – سمره بن جندب ( عربی ) به خط پهلوی بر روی سکه داربگرد از سال 663 “ سمرا ی زوناپان „
5 – زیا دا بن ابی سفیان ( عربی ) به خط پهلوی بر روی سکه از دارابگرد از سال 663 “ زییات ی ابو سفییان“
6 – عبد الله بن الزیبر ( عربی ) به خط پهلوی بر روز سکه یزد از سال 684 “ عپدولای زبیران. “ عبد الئه بن الزیبر یک عرب هفتالی از زابلستان بود، امیرالمومنین ( خلیفه)
7 – القطری بن الفجائه ( عربی ) به خط پهلوی بر روی سکه از سال 976 در داربگرد، „عپدولا قطرا امیری „، امیرالمومنین ( خلیفه)
8 – معاویه (عربی ) به خط پهلوی در سکه داراب از سال 663 “ ماآویا „، امیرالمومنین ( خلیفه )

این نوع اسامی ( etymology ) ایرانی امیرالمومنین ها ( خلیفه ها ) و حکمرانان عرب در عربستان مشاهده نشده. از چهار خلیفه اول اسلام ( خلفای راشدین ) هیچ سندی ( سکه ) در دست نیست و چهار خلیفه بعدی عرب های ایرانی بودند و در ایران سکه ضرب کردند. به نظر می رسد که پس از شکست ساسانیان از بیزانس در سال های 622 و 627 و نابودی ارتش خسرو دوم پرویز یک نغییر رژیم در ایران روی داد، به جای ساسانیان زرتشتی اعراب نستوری قدرت را در دست گرفتند. ایران شناس آلمانی Heinz Gaube اشاره به سکه های از حاکم مرو “ سلم بن زیاد “ با نقش صلیب می کند، اما این ایران شناس نمی تواند قبول کند که اعراب مسلمان سکه با علامت صلیب ضرب کنند:

„Eine ähnliche und sehr kuriose Veränderung des SCHULTERMONDES (F) in ein Kreuz begegnet uns auf einer Münzserie Salm b. Ziyads aus Merw mit dem Jahr 63. H. Ein nicht unwichtiges Detail, da kaum angenommen werden kann, dass auf Münzen der islamischen Eroberungszeit, die in einer Stadt mit einem sehr starken christlichen Bevölkerungsanteil geprägt wurden, ein Kreuz aufgrund eines „Ausrutschers“ angebracht wurde“ (H. Gaube, Arabosasanidische Numismati

 

ایام العرب ( روز اعراب )

ایام العرب یک نوع ( ژانر ) از ادبیات حماسی اعراب ( از قرن 5 تا 7 ) بود. بادیه نشین های عربستان جنگ های بین خود و قهرمان های این جنگ ها را توصیف و نقل می کردند:

„Ayyam al-Arab (literally, days of the Arabs), one of the early Arabian epic genres, describing the wars among and within the tribes and the adventures of the heroes. The Ayyam al-Arab were composed by the bedouin of Arabia during the fifth through seventh centuries

میراث تاریخی اعراب در دوران جاهلیت، بیش از هر چیز تحت عنوان «ایام العرب» مطرح می‌شد. در این اصطلاح مقصود از «یوم» روزی است که واقعه‌ی مهمی در آن رخ داده و آن روز و حادثه، «تاریخی» شده بود. ایام العرب با تکیه بر روایات شفاهی به شرح جنگ‌های بزرگ و کوچک میان قبایل و تفاخر آنان بر یکدیگر اطلاق می‌شد که ادبیات منظوم عرب جلوه گاه حقیقی آن بود و در فرهنگ عمومی آنان قرار داشت، کسانی که در نبردها پیروز می‌شدند بر خود می‌بالیدند و آن را به اشکال گوناگون روایت می‌کردند، با این وجود به عنصر زمان توجهی نداشتند، از این رو تطور این داستان‌ها و روایات از اَشکالِ صرفاً ادبی به روایات تاریخی غیر ممکن بود. با این وجود به سبب در برداشتن برخی عناصر تاریخی مورد توجه قرار گرفت(1) و جنبه ی ادیبانه ی آن در آثار نویسندگان و لغویان بعد از اسلام رسوخ نمود(2).

http://oral-history.ir/?language=2

From pre-Islamic times the Arabs had recounted tales of the ayyām al-ʿArab (“Days of the Arabs”), which were stories of their tribal wars, and had dwelt upon tales of the heroic deeds of certain of their brave warriors, such as ʿAntarah. Modern research, however, suggests that his story in its present setting belongs to the period of the Crusades. The Egyptian queen Shajar al-Durr (died 1250) and the first brave Mamlūk ruler, Baybars I (died 1277), as well as the adventures of the Bedouin tribe Banū Hilāl on its way to Tunisia, are all the subjects of lengthy popular tales.

به عقیده دو باستان شناس اسرائیلی Nevo/Koren اشفتگی ، تناقضات و ابهامات جزئیات حمله به سوریه نتیجه طبیعی بدست گرفتن قدرت اعراب در این من منظقه بود. سازماندهی و کنترل حمله از مقر فرماندهی در مدینه ، یا از جای دیگر نبود . هرگز یک حمله ای نبود که خلیفه ها آنرا برنامه ریزی کرده باشند، با تشکیل کمیسیون و عزل فرماندهان. داستان حمله اعراب در واقع ادامه سنت آیام العرب بود ، داستان های بر خورد های فردی به عنوان اتفاقات مستقل نقل می شدند . اتفاقات پشت چنین اخباری، اعم از واقعی یا افسانه ای، “ رویداد تاریخی “ نبودند. این داستان ها خاطرات محلی یا گروهی از گذشته بودند و نه نوشته های رویدادنویس ها

We suggest that the notorious confusion , contradiction, and obscurity in the military details of the invasion of al-Sam were the result of the very nature of the takeover. it was not a well- organized offensive, controlled from headquarters in Madinah or anywhere els. There never was a planned invasion which could be described as a sequence of military events with the commission and dismissal of commanders by the Arab King-caliphs.The stories of the invasion were originally just ayyam tradition, i.e, stories of individual encounters told as independent events . The events behind such accounts, whether real or legendary, were not at the time perceived as parts of a wider “ Historical Event „; they were local or group recollection of the past, and not articles recorded by chronicl

 
تاریخ شناس آمریکایی Fred Donner معتقد است در زمان امویان یک جنبش با ایمان ها (movement of the Believers ) از اعراب تشکیل یافته بود. در قران 75 بار از مسلمانان نام برده شده و هزار بار از با ایمان ها و این دو واژه ، بر خلاف نظریه اسلام شناسان سنتی ،یک معنی نیستند
in this, it differs from the traditional Muslim narratives and from modern scholarly practice
همچنین دونر شک دارد که گسترش جنبش با ایمان ها با حمله اعراب تحقق یافت
This view is , in some ways, problematic
نه فقط اسناد غیر اسلامی خبر از حمله اعراب را نداده اند ، بلکه تحقیقات باستان شناسان یک روند تدریجی اجتماعی و فرهنگی را نشان داده اند ونه خرابی های ناگهانی از جنگ را :
The archaeological record suggests that the area underwent a gradual process of social and cultural transformation that did not involve a violent and sudden destruction of urban or rural life at all
دونر ادامه می دهد که جنبش با ایمان ها اعراب کوشش می کرد یکتاپرستان را متحد کند. این جنبش خواستار یک انقلاب مذهبی نبود و قصد تغییر مذهب را هم نداشت. بعضی از مناطق هلال حاصل خیز این تقاضای اعراب از اتحاد یکتا پرستان ها را قبول رد کردند، اما اکثریت این شرایط را قبول کردند، حتا مسیحیان رادیکال اتحاد را پذیرفتند. مالیاتی که می بایست به جنبش با ایمان پرداخت شود اختلافی نداشت از مالیاتی که به بیرانس، یا ساسانیان پرداخت می شد. این پیشنهاد اتحاد غیرمنطقی نبود، چون خیلی از مسیحیان و یهودیان در سوریه، عراق و دیگر نقاط به عنوان یکتاپرست یک جایگاه ای در جنبش با ایمان ها یافتند. کیفیت کلیسای جهانی جنبش با ایمان ها کمک می کند برای توضیح دادن چرا تحقیقات باستان شناسان خرابی شهرها و کلیساها را تایید نکردند. این ایده اتحاد جنبش یکتاپرستان بود که باعث شد خیلی از ساکنان شهرها حکمفرمایی اعراب را بدون مقاومت قبول کنند. دونر، خاور شناس امریکایی، ادامه می دهد که قبله به طرف اروشلیم نشانه کلیسای جهانی جنبش یکتاپرستان بود.

They were, in short, establishing a new political order and perhaps advancing a program of monotheistic ( moral? ) reform but not proposing religious revolution or demanding conversion to a new faith. some localities in the Fertile Crescent may have refused to accept the Believers’s terms, but the majority accepted….Indeed, even orthodox Christains could easily acquiesc in such terms; the payment of tribute or tax that was required by the Believers‘ regime was not materially from what the the Byzantines or Sasanians had formerly imposed on them…It is not unreasonable to propose, then, that many Christians and Jews of Syria. Iraq, and other areas, as monotheists,could have found a place in the expanding early community of believers…. The ecumenical quality of the early Believers‘ movement, then , may help to explain why evidence of widespread destruction of towns, churches, and so on, is largely lacking in the archaeological evidence of relatively well-explored areas,such as Syria-Palestine

اسلام شناس آلمانی Kurt Bangert اشاره می کند که به طور قطع نبرد هم بود و اسب سواران عرب صحرانشین غارت و چپاول نیز می کردند، اما با این وجود مسیحی نستوری يوحنا ابن فنكی ( Johannes bar Penkaye – 682) خبر می دهد که در دوران معاویه صلح برقرار بود و هر فردی می توانست ، همانطور که خود می خواهد، زندگی کند:

Justice flourished in his time and there was great peace in the regions unter his control; he allowed everyone to live  as they wanted

It is my conviction that Islam began as a religious movement….I seethe rulers of the Umayyad dynasty ( 660 – 750 )…as rulers who sought practical ways to realize the most important goals of the movement and who perhaps more the anyone else helped the Believers attain a clear sens of their qwn distinct identity and of their legitimacy as a religious community. Withoutthe contribution of the Umayyads, it seem doubtful whether Islam, as we know it today, would even exist

Muawiya conducted himself more as loyal patron than asolute ruler, bestowing gifts and favors, intermarrying with other tribes, cajoling and inspiring. his court was small, and its style relatively simple

 

if we seem to fare somewhat better with the famous battle against the persians at al- Qadisiyya, our sources note the lack of a Persian counter version

 

Around the turn of twentieht century, Julius Wellhausen devise a classification schema grouping early Muslim historians into regiona “ schools.“ He was highly critical of the members of the Iraqi school ( particularly Sayf b. Umar ) for their alleged sloppy chronologies, propensity to weave romantic tales, and for the telltale signs of tribal and partisan biases which their works exibit

a historiographical approach to the study of memory which asks not just what is being remembered, but rather seeks to contexalize how the past is remembered… is to uncover what a society’s memory can reveal about its own circumstances, concerns, and biases. In assessing textual… seek to uncover the hidden agenda

 

 

But this wider perspectiv on a single monument froces us engage as well with the fundamental problems that arise from any attempt to write the early history of antiquity’s last and in many ways most extraordinary product, Islam
Even if al-Tabari reproduces his sources faithfully, nobody who reads the whole of his History can fail to be astonished by its radical selectiity
it is clear that its decoration consciously flouted Muslim ethical norms

سند سال 637 میلادی، قدیمی ترین سند از محمد ( British Library Additional 14,461)

در یک صفحه سفید انجیل از قرن ۶ نویسنده ناشناسی متنی نوشته که به عقیده بعضی از پژوهشگران اولین ( قدیمی ترین ) سندی است در آن به محمد و همراهانش اشاره شده. همچنین این سند خبر از جنگ اعراب می دهد. پژوهشگران ادعا می کنند که نویسنده ناشناسی این متن را در سال 637 در صفحه سفید انجیل نوشته است.

Probably the earliest, clearly the most dramatic, and arguably the most frustratingly incomplete  of early Syrica references to the rise of Islam was likely written in 637. At that time, an anonoymous author used a blank page in the front of his Bible to jot down a brief commemoration of the events he had just seen …Nevertheless, this five-by-nine-inch piece of parchment with poorly preserved jotting constitutes the worl’d oldest surviving artifact to mention Muhammad and likely refers to the most important battle of the Islamic conquests (1

به نقل از اسلام شناس آمریکایی Robert G. Hoyland این سند به علت معلوم نبودن مبدا و ناخوانا بودن متن مطمئن نیست

But Donner is right to advise caution given the unknown proveance and frequent illegibility of the text (2

سند سال 637

در ماه  ژانویه مردم حمص (  شهری در سوریه) برای زندگی کردن گردن نهادند و خیلی از روستا ها را عرب های محمد ویران کردند و اهالی را کشتند و مردم جلیل ( در شمال اسرائیل ) زندانی شدندد. در 26 ماه مه از نزدیکی حمص رومیان را تعقیب کردند.

در 10 آگوست رومیان از نزدیکی دمشق فرار کردند و کشته شدند ، خیلی، حدود ده هزار. با بازگشت سال رومیان برگشتند. در 20 آگوست سال 947 رومیان در جابیه تجمع کردندو کشته شدند ، حدود 50000

Im January { the people of } Hims took the word for their lives and many villages were ravaged by the killing of { the Atabs of } Muhammad { Muhmad } and  many people were slain and  ( taken ) prisoner from Galilee as far as Beth …On the tw{ enty-six}th of May the Sag{ ila} ra went {…. } from  the vicinity of Hims and the Romans chased the

On nthe tenth { of August } the Romans fled from  the vicinity of Damascus { and there were killed } many { people }, some ten thousand. And at the turn { of the ye }ar the Romans came. On the twentieth of August in the year n{ine hundred and forty-}seven there gathered in Gabithe { a multitude of } the Romans, and many people { of the R }omans were kil{led }, {s}ome fifty thousand (3

نام محمد در سال 637 شناخته نشده بود . نام محمد برای اولین بار بر روی یک سکه از سال 660 در کرمان ضرب شد و  نام “ محمد رسول الئه “ در سال 687 بر روی سکه ای از بیشاهپور دیده می شود. به همین علت مذهب شناس آلمانی کارل هاینس اولیگ اشاره می کند که مشخص کردن سال نوشتن این متن مشکل است ، اما چون از محمد در این سند به عنوان یک شخصیت تاریخی نام برده می شود می بایست نام محمد به انجیل قرن 6 در اواسط قرن 8 اضافه شده باشد.

Eine Datierung dieser Glosse ist schwierig. Da Mohmmed offensichtlich als historische Gestalt erwähnt wird, kann sie erst frühesten um die Mitte des 8. Jahrhundert zugefügt worden sein (4

این سند همچنین خبر می دهد از جنگ اعراب علیه بیزانس که در بلندی های جولان در منطقه جابیه (Gabitha ) اتفاق افتاد. پژوهشگران سنتی تاریخ اسلام معتقد هستند که جنگ جابیه در این سند همان جنگ یرموک است.

Indeed, in August 636, just south of Gabitha, Arab troops decisively defeated Byzantine forces in an engagement more commonly known as the Battle of Yarmuk ( 5

اسلام شناس آلمانی نولدکه ( Nöldeke ) معتقد است که این سند کمابیش همزمان است ( یعنی در سال 637  نوشته شده )

it seem to be nearly contemporary notice (6

اما به نقل از اسلام شناس آمریکایی Robert G. Hoyland هیچ پژوهشگری این نظریه نولدکه را تایید نکرده

7) neither scholar produced evidence to corroborate his assertion

It is a striking fact that such dokumentary evidence as survives from the Sufyanid period makes no mention of the messenger of God it all. The papyri do not refer to him. The Arabic inscriptions of the Arab-Sasanian coins only invoke Allah, not his rasul; and the Arab-Byzantine bronze coins on which Muhammad appears as rasul Allah, previously dated to the Sufyanid period, have now been placed in that of the Marwanids. Even the two surviving pre-Marwanid tombstones fail to mention the rasul, though both mention Allah; and the same is true of Mu’awiyas inscription at Ta’if. In the Sufyanid period, apparently, the prophet had no publicly acknowledged rule.“

„Gods Caliph“ :Patricia Crone , Martin Hinds

 

 

 

 

یشوع یهب سوم  ( وفات 659) پیرو فرقه نستوری مسحیت بود. یشوع یهب سوم اول با سمت اسقف در نینوا و موصل ( 628 تا 637 ) زندگی می کرد، بعد اسقف اربیل ( 637 تا 649 ) شد و از سال 649 تا 659   اسقف اعظم بود. از یشوع یهب سوم 106 نامه در دست است و در هیچ یک از این نامه ها به اسلام اشاره نشده است :

Non of the 106 of his surviving letters focus solely on Islam ( Michael Philip Penn)
قدیمی ترین نسخه ( رو نویسی ) نامه های یشوع یهب سوم از قرن 10 است و تا به امروزهیچ پژوهشگری نیز شک نکرده که این نامه ها به یشوع یهب سوم تعلق ندارند.
 
The oldest extant copy of Isho’yahb Letters appears in Vatican Syriac 157, wich has
been dated to the tenth century on paleographic grounds…….No one has contested the attribution of these lettrs to Isho’yahb III ( Philip Penn)

تعدادی از این نامه های یشوع یهب سوم به اعراب اشاره کرده اند. در یکی از این نامه ها ( نامه 48B) یشوع یهب سوم هشدار می دهد:

“ و اگر این اتفاق بیافتد که شما به دروغ معذرت بخواهید و یا بگویید مرتد ها ( یعقوبیان ) شما را فریب می دهند که آنچه  اتفاق افتاد به فرمان اعراب بود بدانید که این کاملا نادرست است. حاجریون عرب به کسانی ( یعقوبیان ، مونوفیزیت ها ) که می گویند خدا زجر کشید و در گذشت کمک نمی کند. و اگر به هر دلیلی این اتفاق بیافتد که شما  به اعراب کمک کنید به آنها  حقیقت را بگویید که موضوع به درستی چه بود است تا متقاعد شوند“. این نامه بین سال های 648 تا 659 نوشته شده است

And if it should happen that, making false excuses, you should say ( or that heretics should deceive you [ into saying]) that what happened happened through the Arabs‘ command [ Know that this] is completely untrue. For the Arab Hagarenes do not help those who attribute suffering and death to God, the Lord of all. If it should happen and for whatever reason they have helped them, if you properly attend to this, you can inform the Hagarenes and persuade them concerning this matter

استاد تاریخ دانشگاه یوتا (  آمریکا )، Peter von Sivers ، در رابطه با این نامه یشوع یهب سوم می نویسد: “  یعقوبی ها ( مونوفیزیت ها سوریه و عراق ) از اواسط قرن 6 در عراق فعال بودند و چندین کلیسا ساختند. یعقوبی ها در عراق با نستوری ها رقابت می کردند و شایع کرده بودند که اعراب مومئن با آنها ( با یعقوبی ها ) همکاری می کنند. یشوع یهب سوم این شایعات را بشدت تکذیب می کند و ادامه می دهد که اعراب آن فرقه مسیحی  ( یعقوبی ) که معتقد است خدا رنج کشید و در گذشت را  قبول ندارند.

Die Syrische Jakobiten waren seit der zweiten Hälfte des sechsten Jahhunderts im Irak aktiv und hatten zahlreiche Kirchen und Klöster im Irak gegründet, die mit denen der Nestorianer konkurrierten. Anscheinend verbreiteten sie das Gerücht, wonach die  die arabischen Gläubigen ( „Hagariten“ )Theopaschiten seien (Theopaschism is the belief that a god can suffer ) und mit den Jakobiten zusammenarbeiteten. Diesem Gerücht tritt Ischyahb energisch entgegen und bekräftigt, dass die arabischen Gläubigen die jakobitische Christologie vom leidenden Gott-Christus am Kreuz ablehnten ( Peter von Siver)

به همین نامه یشوع یهب سوم نیز Michel Philip Penn  ،مذهب شناس کالج Mount Holyoke در ایالت ماساچوست، اشاره می کند :

“ متن نامه 48B متمرکز است بر رقابت میان کشیشان مسیحی تحت رهبری یشوع یهب سوم و فرقه مسیحی میافیزیسم ( کسانی که معتقدند  خدا رنج کشید و درگذشت.) در اینجا یشوع یهب سوم راهبان شرق سوریه را به علت کمبود اشتیاق ( نداشتن تعصب مذهبی ) سرزنش می کند. او استدلال می کند که اعراب حاجریون پیروان میافیزیم را ترجیح نمی دهند  و در عوض می توان با تلاش آنها را برای پشتیبانی از جریان شرق سوریه ( از نستوری ها ) متقاعد کرد“.

Letter 48B concentrates on intra-Christian rivalry between monks under Isho’yahb’s jurisdiction und Miaphysites ( “ those who attributed suffering and death to God“ . Here Ish’yahb chastises the East Syrian monks for showing insufficient zeal. He argues that the Hagarene Arabs did not innately favor Miaphysites and, any cases when they did, with a little effort could be persuaded to support the East Syrian cause instead

( میافیزیسم یک فرقه مسیحی شرقی است . پیروان این فرقه بر این باور هستند که مسیح یک فرد است و وجوه الهی و انسانی او بی‌هیچ جدایی و تغییری یکجا جمع شده‌اند  ).

یکی دیگر از این نامه ها نامه ای (14C) است که یشوع یهب سوم برای سیمون ، اسقف “ رام اردشیر“ در استان فارس، فرستاده است. این نامه نیز ، به نقل از Philip Penn ، بین سال های 649 تا 659 نوشته شده.
Issho’yahb clearly wrote Letters 14C ( Rev Ardashir ) and 15C in the last decade of his life, while he was catholicos ( 649 – 659 )
در این نامه یشوع یهب به اعرابی اشاره می کند که در فارس به قدرت رسیده بودند.  یشوع یهب سوم همچنین می نویسد: “ این اعراب پیش ما ( در اربیل ؟) نیز هستند ، اعراب نه فقط دشمن مسیحیت نیستد، بلکه آنها ایمان ما را ستایش می کنند ، به کشیش های ما احترام می گذارند و به کلیسا ها کمک می کنند. اعراب سعی نکردند مذهب مسیحیان را در رام اردشیر تغییر دهند و فقط از شهروندان مسیحی خواستند که از نصف املاک خود صرفنظر کنند“ :

To Simon, the bishop of Rev Ardashir
From Isho’yahb to our honored brother Mar Simon, the metropolitan bishop of Rev Ardashir.. Greeting in our Lord.

For also these Arabs to whom at this time God has given control over the world, as you know , they are [ also here ] with us. Not only are they no enemy to Christianity, but they are even praisers of our faith, honorers of our Lord’s priests and holy ones, and supporters of churches and monasteries. Indeed , how did your people of Mrwny‘ abandon their faith on pretext of [ the Arabs‘ ] ? And this when , as even the people of Mrwny‘ say, the Arabs did not force them to abandon their faith but only told them to abandon half of their possessions and to hold on to their faith

Peter von Sivers اشاره می کند که خبر واگذار کردن نصف اموال به عرب ها زیاد شفاف نیست، یا این یک خراج سنتی تصرف بود،  یا درخواست خودسرانه اعراب ، یا اینکه یشوع یهب سوم گزافگویی کرده:

Nicht klar in diesem  Zitat ist der Bericht vom Verlust der Hälfte der Besitztümer in Mrwny. Es könnte sich um einen traditionellen Eroberungstribut, eine arbiträre Requisition oder lediglich eine Übertreibung Ischoyhbs handeln

از این دو نامه چنین برمی آید که اعراب به قدرت رسیده در ایران و عراق در دوران یشوع یهب سوم مخالف فرقه مونوفیزیت بودند. همچنین این نامه ، به نقل ازPeter von Sivers ، و با توجه به گفته های یشوع یهب سوم از پشتیبانی این اعراب از نستوری ها “ وابستگی اعراب به فرقه نستوری در آخر دوره باستان را نشان می دهد“.

Ischoyahbs Brief….repräsentiert die wohl früheste Dokumentation der Zugehörigkeit der arabischen Gläubigen zum Umfeld der nestorianischen Konfession in der Spätantike

 Peter von Sivers ادامه می دهد:

„از قرار معلوم آن عرب های که به قدرت رسیده بودند و یشوع یهب سوم با آنها همکاری می کرد پیرو فرقه نستوری

بودند“

offensichtlich waren diejenigen Araber in der Regierung, mit denen der Katholikos in Kontakt satand, Nestorianer

این تاریخ شناس آمریکایی همچنین اشاره می کند:

آنچه اعراب حکمران را در“ رام اردشیر “ از مسیحیان جدا می کرد تفاوت قدرت و فرهنگ بود و نه تفاوت نظریه ( مذهب )

Was Ischoyahbs Herde von der arabischen Oberklasse trennt, waren nicht Doktrinen, sondern neben dem Machtunterschied  die ethnolinguistische und kulturellen verschiedenheit zwischen Aramäern und Arabern

Michael Philip Penn, When Christian First Met Muslims, University of California Press, 2015

Petrer von Sivers, Mu’awiya. Herrscher der Gläubigen, aber welche Glauben?

—————————–

In Letter 15C Isho’yahb is again on the offensive, in this case writing against the bishops of Bet Qatraye, who were also questioning his authority. As one of his arguments for the necessity of centralized control, he presents himself as an important intercessor between Christians and their Arab rulers

——————————————————————–

یشوع یهب سوم ( وفات 659)
یشوع یهب سوم اسقف نستوری نینوا و موصل ( 628 تا 637 )، اسقف اربیل ( 637 تا 649 ) و از سال 649 تا 659 جاثلیق ( Catholicos)، جاثلیق عنوانی است که برای رهبر ارشد کلیسایی خاص بویژه در شاخه‌های مسیحیت شرقی بکار می‌رود. از یشوع یهب سوم 106 نامه در دست است و در هیچ یک از این نامه ها به اسلام اشاره نشده است :
Non of the 106 of his surviving letters focus solely on Islam
( Michael Philip Penn )

یکی از این نامه های یشوع یهب سوم به جاثلیق “ رام اردشیر“ در استان فارس است. این نامه بین سال های 649 تا 659 نوشته شده

Issho’yahb clearly wrote Letters 14C ( Rev Ardashir ) and 15C in the last decade of his life, while he was catholicos ( 649 – 659 )

. در این نامه یشوع یهب به اعراب اشاره می کند که در فارس به قدرت رسیده بودند. یشوع یهب همچنین می نویسد: این اعراب پیش ما ( اربیل ؟) نیز هستند ، اعراب نه فقط دشمن مسیحیت نیستد، بلکه آنها ایمان ما را قدیمی ترین نسخه نامه های یشوع یهب از قرن 10 است و هیچ کسی نیز شک نکرده که این نامه ها به یشوع یهب تعلق ندارند
The oldest extant copy of Isho’yahb Letters appears in Vatican Syriac 157, wich has been dated to the tenth century on paleographic grounds…….No one has contested the attribution of these lettrs to Isho’yahb III

ستایش می کنند ، به کشیش ها احترام می گذارند و به کلیسا های ما کمک می کنند. ….اعراب سعی نکردند مذهب مسیحیان را در رام اردشیر تغییر دهند و فقط از شهروندان مسیحی خواستند که از نصف املاک خود صرفنظر کنند:

To Simon, the bishop of Rev Ardashir
From Isho’yahb to our honored brother Mar Simon, the metropolitan bishop of Rev Ardashir.. Greeting in our Lord.

Our God- loving brother, at this time Your Holiness has bestowed upon us the meeting that appears in the spiritual law—-even if , lover of good, in accord with your will’s desire, [ it was bestowed ] not by [you ] coming in person, as the spiritual law demands, but by sending a fellow minister [as ] a representative and by [ sending ] a letter of greeting

For also these Arabs to whom at this time God has given control over the world, as you know , they are [ also here ] with us. Not only are they no enemy to Christianity, but they are even praisers of our faith, honorers of our Lord’s priests and holy ones, and supporters of churches and monasteries. Indeed , how did your people of Mrwny‘ abandon their faith on pretext of [ the Arabs‘ ] ? And this when , as even the people of Mrwny‘ say, the Arabs did not force them to abandon their faith but only told them to abandon half of their possessions and to hold on to their faith
.
Michael Philip Penn, When Christians First Met Muslim, 2015


 

Miaphysitism is a Christological formula holding that in the person of Jesus Christ, Divine nature and Human nature are united (μία, mia – „one“ or „unity“) in a compound nature („physis“), the two being united without separation, without mixture, without confusion, and without alteration.[1] Miaphysitism is not Monophysitism and the Monophysite churches are not Miaphysite

“ میافیزیسم یک فرقه مسیحی شرقی است . پیروان این فرقه بر این باور هستند که مسیح یک فرد است و وجوه الهی و انسانی او بی‌هیچ جدایی و تغییری یکجا جمع شده‌اند  „.

 

Letter 48B concentrates on intra-Christian rivalry between monks under Isho’yahb’s jurisdiction und Miaphysites ( “ those who attributed suffering and death to God“ . Here Ish’yahb chastises the East Syrian monks for showing insufficient zeal. He argues that the Hagarene Arabs did not innately favor Miaphysites and, any cases when they did, with a little effort could be persuaded to support the East Syrian cause instead

Letter 48B concentrates on intra-Christian rivalry between monks under Isho’yahb’s jurisdiction und Miaphysites ( “ those who attributed suffering and death to God“ . Here Ish’yahb chastises the East Syrian monks for showing insufficient zeal. He argues that the Hagarene Arabs did not innately favor Miaphysites and, any cases when they did, with a little effort could be persuaded to support the East Syrian cause instead
 اين فرقه طرفدار وحدت روح حضرت عيسى بودند؛ يعنى عيسى از ابتدا داراى روح خدائى بوده و پس ‍ از تولد نيز همان روح خدائى را داشته است
And if it should happen that, making false excuses, you should say ( or that heretics should deceive you [ into saying]) that what happened happened through the Arabs‘ command [ Know that this] is completely untrue. For the Arab Hagarenes do not help those who attribute suffering and death to God, the Lord of all. If it should happen and for whatever reason they have helped them, if you properly attend to this, you can inform the Hagarenes and persuade them concerning this matter
Modern scholars have frequentlys cited this passage for diametrically opposed reasons. in general they emphasize either the beginning, to illustrate Muslim authorities‘ general benevolence toward Christianity, or the conclusion, to illustrate Muslim
یشوع یهب سوم ( وفات 659)
یشوع یهب سوم اسقف نینوا و موصل ( 628 تا 637 )، اسقف اربیل ( 637 تا 649 ) و از سال 649 تا 659 جاثلیق ( Catholicos جاثلیق عنوانی است که برای رهبر ارشد کلیسایی خاص بویژه در شاخه‌های مسیحیت شرقی بکار می‌رود.
 
یکی از این نامه های یشوع یهب سوم به اسقف “ رام اردشیر“ در استان فارس است. این نامه  بین سال های 649 تا 659 نوشته شده 
Issho’yahb clearly wrote Letters 14C ( Rev Ardashir ) and 15C in the last decade of his life, while he was catholicos ( 649 – 659 )
در این نامه یشوع یهب به اعراب اشاره می کند که در فارس به قدرت رسیده بودند. این اعراب ، به نقل از یشوع یهب، نه فقط دشمن مسیحیت نیستند ، بلکه آنها ایمان ما را ستایش می کنند ، به کشیش های ما احترام می گذارند و به کلیسا ها کمک می کنند. اعراب سعی نکردند مذهب مسیحیان را در رام اردشیر تغییر دهند و فقط از شهروندان مسیحی خواستند که از نصف املاک خود صرفنظر کنند:
To Simon, the bishop of Rev Ardashir
From Isho’yahb to our honored brother Mar Simon, the metropolitan bishop of Rev Ardashir.. Greeting in our Lord
For also these Arabs to whom at this time God has given control over the world, as you know , they are [ also here ] with us. Not only are they no enemy to Christianity, but they are even praisers of our faith, honorers of our Lord’s priests and holy ones, and supporters of churches and monasteries. Indeed , how did your people of Mrwny‘ abandon their faith on pretext of [ the Arabs‘ ] ? And this when , as even the people of Mrwny‘ say, the Arabs did not force them to abandon their faith but only told them to abandon half of their possessions and to hold on to their faith.
Our God- loving brother, at this time Your Holiness has bestowed upon us the meeting that appears in the spiritual law—-even if , lover of good, in accord with your will’s desire, [ it was bestowed ] not by [you ] coming in person, as the spiritual law demands, but by sending a fellow minister [as ] a representative and by [ sending ] a letter of greeting. When I read what you had written and also heard what you had sent, I rejoiced and thanked our Lord. But I not only rejoiced in what you wrote and sent , but also needed to feel sorrow at the evil reports that a little while earlier had come to me from the edges of your diocese
For also these Arabs to whom at this time God has given control over the world, as you know , they are [ also here ] with us. Not only are they no enemy to Christianity, but they are even praisers of our faith, honorers of our Lord’s priests and holy ones, and supporters of churches and monasteries. Indeed , how did your people of Mrwny‘ abandon their faith on pretext of [ the Arabs‘ ] ? And this when , as even the people of Mrwny‘ say, the Arabs did not force them to abandon their faith but only told them to abandon half of their possessions and to hold on to their faith
———————————–
.modern scholars have frequently cited this passage for diametrically opposed reasons. In general they emphasize either the beginning, to illustrate Muslim authorities general benevolence toward Christianity, or the conclusion, to illustrate Muslim discrimination against Christians, in this case a 50 precent poll tax (otherwise unattested) on non Muslims.The often unacknowledged difficulty of either interpretation is Isho’yahb’s own agenda. The goal of his letter was not an accurate descriotion of Christianity in the Persian Gulf ( a topic about which he may have had at best indirect knowledge ). Rather, he wanted to portray his subordinate bishop and personal nemesis in as negative a light as possible
 
—————————————————–
Once there were some Hagarenes who carried off the Eucharist from Byzantine territory. And when they feared their conscience and brought it to me, I sent it to adherents of the Byzantine confession
به نقل از از اسلام شناس آلمانی سون کالیش شیعه نخست یک آیین عرفان گرایی ( گنوستیک ) بود و علی برای پیروان آن در یک جایگاه انسانی – خدایی قرار داشت. این آیین (  شیعه ) بعد با استوره های اسلامی درآمیخت که در آن علی نقش داماد پیغمبر را بازی می کند. شیعه در قرن 3 هچری از موضع گنوستیک خود صرفنظر می کند و با اینکه مشکل با قران سنی ها داشت آنرا می پذیرد.   
چرا فهم قران مشکل است
 
اسلام شناس آلمانی سون کالیش ( Seven Kalisch) که به عنوان پروفسور در دانشگاه مونستر ( آلمان ) کرسی استادی داشت ولی به علت‌ِ شک به تاریخ‌ِ شکل‌گیری اسلام از پست خود برکنار شد اشاره می کند که فهم قران ابن مسعود ، ابی بن کعب و نسخه صنعا به مراتب آسان تر از فهم قران عثمان است. این اسلام شناس ادامه می دهد که قران عثمان جدید تر از سه قران دیگر است و نویسندگان قران عثمان به طور عمد یک زبان مشکل عربی برای نوشتن این نسخه انتخاب کردند. پیش زمینه تفکرمشکل نوشتن قران عثمان برای نویسندگان این بود که قران گفته خدا و باید مبهم باشد . به همین علت فهم آن نمی تواند و نباید، مانند گفته یک انسان، برای هر خواننده ای آسان باشد. نویسندگان قران عثمان یک پیش زمینه فکری دیگری نیر داشتند و آن این بود که فقط علمای اسلام می توانند قران عثمان را بفهمند و خواندگانی که آنرا نمی فهمند باید به این فقاء مراجعه کنند. چون قران یک معجزه است نباید مشابه ای داشته باشد و به همین علت برای پیروان اسلام این کتاب جالب است، با توجه به این که خیلی از خوانندگان، به علت مبهم بودن زبان قران، آنرا نمی فهمند. اما نکته جالب دیگر ، به نقل از کالیش، این است که منابع اسلامی تدوین قران را به ابوبکر، عمر و عثمان نسبت می دهند و اسمی از خلیفه چهارم، از علی ، نمی برند. اسم نبردن از علی شاید به این علت باشد که علی به عنوان یک شخصیت مذهبی و نه تاریخی ، به نقل از Raymond Dequin ، در قرن 9 به منابع و ادبیات اسلامی اضافه شد.
در رویدانامه اسپانیا ( Chronica minora ) از سال های 741 و 754 اسمی از علی برده نشده
اسلام شناس سده گذشته آلمان Wilfred Madelung اشاره می کند که در آغاز احمد بن محمد بن حنبل فقیه مسلمان ( ۷۸۰ میلادی ) و اجماع فقط ابو بکر، عمر و عثمان، با کنار گذاشتن علی، به عنوان خلفای راشدین به رسمیت شناختند. این خبر را شاگردان بن حنبل گزارش کردند. یکی از شاگردان خبر داده که بن حنبل اول ابوبکر، عمر ، عثمان و پنچ عضو یک هیت انتخاباتی که عمر تعیین کرده بود را به رسمیت می شناخته: هر یک از این پنج عضو امام بودند و شایستگی برای خلیفه شدن را داشتند. بن حنبل استناد می کند به یک حدیث از ابن عمر( عبدالله بن عمر بن خطاب یکی از بزرگترین راویان حدیث است.): “ آن زمانی که هنوز پیغمبر زنده بود و همراهان زیادی داشت ما شروع کردیم به برشمردن: ابوبکر، بعد عمر، بعد عثمان، و بعد ما سکوت کردیم“
Ibn Hanbal hat ursprunglich, wie die Gama’a nur Abu Bakr, Umar, und Utman, unter Ausschluß Alis, als rechtgeleitete Kalifen anerkannt. Diese geht noch aus mehreren der Glaubensbekenntnisse hervor, die seine Schüler von ihm überlieferten. In einem von ihnen fordert er die Anerkennung des Vorrangs Abu Bakrs, Umars und Utmans, und nach diesen dreien, der fünf (übrigen ) Mitglieder des von Umar eingesetzten Wahlkollegiums: Jeder von diesen (  fünf) sei geeignet gewesen für das Kalifat und jeder sei Imam. Er beruft sich dabei auf ein Hadit des Ibn Umar: “ Als der Prophet noch am Leben war und seine Geföhten zahlreich, da pflegten wir aufzuzählen: Abu Bakr, dann Umar, dann Utman, und dann schwiegen wir
اسلام شناس قرن گذشته آلمانی Gustav Rothstein اشاره می کند که در حیره ( نزدیک نجف ) اباضیان که پیرو فرقه نستوری (مسیحیت ) بودند زندگی می کردند و در کوفه منوفیزیت هاخبر داد
 
dass nur die Christen al – Hiras al – Ibad gennant werde, …. Später war Hira Kathedralstadt des Nestorianer wie Kufa die Monophysiten
اما به نقل از اسلام شناسان سنتی اباضیان ( اباضیه )از فرقه خوارج جدا شده بودند:

اسلام شناسان سنتی ادعا می کنند که خوارح اولین فرقه مذهبی در دین اسلام بودند. در جنگ صفین، به نقل از این اسلام شناسان، علی پیشنهاد کرد که خلیفه را داوران تعیین کنند (تعیین خلیفه به حکمیت ). بخشی از جنگجویان که با این پیشنهاد حکمیت موافق نبودند به عنوان اعتراض لشگر علی را ترک کردند و در دهکده ای به نام حروراء ( Harura ) در نزدیکی کوفه ساکن شدند. این گروه که لشگر علی را ترک کردند به خوارج ( آنهایی که به حروراء رفتند ) معروف شدند. 

در اینجا خوارج بر روی پرچم خود نوشتتند که  ” فقط خدا قانون گذار است.” خوارج فقط حکم خدا را قبول داشتند و نه داوران را. به نقل از زبان شناس آلمانی Johnnes Thomas اصطلاح خوارج از زبان ” آرامی – سریانی  گرفته شده است، از وآژه آرامی ‘ hrora ‘ که به آرامی معنی غار را می دهد (1). راهبان منزوی و زهاد ( Asket ) مسیحی سوری که در غار زندگی می کردند به hrora معروف بودند. این واژه آرامی ( hrora ) به عربی، به حروری ( Haruri – از دهکده حروراء ) و بعد به خوارج برگردانده شد.

یک فرقه دیگر که از خوارج جدا شد مُرجئه ها بودند . “ مُرجئه نام فرقه ای است که در پایان نیمه اول قرن یک هجری پدید آمدند. لغت مُرجئه از مُرجِی به معنای تأخیر افکنده می آید؛ بدین معنا که آنان کسی را که  گناه کبیره مرتکب شده باشد مخلد در آتش نمی دانستند، بلکه کار او را به خدا واگذار می کردند و به همین دلیل مُرجئه نام گرفتند. مُرجئه پس از خوارج به وجود آمدند“

در اصل، یا در ابتدا هر سه فرقه، اباضیان ، خوراج و مُرجئه، مسیحی بودند.

اسلام شناس معاصر آلمانی Christopher Plato به پیش زمینه مسیحی کشمکش بین خوارج و مُرجئه اشاره می کند:

 dass , der Konflikt “ zwischen Harigiten und Murgi’iten „… “ auf einem christlichen Hintergrund beruhen könnte.“ 

تمام اطلاعات ما از قیام خوارج را طبری گزارش داده است که در زمان معاویه اتفاق افتاده است، اما به امکان خیلی زیاد خود معاویه پیرو دین مسیحیت بود و شاید فرقه های افراطی مسیحی بودند که علیه معاویه قیام کردند. این اسلام شناس ادامه می دهد که کشمکش های اوائل اسلام بین معاویه و علی ابتکار( fabrication)  تاریخ نویسان و نویسندگانی که در باره بدعت گذاران می نوشتند است

Not all writers were convinced that the Arabs had won by force of arms. Also in the late 7th century John bar Penkaye adduced the very fact of the Arabs‘ victory against the empire as proof of divine intervention
 
But we should not consider their coming naively. In fact it was an act of God…So as they came by God’s order, they won so to speak two kingdoms without combat and without battle, like a log pulled out of the fire, without implements of war and without human devices. thus God gave them the victory….How otherwise, apart from God’s help, could naked men, riding without armour or shield, have been able to win
….?
 
پیش زمینه پیدایش اسلام، یا حداقل باید بیشتر توجه کرد به نقش بخصوص گروه های که بعد با نام اسلامی
در ایران و ترکستان مشخص شدند
 
Man muss sich darüber klar sein, dassauch schonein halbes Jahrhundert Abstand von einem geschichtlichen Ereigniss reichlich genügt , um die Berichterstattung darüber zutrüben oder völlig zu berfährben
Rudi Paret, Die Lücke in der Über lieferung überden Urislam, In Westöstliche Abhandlungen, Fritz Meier, Wiesbaden 1954, S. 147-153
 
 
the closest we get to a specific description is the work of Sebeos, an Armenian historian writing in the late 7th century. He has two accounts of battles which modern scholars have assumed to be those of the Yarmuk and Qadisiyyah, These, like the garbled echoes in the Khuzestan Chronicle. In the 7th-century Syriac and Greek literature we have not even the little that we find in Sebeos.
of divine wrath or divine grace

 

 

جنگ داثن و دو نظریه

به نقل از تاریخ نویسان عرب قرن 9 اولین درگیری بین بیزانس و مسلمانان در دهکده داثن ( در نزدیکی غزه ) در سال 634 اتقاق افتاد. اسلام شناس آلمانی Kurt Bangert اشاره می کند که اولین خبر از این درگیری خیلی مختصر بود ، اما اخبار بعدی ( جدید تر ) به طور مفصل و با جرئیات زیاد از این درگیری خبر می دهند. این جنگ با پیروزی مسلمانان بر بیزانس خاتمه یافت. باستان شناسان اسرائیلی Nevo/Kron شک دارند به درستی این اخبار تاریخ نویسان عرب از جنگ داثن. دو باستان شناس اسرائیلی این درگیری را چنین شرح می دهند که عرب ها از پاتریسین ( Patricius ) بیزانس ، نمایند بیزانس در این منطقه، کماکان تقاضای ادامه کمک مالی می کنند. پاتریسین این تقاضای اعراب را , به دلیل نداشتن بودجه ، رد می کند و کشمکش ( درگیری ) بین اعراب و نمایند بیزانس شروع می شود. حنگ دلیرانه اعراب علیه بیزانس در داثن که تاریخ نویسان عرب قرن 9 از آن خبر داده اند در واقع چیزی نبود به حز یک زد و خورد مالی بین اعراب و نمایند بیزانس در دهکده داثن.

 

 
 
جنگ ، یا پرداخت مالیات
 
از زرینکوب تا میرفطروس تاریح نویسان ما خبر از قتل و جنایت اعراب پس از تصرف ایران داده اند، اما به نقل از Shaban فرماندار ایرانی خراسان با اعراب قرارداد صلح بست خراج بپردازد و اعراب نیز تضمین کردند در ساختار ، اداری ، سیاسی و اقتصادی منطقه دخالتی نکنند :
 
Deprived of the support of a central goverment, the helpless local leaders of the districts and towns of Khurasan found it expedient to conclude separate peace treaties with the conquerors. Accordingly, the Arabs received an annual tribute and in return undertook not to interfere in any way with the existing administrative , social and economic structure of the area
 
Shaban, M. A. Islamic History A. D. 600 – 750: A New Interpretation. Cambridge, 1971, P. 172
 
به نقل از دو باستان شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جولیت کورن ( Yehuda D. Nevo and Judith Koren آن مالیاتی که اعراب برای تاریخ نویسان پرداحت مالیات شهر ها به اعراب جنگ بود:
 
According to our interpretation, what the towns actually paid to the Arabs was the annona militaris they had formerly paid to Byzantium. When the Arabs wrote the history of the takeover period and set it within the framework of a great conquest, they interpreted and described these payments as tribute
 
 
According to our interpretation, what the towns actually paid to the Arabs was the annona militaris they had formerly paid to Byzantium. When the Arabs wrote the history of the takeover period and set it within the framework of a great conquest, they interpreted and described these payments as triute
 
 
this tells us , at the very least, that the sole manuscript we have was written at least three centuries after Sebeos wrote , and probably more than that, since it includes as Sebeos’s work a piece by an author who was still writing 1004: if his work could be misattributed to Sebeos, the copyist who made that mistake probably himself lived considerably after the time when this late 10th-early 11th-century author wrote
 
 
this tells us , at the very least, that the sole manuscript we have was written at least three centuries after Sebeos only for the sake of brevity, not accuracy
 
 
 
Whil this is undoubtedly only what Sebeos imagined would have been written in such a letter, it does indicate that at the time he wrote , the religion of the Arab ruler was seen as Abrahamism–a belief in the God of Abraham– not as anything more specific
 
if Sebeos knew anything of Islam, and had earlier written of Muhammad the Arab Prophet, he woud put in Muawiyah’s mouth a religious challenge to the Byzantine Emperor that included no reference to Muhammad and defined the Arab faith only as belief in the God of Abraham 
 
—————————————————-
Soebos includes in Chapter 30 of his History which covers the events from the first appearance of the Ishmaelites to the early 640s, two accounts of battles. Neither are provided with either date or name, but they are taken to be those of the Yarmuk and of Qadisiyyah. The latter is only a very short reference: the Persians reached a village called Herthican, with the Arabs close on their heels; “ the battle started and the Persian army fled before the Arabs, who pursued them and put them to the sword there perished the general Rostom…“ and he names several others, mostly Armenians.The only reason for identifying this as the Battle of Qadisiyyah would semm to be that Sebeos says that a Persian General, Rustam, was killed in it and Traditional Account assings this event to the Battle of Qadisiyyah.
 
 
محمد و اسناد تاریخی
به غیر از تاریخ نویسان ایرانی و عرب سده 9 و 10 چند نویسنده مسیحی از قرن 7 و 8 نیز به محمد اشاره کرده اند:
 
1- تعلیمات یعقوبی ( Doctrina Jacobi )، سده 7
2- chronicles thomas the Presbyter
3- رویدادنامه خوزستان
4- تاریخ سبئوس، سده 7
5 – یوحنای دمشق ( Jacob of Damascus)، سده 7 و8
 
 
 
 
 
تاریخ سبئوس
“ کتاب « تاریخ سبئوس » برپایه ترجمه آر.دبیلو. تامسون و مقابله با نسخه رابرت پتروسیان به تازگی با ترجمه محمود فاضلی بیرجندی توسط نشر ققنوس منتشر „
تمام منتقدان ایرانی ( تا آنجاییکه من اطلاع دارم ) بر این باور هستند که  اخبار تاریخ سبئوس یک نصویر مطمئن و درستی از حوادث سده 7 ( از حمله اعراب ) به خواننده ارائه می دهند
اسلام شناس آمریکایی Robert G. Hoyland اشاره می کند : “ جالب ترین سند ار اتفاقات اوائل قرن 7 تاریخ ناشناس و بدون تیتر ارمنی است „
 
The most fascinating source for events of the early seventh century is an anonymous untitled history of Armenia ( 1
 
برای روزنامه تاریخ سبئوس “ یک منبع ناب و دست اول است“: “ تاریخ سبئوس کهن‌ترین متن غیراسلامی است که در آن نامی از پیامبراکرم (ص) آمده است. اعتبار اثر به آن است که وی از نزدیک شاهد حوادث بوده و کتاب رونویسی یا نقلی از منابع دیگر نیست و از این لحاظ یک منبع ناب و دست‌ اول است“
 
چون نویسنده تاریخ سبئوس ناشناس است این تاریخ شهرت دارد به “ تاریخ وانمودین سبئوس ( pseudo Sebeos )، یا تاریخی که به سبئوس نسبت داده شده.
سبئوس، اسقف مسیحی و تاریخ‌نگار ارمنی سدهٔ هفتم پس از میلاد بود. تاریخ سبئوس ( تاریخ هراکلیوس ) از اتفاقات اواخر قرن  6 ، از زمان تاجگذاری خسرو دوم پرویز ( 590 ) ، تا به قدرت رسیدن معاویه در سال 661 خبر می دهد.
نسخه اول تاریخ سبئوس در سال 1851 توسط Tadeus Mihrdatean در استانبول منتشر شد . Mihrdatean برای نوشتن تاریح هراکلیوس از دو پیش نویس قدیمی تر ( از سال های 1672 و  1568 ) استفاده کرد. نسخه سال 1568 ناپدید شده است. ( 2

به نقل از “ آر دبیلو تامسون “ ( R.W. Thomson ) نویسندگان بعدی به ما کمک نمی کنند تاریخ نوشتن کتاب سبئوس را  تعیین کنیم ….تاریخ سبئوس قبل از سده 10 نوشته نشده است

Later writers do not help us date this history more accurately. It is quoted at length by T’ovma in the early tenth century. But , as noted above, the earlier parallels in Lewond are not verbatim quotations. So the existence of the History in its present from before 900 cannot be external evidence (2.

کتاب سبئوس به سه بخش تقسیم شده است و ناشر کتاب Mihrdatean معتقد است بخش اول و دوم متعلق به سبئوس نیستند و فقط بخش سوم را می توان به سبئوس نسبت داد.

Mihrdatean divided the text ….. into three sections. The first two sections he ascribed to an ‚Anonymous ‚; only the third section did he entitle ‚ History of Sebeos ( 3‘

بخش اول پیشگفتار است و بخش دوم به تاریخ باستانی ارمنستان و افسانهٔ (هایک و بل) و افسانهٔ (آرای زیبا و شامیرام) و دیگر افسانه ها پرداخته است. بخش سوم تاریخ سبئوس با اشاره هایی کوتاه به رویدادهای دوران پیروز ساسانی (457 – 484 ) و پسرش قباد (488 -531) آغاز شده و تا حملهٔ عرب ها و به قدرت رسیدن معاویه ادامه می یابد.

تامسون مترجم انگلیسی کتاب سبئوس تاریخ سبئوس را مثبت ارزیابی می کند. به نقل از تامسون اخبار رویداد های پیروزی اعراب و اخبار اولین جنگ داخلی عرب ها در تاریخ سبئوس مطمئن و معتبر هستند:
Sebeos contribution  to our knowledge of the ending of classical antiquity is greater than that of any other single extant source….But his text is to be treasured above all as presenting the fullest reliable and chronologically precise account of the Arab conquests and providing unique information on the circumstances leading to the first Arab civil war ( 4 (Lxxvii)
 
تاریخ سبئوس، به نقل از  دانشنامه ایرانیکا ، به خیلی از نهاد های سیاسی ، فرهنگی اشاره می کند که برای تاریخ نویسان ایرانی قابل تحسین است:
 
The history traditionally attributed to Sebeos thus documents a period of the utmost importance in the history of Iran, and casts light on several facets of its institutions and political culture. The anonymous episcopal author should be lauded by Iranian historians for his decision to place the history of Armenia in a wide geographical setting
بازنگری بخش جنگ های اعراب از تاریخ سبئوس:
 سبئوس در بخش 30 از اتحاد یهودیان و اعراب علیه بیزانس خبر می دهد: “ یهودیان به صحرا عربستان، به مکان فرزندان اسماعیل ( اعراب ) آمدند و از اعراب تقاضای کمک کردند. یهودیان اعراب را آگاه کردند که آنها ( اعراب و یهودیان  )، به نقل از تورات ، با یک دیگر خویشاوند هستند ( عربستانی که اینجا به آن اشاره می شود شبه جزیره عربستان نیست، بلکه منطقه ای است در شرق شبه جزیره سینا ) عربستان سبئوس منطقه ‚ پاران ‚ (P’aran is a location mentioned in the Hebrew Bible) در اسرائیل است. شهرک های که سبئوس نام می برد ( Nabeuth, Keda, Yetur, Naphes ) در شبه جزیره عربستان نیستند، بلکه این شهرک ها در عربستان حواری پولس هستند. سبئوس ادامه می دهد که یهودیان به 12 قبیله تقسیم شدند و صحرای ‚ پاران ‚ را ترک کردند وبه سپاه بیزانس که در عربستان مستقر بود یورش بردند. یهودیان موفق شدند تئودوروس (Theodorus ) ، برادر هراکلیوس،  که فرمانده ارتش بیزانس بود را به قتل برسانند و بیزانسی ها را فراری دهند، بعد یهودیان به عربستان برمی گردند، با اعراب علیه بیزانس متحد می شوند و یک ارتش بزرگ تشکیل می دهند“

Then they (Jews ) all gathered in unison  from Ewila as far as Sur, which is opposite Egypt ; and they went from the desert of P’aran, 12 tribes according to the tribe of families of their patriarchs. They divided the 12,000 man, like the son of Israel, into their tribes….. to lead them into the land of Israel. They set off, camp by camp according to each one’s patriarchal line….. They reached Erabovt of Moab in the territory of Ruben, for the Greek army hat camped in Arabia. Falling on them unexpectedly, they put them to the sword, and put to flight T’eodos the brother of the emperor Heraclius . Then they returned and camped in Arabia. All the remnant of the people of the sons of Israel gathered and united together ( with Ismaelites) , they formed a larg army ( 5

این خبر سبئوس از اتحاد اعراب و یهودیان حقیقت تاریخی را بیان نمی کند. به نقل از کارل – هاینس اولیگ، مذهب شناس آلمانی، تئودوروس توانست اعتماد غسانیان که از سیاست بیزانس ناامید شده بودند دوباره جلب کند. غسانیان از هراکلیوس در جنگ با ایران پشتیبانی کردند

Die Erwähnung eines gemeinsamen Sieges von Arabern und Juden über Theodorus, den Bruder des Heraklius, verkrhrt allerdings die historischen zusammenhänge: Theodorus hat für seinen Bruder  mittels geschickter Propaganda erreicht, dass die bisher von Byzanz enttäuschten Araber, vor allem Ghassaniden, mit ihren Hilfstruppen Heraklius beim Kampf gegen die Perser unterstützen ( 6

همچنین بخش 30 به فرزند اسماعیل، به یک تاجر و واعظ به نام محمد، اشاره می کند که به دستور خدا آمده بود تا راه حقیقت را نشان دهد
 
In that time a certain man from among those same son of Ismael whos name was Mahmed, a merchant , as if by God’s command appeared to them as a preacher and the path of truth ( 7 – 95
 
به نقل از سلام شناس آلمانی Kurt Bangert  اشاره به محمد در تاریخ سبئوس می توانست درست و حقیقی باشد اگر این خبر از قرن 7 بود و نه از قرن 17
 
Der Hinweis auf den Händler und Prediger Muhammad scheint ein
schlagkräftiger Hinweis auf die historische Gestalt des arabischen Muhammad zu sein – wenn wir denn sicher sein können, dass dieser Hinweis tatsächlich ins 7.Jh. zu datieren wäre. Davon kann aber bei einem Manuskript aus dem 17.Jh. nicht sicher ausgegangen ( 8
 
 کارل هاینس اولیگ معتقد است متن بخش 30 از تورات گرفته شده و بازتابی  ( reflection ) است از کتاب سفر پیدایش ( The Book of Genesis). و آوردن نام محمد در بخش 30 در تناقص با متن ( تورات) است، نام محمد در این بخش جور در نمی اید با متن تورات. اما تعریف ها از محمد ( در بحش 30 ) نشانه گرایش و تمایل “ تاریخ وانمودین سبئوس “ به این واعظ و آموزش های او ( محمد ) است.  اولیگ ادامه می دهد که توضیحات پیرامون محمد در بخش 30 در متن اصلی، در متن اولیه نبوده و بعد ها به تاریخ سبئوس اضافه شده است ( Interpolationen )
Die gänzlich bibeltheologischen Reflexionen des Sebeos in Kapitel 30 stehen allerdings in eínen Gegensatz zu den Ausführungen über Mohammed…Die Ausführung bei Pseudo Sebeos zu Mohammad zeigen von Sympathie für disen Prediger und seine Lehre…Deswegen muss angenommen werden, dass hier eine ältere Vorlage durch spätere Interpolationen ergänzt wurde ( 9
 
دو باستان شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جولیت کورن ( Yehuda D. Nevo and Judith Koren)، نیز معتقدند که بخش محمد بعد رونویس بردار به متن اضافه کرده است.:
 
Unfortunately the account of Muhammad’s role makes most sense as a later explantion added by a coppist who saw that Sebeos did not know what he was talking about ( 10
 
 همچنین محمد گواه می شود برای دستورات ( قوانین ) نخوردن حیوانات مرده، ننوشیدن شراب، دروغ نگفتن و زنا نکردن . 
So Mahmat legislated for them: not to eat carrison, not to trink wine, not to speak falsely, and not to engange in fornication ( 11
 
اولیگ معتقد است برای یهودیان موضوعاتی که محمد مطرح کرد ، به غیر از منع شراب ، مثبت بودند ( سوره 16،67 شراب را منع نکرده )
 
Ebenso fällt auf, dass von seiner Predigt nur Motive erwähnt werden, die im jüdischen Sinn positiv waren ( abgesehen vom Weinverbot )  ( 12
 
سبئوس در بخش 30 اشاره به این گفته محمد می کند که سرزمین ابراهیم (اسرائیل ) به نوادگان او تعلق دارد:
 
    He ( Mahmet) said:‘ With an oath God promised this land to Abraham and his seed after him for ever. And he brought about as he promised during that time while he loved Israel.. ..and go and seize your land which God gave to your father Abraham ( 13

 

به نظر اولیگ چنین گفته های ( تعلق اسرائیل به یهودیان و تعریف ها از محمد ) در یک کتاب مسیحی که تاریخ هراکلیوس به جز این نیست غیرعادی است
 
Aussagen dieser Atr sind in einer christlichen Schrift, die die Geschichte des Heraklius ansonsten ist, seltsam ( 14
 
 به همین علت، برای اولیگ ، رونویس بردار تاریخ سبئوس نه می توانسته یک مسلمان باشد ( یک مسلمان اعلام نمی کرد که اسرائیل به یهودی ها تعلق دارد) و نه یک مسیحی، رونویس بردار یک یهودی بوده
 
Als Redaktor kann weder ein Christ noch ein Muslim angenommen werden..letzterer hätte wohl kaum den Juden das heilige als göttlich verbrieftes Eigentum zugesprochen. Am ehesten erklären  sich die Passagen, wenn ein jüdischer Redaktor …angenommen ( 15
 
سبئوس خبر از دو پیروزی اعراب و تصرف بخش بزرگی از فلسطین و از  جنگ بین اعراب و رومی ها در 12 مایلی غزه در روز جمعه، 4 فوریه سال 634 می دهد، رومی ها فرار می کنند و فرمانده آنها ، یک اشرافی،کشته می شود. اعراب به تمام سوریه یورش می برند و بعد به طرف ایران می روند و این کشور را فتح می کنند:
 
Sebeos gives a brief account of two arab victories and the subsequent submission of a large part of Palestine…. This reports a battle between Romans and Arabs 12 miles east of Gaza on Friday 4 February 634. The Romans fled, their commander, a patrician, wascaptured and killed… the Arabs invaded the whole of Syria and went down to Persia and conquered it ( 16
 
به نقل از تاریخ نویسان ایرانی و عرب سده 9 و 10 ایران بعد از جنگ نهاوند (642 ) به تصرف اعراب در آمد و نه درسال 634 
سبئوس به یک پادشاه اسماعیلی ها به نام امر ( Amr ) اشاره می کند و با اینکه در متن اصلی از امر نام برده شده تامسون، امر را عمر، خلیفه دوم ،  ترجمه می کند:
 
The caliph, who is designated t‘ agawor ( a general word for king ) and ark‘ ay ( hitherto applied only to the Sasanian king is named ( correctly ) for the first time as ‚ Umar‘ ( 634 – 644 ). He is presented as directing operation at a distance, as he is in early Islamic histotical tradition ( 17
 
اسلام شناس دانمارکی پاتریسیا کرون اشاره می کند که “ اصالت تاریخی بودن  او ( عمر ) بدون تردید است……با این حال نام او امر داده شده: هر دو سبئوس ( و دیگر اسناد مسیحی ) امر و عمر را درهم آمیختند، یا اینکه در اسناد اسلامی این دو با هم همانند نیستند:
 
His historicity is not in doubt: he is clearly the king of the Ishmaelites…..  his name is however given as Amr: either Sebeos ( and other Christian sources ) conflated ‚ Umar and ‚ Amr, or, conceivably, they were dissimilated within the Islamic tradition ( 18
 

باستان شناسان تا به امروز هیچ نشانه ای از جنگ اعراب و رومی ها در فلسطین پیدا نکردند باستان شناس اسرائیلی Gideon Avni اشاره به اختلاف زیاد بین اخبار سنتی ( نویسندگان عرب و ایرانی ) و تحقیقات باستان شناسی می کند:

The gap between the historical narratives and the archaeological evidence is striking ( 19

در حفاری ها این باستان شناس آثار (بقایای) از جنگ ها بین بیزانس و عرب ها در رود اردن و شهر های نزدیک یرموک پیدا نشده است :

Archaeological research has found no traces of military confrontation in the sites of northern Jordan. The two major battles between the Byzantines and the Arabs, at Fihl and Yarmuk, have left no visible impact on the nearby cities and towns of  Pella, Abila, Umm el-mmal, and Jarash ( 20.

  همچنین این حفاری ها ( در فلسطین ) وقفه، یا اخلالی در زندگی روزمره شهروندان در نیمه اول قرن 7 را نشان نداده است. ساختن کلیسا، صومعه و بناهای عمومی در طی تسخیر ایران و اعراب ادامه داشت :

Yet recent excavation at many sites shows no interruption in the everyday life of the local populace in the first half of the seventh century. The construction of churches, monasteries, and public buildings continued unabated throughout the years of the Persian and Arab conquests, ( 20- 47

برای دانشنامه ایرانیکا تاریخ سبئوس بهترین خبر است از عملیات سریع نظامی  اعراب برای تصرف فلسطین و اروشلیم در بهار سال 635 و 4 سال جنگ ( 40 – 636) برای شکستن مقاومت ایران در میانرودان. بخصوص حمله اول موفقیت آمیز از کوه های زاگرس برای شکستن محاصره تیسفون
There is indeed no better account of the operations that led to the swift submission of Palestine (including Jerusalem) by spring 635 and the four years of large-scale fighting (636-40) needed to overcome Persian resistance in Mesopotamia, in particular to counter an initially successful counterstrike across the Zagros to relieve the first siege of Ctesiphon-Veh Ardashir
در بخش 30   سبئوس همچنین خبر از جنگ های قادسیه و نهاوند می دهد:
“ سبئوس در ادامهٔ داستان خود از جنگ قادسیه ( سال های 636 – 637 میلادی ) گزارش می دهد…..سبئوس از جنگ دیگری یاد می کند که در سرزمین مادها روی داد، که باید همان جنگ نهاوند باشد. به نوشته سبئوس این جنگ در نخستین سال پادشاهی قیصر کنستانتین و دهمین سال پادشاهی یزدگرد، یعنی سال642 م، روی داده است. سبئوس تعداد سپاهیان ایران را شصت هزار و سپاه عرب را چهل هزار تن ذکر می کند. این جنگ سه روز طول کشید. هر دو طرف بسیار کشته دادند تا آنکه به ایرانیان خبر رسید که سپاهی به یاری عرب ها می آید. آنها با شنیدن این خبر شبانه گریختند و رفتند. صبح بعد، عرب ها حمله کردند اما در لشکرگاه ایرانیان کسی را نیافتند. پس به هر سو تاختند و اسیر و غنیمت گرفتند و تعداد 22 قلعه را گشودند „
 سبئوس در خبر خود نه نامی از قادسیه برده و نه از اعراب مسلمان:

Then the army of Ismael, which had gathered in the regions of the east, went and besieged Ctesiphon

و جنگی که سبئوس به آن اشاره کرده در محل حیره بوده

the village called Hert,ichan ( 21

جنگ ها ( قادسیه، نهاوند، یرموک … ) و فتوحات ای که طبری و تاریخ نویسان عرب به آنها اشاره کرده اند در واقع، به نقل از دو باستان شناس اسرائیلی ’ یهودا دی. نوو و جولیت کورن ’ ( Yehuda D. Nevo and Judith Koren)، دستبرد ها و سرقت های مسلحانه قبایل عرب به سرحدات کشور های مجاور بودند. پس از متلاشی شدن ارتش ساسانیان و ترک بیزانس از سوریه و مصر یک نیروی نظامی برای جلوگیری از سرقت های اعراب در مرز ها مستقر نبود  :

The picture the contemporary literary sources provide is rather of raids of the familiär type; the raiders stayed because they found no military opposition…… these were later selected and embellished  in late Umayyad and early Abbasid times to form an Official History of the Conquest ( 22. 

به نقل ازاین دو باستان شناس اسرائیلی اخبار جنگ های اعراب نامنسجم و بی نظم هستند:

his account is very incoherent und disordered

و ادامه می دهند که “ به طور مطمئن می تواند گفت که نویسنده ( سبئوس ؟ ) اطلاع داشت که اعراب سرزمین های بیزانس را در اختیار گرفتند، صاحب شدند و او همچنین چند داستان از جنگ های اعراب نیز شنیده بود „، اما بیشتر نه ( 22 )

سبئوس همچنین به یک نامه از معاویه به کنستانس پادشاه بیزانس خبر می دهد: در این نامه معاویه به کنستانس پیشنهاد می کند مسیح را رها کند و به خدای بزرگ، به خدای ابراهیم ایمان بیآورد
 
If you wish, he said to preserve your life safety, abandon that vain cult which you learned from childhood . deny that Jesus and turn to the great God whom I worship, the God of our father Abraham ( 23
 
با توجه به نقش صلیب در سنگ نبشته معاویه در اردن  و اشاره عبدالملک مروان به مسیح در مسجد الصخره در اروشلیم بعید به نظر می رسد که معاویه این نامه را نوشته باشد.
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////

124 . 1Robert  G. Hoyland, Seeing Islam as others saw it, Princeton, 1997 P

2R. W.Thomson ,The Armenian History attributed to Sebeos , Liverpool University Press, 1999
 
Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroad to Islam. The Origins of the Arab Religion and the Arab State. N.Y. 2003, P 
 
Patricia Crone und Michael Cook, Hagarism, The Making of the Islamic World, Cambridge Universitäty Press. 1977, P 
 
 
 
But, on the whole, the history retailed is lucid and where it can be tested, it can be
 
 
 
 
 
 
 
His historicity is not in doubt: he is clearly the king of the Ishmaelites who presides over the conquest of Egypt and other territories in the early Armenian chronicle of Sebeos. his name is however given as Amr: either Sebeos ( and other Christian sources ) conflated ‚ Umar and ‚ Amr, or, conceivably, they were dissimilated within the Islamic tradition
 
Seine Geschichtlichkeit ist nicht im Zweifel: Er ist eindeutig der König der Ismaeliter, der die Eroberung Ägyptens und anderer Territorien in der frühen armenischen Chronik von Sebeos vorsitzt. Sein Name ist jedoch als Amr gegeben: Entweder haben Sebeos (und andere christliche Quellen) „Umar und Amr“ zusammengebracht, oder, denkbar, wurden sie in der islamischen Tradition dissimiliert 
 
His historicity is not in doubt: he is clearly the king of the Ishmaelites who presides over the conquest of Egypt and other territories in the early Armenian chronicle of Sebeos. his name is however given as Amr: either Sebeos ( and other Christian sources ) conflated ‚ Umar and ‚ Amr, or,
 
 
 
conceivably, they were dissimilated within the Islamic tradition
 
shown to be reliable (Howard-Johnston, Armenian History, pp. lxi-lxxvii)
The history traditionally attributed to Sebeos thus documents a period of the utmost importance in the history of Iran, and casts light on several facets of its institutions and political culture. The anonymous episcopal author should be lauded by Iranian historians for his decision to place the history of Armenia in a wide geographical setting (it is only to the north that the field of vision is comparatively shallow), and for his earnest efforts to achieve neutrality (between rival Armenian princely houses) and objectivity. He had strong views but succeeded in confining them to a few passages of direct editorial comment. There are, of course, blemishes – an occasional disregard of chronology (e.g., a set of notices [pp. 96-97, 99-104] covering the career of Smbat Bagratuni to his death in 617/18, placed under 600/1), a certain disorder towards the end (for which he apologizes [p. 176]), and, above all, a conflation of the two Persian attacks on the Romans’ metropolitan area in 615 and 626 (pp. 122-23). But, on the whole, the history retailed is lucid and where it can be tested, it can be shown to be reliable (Howard-Johnston, Armenian History, pp. lxi-lxxvii
The history of Sebeos contains detailed descriptions from the period of Sassanid supremacy in Armenia up to the Islamic conquest in 661. His history was published for the first time 1851 In Istanbul
Die Ausführung bei Pseudo Sebeos zu Mohammad zeigen von Sympathie für disen Prediger und seine Lehre…Ebenso fällt auf, dass von seiner Predigt nur Motive erwähnt werden, die im jüdischen Sinn positiv waren ( abgesehen vom Weinverbot ) 
———————————————————————————-

 

Then they all gathered in unison  from Ewila as far as Sur, which is opposite Egypt ; and they went from the desert of P’aran, 12 tribes according to the tribe of families of their patriarchs. They divided the 12,000 man, like the son of Israel, into their tribes….. to lead them into the land of IrraelThey set off, camp by camp according to each one’s patriarchal line….. They reached Erabovt of Moab in the territory of Ruben, for the Greek army hat camped in Arabia. Falling on them unexpectedly, they put them to the sword, and put to flight T’eodos the brother of the emperor Heraclius . Then they returned and camped in Arabia. All the remnant of the people of the sons of Israel gathered and united together, they formed a larg army.

 

Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroads to Islam. New York 2003, p. 230

8 – Sebastian Brock,V ]]], P. 15-16

9 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 47

10 –  Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Methodological Approaches to Islamic Studies. In: Der Islam 68 ( 1991) , P. 99

11 – Robert G. Hoyland,Seeing Islam As Others Saw It: A Survey and Evaluation of Christian, Jewish and Zoroastrian Writings on Early Islam from the Studies in Late Antiquity and Early Islam,  Princeton 1997,  P. 120

12- Gideon Avni, The Byzantine-Islamic Transition in Palestine, An archaeological Approach, Oxford University Press, 2014, P. 315

13 – Cron & cook, Hagarism, Cambridge University Press 1977, P. 4

14 – Robert G. Hoyland, P. 120

15 – Kurt Bangert, Muhammad, Eine historische-kritische Studie zur Enstehung des Islams und seines Prophten, Springer, 2016, P. 88

16 – Yehuda D. Nevo und Judith Koren: Crossroad to Islam, Amherst/N.Y 2003, P. 99

17 – Karl-Heiz Ohlig, Der frühe Islam, 2007,Berlin, P. 265

18 –  Touraj Daryaee. Sasanian Persia, P. 37

19 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 100

20 – Robert Schick, The Christian Communities of Plaestine from Byzantine to Islamic Rule: an historical and archaeological study, New York (Princeton), 1995, P.70

 
 
But his text is to be treasured above all as presenting the fullest reliable and chronologically precise account of the Arab conquests and providing unique information on the circumstances leading to the first Arab civil war
 
But, on the whole, the history retailed is lucid and where it can be tested, it can be shown to be reliable ( Iranica
 
Later writers do not help us date this history more accurately. It is quoted at length by T’ovma in the early tenth century. But , as noted above, the earlier parallels in Lewond are not verbatim quotations. So the existence of the History in its present from before 900 cannot be external evidence
 
 would be surprising in one who lived two centuries after the demise of the Sasanian dynasty. his gullibility does not prove a late date
 
 
سبئوس
جالب ترین سند ار اتفاقات اوائل قرن تاریخ بدون تیتر و ناشناس ارمنی است
The most fascinating source for events of the early seventh century is an anonymous untitled history of Armenia (Robert G. Hoyland )
سبئوس، اسقف مسیحی و تاریخ‌نگار ارمنی سدهٔ هفتم پس از میلاد بود.
تاریخ سبئوس ( تاریخ هراکلیوس ) از اتفاقات اواخر قرن  6 ، از زمان تاجگذاری خسرو دوم پرویز ( 590 )تا به قدرت رسیدن معاویه در سال 661 خبر می دهد. R. W. Thomson که کتاب سبئوس را به انگلیسی ترجمه کرد اشاره به اخبار مطمئن و درست تاریخ سبئوس می کند:
But his text is to be treasured above all as presenting the fullest reliable and chronologically precise account of the Arab conquests and providing unique information on the circumstances leading to the first Arab civil war
 .
نسخه اول تاریخ سبئوس در سال 1851 توسط Tadeus Mihrdatean در استانبول منتشر شد . Mihrdatean برای نوشتن تاریح هراکلیوس hc دو پیش نویس قدیمی تر ( از سال های 1672 و  1568 ) استفاده کرد. نسخه سال 1568 در دست نیست. تاریخ سبئوس، به نقل از  دانشنامه ایرانیکا ، به خیلی از نهاد های سیاسی ، فرهنگی اشاره می کند که برای تاریخ نویسان ایرانی تمجید انگیز است.
The history traditionally attributed to Sebeos thus documents a period of the utmost importance in the history of Iran, and casts light on several facets of its institutions and political culture. The anonymous episcopal author should be lauded by Iranian historians for his decision to place the history of Armenia in a wide geographical setting
همچنین سبئوس خبر از حمله اعراب به فلسطین ، میانرودان و تیسفون می دهد:
There is indeed no better account of the operations that led to the swift submission of Palestine (including Jerusalem) by spring 635 and the four years of large-scale fighting (636-40) needed to overcome Persian resistance in Mesopotamia, in particular to counter an initially successful counterstrike across the Zagros to relieve the first siege of Ctesiphon-Veh Ardashir ( The Encyclopædia Iranica (
سبئوس از اتحاد یهودیان و اعراب علیه بیزانس خبر می دهد:  یهودیان به صحرا عربستان، به مکان فرزندان اسماعیل ( آعراب ) امدند و از اعراب تقاضای کمک کردند. یهودیان اعراب را آگاه کردند که آنها ( اعراب و یهودیان  )، به نقل از تورات ، با یک دیگر خویشاوند هستند ( عربستانی که اینجا به آن اشاره می شود شبه جزیره عربستان نیست، بلکه منطقه ای است در شرق شبه جزیره سینا ) عربستان سبئوس منطقه پاران (is a location mentioned in the Hebrew Bible) در اسرائیل است. سبئوس ادامه می دهد که یهودیان به 12 قبیله تقسیم شدند و صحرای پاران را ترک کردند وبه سپاه بیزانس که در عربستان مستقر بود یورش می بردند. یهودیان موفق شدند برادر هراکلیوس که فرمانده ارتش بیزانس بود را بکشند و بیزانسی ها را فراری دهند. ، بعد یهودیان به عربستان برمی گردند و با اعراب علیه بیزانس متحد می شوند:

Then they (Jews ) all gathered in unison  from Ewila as far as Sur, which is opposite Egypt ; and they went from the desert of P’aran, 12 tribes according to the tribe of families of their patriarchs. They divided the 12,000 man, like the son of Israel, into their tribes….. to lead them into the land of Israel. They set off, camp by camp according to each one’s patriarchal line….. They reached Erabovt of Moab in the territory of Ruben, for the Greek army hat camped in Arabia. Falling on them unexpectedly, they put them to the sword, and put to flight T’eodos the brother of the emperor Heraclius . Then they returned and camped in Arabia. All the remnant of the people of the sons of Israel gathered and united  ( Ismaelites) together, they formed a larg army.

 

تاریخ هراکلیوس از یک واعظ به نام محمد خبر می دهد
In that period a certain one of them, a man of the sons of Ismael named Mahmed, became prominent. A sermon about the Way of Truth, supposedly at God’s command, was revealed to them, and Mahmed taught them to recognize the God of Abraham (The Armenian History attributed to Sebeos, I, P. 95 )
,
و هم چنین اشاره به جنگ های قادسیه و نهاوند می کند:
“ سبئوس در ادامهٔ داستان خود از جنگ قادسیه ( سال های 636 – 637 میلادی ) گزارش می دهد…..سبئوس از جنگ دیگری یاد می کند که در سرزمین مادها روی داد، که باید همان جنگ نهاوند باشد. به نوشته سبئوس این جنگ در نخستین سال پادشاهی قیصر کنستانتین و دهمین سال پادشاهی یزدگرد، یعنی سال642 م، روی داده است. سبئوس تعداد سپاهیان ایران را شصت هزار و سپاه عرب را چهل هزار تن ذکر می کند. این جنگ سه روز طول کشید. هر دو طرف بسیار کشته دادند تا آنکه به ایرانیان خبر رسید که سپاهی به یاری عرب ها می آید. آنها با شنیدن این خبر شبانه گریختند و رفتند. صبح بعد، عرب ها حمله کردند اما در لشکرگاه ایرانیان کسی را نیافتند. پس به هر سو تاختند و اسیر و غنیمت گرفتند و تعداد 22 قلعه را گشودند „
اسلام شناس آلمانی اشاره می کند که خبر محمد در تاریخ سبئوس می تواند درست و مطمئن باشد اگر این اطلاع از قرن 7 بود و نه از قرن 16.
سبئوس همچنین از یک نامه معاویه به کنستانس پادشاه بیزانس می کند: در این نامه معاویه به کنستانس پیشنهاد می کند مسیح را رها کند و و به خدای بزرگ، به خدای ابراهیم ایمان بیآورد
If you wish, he said to preserve your life safety, abandon that vain cult which you learned from childhood . deny that Jesus and turn to the great God whom I worship, the God of our father Abraham
با توجه به نقش صلیب در سنگ نبشته معاویه و اشاره عبدالملک مروان به مسیح در مسجد الصخره در اروشلیم بعید به نظر می رسد که این نامه از معاویه باشد.
سبئوس خبر از حمله اعراب به فلسطین ، میانرودان و تیسفون می دهد:
There is indeed no better account of the operations that led to the swift submission of Palestine (including Jerusalem) by spring 635 and the four years of large-scale fighting (636-40) needed to overcome Persian resistance in Mesopotamia, in particular to counter an initially successful counterstrike across the Zagros to relieve the first siege of Ctesiphon-Veh Ardashir ( The Encyclopædia Iranica
برای دانشنامه ایرانیکا اخبار تاریخ سبئوس مطمئن و درست هستند
But, on the whole, the history retailed is lucid and where it can be tested, it can be shown to be reliable (Howard-Johnston, Armenian History, pp. lxi-lxxvii)
The history traditionally attributed to Sebeos thus documents a period of the utmost importance in the history of Iran, and casts light on several facets of its institutions and political culture. The anonymous episcopal author should be lauded by Iranian historians for his decision to place the history of Armenia in a wide geographical setting (it is only to the north that the field of vision is comparatively shallow), and for his earnest efforts to achieve neutrality (between rival Armenian princely houses) and objectivity. He had strong views but succeeded in confining them to a few passages of direct editorial comment. There are, of course, blemishes – an occasional disregard of chronology (e.g., a set of notices [pp. 96-97, 99-104] covering the career of Smbat Bagratuni to his death in 617/18, placed under 600/1), a certain disorder towards the end (for which he apologizes [p. 176]), and, above all, a conflation of the two Persian attacks on the Romans’ metropolitan area in 615 and 626 (pp. 122-23). But, on the whole, the history retailed is lucid and where it can be tested, it can be shown to be reliable (Howard-Johnston, Armenian History, pp. lxi-lxxvii
The history of Sebeos contains detailed descriptions from the period of Sassanid supremacy in Armenia up to the Islamic conquest in 661. His history was published for the first time 1851 In Istanbul
 
 
 
Thomas the Presbyter
 
 
 
I shall also speak about the plots of the rebellious Jews, who after gaining help from the  Hagarenes for a brief while, decided to rebuild the temple of Solomon Finding the spot called Holy of Holies, they rebuilt it with base and construction as a place for their prayers. but the Ismaelites, being envious of them, expelled them from that place and called the same house pf prayer own.
 
Thomas the Presbyter
 
قدیمی ترین سندی که به محمد اشاره کرده رویدادنامه Presbyter است. این سند خبر از جنگی می دهد که در فوریه 634 بین اعراب محمت ( طایی محمد) و بیزانس در نزدیکی غزه اتفاق افتاد
In the year 945, indiction 7, on Friday 7 February (634) at the ninth hour, there was a battle between the Romans and the Arabs of Muhammad (tayyaye d-Mhmt) in Palestine twelve miles east of Gaza
اسلام شناس امریکایی Robert Hoyland ادعا می کند که برای اولین بار به نام محمد در یک سند غیر اسلامی ( خبر Thomas the Presbyter ) اشاره شده است.
 
This is the first explicit reference to Muhammad in a non-Muslim source, and its very precise dating inspires confidence that it ultimately derives from first-hand knowledge.
 
اسلام شناس آلمانی Kurt Bangert اشاره می کند که سوال این است آیا منظوراعراب صحرانشین از محمد آن محمدی است که در مدینه متولد شده ،یا مسیحا یهودیان و مسیحیان که اعراب او را محمت می نامیدند
 
wäre immernoch zu fragen, ob sich diese Wüstenbewohner auf einen in Mekka geborenen Propheten beriefen oder womöglich auf Messias der ( Juden ) Christen, den sie arab. Mhmt nannten
 
————————————————-
قدیمی ترین سندی که به محمد اشاره کرده رویدادنامه Presbyter است. این سند خبر از جنگی می دهد که در فوریه 634 بین اعراب محمد ( طایی محمد) و بیزانس در نزدیکی غزه اتفاق افتاد
 
 
In the year 945, indiction 7, on Friday 7 February (634) at the ninth hour, there was a battle between the Romans and the Arabs of Muhammad (tayyaye d-Mhmt) in Palestine twelve miles east of Gaza.

Virtually all accounts of the early development of Islam take it as axiomatic that it is possible to elicit at least the outlines of the process from the Islamic sources. It is however well-known that these sources are not demonstrably early. There is no hard evidence for the existence of the Koran in any form before the last decade of the seventh century, and the tradition which places this rather opaque revelation in its historical context is not attested before the middle of the eighth. The historicity of the Islamic tradition is thus to some degree problematic: while there are no cogent internal grounds for rejecting it, there are equally no cogent external grounds for accepting it. In the circumstances it is not unreasonable to proceed in the usual fashion by presenting a sensibly edited version of the tradition as historical fact. But equally, it makes some sense to regard the tradition as without determinate historical content, and to insist that what purport to be accounts of religious events in the seventh century are utilizable only for the study of religious ideas in the eighth. The Islamic sources provide plenty of scope for the implementation of these different approaches, but offer little that can be used in any decisive way to arbitrate between them. The only way out of the dilemma is thus to step outside the Islamic tradition altogether and start again.

جنگ داثن و دو نظریه

Thomas the Presbyter

به نقل از تاریخ نویسان عرب قرن 9 اولین درگیری بین بیزانس و مسلمانان در دهکده داثن ( در نزدیکی غزه ) در سال 634 اتقاق افتاد. اسلام شناس آلمانی Kurt Bangert اشاره می کند که اولین خبر از این درگیری خیلی مختصر بود ، اما اخبار بعدی ( جدید تر ) به طور مفصل و با جرئیات زیاد از این درگیری خبر می دهند. این جنگ با پیروزی مسلمانان بر بیزانس خاتمه یافت. باستان شناسان اسرائیلی Nevo/Kron شک دارند به درستی این اخبار تاریخ نویسان عرب از جنگ داثن. دو باستان شناس اسرائیلی این درگیری را چنین شرح می دهند که عرب ها از پاتریسین ( Patricius ) بیزانس ، نمایند بیزانس در این منطقه، کماکان تقاضای ادامه کمک مالی می کنند. پاتریسین این تقاضای اعراب را , به دلیل نداشتن بودجه ، رد می کند و کشمکش ( درگیری ) بین اعراب و نمایند بیزانس شروع می شود. حنگ دلیرانه اعراب علیه بیزانس در داثن که تاریخ نویسان عرب قرن 9 از آن خبر داده اند در واقع چیزی نبود به حز یک زد و خورد مالی بین اعراب و نمایند بیزانس در دهکده داثن.

اسلام شناس آمریکایی Robert G. Hoyland به یک سند قدیمی ( 640) از حمله اعراب به سوریه و تصرف ایران در سال های 635 / 636 اشاره می کند. این سند نوشته ای است از Thomas Presbyter. نویسنده سند به جنگ اعراب علیه رومی ها در ناحیه شرقی غزه اشاره می کند . در این جنگ اعراب “ تمام منطقه را با خاک یکسان کردند “

In the year 945, indiction 7, on Friday 7 February (634) at the ninth hour, there was a battle between the Romans and the Arabs of Muhammad (tayyaye d-Mhmt) in Palestine twelve miles east of Gaza. The Romans fled, leaving behind the patrician Bryrdn, whom the Arabs killed. Some 4000 poor villagers of Palestine were killed there, Christians, Jews and Samaritans. The Arabs ravaged the whole region. In the year 947 (635—36), indiction 9, the Arabs invaded the whole of Syria and went down to Persia and conquered it. The Arabs climbed the mountain of Mardin and killed many monks there in ( the monasteries of ) Qedar and Bnata  ( Bnotho)

اسلام شناس امریکایی ادعا می کند که برای اولین بار به نام محمد در یک سند غیر اسلامی ( خبر Thomas the Presbyter ) اشاره شده است و این جنگ در نزدیکی غزه نیز جنگ داثن بود:

This is the first explicit reference to Muhammad in a non-Muslim source, and its very precise dating inspires confidence that it ultimately derives from first-hand knowledge. The account is usually identified whit the battle of Dathin, which Muslim historians say took place near Gaza in the Spring of 634

نام محمد در این سند نمی تواند از سال 640 باشد. برای اولین بار نام محمد ( Mhmt ) در سال 685 بر روی سکه های در ایران ضرب شدند و به همین علت در سال 640 ( سال انتشار سند ) نام محمد ناشناس بود.

نام محمد در سند Thomas Presbyter از سال 640 جعلی است و جنگ داثن نیز یک درگیری مالی بود و نه جنگ اعراب مسلمان علیه بیزانس

 

——————————————————–

It is cast in the form of a dialogue between Jews set in Carthage in the year 634; it was in all probability written in Palestine within a few years of that date

There are several points of interest. One is the doctrine of the keys It is not of course Islamic, but there are some slight indications that it was a doctrine which the Islamic tradition hat been at pains to repress: there is a group of traditions in which the keys of paradise are sublimated into harmless metaphor….., and a Byzantine oath of abjuration of Islam mentions the belief that the prophet was to hold the keysof paradise as part of the “ secret“ doctrine of the Saracens.The point is not of great intrinsic interest, but it does suggest that we have in the Doctrina a stratum of belief older than the Islamic tradition itself.

 

Doctrina Jacobi ( تعلیمات یعقوبی )

سند ضد یهودی “ تعلیمات یعقوبی  “ در سال 634 ( برای برخی از پژوهشگران در سال 670 ) نوشته شده. اسلام شناس دانمارکی پاتریشیا کرون ( Patricia Crone ) معتقد است “ تعلیمات یعقوبی “ یک گفتمانی است بین یهودیان که به احتمال زیاد در سال 634 در فلسطین نوشته شده است

It is cast in the form of a dialogue between Jews set in Carthage in the year 634; it was in all probability written in Palestine within a few years of that date ( 1

  و به نقل از Harald Suermann , شرق شناس آلمانی, قدیمی ترین سندی است که به محمد ، پیغمبر مسلمانان، اشاره کرده (2 ). با این وجود این شرق شناس دو انتقاد به این سند دارد: اول اینکه از این سند چنین برداشت می شود که محمد در زمان نوشتن آن ( 634 ، یا 670) هنوز زندگی می کرده و دوم در این سند اسمی از محمد برده نشده ( سند از پیغمبر ساراسین ها نام برده و نه از محمد )

People were saying … that the prophet had appeared, comming from the Saracens ( 3

نویسنده تعلیمات یعقوبی می خواهد نشان دهد که مسیج نجات دهنده ، ناجی است. در این سند به یک تاجر یهودی با نام یعقوب از قسطنطنیه  ( کُنستانتینوپول ) اشاره می شود که در سفر خود به شمال آفریقا ( کارتاژ ) دین مسیحیت را به زور می پذیرد و بعد تبلیغ می کند که یهودیان دیگر نیزبه دین مسیح بپیوندند. در کارتاژ یستس ( Justus )، دوست قدیمی یعقوب ، که همچنین به زور مسیحی شده ظاهر می شود. یستس برای یعقوب تعریف می کند که از برادر خود ابراهیم در فلسطین شنیده یک عضو گارد شاهنشاهی بیزانس ( candidatus ) را ساراسین ها (  اعراب ) به قتل رسانند و یهودیان از کشته شدن این عضو گارد بسیار خشنود هستند

When the candidatus was killd by the saracens, I was at Caesarea ( فلسطین ) and I set off by boat to Sykamina. People were saying “ the candidatus ( عضو گارد شاهنشاهی بیزانس) has been killed, “ and we Jews were overjoyed (4

ابراهیم همچنین تعریف می کند  که یک پیرمردی اندیشمندی را ملاقات کرده و از او راجع به پیفمبر اعراب پرسیده. پیرمرد به ابراهیم جواب می دهد که پیغمبر اعراب دروغین است، پیغمبر با شمشیر نمی آید.

I having arrived at Sykamina, stopped by a certain old man well-versed in the scriptures, and I said to him: “ What can you tell me about the prophet who has appeared with the Saracens? “ He replied groaning deeply : „He is false, for the prophets do not come armed with a sword (5 . „

بعد پیرمرد به ابراهیم می گوید: برو در مورد پیغمبراعراب تحقیق کن. ابراهیم تحقیق می کند واز افرادی که پیغمبر اعراب را ملاقات کرده بودند می شنود او ( پیغمبر ) کلید بهشت را دارد ، که قابل قبول نیست.

But you go , master Abraham, and find out about the prophet who has appeared “ So I, Abraham , inquired and heard from those who had met him that there was truth to be found in the so-called prophet, only the shedding of men’s blood. He says also that he has the keys of paradise, which is incredible (6

اسلام شناس دانمارکی پاتریشیا کرون اشاره می کند موضوع کلید بهشت در این سند به اسلام ربطی ندارد و در سند ( تعلیمات یعقوبی ) لایه ای مشاهده می شود که قدیمی تر از سنت اسلامی است:

There are several points of interest. One is the doctrine of the keys It is not of course Islamic …The point is not of great intrinsic interest, but it does suggest that we have in the Doctrina a stratum of belief older than the Islamic tradition itself ( 7

دو باستان شناس اسرائیلی Yehuda D. Nevo and Judith Koren شک دارند که پیغمبر ساراسین ها در این سند محمد پیغمبر مسلمانان باشد. این دو باستان شناس بیشتر معتقدند که اعراب یکتاپرست بودند، مسیحی – یهودی ، یا مسیحی ، اما مسلمان نبودند:

The question is , why should one identify the reference in the Doctrina Jacobi with Muhammad? If he existed, he clearly fitted into the general Judaic and chritian monotheistic background, as shown by the motifs of ‚ the anointed one ‚ and ‚ the keys of Paradise ‚ connected with him The fact – if fact it was -that a group of the Arabs were accompanied by a monotheistic -Judaic or Christian – prophet, tell us little about that group’s religion. It could have been any form of monotheism; and indeed it accords much more with Jewish, Judeo-Christian, or even Christian belief than it does with Islam. In fact, if one thing is clear, it is that account in the Doctrina Jacobi does notdescribe the Muhammad that we know ( 8

———————————————————————- 

Patricia Crone, Michael Cook Hagarism Cambridge, 1977, P. 4 – 1

  2 – Harald Suermann“ Juden und Muslim gemäß christlichen Texten zur Zeit Muhammad und in der Frühzei des Islams “ , in Holger Preißler, Heidi Stein (Hg ): Annährung an das Fremde,XXVI. Deutscher Orientalistentag vom 25. bis 29.9.1995 in Leipzig, Stuttgart 1998,S.. 147 f

 3 – Kurt Bangert, Muhammad, Eine historisch-kritische tudie zur Entstehung des Islam und seines Propheten, Springer, 2016, P. 705

4 – Banger

5 – Bangert

Bangert – 6

7 – Patricia Crone, Michael Cook Hagarism Cambridge, 1977, P. 4

   8 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroad to Islam. The Origins of the Arab Religion and the Arab State. N.Y. 2003, P. 209

pened or wanted to believe had happened or wanted others to believe hat happened

The Arab who took control of Syria-Palestine around 17/638 were a mixture of fromer Byzantine foederati from the limes area, augmented by other tribes from Palaestina III and Phoinikom . Some of the foederati were at least nominally Christian, but many of the Arabs, especially those from farther afield, , were pagan. They were joined, as soon as the winds of change became apparent, by local Arabs, some of whom were Christians of various persuasions, and other members of other creeds existing in the area. There was initially no overall control by one Arab leader, but by around 20-21/640, Muawiya was in control of at least the northern areas of al-Sam

———————————————–

The local written sources down to the early 8th century do not provide any evidence that a planned invasion of Arabs from the peninsula occurred and that great and dramatic battles ensued which crushed the Byzantine army and vanquished the empire. What we do have is many descriptions of  “ barbaroua “ people   „from the desert “ : Tayyaye, Ishmaelits, Mhaggare. The first two names occure prior to the 7th century, and none of them indicates a specifically peninsular origin. Thus the most usual word for “ Arab “ in the Syriac sources, tayyaye, had long benn applied to all the desert dwellers in any part of the interface area, from the northern regions of the Syrian desert down.  nowhere, either, do we find any mention of islam, although the identity between “ Arab “ and “ Muslim “ is so self-evident to scholars brought up on the Traditional Acccount that the terms “ Islam“ and “ “ Muslim,“ and derivatives of them, tend to creep into translations

ایران ، یا حجاز
سکه شناس ایرانی ‚ شمس اشراق ‚ اشاره می کند: ” با وجود آنکه تازیان در زمان خلافت ( ابو بکر ) به فرماندهی خالد ابن ولید به سرزمین های ساسانیان یورش بردند….. به خاک ایران دست یافتند لیکن تا کنون سکه ای به نام هیچ یک از خلفای راشدین به دست نیآمده است و به نام خلفای راشیدین سکه ی ضرب عربستان نیز دیده نشده است.” شمس اسراق ادامه می دهد:
“ اولین سکه هایی که با موافقت خلیفه سوم حاکمان عرب ضرب کردند، سکه های عرب ساسانی به شیوه ای که قبل اشاره رفت بود. ” شمس اشراق ادامه می دهد : ” یکی از اولین سکه های عرب ساسانی که از نوع سکه های خسرو دوم و با نام خسرو به خط پهلوی است و واژه ی ( جید ) به معنی بسیار نیکو – به خط کوفی در حاشیه ی آن نقش بسته، به تاریخ 20 یزدگردی برابر با سال 31 هجری به نام دارالضرب ( مرو ) …. در بخش اسلامی موزه بریتانیا موجود است.“ (1 )
به نقل از تاریخ شناسان ایرانی و عرب فرن 8 و 9 ( طبری، بلاذری … ) عربستان ( حجاز ) مرکزرویدادها بود و در این منطقه خلفای راشدین حکومت و برای گسترش اسلام برنامه ریزی می کردند. اما ناگهان با خلافت معاویه نامی از حجاز برده نمی شود و عرصه رویدادها و حکم فرمایی اعراب به ایران و سوریه منتقل می شود: معاویه و عبدالملک مروان در ایران به نام خود سکه ضرب کردند و عبدالملک مروان در اروشلیم مسجد ( عبادت گاه ) ساخت و نه در مکه.
اولین سکه در عربستان در سال 822 ، در زمان حکومت مامون، ضرب شد، حدود 140 سال بعد از ضرب سکه معاویه در سال 663 در داراب فارس. اسلام شناسان سنتی خبر داده اند که مکه مرکز تجارت بود و کاروان ها در این شهر توقف می کردند. اما به نقل از اسلام شناس دانمارکی Patricia Crone مکه یک برهوت بود و کاروان ها دلیلی نداشتند که منطقه سبز طائف ( Ta’if ) را ترک کنند و رهسپار مکه شوند :

Mecca was a barren place, and barren places do not make natural halts, and least of all when they are found at a short distance from famously green environments. Why should caravans have made a steep descent to the barren lands of Mecca when they could have stopped at Ta’if ? (2 

اسلام شناس دانمارکی ادامه می دهد که درعربستان جنس و کالای در دسترس نبود که ترابری شود و سود کافی نیز نبود که با کمک آن بتوان یک شهرپیرامونی را توسعه داد که فاقد منابع طبیعی بود:

What commodity was available in Arabia that could be transported such a distance , through such an inhospitable environment , an still be sold at a profit large enough to support the growth of a city in a peripheral site bereft of natural resources ( 3  

پاترسیا کرون همچنین اشاره می کند که هیچ سندی خارج از ادبیات سنتی اسلامی به مکه اشاره ای نکرد…… در سوره 3:90 از بکه ( Bakka ) نام برده شده واسلام سنتی معتقد است که بکه همان مکه است. دراسناد ما نام مکه مشاهده نمی شود:

Negatively, no early source outside the Islamic Literary tradition refers to Mecca by name.
Positively, the koran itself tells us the name of the place where the sanctuary actually was: Bakka (3:39 ) . The Islamic tradition is naturally at pains to identify this place with Meca, and none of our sources shed any light on ins original location ( 4.

اسلام شناس آلمانی Kalisch معتقد است که حجاز در دوران صدر اسلام نقشی بازی نکرده و حتا تاریخ نویسان سنتی عرب و ایرانی خلیفه چهارم، علی ، را از حجاز به کوفه انتقال دادند

Der Higaz hat für den frühen Islam nie eine Rolle gespielt. Selbst die islamische Überlieferung lässt schon den vierten Kalifen Ali den Higaz Richtung Kufa Verlassen ( 5

به نقل از دو باستان شناس اسرائیلی، Yehuda D. Nevo and Judith Koren, بیشتر سرزمین شبه جزیره عربستان ( به جز قسمت جنوبی آن ) پرجمیعت نبود و همین ساکنان کم این مناطق، در هر دوره تاریخی، نیز در نهایت فقر زندگی می کردند:

The Muslim traditions depict the Arabian Peninsula as filled with roaming nomadic tribes who, after conversion to Islam, supplied thousands of warrios for the conquest of al-Šām, Iraq, and Egypt. This view dose not beare close scrutiny. Most of the peninsula ( excluding of course its southern coastal region ) is a parched desert which, judging from the material remains so far discovered, was never densely inhabited and whose population was not only sparse but extremely poor by any standard at any historical time ( 6

جغرافیای اتفاقات تاریخی قرن 7 نه در عربستان ( حجاز ) ، بلکه بیشتر در ایران ، سوریه، عراق و مصر بود.

dass die Entwicklung des Islam als Religion in Syrien, Irak, Iran, Ägypten und Nordafrika stattgefunden hat ( 7

خلیفه ها و حکمرانان عرب قرن 7 سکه های خود را در ایران ضرب کردند ( اولین سکه از مکه در سال 823 ضرب شد)

حجاز پس از انتشاره کتاب سیره محمد از ابن هشام ( 830) شهرت یافت و وارد عرصه تاریخ شد:

Erst mit der Entstehung der Erzählung vom arabischen Propheten …. wird der Higaz relevant  (8

 

 

نخستین سکه های امپراتوری اسلام ، ع. شمس اشراق، اصفهان 1369 ، ص 38  – 1

2 – Patricia Crone, Meccan Trade and the Rise of Islam, Princeton, 1987,  P. 6-7

3 – Patricia Crone, P. 7

4 – Patricia Crone und Michael Cook, Hagarism, The Making of the Islamic World, Cambridge Universitäty Press. 1977, P. 22

5 – Seven Kalisch, Anmerkungen zum isnad – Eine Beitrag zum Verständis islamischer Geschichtskonstruktion, in: Markus Groß/ Karl-Heinz Ohlig (Hg ): Die Entstehung einer Weltreligion III, Berlin, 2014, P. 320 – 321

6 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroad to Islam, P. 67.

7 – Seven Kalisch, Anmerkungen zum isnad – Eine Beitrag zum Verständis islamischer Geschichtskonstruktion, P. 320 321

8 – Seven Kalisch, P. 320 – 321

 

 

 

https://poseidon01.ssrn.com

/delivery.php?ID=313027093103006066106094088105078095029078064077029082029098019075115098102016004103006022018042109022044119080019080110030096006076043087080127004116019120094004099010045062064025088083120028123076113006126064115117010110099085100125099067007122003031&EXT=pdf

 

https://poseidon01.ssrn.com/delivery.php?ID=313027093103006066106094088105078095029078064077029082029098019075115098102016004103006022018042109022044119080019080110030096006076043087080127004116019120094004099010045062064025088083120028123076113006126064115117010110099085100125099067007122003031&EXT=pdfhttps://poseidon01.ssrn.com/delivery.php?ID=313027093103006066106094088105078095029078064077029082029098019075115098102016004103006022018042109022044119080019080110030096006076043087080127004116019120094004099010045062064025088083120028123076113006126064115117010110099085100125099067007122003031&EXT=pdf

A.
J. Deus’s
exploration into the Umayyad
’s
conversion to Islam
in an earlier paper
came to the
conclusion that
this
dynasty
had been opponents of
an emerging
Muslim
faith
until
a few years before
the breakthrough
of Islam
in
the late 68
0s
AD
.
This paper
focuses on a modest
scope
to
inves
tigate
the historicity of the P
rophet
Muhammad
and his possible relationship with the Umayyads.
Given the
centrality of the p
rophet, it is astonishing how l
ittle primary evidence
attest
s
to
him
.
Some r
ese
archers
conclude
that
he
lived a few years longer and that he led the early Arab invasions.
1
Even though carbon
dating of parchments of the Koran from Sana’a
and the fragments from the library at the University
of
Tübingen
2
seem to have closed the discussi
on about Muhammad’s historicity,
Deus
remains
unsatisfied that it explains the order of events
or
the actors involved
. After all, when s
c
ribes intended
to present works as older than they really were, they were smart enough to use old parchment. This
possi
bility
led to experimenting with alternative ways of reading the primary evidence and to explore
whether the prophet’s life and death could somehow be retraced with what
is extant
. While the Koran
seems
inseparably linked to the p
rophet,
no evidence
exists
until
the
bingen fragments and
a few
verses in the Dome of the Rock
that
are believed
to
origina
te from the
last decade of the seventh
century
.
In the paper about the Ummayyad
s conversion, it was demonstrated that these Mosaics had
never been mentioned
, not even by Benjamin of Tudela in the twelfth century. The latter confused
the builder with Omar (Umar), which
is
unlikely if there were an inscription. In the twelfth century,
the building would be known in
the
Wes
t
as the Tower of David.
Other than th
e aforementioned carbon dated Tübingen
parchments
from 649
675 AD, t
he Koran
finally shows up
in the prima
ry evidence
seventy years
after
the emergence of
Muhammad’s
The
Way
of Truth
,
possibly with
Hnanisho’ the Exegete
3
who
made
a statement about “a new f
olly” around 700
AD, followed by
Jacob of Edessa
around 705 AD
who
confirmed the emergence of Muslim prayers
that were oriented
toward the Kaaba in
Mecca from the sura
The Cow
,
4
succeeded
by
the text of
John
of Damascus.
5
While t
he first Kufic fragments an
d the appearance in the primary evidence are likely
contemporaries, i
t
remains
unclear whether
the Koran
had
been completed at that time
or whether it
may have
ha
d
been divided into several works.
However,
A
l
Kindi
expressed himself clearly
in the
ninth ce
ntury
that the Koran had been pieced together of different histories by a number of authors.

anigif

  همخوان کردن اسناد قرن 7 با اخبار تاریح نویسان قرن 8 و 9 در مقاله Robert Hoyland ، اسلام شناس معروف دانشگاه اکسفورد ( 1 )

 The Earliest Attestation of the Dhimma of God and His Messenger and the Rediscovery of P. Nessana 77 (  60s AH/680 CE)

in:

Islamic Cultures, Islamic Context

Essays in Honor of Professor Patricia Crone

Boston, 2015

Nessana papyri – پاپیروس  عوجة الحفير

باستان شناسان در حفاری های سال های  1935 تا 1937 چهل پاپیروس در محل Nessana “ عوجة الحفير – “ در غرب صحرای نِگِب (جنوب کشور اسرائیل ) یپدا کردند
در پاپیروس شماره 77 از سال 680 دو نامه نوشته شده ، یکی به خظ عربی و دیگری به خط یونانی . در نامه عربی به دو نفر با اسامی  “ بیان بن قیس “ و „یزید بن فیض“ اشاره شده است . به نقل از اسلام شناس دانشگاه آکسفورد Robert Hoyland متاسفانه در اسناد اسلامی نامی از این دو نفر برده نشده است :

Unforttunately, neither is mentioned in Muslim sources ( 1

 فرسنده نامه “ بیان بن قیس “ است. بیان بن قیس شخص با قدرتی است که در نامه دستور می دهد:

so he is the higher authority

در نامه به “ یزید بن قیس “ در حاشیه اشاره شده است و به نظر می رسد او به یک گروهی ( دو نفر ) تعلق دارد که کار خلافی در حق شهروندان عوجة الحفير انجام داده است.

where he appears as one of a group of at least two persons who have acted wrongfully

اما “ بیان بن قیس “ در این نامه تاکید می کند که شهروندان عوجة الحفير تحت حفاظت خدا و پیغمبرش هستند

in the view of bayyan , towards the people of nessane .who enjoy , bayyan emphasizes, “ the protection of God and of His messenger“  

به نقل از Robert Hoyland    „یزید بن قیس “ مامور دریافت مالیات دولت اسلامی است :

 Yazid , semms to concern the collection of taxes from a particular village and so Yazid is more likely an example of the group designated  “ umml “ in our documentary sources; that is financial agents of the Muslim polity

و این نامه در سال هجری، در دوران اسلامی نوشته شده است:

than was the norm for “ the writing of the 1st century of the Hijra“….other offical letters of the Nessana corpus from the Islamic period hail from the governor in Gaza and it is quite possible that this is the office that Bayyan holds

اسلام شناس دانشگاه آکسفورد ادامه می دهد که پاپیروس شماره 77 Nessana اولین سندی است که در آن به واژه “ ذمی “ اشاره شده است:

P. Nessana 77 earns the distinction of being the earliest docomentary text to include mention of the word dhimma.

در سطر 11 نامه به زبان عربی به واژه “ ذمه الئه “ و در سطر 12 به واژه “ ذمه رسول الئه“ اشاره شده است
ترجمه کامل سطر 11 و 12 به انگلیسی:

11 – due to him payment, and the people of Nessana have the Protection of God

(  به علت پرداخت به او، و اهالی عوجة الحفير را خدا حفاظت می کند )

اسلام شناس دانشگاه اکسفورد سطر 11 را چنین توضیح می دهد:

فرسنده  تاکید می کند که یزید حق ندارد هر یک از دو چیز را از شهروندان عوجة الحفير تقاضا کند

the sender is here emphasizing that yazid had no right to demand either of two things from the people of Nessana

12 – and the protection of His messenger. So do not reckon that we acquiesce to your

(   و فرستاده اش حفاظت می کند. همچنین حساب نکن که ما با تو موافق هستیم )

از این نامه چنین برداشت می شود که “ بیان بن قیس “ می خواهد از چپاول شهروندان  توسط ماموران (یزید بن قیس ) جلوگیری کند 

especially as one of the letters made clear that the Nessanites were protected against despoliation by such agents

در قران به واژه “ ذمه “ در سوره 9 ( سوره
توبه ) در آیه 8 و 10 اشاره شده:

كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لَا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ وَتَأْبَى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ (9.8)

به فارسی: „چگونه [براى آنان عهدى است] با اينكه اگر بر شما دست‏ يابند در باره شما نه خويشاوندى را مراعات مى كنند و نه تعهدى را شما را با زبانشان راضى مى كنند و حال آنكه دلهايشان امتناع مى ‏ورزد و بيشترشان منحرفند“
( منظور از “ آنان“ در این آیه مشرکان هستند )

  لَا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ ( 9.10)

به فارسی : “ در باره هيچ مؤمنى مراعات خويشاوندى و پيمانى را نمى كنند و ايشان همان تجاوزكارانند“

در ویکی پدیا “ ذمه “ ( ذمی ) چنین تعریف شده:

“ ذمی یعنی کسی از اهل کتاب که در زینهار و امان اسلام درآمده و شرایط ذمه را پذیرفته است.
ذمّه از ماده «ذَمَمَ» به معنی عهد، کفالت، امان، حرمت، حق و ضمان می‌باشد.
در اصطلاح، اهل ذمه به غیرمسلمانان اهل کتاب (یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان) می‌گویند که با مسلمانان عهد و پیمان‌بسته‌اند تا در کشور اسلامی و در پناه دولت اسلام در امان باشند و از میان سه گزینه „“پذیرش اسلام، جنگ یا التزام به شرایط ذمه“ راه سوم را انتخاب کرده، شرایطی را که دولت اسلامی برای آنها تعیین می‌کند، می‌پذیرند .“ احکام ذمی در قرن 8 تدوین شدند
در پاپیروس به خط عربی به اسلام، محمد، سال هجری، دولت اسلامی و غیرمسلمانان اهل کتاب (یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان) ، اشاره ای نشده است، اما اسلام شناس دانشگاه اکسفورد (  Robert Hoyland  ) ادعا می کند که حکومت اسلامی در این پاپیروس به شهروندان مسیحی و یهودی حفاظت می کند.

این پاپیروس در دوران امویان نوشته شده و امویان خود پیرو  دین مسحیت بودند و عبارت خدا و فرستاده اش در این پاپیروس اشاره ای  است به مسیج و نه محمد. این عبارت در سکه های عرب ساسانی و در مسجد قبه الصخره در اروشلیم نیر مشاهده می شوند

Kein automatischer Alternativtext verfügbar.
Bild könnte enthalten: Text

The Earliest Attestation of the Dhimma of God and His Messenger and the Rediscovery of P. Nessana 77 (  60s AH/680 CE)

in:

Islamic Cultures, Islamic Context

Essays in Honor of Professor Patricia Crone

Boston, 2015

Massoud Amirkhalili
Kommentieren …
 
 
http://koransuren.com/der_islam/dhimma.html
 
in some cases it is ambiguous whether Muslims or non-Muslims are intended, or quite possibly both are meant
Thus, it is occasionally stated expressly that paying poll tax earns non-Muslims this same protection.
In manchen Fällen ist es zweideutig, ob Muslime oder Nicht-Muslime beabsichtigt sind, oder ganz beides sind beide gemeint
So wird gelegentlich ausdrücklich darauf hingewiesen, dass die Zahlung der Zinssteuer nicht-Muslime diesen gleichen Schutz verdient.
And thus in classical islamic lawe the term dhimma is used for „the obligation of muslims in general, and of muslim rulers in particular, to grant protection to non-muslims living under their rule „
 
Und so wird im klassischen islamischen Gesetz der Begriff dhimma für „die Verpflichtung der Muslime im Allgemeinen und der muslimischen Herrscher im Besonderen verwendet, um Schutz für Nicht-Muslime zu gewähren, die unter ihrer Herrschaft leben“
the latter is likely in the case of a slave who flees to enemy territory and thereby forfeits the protection of god and his messanger
Das letztere ist wahrscheinlich im Falle eines Sklaven, der auf feindliches Territorium flieht und dadurch den Schutz Gottes und seines Messers verliert
 
 die Drei
Zeitschrift für Anthroposophie
in Wissenschaft, Kunst und sozialem Leben
86. Jahrgang 2016
Herausgegeben für die
 
Zeitschrift für Anthroposophie in Wissenschaft, Kunst und sozialem Leben
Abrahams Kinder
Ein Koran
The kings of Persia and Byzantium marveled at the Muslim ruler and
the fact that he went out, dressed in rags, to vanquish tyrants, people of
entrenched kingship, skilled administrators, politicians and financiers. It
reached them that treasures were being brought to ‘Umar and that he
distributed them instead of storing them up and that somebody had said
But what was the nature of ‘Umar’s office, and of the early Islamic ruler in
general? Crone and Hinds have collected numerous Muslim sources that give
‘the official title of the Umayyad head of state’, from 644 onwards, as
khal
i
fat
Allah
, ‘deputy of God’, which, as they note, ‘implies a strong claim to religious
authority’.
47
They oppose the claim of these same sources, however, that Abu
m
Bakr and ‘Umar took the title
khal
i
fat rasu
m
l Allah
, ‘deputy of the messenger
of God’ (i.e. deputy of Muh
D
ammad) and rejected that of ‘deputy of God’, aver-
ring that they were successors of Muh
D
ammad and no more than that. It is
true that this does sound like a pious attempt to contrast the humility of the
first two Muslim rulers with the arrogance and presumption of the Umayyad
dynasty.
48
However, there are some oddities about the title
khal
i
fat Allah
too.
If it was really the most basic title of the Muslim ruler, why was it so rarely
used in inscriptions and documents (Crone and Hinds put literary and docu-
mentary evidence on the same footing, so this disparity does not stand out in
their survey of the use of the title). For example, in the first 200 years of Islam
it was only used by one ruler, ‘Abd al-Malik, and then only on one medium,
coins;
49
even rebels who minted coins in this period only aspired to be ‘com-
mander of the believers’ (thus the Kharijite Qat
D
ar
i
ibn Fuja
m
‘a). Crone has gen-
erally argued, very persuasively, in favour of the gradual evolution of Islamic
institutions and against the idea of institutions emerging in full bloom at the
beginning of Islam, so should we not assume the same here? Would not a claim
to an all-powerful religio-political office from as early as 644, one that super-
seded prophethood,
50
have seemed somewhat presumptuous and been difficult
to establish when the memory of Muh
D
ammad was still so recent? Certainly,
the absence of titles in the aforementioned epigraphic reference to ‘Umar
(assuming it is genuinely about him) bespeaks a modest conception of rule, but
it is unique, and so there is little more we can say at present.
Contemporary sources portray ‘Uthma
m
n as being in overall charge of mili-
tary planning (e.g. ‘t

 

ohlig, qoran,

http://www.uni-saarland.de/fileadmin/user_upload/Campus/Forschung/forschungsmagazin/1999/1/Neue_Wege.pdf

https://www.cambridge.org/core/services/aop-cambridge-core/content/view/S0041977X06000188

 

http://dukespace.lib.duke.edu/dspace/bitstream/handle/10161/619/D_Stroumsa_Rachel_a_200805.pdf;sequence=1

http://www.islamic-awareness.org/History/Islam/Papyri/PNess77.html

The sirens have their own quality, but in primitive bourgeois history it is neutralized to become merely the wistful longing of the passer-by.

 

Almost all of the date range ( 568-645 ) given for that manuscript is before the reign of Uthman and most of it is even before the traditional dates of Muhammad’s preaching.. This is all more starting because the Birmingham manuscript has the appearance of a more developed text…However, the Birmingham manuscript largely conforms to the standard text of the Quran. It seems, in other words, to represent a distinctly later stage in the history of the Quranic text.. Now one might assign the Birmingham manuscript to the very end of the date range given for it ( 568-645 ) because of what we think we „know“ about the traditional story of the Quran’s origins, in an attempt to make it fit in to the reign of Uthman ( 644-656 ) . Alternatively, it might be time to consider again what we think we know.

In other words, what observers have celebrated as something like evidence of the traditional story of Islam’s origins…. may actually be, when considered carefully, evidence that the story of Islam’s origins is quite unlike what we have imagined

 

https://www.academia.edu/32063762/Zur_mohammedanischen_Frage_Aus_einem_Leben_Dichtung_und_Wahrheit



In fact, the Quran shows little interestin the names of people and places of its historical context, The Quran names only two groups – the Byzantines ( Q 30:1 ) and the Quraysh ( Q 106:1 ) – and gives no details on either one. It mentions Meca once ( Q 24:; Q: 96 notwithstanding ), Badr once ( Q 3:123 ), Hunayn once ( Q 9:25 ), and the ruined city of Lot once ( Q 37: 137-8 ). Even then the Quran does not identify Mcca as a city, but simply alludes to the ‚ hollow ‚ or the ‚ heart ‚ ( batn ) of Makka. Similarly, it does not identify Badr or Hunayn as the sites of battels. Moreover, many names that one might expect to find in the Quran, in light of the traditional biography of the Prophet, are missing. The Quran does not include the terms Yathrib, Uhud, Ta ‚if, arabia, Egypt, Yemen, Persia or the Red Sea. More to the point, it does not name the Prophet’s wives Khadija or Aisha, his daughter Fatima, his uncle Abu Talib, his cousin Ali . or his companions Abu Bakr, Umar and Uthman.

Yet despite this widely held recognition, it is peculiar that so many modern scholars have continued ti write as if nothing has changed

the ealiest attempts to report events of Mohammad’s life could hardly be called biographies in the modern sens…. Each report or story must thus be evaluated in term of its purpose, and as many versions of the same story and similar stories as possible need to be consulted, since most of the accounts occur in numerous, often widely differing form

 

But the importance of the targumic north – west in the sacred geography of the Hagarenes is most dramatically confirmed by what we know of the early history the qibla: it is towards somewhere in north-west Arabia that they appear to have turned in prayer. In the first place, we have the archaeological evidence of two Umayyad mosques in Iraq, that of Hajjaj in Wasit and another attributed to roughly the same period near near Baghdad. These mosques are oriented too far north by 33 degrees and 30 degrees respectively; and with this we may compare the literary testimny to the effecht that the Iraqi qibla lay to the west. Secondly, we have the literary evidence relating to Egypt. From the Islamic side there is the tradition that the mosque of “ Amr b. al -as in Fustat pointed too far north, and had to be corrected under the governorship of Qurra b Sharik. From the Christian side we have the remarkable statement of Jacob of Edessa, a contemporary eye-witness, that the “ Mahgraye“ in Egypt prayed facing east towards the Kaba The combination of the archaeological evidence from Iraq with the literary evidenve from Egypt points unambiguously to a sanctuaryn north-west Arabia , and with this it is hard to avoid the conclusion that the location of the Hagarene sanctuary in Mecca was secondary
(This is implied by the tradition about the first mosque at Kufa as given in Baladhuri, Futuh )…. and with this it is hard to avoid the conclusion that the location of the Hagarene sanctuary in Mecca was secondary

 

Muawiya conducted himself more as loyal patron than asolute ruler, bestowing gifts and favors , intermarrying with other tribes, cajoling and inspiring. his court was small, and its style relatively simple

 

It is not clear how Muhammad’s claim to prophecy waqs at first received or understood by the Christians, Jews, or Samaritans of the area ( or, for that matter, by those of Arabia….) Christian literary sources from the earlyIslamic period that actually mention Muhammad ( most do not ) generally do not call him prophet, but rather refer to him with term like “ leader“ “ teacher and guide, “ or “ King“ , or note that he was a merchant, or that he called people to the worship of one God. Only a century or more after Muhammad’s death do we begin to find Christian sources noting that his followers call him prophet and apostle(  533)

It is a striking fact that such documentary evidence as survives from the Sufjanid period makes mention of the messenger of God at all. The papyri do not refer him. The Arab inscriptions of the Arab-Sasanian coins only invoke the Allah, not his rasul; and the Arab-Byzantine bronze coins on which Muhammad appears as rasu Allah, Previously date to the Sufjanid period, hav now been placed in that of the Marwanids. Even the two surviving tombstones fail to mentions the rasul, though both mention Allah; and the same is true of Muawiya’s inscription at Ta’if ( P. Crone, God’s Caliph. Cambridge 1986, P, 24-25

 

 

محمد رسول الئه

 

It is a striking fact that such documentary evidence as survives from the Sufjanid period makes mention of the messenger of God at all. The papyri do not refer him. The Arab inscriptions of the

 

 

این سکه که در دوران عبدالملک مروان ( 685 – 705 ) ضرب شده است، به نقل از Foss ،غیر معمولی است ، به این معنی که در روی سکه سه شکل با علامت صلیب دیده می شوند و در پشت سکه اسم محمد رسول الئه نقش شده است.

سکه شناس  Foss اشتباه می کند، این سکه غیر معمولی نیست. واژه محمد اینجا اسم محمد، پیغمبر مسلمانان نیست، بلکه محمد بر روی این سکه یک صفت است به معنی ستایش باد: ستایش باد مسیح

Obverse.: Three standing figures holding globus cruciger, crosses on crowns, no legend

: Reverse.: M, abovbe, : A below; legend in Arabic only:

محمد رسول الئه

Clive Foss, Arab-Byzantine Coins, Harvard University Press, 2008, P. 63

 

We recall that after the Persian interlude, Byzantium did not return to al-Sam in more than a token sense, but gradually established the border at Antioch.Day-to-day administration of a town and the surrounding territory subordinate to it was in the hands of the Rumi municipal elite – patrikioi and their supporters – and they were encouraged to be independent. The ( Monophysite ) church clergy and adminstration also had a considerable degree of influence

https://nixgut.wordpress.com/tag/muhammad/

as far as numismatices can tell the story, it was muawiyah who, while still governor of syria, conquered the sassanian realm…… the epigraphy of the contemporary coins, then, provides no evidence to corroborate the version of history in the traditional account, namely that utman conquered the sassanian realm. neither utman nor any of the earlier commanders and governor are mentioned. this silence regarding the names of early commanders fits in much better with our suggestion that until muawiyah there was nobody to mention . until A.H. 41 / 661 the arabs operate as foederati. َAfter the battel of Siffin, Muawyah was recognized as the unified ruler of the whole area, and his name then appears on the coins. In fact Muawiyah, whose name is known from coins, inscriptions ( one in Arabic and one in Greek ) and written sources such as Sebeos, John Phenek, and the Life of Maximus the Confessor, in the first historical Arab ruler to be fully archeologically and epigraphically attested

 

it is not onlyhe earliest extant Muslim building , but it has retained its original structure and artistic scheme for more than 1,330 years
in structure, then, it is not Muslim; but it is a major religious monument ( Nevo/ Koren )
shape

 

 The Khuzistan Chronicle is especially significant for its testimony tohow history was composed in this era. if we ignore the last quarter of the text, which is a later continuation by another hand, it appears that the author, probably one Elias of Merv, scoured a number of available histories ( and possibly even documentary evidence ) combined this with his own recollection of events to produce history of the past two generations. The proximity of these events to his own days may account for the accuracy of its chronology and the gossipy nature of some of the entries (suvh as the account of Khusrau’s flight  ), and it may suggest that he frequently used oral sources to supplement these written accounts.

We suggest that the notorious confusion , contradiction, and obscurity in the military details of the invasion of al-Sam were the result of the very nature of the takeover. it was not a well- organized offensive, controlled from headquarters in Madinah or anywhere els. There never was a planned invasion which could be described as a sequence of military events with the commission and dismissal of commanders by the Arab King-caliphs.The stories of the invasion were originally just ayyam tradition, i.e, stories of individual encounters told as independent events . The events behind such accounts, whether real or legendary, were not at the time perceived as parts of a wider “ Historical Event „; they were local or group recollection of the past, and not articles recorded by chroniclers.

Life apparently, went on as normal, or as Schick puts it, the Christian inhabitants of Syrian “ were unconcerned with the fact that they were being conquered “ In Palaestina, too, Christians continued to build new churches both during and immediately after the conquestperiod , for instance in Avdat, Bet Guvrin. and Jersalem….. The material evidence indicates , then, that the transfer of power from the Byzantine Empire to the Arabs was not accompanied by any great disruption of daily life

 

 
 
 

 
 
 

Das Leben anscheinend ging es normal weiter, oder wie Schick es aussagt, waren die christlichen Bewohner des syrischen „nicht mit der Tatsache, dass sie erobert wurden“, in Palaestina auch weiterhin Christen, die während und unmittelbar nach der Eroberungszeit neue Kirchen bauten, Zum Beispiel in Avdat, Bet Guvrin. Und Jersalem ….. Die materiellen Beweise deuten darauf hin, dass die Übertragung der Macht vom Byzantinischen Reich auf die Araber nicht von einer großen Störung des täglichen Lebens begleitet wurde

——————————————————————————-

جنگ داثن

به نقل از تاریخ نویسان عرب قرن 9 اولین درگیری بین بیزانس و مسلمانان در دهکده داثن ( غزه ) در سال 634 اتقاق افتاد. اسلام شناس آلمانی Kurt Bangert اشاره می کند که اولین خبر از این درگیری خیلی مختصر بود ، اما اخبار بعدی ( جدید تر ) به طور مفصل و با جرئیات زیاد از این درگیری خبر می دهند. این جنگ با پیروزی مسلمانان بر بیزانس خاتمه یافت. باستان شناسان اسرائیلی Nevo/Kron شک دارند به درستی این اخبار تاریخ نویسان عرب از جنگ داثن. دو باستان شناس اسرائیلی این درگیری را چنین شرح می دهند که عرب ها از پاتریسین ( Patricius ) بیزانس ، نمایند بیزانس در این منطقه، کماکان تقاضای ادامه کمک مالی می کنند. پاتریسین این تقاضای اعراب را , به دلیل نداشتن بودجه ، رد می کند و کشمکش ( درگیری ) بین اعراب و نمایند بیزانس شروع می شود. حنگ دلیرانه اعراب علیه بیزانس در داثن که تاریخ نویسان عرب قرن 9 از آن خبر داده اند در واقع چیزی نبود به حز یک زد و خورد مالی بین اعراب و نمایند بیزانس در دهکده داثن.

ظریه Nevo/koren به حمله اعراب ( قرن 7 ) به سوریه و فلسطین.

we suggest that the notorious confusion, contradiction, and obscurity in the military details of the invasion of al-sam were the result of the very nature of the takeover. it was not a well-organized offensive, controlled from headquarters in madinah or anywhere else. there never was a planned invasion which could be described as a sequence of military event with the commission and dismissal of commanders by the arab king-caliphs

( Nevo/Kroen: Crossroads to Islam, P. 102

 

This is the first explicit reference to Muhammad in a non-Muslim source, and its very precise dating inspires confidence that it ultimately derives from first-hand knowledge. The account is usually identified whit the battle of Dathin, which Muslim historians say took place near Gaza in the Spring of 634

 

It was perhaps only with Dionysios of Tellmahre (died 845 ) that we really get a full awareness of Islam as a new religion. Earlier observers had not always benn able to distinguish the religion of the Arabs from paganism, although Christians who came into direct contact with the new rulers, such as the patriarchs John and Isho ‚ yahb, certainly knew better, and perhaps it is the story about Heraklios and the first dawn that would best reflect the viewpoint of the majority of Christians under Arab rule–that is, of those who bothered to think bout the matter at all

 تازگی رویداد نامه خوزستان ( Guidi’s Chronicle) به فارسی ترجمه شده. این رویداد نامه را اسلام شناس ایتالیایی Guidi در سال 1889 معرفی و در سال 1903به زبان لاتین منتشر کرد. این رویدادنامه را ، به نقل از Cl. Cahen،  یک راهب از شرق سوریه در جنوب عراق نوشت ( 1

رویداد نامه به زبان سوری است و در موزه Rom -Museo Borgiano di Propaganda Fidi
نگهداری می شود. رویداد نامه از اتفاقات زمان هرمز 4 ( 579 ) تا حمله اعراب به استان خوزستان ( تصرف شوشتر ) خبر می دهد.

GUIDI’S CHRONICLE, an anonymous, 7th-century chronicle of Nestorian Christians, known also as “the Khuzistan Chronicle,” written in Syriac and covering the period from the reign of the Sasanian Hormizd/Hormoz IV (579-89) to the middle of the 7th century and the time of the early Arab conquests….. preserved in a 14th-century manuscript (Encyclopædia Iranica )

دست نویس رویداد نامه از قرن 14 است. اسلام شناس آلمانی نولدکه این رویداد را در سال 1893 به آلمانی ترجمه کرد. (2

. نولدکه این رویداد نامه را معتبر می داند و ادامه می دهد: “ این رویداد نامه در سال های 670 تا 680 نوشته شده. اما نولدکه تعجب می کند که نویسنده از اتفاقات بعد از حمله اول اعراب خبر نمی دهد و همچنین نویسنده به جنگ های داخلی که شاید خود او شاهد آنها بوده نیز اشاره نمی کند:

Von den Ereignissen, die nach den ersten Eroberungen der Araber fallen, schweigt er aber fast ganz, so sagt er kein Wort von den Bürgerkriegen , die er doch vielleicht noch selbst erlebt hat

نویسنده رویداد خوزستان نامی از یک مدهب جدید، از اسلام، نمی برد و فقط اشاره می کند که اعراب در همان مکانی که ابراهیم یک معبد ساخت خدا را پرستش می کنند و به همین علت نیز اعراب کار جدیدی نمی کنند و فقط سنت قدیمی را ادامه می دهند .

so erbaute er (Abraham ) sich zur verehrung Gottes und zur Darbringung der Opfer jenen Ort, und von diesem früheren Bau hat auch der heutige seine benennung empfangen….Und für die Araber ist es nichts neues dort anzubeten, sondern diese Sitte herrschte schon längs seit alten Tagen

نویسنده اشاره به پسران اسمائیل که دو امپراتوری ( ایران و بیزانس ) را شکست دادند می کند و ادامه می دهد این پیروزی را خدا به آنها داد، اما خدا قسطنطینه را به اعراب نداد:

Der Sieg der Kinder Ismael’s,welche diese beiden mächtigen Reiche überwunden und unterworfen haben, ist von Gott gekommen. Aber über Constantinopel hat ihnen Gott noch keine Gewalt gegeben

به نقل از رویداد نامه خدا فرزندان اسمائیل که زیاد مانند شن در ساحل دریا بودند به فرماندهی محمد به جنگ ایرانیان فرستاد . اعراب رستم را کشتند و مدائن را به تصرف خود درآوردند. بعد اعراب به سوریه حمله می کنند و سدهزار از سربازان هراکلیوس را به قتل می رسانند. به نقل از نولدکه اعراب سوریه را ویران و غارت می کنند.

then God raised up against them the sons of Ishmael numerous as the grains of sand on the sea shore, whose leader was Muhammad (mhmd ) . Neither wall nor gates, armour  or shield , withstood gained control over the entire land of the Persians. Yazdgird sent against them countless troops, but the Arab routed them all and even killed Rustam……. They also came to Byzantine territory, plundering and ravaging the entire region of Syria. Heraclius, the Byzantine king, sent armies against them, but the Arabs killed more than 100,000 of them.

 نولدکه ادعا می کند این جنگ در سوریه جنک یرموک بود. 

Gemeint ist natürlich die Entscheidungsschlacht am Jarmuk.

این محمد در رویداد خوزستان نمی تواند محمد پیغمبر مسلمانان باشد. اسلام شناس دانمارکی پاتریسیا کرون اشاره می کند:

of greater historical significance is the fact that the prophet is representedas alive at the time of the conquest of palestine. this testimony is of course irreconcilable with the islamic account of the prophet’s career ( 3)

به نقل از نویسندگان ایرانی و عرب جمله اعراب مسلمان به ایران ( جنگ قادسیه ) در سال 636 رویداد و محمد، پیغمبر مسلمانان، در سال 632 درگذشت. از طرف دیگر باستان شناسان اسرائیلی هیچ نشانه ای از ویرانی در محل جنگ یرموک و فلسطین در حفاری ها مش „اهده نکردند
رویداد نامه خوزستان خبر می دهد شهروندی که آبراه شوشتر را به اعراب نشان داد ( خیانت کرد ! ) از قطر بود

Then a man from Qatar who lived there became friends with someone who had a haus on the walls, and the two of them conspired together and went out to the Arabs, telling them: “ If you give us a third of the spoil of the city, we will let you into it. “ They made an agreement between them and they dug tunnels inside under the walls, letting in the Arabs, who thus took Shustar, spilling blood there as if were Water ( Robert G. Hoyland )

و در حمله به اسکندریه ( مصر ) نیز یک شهروند قطری راه مخفی به شهر را به اعراب نشان داد. برای نولدکه شگفت آور است که هر دو خیانت کار از قطر هستند:

Wunderlich, das wohl der Verräther Alexanderia’s, wie Suster’s aus Qatar gewesen sein soll !

نویسنده ناشناس رویداد نامه خوزستان از شهر حاصور ( Tel-Hazor) – در شمال اسرائیل – نام می برد که به عرب ها تعلق دارد و ادامه می دهد حاصور همان مدینه، یا یثرب است. برای نویسنده رویداد نامه خوزستان حاصور در شمال فلسطین همان مدینه در عربستان است.

Hasor, which scripture calls “ hesd of the kingdome „, blongs to the Arab, while Medina is named after Midian, Abraham fourth son by Qetura; it is also called Yathrib……

1 -Revue de I’Histoire des Religions 2, 1964, 52

2 – Theodor Nöldeke, “Die von Guidi herausgegebene syrische Chronik, übersetzt und commentiert” in Sitzungsberichte der kaiserlichen Akdemie der Wissenschaften, phil.-hist. Kl. 128, 9, Vienna, 1893, pp. 1-48

3 – Cron & cook, Hagarism, Cambridge University Press 1977, P. 4

رویداد نامه خوزستان خبر می دهد شهروندی که آبراه شوشتر را به اعراب نشان داد ( خیانت کرد ! ) از قطر بود و در حمله به اسکندریه ( مصر ) نیز یک شهروند قطری راه مخفی به شهر را به اعراب نشان داد. برای نولدکه شگفت آور است که هر دو خیانت کار از قطر هستند:

Wunderlich, das wohl der Verräther Alexanderia’s, wie Suster’s aus Qatar gewesen sein soll !

Darauf führte Gott gegen sie die kInder Ismael’s herauf, zahlreich wie der Sand am Meeresstrande, deren Führer Muhammad war,….und sie wurden Herren des ganzen Landes der Perser….Aber sie zogen auch ins römische Gebiet und plündeten und verwüsteten alle Theile Syrien. Der römische Kaiser Heraklios sandte Truppen gegen sie, doch die Araber tödteten von ihnen mehr als 100,000 Mann

them, and theyresist….the continuator then turns to Arab conquests further west. The treatment is cursory.Only one of the Arab generals is named – Khalid who conducts initial operations on the edge of the desert. A single decisive battle is spotlit. it results in the annhilation of a 100,000-strong roman army commanded bei sacellarius ( mistaken for a proper name ).

In this respect it remains problematic whether should consider the following as proper names: Farroxzad, Mansur Peroz, Daray, Abay; Kayan, if there is no argument to identify these words as propernames other than their location on the coin, particularly when the word is never found as a proper name in other epigraphical sources or through other documents such as historiography, p.71-72

    1. DWḤPT’T („Seventy two“)
    2. YZDT’ -I BR’ ‘LH („One God, but He“)
    3. ’HRN YZDT’ L‘YT’ („another god does not exist“)
    4. MḤMT’ PTGMBI Y YZDT’ („Muḥammad is the Messenger of God“)
    5. SK („Sijistan“)

 

 

 

The third form follows the tradition of the late sasanian regular coinage  on wich only the first name is mentioned, without a patronymic or titel, ‚ pdwl‘ = Abdallah,  ‚ wbyt’l‘ = Ubaydallah, mhmt = Muhammad. however, whereas on Sasanian the attribution of coins with only one name was not prolematic as it was invariably the name of a king, .on the Arab-sasanian coins a single name is not easy to relate to a minting authority as an numerous people bore the same first name. A Second problem emerges concerning the names themselves, wich has not previously benn considered in numismatic litetatur. Some of these name may well have been used as an epithet as well as a name. for example the word  abd-allah can refer to the name of an individual or it can simply mean  “ the servant of got „,  and in this case may be considered as a epithetic.

for example , the iranian word farroxzad „born with glory“ can be a proper name as found on the coins of farroxzad , but it may also be an epithet and as such used in a more general manner

 

the development of the so-called khariji movement during the umayyad period is a complex matter. however , a glimpse at the activities of many of the groups and individuals referred to by the literary sources as khariji or any of several synonyms ( Haruris, Shurat, Azraqis and others ) reveals that they. do not have much , if anything, to do with judgement of any sort. the slogan allegedly used by the original Khariji was maintained by some of the the later Khariji to lend to their activities as religious and historical legitimacy and sense of continuity. their motto might also be translated authority or law belongs to god alone, wich would more appropriately characterize their activities during the umayyad period


Ist die Entwicklung der so genannten khariji-Bewegung während der umayyad Zeit eine komplexe Angelegenheit. Aber ein Blick auf die Aktivitäten vieler Gruppen und Individuen, auf die die literarischen Quellen wie khariji oder mehrere Synonyme verweisen, zeigt, dass sie nicht viel haben, wenn überhaupt, mit Urteilen jeglicher Art zu tun haben. Der von dem ursprünglichen Khariji angeblich verwendet wurde, wurde von einigen der späteren Khariji beibehalten, um ihre Tätigkeiten als religiöse und historische Legitimität und das Gefühl der Kontinuität zu verleihen. Ihr Motto könnte auch übersetzt werden Autorität oder Recht gehört Gott allein, die besser charakterisieren würde ihre Aktivitäten während der umayyad Zeit

 

whether archology can contribute directly to matters of ideoloy, and indeed, identify believers. this may be approached from the perspectives of an innovative individuidual, the key to a transitional phase defining the islamic polity

many historians of the first two centuries of islamnow believe that ibn hisham’s prophetic biographymay have less to tell us about its apparent subject. the life and times of the prophet muhammad.. than it dose about umayyad and early abbasid attitudes towards prophecy, religious law, and rulership, allwhich are revealed in how the events are represented

 

 

https://www.deutsche-apotheker-zeitung.de/news/artikel/2011/01/31/rezeptfreie-antihistaminika-viele-empfehlenswerte-praeparate

http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-51074774.html

indeed the Quran’s large presumption of its audience’s familiarity with the considerable amount of biblical and apocryphal scriptutal material it contains, along with jewish and Christiann traditional lore, is itself the most convincing evidence of the circulatation of these narratives in the Arabic-speaking milieu of the audience the Quran actually addresse…
the Quran addresses an audience which is already familiar with oral version in arabic of earlier scriptures and folklores . The Quran does not borrow from , or often even quote from these earlier texts. Rather, it alludes to and evokes their stories, even sometimes their wording, for its own rhetorical purposes

 

 

تاریخ مالیات بیزانس ( اشاره به تاریخ بیزانس نشان می دهد که معاویه تا این تاریخ نایب، یا متولی بیزانس در سوریه بوده )، تاربخ محلی “ ام  قیس “، ( the year 726 of colony ) و سال 42 عربها ( according to the Arabs the 42nd year). تاریخ 726 شهر ” ام قیس ” را می توان مشخص کرد. ام قیس و 10 شهر دیگر در تاریخ  4 /63 قبل از میلاد به تصرف روم درآمدند و در همین سال نیز سکه سال یک این شهر ضرب شد.

تاربخ محلی “ ام  قیس “، سال 726  ، تاریخ  مالیات بیزانس ( اشاره به تاریخ بیزانس نشان می دهد که معاویه تا این تاریخ نایب، متولی بیزانس در سوریه بود ) و سال 42 عربها ( according to the Arabs the 42nd year). تاریخ 726 شهر ” ام قیس ” را می توان مشخص کرد. ام قیس و 10 شهر دیگر در تاریخ  4 /63 قبل از میلاد به تصرف روم درآمدند و در همین سال نیز سکه سال یک این شهر ضرب شد

.

چهل پاپیروس در حفاری های سال های 37 – 1935 در محل “ عوجة الحفير “ در غرب صحرای نِگِب (جنوب کشور اسرائیل ) یافت شد

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.