رئاليسم کافکا

  

” يک نفر به Josef  ک اتهامی زده است و بدون آنکه ک عمل خلافی انجام داده باشد دستگير می شود ” صفحه اول کتاب “محاکمه”

حتی پس از خواندن بيش از ۳۰ صفحه از کتاب  “محاکمه”  اثر کافکا خواننده متوجه نمی شود که چرا قهرمان داستان که شخصی بنام ” K ” است مورد بازجویی قرار گرفته و بعد نيز آزاد می گردد. اما نه تنها خواننده بلکه از قرار معلوم خود قهرمان داستان نيز نمی داند که چرا دو کارمند دادگاه به خانه او آمدند و او را بازجویی می کنند. در فصل  ۹ کتاب بازجو از K سوال می کند:  نظرت در باره محاکمه چيست و K جواب می دهد: نخست خوش بين بودم اما در اين لحظه فکر می کنم که محکوم شوم و بازجو حرف K را تائيد و اضافه می کند: دادگاه تو را مقصر می داند.

در فصل آخر کتاب خيلی کوتاه شرح داده می شود که چگونه K را می کشند : يک  مامور دست خود را بر گردن K می گذارد و مامور ديگر با چاقو قلب K را سوراخ می کند. در رئاليسم کافکا بر عکس رئاليسم ماکسيم گورکی ايده ئولوژی نويسنده نقشی ندارد و کافکا با قصد و نظری سياسی اين کتاب را ننوشته است. کافکا بر عکس گورکی در مسائل سياسی دخالت نمی کرد و شخص سياسی  نبود. اگر امروز اسمی از کتاب  “مادر”  گورکی که در يک طرف سرمايه دار ظالم و در طرف ديگر کارگر مظلوم قرار دارند ديگر در خاطره ها باقی نمانده کتاب محاکمه کافکا هنوز باب روز است. آيا امروزه در بسياری از کشور ها شخص بازداشت شده و نزديکانش  علت دستگيری و بازجوئی را می دانند و اندک نيستند از اين  ‘متهمان’  که بضرب چاقو بازجو کندگان کشته می شوند. تا زمانی که حتی يک نفر بدون  دليل در گوشه ای در دنيا بازداشت می شود جای اثر کافکا در روی ميز و نه در قفسه کتابخانه است، و تا زمانی که در های زندان بسته هستند کتاب رئاليستی “محاکمه” کافکا بايد باز به ماند.

لوکاچ فيلسوف و جامعه شناس مجاری در کتاب رئاليسم خود پس ار تعريف و تمجيد فراوان از رئاليسم گورکی انتقاد شديدی به کافکا می کند که آثار اين نويسنده بازتاب شرائط جامعه و  رئاليستی نیستند. پس از دستگيری لوکاچ در سال ۱۹۵۶ در مجارستان و زندانی شدن او فيلسوف آلمانی آدورنو در کتاب “تئوری های زيبا” خود اشاره ميکند که :

“سرانجام لوکاچ در زندان می بايست متوجه شده باشد که کافکا يک نويسنده رئاليست است

“دیالکتیک روشنگری “ اثری از آدرنو و هورک هایمر

 

”عیسی و کانت در باره احساس سخنی نگفتند ، قوانین سرد این دو نه عشق را می شناسد و نه تل هیزم را (برای سوزاندن محکومان)  ” .   ( آدرنو – هورک هایمر )

یکی از اسطوره های تاریخ بشریت داستان بیرون راندن آدم و حوا از بهشت است. در کتاب اول دین یهودیت و همچنین در ادبیات مذهب مسیحیت این داستان نقل شده. خدای با قدرت و سخت گیر تورات آدم و حوا را به علت خوردن میوه از درخت شناخت و آگاهی که به دستور خدا مصرف آن ( میوه ) ممنوع اعلام شده بود از بهشت بیرون می کند. آدم و حوا پس از خوردن این میوه ( ممنوع ) مرتکب گناه شدند. رانده شدن آدم و حوا از بهشت ( از طبیعت ) در واقع قطع ( به طور سمبلیک ) رابطه انسان با طبیعت بود. بدین ترتیب با به دست آوردن شناخت و آگاهی پایان رفتار غریزی انسان نیر محسوب می شود. 

آدم و حوا با خوردن میوه از درخت شناخت به یک ابزار مهم دست یافتند: به شناخت و خرد. این به معنی است که خرد و طبیعت از یک دیگر جدا شدند و راه بازگشت به بهشت ( به طبیعت ) و به دوران گذشته نیز مسدود گردید. طبق روایت تورات فرشته ای با یک شمشیر آتشین از بهشت محافظت و از ورود انسان ها به آن جلوگیری می کند. مسئله گناه مورد توجه فیلسوفان نیز قرار گرفته و از این به بعد این سوال مطرح  شد که این خرد به دست آمده چگونه مورد استفاده قرار گرفت.  آدرنو و هورک هایمر در کتاب ” دیالکتیک روشنگری” به این سوال پاسخ ناامید کننده ای داده اند: به جای اینکه انسان دو باره به طبیعت باز گردد خرد به خود خیانت کرد و به یک ابزار تسلط بر انسان و بر طبیعت مبدل گردید. انسان از بهشت رانده شده دیگر طبیعت را بخشی از وجود خود نمی داند ،بلکه طبیعت برای این انسان با خرد مانند یک طعمه است، انسان طبیعت را غصب کرد. خرد ، روشنگری و پیشرفت به جای اینکه به خوشبختی بشر یاری رسانند باعث بدبختی انسان ها شده اند. در سر آغار کتاب ” دیالکتیک روشنگری “ یاد شده است:  ”  علائم پیروزی فاجعه بر جهان با خرد و روشن به خوبی مشاهده می شود.”  آدرنو و هورک هایمر نظریه ی را ارائه  دادند که زمانی کوتاه بیش از آن نیز والتر بن یامین ( Walter Benjamin) در رابطه با یک نقاشی از Paul Klee بنام  “ فرشته نو ” از آن یاد کرده بود. ” فرشته نو “ Klee که Benjamin آن را ” فرشته تاریخ “ می نامد پیامد های گناه و رانده شدن آدم و حوا  از بهشت را  چنین بیان می کند:

angelus_novus

فرشته نو ( Angelus Novus)

” فرشته تاريخ ” نوشته ای از Walter Benjamin فيلسوف آلمانی

” از نقاش سوئيسی  Klee يک تابلو  وجود دارد به نام فرشته نو. نقاشی يک فرشته را نشان می دهد که با چشم های پيش از حد باز به گذشته خيره شده است. اگر اين گذشته برای ما از يک سری حوادث و رويداد ها تشکيل شده اند برای فرشته تاريخ فقط يک فاجعه است. این فاجعه ( تاریخ ) به طور مدام خرابه و ویرانی بوجود می آورد و این ویرانی ها در جلوی پای فرشته انباشته می شوند. اما به نظر نمی رسد که فرشته تاريخ  قصد پرواز داشته باشد، او می خواهد صبر کند ، در مکان خود ساکن بماند ، مردگان را بيدار، به قتل رسيدگان را دو باره زنده کند و به حالت اول خود برگرداند. اما  طوفانی شديدی به گونه ای از بهشت می وزد که مانع از بسته شدن بال ها و مانع از سکون فرشته می شود. با اینکه فرشته پشت خود را به طرف آینده کرده است و هم چنین به طور مدام بر مجموعه خرابه ها افزوده می شوند طوفان فرشته را به سوی آینده به پرواز در می آورد. آن پديده ای که ما اسم آنرا پيشرفت گذاشته ایم  همين طوفان بهشت است ( که خرابه ها را بوجود می آورد و نمی گذارد که فرشته مقتولان را دو باره زنده کند- نویسنده !)”  .

برای آدرنو و هورک هایمر نیز ، مانند فرشته نو  Klee ،پیشرفت ها بشری به پیدایش خرابه انجامیده است. اما مارکس نظر مثبتی به آینده داشت  و مانند هگل به روند پیشرفت در تاریخ معتقد بود. با اینکه آدرنو و هورک هایمر به مارکسیست های نو شهرت یافته اند ، اما بر خلاف مارکس ، این دو استاد دانشگاه  فرانکفورت همانند  Walter Benjamin معتقد به پیشرفت بشر در تاریخ نبودند. فلسفه تاریخی که در کتاب دیالکتیک روشنگری مورد بحث است بسیار بدبینانه به تاریخ می نگرد و رنگ مذهبی نیز دارد. به همین جهت نیز آدرنو و هورک هایمر مرتب به گناه آدم و حوا در بهشت از دست رفته اشاره می کنند. اما گناه واقعی در بهشت که نیروی خراب کنده  خرد را آزاد ساخت برای نویسندگان دیالکتیک روشنگری قبل از داستان میوه درخت شناخت که آدم و حوا اجازه صرف آنرا نداشتند پدیدار گشته بود. آن شرایطی که خدا در بهشت با کمک فرشته خود قدرت و زور را بر آدم و حوا  تحمیل کرد و خواستار یک رفتار معینی ( نخوردن میوه ) از آنها شد. ممنوع شدن میوه خوردن در بهشت برای آدرنو و هورک هایمر نشان دهنده یک ساختار قهر امیز در بهشت است که بر پایه تسلط خدا بر انسان ها بنا شده بود. در واقع منشا اعمال زور بر انسان ها را باید در بهشت خدا جستجو کرد. این مسیر اشتباه پیشرفت و با وجود ادعا روشنگری مبنی بر بالغ شدن انسان ها تصحیح نشده است. بر عکس:  پروژه روشنگری ، بنقل از آدرنو و هورک هایمر ،یک نوع جدید از بندگی را برای انسان به ارمغان آورده است. روشنگری تبدیل گردیده به ابزاری برای گول زدن شهروندان. اما برنامه روشنگری به علت مبارزه نیروهای مخالف شکست نخورد، بلکه به دلیل گرایش های که در ماهیت خود این برنامه موجود بوده. بهمین علت نیز واژه دیالکتیک: یک حرکتی که از بطن خودش نیروی را بوجود می آورد که در جهت مخالف حرکت اولیه عمل می کند. در دوران روشنگری انسان ها برای رهائی از نیرو های مخرب طبیعت و جهان بینی اسطوره ای پای به صحنه عمل گذاشتند. اما آدرنو و هورک هایمر اشاره می کنند که  از همان بدو عمل اشکالی در برنامه روشنگری وجود داشت: انسان ها مصمم بودند که تسلط خود را بر تمام زمینه ها و بر تمام اشیاء تحقق بخشند، اما در نهایت خود انسان ها به  شیء ها تحت تسلط مبدل شدند. به همین علت دیالکتیک روشنگری بیشتر از یک انتقاد به جامعه است. این تئوری پروسه تمدن بشر را مورد سوال قرار داده است. نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری، برخلاف مارکس که بیشتر شرایط اقتصادی انسان ها مد نظر دارد ، مسائل فرهنگی یک جامعه را مورد بررسی قرار می دهند. این شاید به این علت باشد که هر دو متفکر قرن گذشته در خانواده های مرفه ای متولد شده بودند. پدر هورک هایمر یک کارخانه دار یهودی بود و پدر آدرنو هم که مذهب یهودیت را قبول داشت تجار شراب و مادر آدرنو خواننده اپرا بود.  کتاب دیالکتیک روشنگری که  در کالیفرنیا در زمان تبعید دو فیلسوف نوشته شد و در سال ۱۹۴۷ در آمستردام انتشار یافت گرایش های مختلفی را در بر دارد. نظریه فلسفه هگل و هم چنین مبحث اقتصادی مارکس بخشی از زمینه های تئوری این کتاب را تشکیل می دهند. مارکس معتقد بود که در سیستم سرمایه داری رابطه انسان ها با محصول های تولید ( کالا ، شیء و جنس ) و هم چنین رابطه انسان ها با انسان ها به روابطی مانند روابط بین کالا ها تنزل یافته اند. کتاب “دیالکتیک روشنگری” اشاره می کند که قانون  ” ارزش مبادله ای “ مابین کالا های مارکس روابط انسان ها با یک دیگر را نیز تعیین می کند، چرا که انسان ها خود نیر به کالا تبدیل شدند. هم چنین  تئوری روانشناسی فروید که منطق غریزه های طبیعی  انسان را سرکوب می کند و مقوله جادو زادئی ماکس وبر که دیگر توضیح دنیا توسط اسطوره و یا به کمک تصویر امکان پذیر نیست و می بایست با مقوله های (تئوری ) انتزاعی به شناخت جهان دست یافت نیز در کتاب دیالکتیک روشنگری مورد توجه قرار گرفته اند. مهم ترین نظریه کتاب آدرنو و هورک هایمر نظریه خرد روشنگری است. به نظر هر دو محقق خرد روشنگری  “خرد ابزاری”  است که برای تثبیت قدرت مورد استفاده حاکمان قرار می گیرد. ماهیت خرد ، به عقیده آدرنو و هورک هایمر ،  آنطور که این پدیده (خرد) در طول تاریخ پدیدار و توسعه یافته است قدرت است و روشنگری نیز چیزی نیست به جز خودکامگی. در واقع دوران روشنگری  قرن 17 و 18 در اروپا یک برنامه و یا حرکت فلسفی بود که توسط متفکرانی نظیر ولتر ،لسینگ و یا کانت  پایه گذاری گردید. هدف این جنبش فلسفی رهایی انسان از خرافات مذهبی و به کار گرفتن خرد برای بیرون آمدن از تاریکی تاریخ بود.  برنامه فلسفی محققان نام برده هم بر ضد کلیسا و هم بر علیه حکومت های استبدادی اروپا طرح ریزی شده بود. اما برای آدرنو و هورک هایمر روشنگری فقط بخشی از یک تغییر و تحول فکری است که از بدو تاریخ شروع  و تا بامروز نیز ادامه دارد. در این مدت زمان انسان ها سعی کردند و توانستند خود را از وابستگی به طبیعت ، از جادو و سحر آزاد سازند، سرنوشت خود را خود تعیین و از اختیار نیروی های آسمانی خارج نمایند. بخش ” ادیسئوس و یا اسطوره  روشنگری “  کتاب “دیالکتیک روشنگری” که از قرار معلوم دست خط آدرنو است برای اثبات این نظریه نوشته  شده است که روند تحول روشنگری فقط مربوط به قرون 17 و 18 نیست  . 

حروف هجاء (syllable ) و الفبای يونانی

 

يونانيان اولين ملت خط دار تاريخ هستند و يا بعبارت ديگر اولين ملت ادبی ، حروف و يا خط به معنای امروزی در قرن ۶ قبل از ميلاد در يونان مورد استفاده قرار گرفت ، يونانيان موفق شدند هر آنچه که بيان می کردند بصورت حروف نيز به تحرير در بيآورند و اين الفبا به مراتب پيشرفته تر از حروف سامی ، hieroglyphe مصری ، خط ميخی و يا چينی بود ، يونانيان خواندن را ساده تر کردند ، اگر حروف هجاء (syllable alphabet  )را فقط تعداد کمی از متخصصان می توانستند بخوانند الفبا يونانی خواندن را برای مردم عادی نيز ميسر نمود ، اما فقط با حروف يونانی نوشتن و خواندن ساده تر نشد بلکه اثر اين الفبای يونانی بر ذهن (  mind) و خرد انسان ها غير قابل انکار است ، فلسفه و فلسفی فکر کردن ( انتزاعی فکر کردن) نتيجه همين الفبای يونانی بود و با حروف ميخی و يا مصری امکان نوشتن مقوله های فلسفی نبود و به همين علت نيز ايرانيان و  از ايرانيان قديمی تر مصريان نتوانستند هيچ مبحث فلسفی را به تحرير در بيآورند.

Weiterlesen

چند سطری در باره زیبایی

 

استاندال نویسنده قرن ۱۹ فرانسه اشاره می کند که زیبایی قولی است به خوشبختی

 ( La beauté nُ est que la promesse du bonheur ) . اما به احتمال خیلی زیاد این قول برآورده نمی شود !!

در طبیعت طاووس یکی از زیبا ترین مرغان است، اما چرا طبیعت ( Evolution ) چنین پرهای بزرگ و قشنگی به این  مرغ داده است: این پر های بلند و زیبا مانع از فرار طاووس از دست دشمن می گردند و در نهایت زیبایی به یک طعمه تبدیل می گردد.

Weiterlesen

قتل خشایارشا

 

 

Diodor تاریخ نویس یونانی  ( قرن یک قبل از میلاد ) خبر می دهد:

آرتابانوس ( Artabanos )  فرمانده گارد محافظ خشایارشا و از افراد با نفوذ در دربار که در نواحی دریای  خزر متولد شده بود در سال 4/ 465 قبل از میلاد تصمیم می گیرد که پادشاه هخامنشی را به قتل برساند  و قدرت را در دست بگیرد. آرتابانوس خواجه حرمسرا دربار ،Mithridates ، را که مورد اطمینان خشایارشا بود از تصمیم خود آگاه می سازد. خواجه حرمسرا که خویشاوند آرتابانوس نیز بود از طرح قتل خشایارشا پشتیبانی می کند. خواجه امکان ورود آرتابانوس به خوابگاه خشایارشا را مهیا می سازد. آرتابانوس پس از به قتل رساندن خشایارشا به نزد پسران پادشاه می رود. داریوش ، پسر بزرگ خشایارشا ، و اردشیر در کاخ سلطتنی حضور داشتند.

پسر سوم ،گشتاسپ، در استان تحت حکومت خود، در باختران ( بلخ ) بود. آرتابانوس به اردشیر اطلاع می دهد که داریوش خشایارشا را به قتل رسانده است و قصد دارد خود پادشاه شود. ارتابانوس به اردشیر گوشزد می کند که او بی تفاوت نماند ، خود را برده نکند و  نگذارد داریوش به قدرت برسد. آرتابانوس به اردشیر هم چنان توصیه می کند که داریوش به جرم قتل پدر می بایست مجازات شود. آرتابانوس به اردشیر  قول می دهد که برای مجازات داریوش گارد محافظ را در اختیار او بگذارد.اردشیر حرف های آرتابانوس را باور می کند و با کمک گارد محافظ برادر خود ، داریوش، را به قتل می رساند. آرتابانوس که از پیشبرد طرح خود خشنود به نظر می رسید پسران خود را احضار و به آن ها می گوید که امکان به پادشاهی رسیدن او وجود دارد. سپس ارتابانوس با شمشیر به اردشیر حمله می کند ، اما اردشیر که مجروح شده بود توانست از خود دفاع کند و آرتابانوس را به قتل برساند. با اینکه انتظار نمی رفت که اردشیر بتواند مقاومت کند توانست انتقام پدر خود را بگیرد و پادشاه ایران شود. اردشیر چهل سال در ایران حکومت کرد.”

 با اینکه اسناد موجود در باره قتل خشایارشا اندک هستند – به غیر از Diodor و یک نوشته بخط میخی ، نویسنده رمی  Pompeius Trogus ، نویسنده یونانی  Ktesias ، ارسطو که از به قتل رسیدن خشایارشا خبر می دهند و یک خبر اختر شناسی – این امکان وجود دارد به این سوال جواب داده شود که چرا و به دست چه فردی  پادشاه هخامنشی در تابستان سال ۴۶۵ قبل از میلاد کشته شد. آیا خبر Diodor صحت دارد و یا فرد دیگری خشایارشا را به قتل رسانده است . نوشته ای به خط میخی تاریخ قتل خشایارشا را ۱۱ آگوست سال ۴۶۵ تعیین می کند ، اما به عقیده Wiesehöfer ، استاد تاریخ در دانشگاه کیل ( آلمان )، قتل چند روز زودتر ( چهارم آگوست ) به وقوع پیوسته است و نویسنده بابلی خط میخی  خبر قتل خشایارشا را در  ۱۱ آگوست  دریافت کرده است. خبر قتل خشایارشا که در سال ۴۸۰ به یونان حمله کرده بود  شگفتی یونانیان را بر انگیخت و خیلی زود ادبیات مختلفی از چگونگی این قتل در یونان اشاعه یافت. با وجود تفاوت ها مختلف در خبرهای  Diodor ، Ktesias و Pompeius Trogus ، محتوی این اخبار یک وجه مشترک با یک دیگر نیز دارند. نویسندگان یونانی انگیزه چنین اخباری را از ادبیات قهرمانی سرزمین خود اقتباس می کردند و در رابطه با توطئه و قتل در دربار هخامنشیان مورد استفاده قرار می دادند. مضمون این ادبیات به این گونه بیان می کردند که یک توطئه گر بلند پایه دولتی با کمک یک همدست در دربار به اطاق خواب پادشاه که توسط گارد شاهنشاهی محافظت نمی شود وارد می شود و پادشاه را به قتل می رساند. اما سرانجام توطئه گر به دست یکی از اعضای خانواده سلطنتی کشته می شود و پسر پادشاه به سلطنت می رسد. به همین علت نیز می بایست محتاطانه چنین اسنادی را مورد بررسی قرار داد .

با این وجود ما می توانیم خبر Diodors باور کنیم که خشایارشا به غیر از فرزندان متعدد از زنان مختلف سه پسر از ملکه آمستریس نیز داشت.  Pompeius Trogus اطلاع می دهد که در زمان قتل خشایارشا داریوش در سنین جوانی بود و اردشیر یک کودک. اما بیشتر این نظریه مورد قبول است که گشتاسب ( حکمران بلخ ) جوان تر از داریوش ،اما بزرگتر از اردشیر بود و بر علیه تاج گذاری اردشیر نیز قیام کرد. این نظریه Diodors که آرتابانوس مستقل عمل کرده و قصد دست یافتن به تخت پادشاهی را داشته مورد سوال است و این به سه دلیل: اول اینکه در تاریخ سلسله هخامنشیان آرتابانوس اولین فردی است که به خانواده سلطنتی تعلق نداشته و ادعای سلطنت کرده است. دوم هیچ سند بابلی از آرتابانوس بعنوان جانشین خشایارشا یاد نکرده است. سوم ، مهم ترین دلیل، یک سند اختر شناسی خبر می دهد که شاهزاده ی خشایارشا را به قتل رسانده است. این امکان وجود دارد که  آرتابانوس در توطئه قتل خشایارشا دست داشته است (  به طور قطع ثابت نشده است ). اما کدام از سه پسر خشایارشا مسئول قتل پدر است. نخست اینکه داریوش ، ولیعهد خشایارشا، در دسیسه قتل پدر کشته می شود، در صورتیکه اردشیر که بنا به اخبار غربی ها اشتباها با کشتن داریوش انتقام مرگ پدر را می گیرد نقش مهمی در قتل خشایارشا ایفا کرده است. آیا اردشیر نقشه قتل خشایارشا را طرح ریزی کرده بود و به این ترتیب نبوغ خود را در این توطئه با کشتن شریک جرم ، آرتابانوس ، نیز به اثبات رسانده است.

تمام تاریخ نویسان غربی از شجاعت و انسان دوستی  اردشیر خبر داده اند. اما آیا این تصویری که غربی ها از اردشیر ارائه داده اند واقعیت دارد. نوشته اختر شناسی یکی از پسران خشایارشا را قاتل معرفی می کند و نه آرتابانوس را. اما چون گشتاسب در بلخ بود پس می بایست یکی از دو پسر دیگر ، اردشیر ، یا داریوش خشایارشا را به قتل رسانده باشند. نویسندگان غربی داریوش را بی گناه در قتل خشایارشا می شناسند. داریوش که ولیعهد هم نیز بود دلیلی نداشت که پدر خود بکشد. به طور قطع داریوش برای اینکه زودتر تاج سلطنت را بر سر بگذارد تصمیم به کشتن پدر خود را نمی گرفت و از طرف دیگر قتل خشایارشا موجب اعتراض شدید دو برادر دیگر و دربار را به دنبال داشت. بیشتر ارزیابی ها نشان می دهند که اردشیر پدر خود را به قتل رسانده است. اردشبر به عنوان کوچک ترین پسر خشایارشا امکان دست یابی به تخت سلطنت را نداشت. نویسنده خبر اختر شناسی اطلاع داشته است که یکی از پسران خشایارشا پدر را  کشته است ، اما یا اینکه اسم پسر را نمی دانسته و یا نمی توانسته ، یا قصد نداشته که قاتل را معرفی کند. دیگر نویسندگان رمی و یونانی ( Diodor ) به دام روایت دربار اردشیر در باره چگونگی قتل خشایارشا افتادند ، روایتی که از توطئه آرتابانوس خبر می دهد. قیام گشتاسب در باختران بر علیه اردشیر بعد از مرگ پدر و برادر نیز نشان می دهد که گشتاسب هم قصد انتقام دو قتل را و هم به عنوان برادر بزرگتر ادعای سلطنت را داشت. به طور قطع می بایست نقشه برجسته از گنج خانه تخت جمشید را در رابطه با قتل خشایارشا در سال 465 قرار داد. محققان به درستی نتوانستند تعیین کنند که کدام پادشاه و ولیعهد در این نقشه برجسته کنده کاری شده اند ،آیا این نقس داریوش بزرگ و خشایارشا را نشان می دهد و یا خشایارشا و داریوش را. اما اگر شناسایی  تصاویر در این نقش امکان پذیر نیست می توان به طور مطمئن به ثبوت رساند که چه مقامی این نقش برجسته را به  گنج خانه انتقال داده است: اردشیر. باستان شناس ، Ann Britt Tilia ،که در تخت جمشید در سال های 60 قرن گذشته حفاری کرده است جایگاه اولیه این نقش را در قسمت شمالی و شرقی بنای پله ها در کاخ آپادانا تعیین کرده است. این کنده کاری پادشاه را که بر تخت نشسته است نشان می دهد. پشت پادشاه ولیعهد و خدمان دربار و اعضای گارد محافظ دیده می شوند و در مقابل پادشاه فرمانده گارد محافظ که دست خود را می بوسد و گارد محافظ . اما چرا اردشیر دستور انتقال این نقش برجسته از قسمت بنای پله ها در کاخ آپادانا به گنج خانه را داده  است ؟. آیا نقش برجسته خشایارشا و ولیعهد ، داریوش ، را نشان می دهد و بعد از کشته شدن ولیعهد اردشیر می بایست این تصویر را از بنای پله ها دور می کرد ؟.

   قتل خشایارشا اولین واقعه خونین در دربار هخامنشیان بود که برای تعیین جانشینی پادشاه رخ داد. تمام  اختلافات خشنونت آمیز بعدی در دربار این حقیقت را آشکار می سازند که تا قبل از حمله اسکندر مقدونی هخامنشیان از خارج تهدید نمی شدند، بلکه در گیری ها بیشتر ما بین افراد خانواده سلطنتی به وقوع می پیوست. به خاطر بیآوریم از درگیری اردشیر دوم با برادرش کورش جوان در آواخر قرن 5 قبل از میلاد. Xenophon تاریخ نویس یونانی از این درگیری که خود شاهد آن بوده در کتاب Anabasis خبر می دهد. نویسندگان رمی و یونانی خبر می دهند که بحرانی ترین شرائط در دربار هخامنشیان زمان مابین مرگ پادشاه و بر تخت سلطنت نشستن جانشین او بوجود می آمد. در این زمان ، زمان مرگ پادشاه و تعیین جانشین، تمام قوانین حاکم بر امپراطوری لغو می شدند. به همین علت نیز اطرافیان شاه در زمان جنگ تمام کوشش خود را به کار می گرفتند که شاه در میدان جنگ کشته نشود. مشاوران نزدیک داریوش سوم در Issos و Gaugamela در زمان حمله اسکندر مقدونی این آخرین پادشاه هخامنشی را از صحنه جنگ خارج کردند و فرار داریوش سوم  به علت ترس این پادشاه از ارتش یونانیان نبود. هم چنین به ظاهر بی تفاوتی و غیر فعال بودن خشایارشا در جزیره سلامیس در جنگ با یونانیان نیز می بایست در این رابطه – شاه درجنگ شرکت نکند و کشته نشود – مورد توجه قرار بگیرد. بر خلاف خشایارشا تاریخ نگاران غرب -Plutarch , Diodor – با نظر مثبت عمل کرد های اردشیر  را مورد بررسی قرار دادند . بنا به اخبار تاریخ نویسان اردشیر زیبا سیاست صلح جویانه ای را با همسایه غربی ، با یونان ،تعقیب می کرد .

با اینکه اردشیر خیلی زود مورد تایید اقوام ساکن در امپراطوری قرار گرفت ، اما می بایست به قیام گشتاسب در بلخ و کوشش مصری ها به رهبری Inaros که از شهروندان لیبی بود برای خود مختاری نیز اشاره کرد. با وجود کمک آتن به مصر جنبش مصری ها در سال ۴۵۴ قبل از میلاد توسط ارتش اردشیر سرکوب گردید. اردشیر توانست قبرس را که آتن قصد تسلط بر این جزیره را داشت دوباره به امپراطوری بازگرداند. اما در سال ۴۴۹ اردشیر با امضاء یک سند تقاضای آتن مبنی بر تائید سرحدات امپراطوری هخامنشیان و آتن را بر آورده کرد. به عقیده Wiesehöfer ساختار  واقعی قدرت و ثبات در دوره هخامنشیان نه در زمان داریوش بزرگ و نه در زمان خشایارشا ، بلکه با به قدرت رسیدن اردشیر مستحکم گردید. در تاریخ سلسله هخامنشیان , بعد از اردشیر , چهار شاهزاده نام اردشیر را انتخاب کردند و فقط دوبار نام داریوش و یک بار نام خشایارشا انتخاب شده است. کتیبه بابلی خبر می دهد :

” پادشاه اردشیر آگاه می سازد: از این کاخ خشایارشا ، پدر من ، پایه ها را قرار داد، تحت حفاظت آهورا مزدا من ، پادشاه اردشیر  ، این پایه ها را بنا و کامل کردم.” 

این نوشته خلاصه ای است از مقاله پروفسور Wiesehöfer ،استاد تاریخ در دانشگاه کیل- آلمان ،که در کتاب :   Bruno Bleckmann :

Herodot und die Epoche der Perserkrieg, 2007 

درج گردیده است

جایگاه کار و گارگر در فلسفه هگل

 

“ برای هگل کار هستی و جوهر انسان است ” ( مارکس )
هگل اشاره می کند که سعی و کوشش انسانها در نبرد زندگی بيشتر برای رسيدن به آرزوهای خود است و خصلتهای انسانی را فقط افرادی دارند که برای رسيدن به اين اهداف زندگی خود را به خطر بيندازد. اما نه فقط رسيدن به آرزوها هدف اند بلکه انسانها سعی می کنند که در اين نبرد خونين مورد تایيد ديگران نيز قرار بگيرند، به رسميت شناخته شوند و از اعتبار اجتماعی نیز برخوردار گردند.

اما هگل ادامه می دهد که اين نبرد نبايد با از بين رفتن انسان های ديگر خاتمه پيدا کند، چرا که ديگر کسی باقی نمی ماند که مورد قبول برنده باشد.
هگل در اثر معروف خود Phenomenology of Mind
اين جنگ را در مبحث آقا و نوکر ( ارباب و بنده ) بررسی می کند. ( آقا در فلسفه مارکس به بورژوا، سرمايه دار و نوکر به کارگر تغییر نام داده اند ).
در اين نبرد قانون غريزه بقاء برای آقا صدق نمی کند: آقا برای اینکه مورد تایید دیگران قرار بگیرد زندگی خود را به خطر می اندازد و به پيشواز مرگ می رود. نوکر اما حاضر نيست که خود را با خطر مرگ مواجه نمايد و از اين جنگ خونين صرفنظر و نوکری را می پذیرد تا که زنده بماند. آقا زندگی خود را به خطر می اندازد و به اين ترتيب مورد تایيد نوکر قرار می گیرد. آقا اما نوکر را به رسميت نمی شناسد و هر دو اين واقعيت زندگی را قبول کردند. نوکر کار می کند و طبيعت را برای آقا تغيير می دهد ( کشاورزی و درست کردن ابزار کار از مواد معدنی ) که آقا بتواند از زندگی لذت ببرد. در واقع بين طبيعت و آقا کارهای تولیدی نوکر قرار گرفته است و آقا نه فقط نوکر را در اختيار خود دارد بلکه بوسيله کار نوکر آقا بر طبيعت نيز مسلط است. به اين وسيله آقا آزادی خود را در طبيعت به دست می آورد. اينجا بايد خاطر نشان ساخت که کار از نظر هگل يعنی کار برای ديگری، کار برای ارضاء غريزه های شخصی يک عمل کرد حيوانی بشمار می آید. تاريخ در فلسفه هگل با جنگ بين آقا و نوکر شروع و با پيروزی آقا ادامه می یآبد و آنروزی که مساوات بين آقا و نوکر برقرار گردد حرکت تاريخ نيز متوقف می گردد، تاریخ به انتهای خود می رسد. ( برای مارکس نبرد آقا و نوکر جنگ بین بورژوا و طبقه گارگر است)
آقا زندگی خود را به خطر می آندازد که به يک هدف ايده آلی برسد، يعنی از طرف نوکر به رسمیت شناخته شود. برای آقا ايده آل شخصی مهم تر از بودن ( زنده بودن ) هست. اما آقا در نبرد با نوکر با يک تضاد درونی نیز برخورد می کند: آقا از طرف انسانی ( نوکر ) به رسميت شناخته می شود که برای آقا انسان به حساب نمی آید. تایيد شدن آقا از طرف آقای ديگر امکان پذير نيست، چرا که هيچ کدام از آقايان حاضر به قبول کردن نوکری نیستند و هر دو آقا تا پای مرگ پيش می روند. در واقع دو امکان در زندگی آقا وجود دارد: يا در ميدان نبرد کشته شود و يا در نعمت و لذت که بوسيله نوکر مهیا شده است به زندگانی احمقانه خود ادامه دهد. اين امکان دوم نمی تواند يک زندگی خردمندانه و آگاهانه برای آقا باشد و او را ارضاء، خشنود نمايد. اما فقط يک هستی خردمندانه و آگاه می تواند تاريخ را به پیش ببرد. آقا نمی تواند اين نقش تاريخی را بازی کند. تاريخ با عمل کرد نوکر پیشرفت می کند ( مارکس اين وظيفه تاريخی را به طبقه کارگر محول کرد ) اما چرا زندگانی نوکر آگاهانه و خردمندانه است و چرا او می تواند تاريخ را به جلو ببرد و آنرا به اتمام برساند.
نوکر برای آن نوکر شد که از مرگ وحشت داشت ( برخلاف آقا )
اما اين ترس نوکر از مرگ يک پدیده مثبتی نيز برای او به ارمغان می آورد: نوکر نبودن ( مرگ ) را نيز درک و حس می کند همين درک و شناخت از نيستی باعث می گردد که نوکر هم خود را و هم انسان های ديگر را بهتر از آقا بشناسد.
نوکر يک برتری ديگری نيز بر آقا دارد و آن کار کردن نوکر است. کار نوکر يک کار غريزی (instinctive
) نیست، او مجبور است که برای آقا کار کند. نوکر با کار خود محصول به آقا عرضه می کند، يا ابزار کار می سازد، اما او بايد قبلا برنامه توليد را طرح ریزی کند، يعنی نوکر بايد خود را با ايده و با برنامه ریزی توليد مشغول نماید. او مواد معدنی را تغيير فرم می دهد، او طبيعت را دست خوش دگرگونی می سازد. برای تغییر طبیعت و ساختن ابزار کار نوکر می بایست بر تکنيک ( علم ) دست یابد که بتواند محصولی را تولید نماید:
ريشه تکنيک، علم و خرد و به طور کلی شناخت در کار اجباری نوکر نهفته است. تمام اين خصوصيات را آقا ندارد. نوکر با ايده خود طبيعت را تغيير می دهد و بر آن مسلط می گردد و آزادی خود را در طبيعت باز می يابد. اين آزادی را آقا با زور بدست آورده و نه با کار و خرد خود. نوکر با تسلط بر طبيعت به توانائی خود، به آزادی ( ذهنی و نه حقیقی )، به ايده آزادی پی می برد و آگاه می گردد. پس از این روند کار و تفکر نوکر دیگر نوکر سابق نیست و از مرگ هراسی ندارد. اکنون آقا نیز می بایست نوکر را به رسميت بشناسد و بف اين ترتيب آزادی ذهنی نوکر به آزادی عينی تبديل می گردد. با برقراری مساوات مابين آقا و نوکر نبرد بین این دو خاتمه می پذيرد و تاریخ، به نقل از هگل ، به انتهای خود می رسد. زمانی که دیگر جنگی نشود حرکت تاریخی نیز متوقف می شود ( آخر تاریخ ).