کانال خشایارشا

kanal

خشایارشا در سال 480 قبل از میلاد، چهار سال بعد از مرگ پدرش داریوش، به یونان حمله کرد.
ناوگان دریائی ایرانیان در امتداد ساحل تا شبه جزیره Athos در شمال یونان به حرکت خود ادامه داد. اما کشتی ها جنگی خشایارشا در سواحل شمالی این جزیره توقف نمودند. 12 سال قبل از این حمله کشتی های ژنرال ایرانی ماردونیوس در هنگام گذشتن از انتهای نهائی این شبه جزیره بر اثر تلاطم شدید که در این قسمت از دریا مدیترانه وجود دارد غرق شده بودند.

Weiterlesen

فلسفه سیاسی

 220px-Sanzio_01_Plato_Aristotle

پلاتون و ارسطو در آکادمی آتن

اختلاف فلسفه سیاسی پلاتون از ارسطو را می‌توان به شرح زیر بیان کرد:

پلاتون خواستار یک انقلاب فرهنگی است و ارسطو نمی‌خواهد با فرهنگ غالب در جامعه قطع رابطه کند

پلاتون فقط به یک ایده معتقد است و ارسطو به ایده‌های متعدد

پلاتون متخصصان را در نظر دارد و ارسطو تمام شهروندان را

پلاتون در امور سیاست به فلسفه ماوراء طبیعی (متافیزیک) اعتقاد دارد و ارسطو این باور را ندارد (درعـکس بالا پلاتون با انگشت آسمان را نشان می‌دهد و ارسطو زمین را )

پلاتون تئوری فلسفی خود و عمل کرد اجتماعی را ادغام می‌کند و برای ارسطو فلسفه عملی ( practical  philosophy ) معتبر است

فلسفه سیاسی غرب با سقراط آغاز گردید. پلاتون که برجسته‌ترین شاگرد سقراط بود پس از اعدام معلم خود ادعا کرد که آتن منصف و صادق‌ترین شهروند (سقراط) را به قتل رساند، پلاتون ادامه می‌دهد که در آتن دیگر نمی‌شود فعالیت سیاسی کرد. پلاتون آتن را ترک می‌کند و دولت خود را در تئوری و تفکر می سازد، دولتی که در آن حق و عدالت رعایت می‌شود. پلاتون با دموکراسی و تعلیم و تربیت آتنی قطع رابطه می‌کند. محققان یک نظر واحد در باره کتاب Politeia که پلاتون دولت مورد نظر خود را در آن تشریح کرده است ندارند: کتابی است رویائی (utopia)، یک ایده آل، یک نمونه و یا اینکه واقعاً پلاتون به این دولت که در کتاب Politeia نشان داده است ایمان داشته که روزی واقعیت گردد. در هر حال دولت ایده آل پلاتون دولتی است که فیلسوف‌ها در آن حاکم‌اند، دولت پادهشاهان فیلسوف. این دولت پلاتون نقطه مقابل دموکراسی آتنی بود، در این دولت پلاتونی شاعران دیگر معلمان تعلیم و تربیت شهروندان نبودند. فیلسوفان نقش شاعران را به عهده می‌گیرند، چرا که به نظر پلاتون شاعران دروغ گو هستند. موسیقی و اسطوره جای در دولت پلاتون ندارند. پلاتون یک انقلابی است و ارسطو یک فیلسوف. پلاتون خواستار یک انقلاب فرهنگی است و در صورتیکه ارسطو قصد قطع رابطه با فرهنگ غالب در جامعه و سیاست روزمره را ندارد. پلاتون نویسنده‌های تراژدی را از شهر ایده آل خود اخراج می‌کند و ارسطو نمی‌خواهد که با شاعران رقابت کند. ارسطو نمایش تراژدی را که شهروندان را وادار به تفکر می‌کند برای شهر ( دولت ) مثبت می‌داند. ارسطو شرائط موجود را قبول دارد، اما نه بدون انتقاد. ارسطو موارد و پدیده‌های مثبت را از منفی جدا می‌کند: آداب و رسوم مثبت و منفی، قانون اساسی مثبت و منفی. پلاتون یک کلیت منسجم ( بسته ) می‌خواهد: شهری (دولتی) با تشکلی منسجم ( centrallized state ) و یک ایده منسجم و واحد ( unity ). پلاتون تک ایده‌ای را خوب و گوناگونی و کثرت ایده‌ها ( Pluralism ) را نا‌مناسب برای یک شهر ایده آل می‌داند. برای پلاتون شهر مانند یک جسم بسته است، مانند یک خانواده بزرگ. تساوی بین زن و مرد که پلاتون خواستار آن است به معنی آزادی زنان نیست ( women`s liberty ). قصد پلاتون فسخ خانواده و جذب زنان در شهر ایده آل است – این نظریه پلاتون در باره زنان نتیجه تک تفکری ( oneness- thought ) فیلسوف است. پلاتون همیشه به یک مقوله بسته و واحد می‌اندیشد و همین طرز تفکر در باره افراد نیز صدق می‌کند: هر فردی می‌بایست فقط یک کار را انجام دهد و کسی که کار‌های مختلفی را انجام می‌دهد نمی‌تواند متخصص برجسته‌ ی باشد. شهر ایده آل پلاتون شهر متخصصان و یک پارچه است. اما برای ارسطو شهر ( دولت ) یک تشکل بسته و یک پارچه نیست. دولت برای ارسطو تشکیل شده است از اجزاء ی متعدد و انسان‌های گوناگون (multiplicity). این تفاوت را نباید دولت از بین ببرد و همه شهروندان را همگون نماید. به عقیده ارسطو در امور سیاست نباید فقط متخصصان حرف آخر را بزنند، شهروندان عادی نیز می‌تواند مسائل سیاسی را مطرح کنند. امر سیاست درست مانند منتقدان ادبیات است: با وجود اینکه این افراد خود نویسنده نیستند اما قادر به نقد آثار ادبی هستند. ارسطو بر این عقیده است که اظهار نظر در باره یک خانه منحصر به ارشیتک نیست بلکه کسی که در خانه زندگی می‌کند نیز صاحب نظر است و بالاخره این آشپز نیست که تعیین می‌کند که آیا غذا خوشمزه است و یا نه، بلکه مهمان. ارسطو می‌گوید که هر شهروندی می‌تواند سیاستمدار شود و یک جامعه‌ای که فقط بدست متخصصان اداره شود نمی‌تواند اصول دموکراسی را رعایت کند. پلاتون بر این نظر است که فقط تعداد کمی متخصص سیاسی ( نخبگان ) باید اداره دولت را در دست گیرند. در یک جامعه دموکراسی، به عقیده ارسطو، هر فردی می‌تواند حرف خود را بزند و برای پلاتون این آزادی فردی  بد‌ترین پدیده دموکراسی است. ساختار و مدل خانواده که برای پلاتون می‌بایست الگوی دولت باشد از نظر ارسطو مردود است. در خانواده پدر حکم فرمایی (پدر سالاری) بر اعضای نا‌بالغ و محروم از آزادی می‌کند، در صورتیکه ساکنان دولت از شهروندان بالغ و آزاد تشکیل شده‌اند. اختلاف خانواده با دولت مانند اختلاف بین دیکتاتوری پدر سالارانه و حکومت جمهوری است. کانت و جان لاک هر دو حکومت پدرسالاری را رد می‌کنند و هانا آرنت به انتقاد ارسطو بر دولت یک پارچه پلاتون صحه می‌گذارد. سیاست با عقیده‌های گوناگون و نوع‌های مختلف زندگی شهروندان در رابطه است و از آنجائیکه هیج کدام از این عقید‌ها نمی‌توانند به تنهائی ادعا کنند که باز گو کننده حقیقت‌اند می‌بایست عقاید مختلف در مقابل یک دیگر قرار گیرند و در باره آن‌ها گفتگو شود. سیاستمدار نه پدر خانه است و نه پدر دولت.

فلسفه سیاسی پلاتون نه تنها فلسفهٔ ضد دموکراسی است بلکه مقولهٔ ماوراء طبیعی نیز هست ( Metaphysics ). واژه الهیات (Theologies) را برای اولین بار پلاتون به زبان آورد و در کتاب Nomoi فیلسوف طرح یک نظم الهی را پایه گذاری نمود که در آن اجازه بیان نظر دیگری که در اختلاف با این جهان بینی مذهبی باشد وجود ندارد. سوال پلاتون هنوز باب روز است: کدام دولت بهتر و کدام نظام منصفانه‌تر است. بعد از جنگ دوم حهانی فیلسوف انگلیسی کارل پوپر در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» سعی نمود پلاتون را، در کنار هگل و مارکس، از تئوریسین‌های سیستم‌ها خود کامه معرفی نماید. این نظریه کارل پوپر درست است که پلاتون ضد دموکرات بود، اما این فیلسوف خود کامه نبود. در دولت ایده آل پلاتون نه طبقات مختلفی وجود داشتند و نه کسی استثمار می‌شد. پلاتون ترور، ایدئولوژی و احزاب توده‌ای را که سیستم‌های مستبد (هیتلر و استالین) را به وجود می‌آورند نمی‌شناخت. تا قرن ۱۲ فلسفه پلاتون در اروپا مورد توجه مسیحیان بود و تمام امور سیاسی و اخلاقی با بینش مذهبی، ماوراء طبیعی مورد بررسی قرار می‌گرفتند. فلسفه پلاتون و مذهب مسیحیت تشابه زیادی با یک دیگر دارند: در فلسفه پلاتون ایده در آسمان هست و در دین مسیحیت روح، پلاتون به دنیای دیگری اعتقاد دارد و مسیحیت روح را جاودانی می‌داند. ارسطو به روح جاودان و به خلقت دنیا از هیچ ایمان ندارد و به همین علت نیز ابن سینا و فیلسوف عرب ابن رشد ( Averroes ) نتوانستد فلسفه ارسطو را با قران وفق دهند.

ارسطو اشاره می‌کند که چون اکثریت شهروندان از طبقات فقیر جامعه هستند و تعداد ثروتمندان اندک است، پس می‌بایست دولت خواسته افراد بی‌چیز را برآورده کند. یونانیان فقط کاشف اصول دموکراسی نیستند، بلکه اصولا سیاست یک پدیده یونانی است: سیاست برای شهروندان یونانی قرن ۵ و ۴ میلادی یعنی هنر تشریح مسائل اجتماعی و گفتگو در باره آن‌ها در یک فضای باز، آزاد و با شرکت همه طبقات و افراد. در دنیا قدیم فقط یونانیان نبودند که هنر سیاست را کشف کردند، بلکه با سیاست و حتی تا حد محدودی نیز با دموکراسی ساکنان نواحی میان‌رودان نیز آشنا بودند. اما فقط سیاست و دموکراسی یونانی بر تاریخ بشریت اثر گذاشت و نه ملت‌های دیگر. یونانیان نه فقط کاشف سیاست به معنی امروزی هستند، بلکه آن‌ها مقوله سیاست را توسعه و تئوری آن را نوشتند که امروزه در فلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو قابل مطالعه‌اند. دوران روشنگری قرن ۱۸ و ۱۹ اروپا به این ارث یونانی مراجعه کرد و دنیای مدرن غرب به وجود آمد. درفلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو، بر خلاف دروه مدرن ( ماکیاولی )، سیاست از اخلاق جدا نشده بود و این خود نشان دهنده برتریت شرایط اجتماعی یونان قدیم قرن ۵ و ۴ بر دوران مدرن امروزی است.

شرم تاریخی

 

آقای خسرو فانیان در نشریه شهروند به بررسی مسائل امروز ایران پرداخته اند و در آخر به این نتیجه رسیدند که ما در رابطه با انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ” اشتباه کردیم ”. آقای فانیان ، مانند بیشتر محققان ایرانی ، بررسی خود را با انتقادی از دوران باستان ایران شروع می کنند. روش این جامعه شناسان سنتی ایرانی این است که نخست به  پادهشاهان هخامنشی ( کمتر اشکانی ) و به اشتباهات  موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان اشاره می کنند و در آخر مفصل نقش دولت آمریکا  را در کودتای ۲۸ مرداد شرح می دهند.

یکی از روی داد های تاریخی دوره ساسانیان داستان مزدک است. برای چپ های ایران جنبش مزدک اولین نشانه از  تفکرات کمونیستی در ایران است و حتی مزدک را با اسپارتاکوس، رهبر برده گان ، که در قرن اول قبل از میلاد علیه دولت روم قیام کرد مقایسه می کنند. آقای فانیان نیز در مقاله  ” ما اشتباه کردیم ” نیز به مزدک اشاره کرده است: “ سرگذشت سرزمین ما نیاز به بازنویسی دارد و از میان برگهای تاریخ تدوین شده کنونی باید آنان را که به اشتباه بر تخت افتخار نشانده ایم پایین آوریم و در بزرگداشت کسانی که در مورد آن با انصاف داوری نشده است، و چهره های گمنامی که آفرینندگان راستین سرگذشت ملی ما بوده اند بکوشیم، انوشیروان ساسانی را که دهها هزار مزدکی را کشتار کرد نه “دادگر” بلکه “بیدادگر ” بنامیم… “ . اما در مورد اولین شعار آقای فانیان که  ” سرگذشت سرزمین ما نیاز به بازنویسی دارد “ می بایست به این نکته اشاره کرد که اسناد تاریخ ایران قبل از اسلام را تاریخ نویسان یونانی و رومی نوشته اند. بندرت ایرانیان دوره باستان در باره تاریخ خود مطلبی نوشته اند، یا سندی ارائه داده اند. نه فقط تاریخ نویسان یونانی، بلکه محققان غربی امروز و قرون گذشته  ( از قرن ۱۸ به بعد ) نیز دوران  باستان ایران را بازسازی کرده اند و تاریخ ما را نوشته اند. اگر محققی بخواهد تاریخ  دوره باستان ایران را به روش علمی ” بازنویسی کند “ باید دو باره به همین اسنادی که غربیان نوشته اند مراجعه کند و اگر محقق نظر ( سیاسی ) خود را نادیده بگیرد و از شعار دادن خودداری کند امکان ” باز نویسی تاریخ “ دوره باستان ایران ، به علت اینکه این اسناد بارها مورد بررسی قرار گرفته اند ،دیگر وجود ندارد ( مگر اینکه اسناد جدیدی پیدا شوند  ). اما در باره مزدکیان و به قتل رسیدن ” دها هزار مزدکی “. اولین سوال این است که  از چه منبع ، یا سندی آقای فانیان خبر از تعداد مزدکیان کشته شده را می دهد. آرتور کریستین سن مورخ  دانمارکی اشاره می کند : ” عده حقیقی مزدکیان که در این دام به قتل رسیدند معلوم نیست. اعدادی که مورخان ایرانی و عرب آورده اند ، مبنای درستی ندارند…” ( آرتور کریستین سن: ایران در زمان ساسانیان، تهران ۱۳۸۴، ص. ۳۵۶ ) کریستین سن ادامه می دهد : ” اما راجع به شخص مزدک اطلاعات ما کم است. ص. ۳۳۷ “. نه فقط در مورد تعداد مزدکیان  کشته شده و شخص مزدک ، بلکه بطور کلی، اطلاعات ما در باره جنبش مزدکیان، که در زمان سلطنت قباد اتفاق افتاده است، کم است. مورخان غربی  قرن ۶ ( Yosue , Malalas ) که از حوادث ایران در دوره قباد خبر داده اند به جنبش مزدک اشاره ای نکرده اند ( Otakar Klima: Beiträge  zur  Geschichte des Mazdakismus  ص. 16- 21 ) .Klima ادامه می دهد که : در واقع می بایست عجیب به نظر برسد که حدود ۴ قرن به اسم مزدک اشاره نشده است (  Klima ص. ۱۶). نویسنده یونانی  Prokopios ، که از سال  527 در دربار بیزانس بسر می برد و دو جلد کتاب در باره جنگ ایران و روم به تحریر در آورده است ، از اعمال خود سرانه قباد یاد کرده است، اما به مزدکیان و قتل عام این گروه اشاره ای نکرده است ( Klima ص. ۳۲ ).  از جنبش مزدک تاریخ نویس ایرانی ، طبری ، ( که در قرن ۹و 10 تاریخ ساسانیان و اعراب را به زیان عربی نوشته است ) و دینکرت  ” درسنامهٔ دین مزدایی  قرن ۹ – به زبان فارسی میآنه “  و هم چنین فردوسی در شاهنامه خبر داده اند. این اخبار 400 سال بعد از جنبش مزدک و بدون ارائه سندی معتبر نقل شده اند. فردوسی نه به زبان عربی ، نه به زیان پهلوی تسلط داشت و به طور قطع  موبدان زرتشتی در خراسان روی داد جنبش مزدک را برای این منظومه سرا تعریف کرده اند. دو استاد تاریخ معاصر آلمانی ، Winter و Wiesehöfer نیز اشاره می کنند، که به علت نبودن اسناد کافی، امکان بازگو کردن جنبش مزدک وجود ندارد. :

Engelbert Winter : Rom und Perserreich, Berin 2001,  121

۲۲۷ ،1994 Josef Wiesenhöfer:Das Antike Persian von 550 v. Chr bis 650 n. Chr. München

برای مطالعه بیشتر در مورد مزدکیان رجوع کنید به مقاله استاد یار شاطر :

  1983 E. Yarshater, Mazdakism, in : The Cambridge History of Iran, Bd. 3 (2) Cambridge

آقای فانیان به انوشیروان ” بیدادگر ” اشاره کرده اند. به نقل از آرتور کریستین سن ( ص.423 ) دوران خسرو انوشیروان  ” یکی از درخشنده ترین دوره های عهد ساسانی است. ایران چنان عظمتی یافت که حتی از دوران شاپوران بزرگ نیز پیش افتاد”.  آرتور کریستین سن ادامه می دهد ( ص. 423 ) ، که به طور غیر مستقیم می توان تصویری، گرچه کم رنگ ، از دوران انوشیروان ارائه داد: این تصویر ” کشور ایران را، که پس از فتنه مزدکیان ضعیف شده بود و تحت حکومت انوشیروان تجدید قوا می کرد، تا حدی نشان می دهد”. باز نویسی تاریخ که آقای فانیان از آن یاد می کنند یعنی اینکه از روی دادهای تاریخی که اطلاعات زیادی در باره آن ها در دست نیست ( جنبش مزدکیان ) سخن پردازی کنیم و نکات مثبت و درخشان تاریخ ایران را ( دوران انوشیروان ) ، که اطلاعات بیشتری از آن ها در دست است ، به باد انتقاد بگیریم. دشمنی بیشتر محققان ایرانی با تاریخ خود، با تاریخ ایران باستان غیر قابل فهم است. آقای فانیان ادامه می دهند : ” یک قوم تنها زمانی می تواند به خود ببالد که در طول تاریخ خود، از ارزشهای انسانی پاسداری کرده، علیه بیداد، تباهی و ویرانی برخاسته و آنچه را که بر خود روا نداشته است بر دیگر ملت ها نیز روا نداشته باشد “.  بررسی تاریخ با این دید احساسی ( رمانتیک ) علمی نیست. ما نمی توانیم با ارزش های انسانی ( اخلاقی ) امروزه که از طرف سازمان های مدافع حقوق بشر تبلیغ  می شوند تاریخ دروه باستان را ارزیابی کنیم. از زمان اشکانیان تا اواخر دروه ساسانیان ، زمانی بیش از ۸۰۰ سال ، روم و ایران در حال جنگ بودند و در این مدت هزاران نفر از هر دو طرف کشته شده اند. به این ترتیب نه روم ( ایتالیا امروز ) و نه ایران نباید به تاریخ خود ببالند و بخصوص محققان ایرانی که  تمام مدت، به علت این کشتارها ، با عرق شرم بر پیشانی به گذشته، به تاریخ خود می نگرند. تاریخ نویسی یعنی بررسی انتقادی اسناد تاریخی. انتقادی به این معنا که چه شخصی و در چه زمانی سند یک واقعه تاریخی را نوشته است، آیا تاریخ نویس بدون نظر شخصی خبر از حادثه تاریخی داده است ، تاریخ نویس خود شاهد حادثه تاریخی بوده، و یا اینکه مدت زمانی دیر تر از این حادثه با خبر شده است. تاریخ نویس باید سر انجام یک رابطه منطقی و با مفهوم بین اسناد بررسی شده ایجاد نماید و علت وقوع اتفاق تاريخی را توضيح دهد. تاریخ نویسی این نیست که نویسنده ، بدون ارائه  سند ، نظر سیاسی ، یا معیار اخلاقی خود را  به عنوان تاریخ در اختیار خواننده بگذارد. آقای فانیان می گویند که ما “ اشتباه کردیم ”، که انقلاب کردیم.  منظور از ما کیست ؟ . مردم ایران اشتباه نکردند، مسلمان بودند و هستند و خواهان بازگشت به دوران صدر  اسلام بودند. چپ نیز نمی گوید که اشتباه کرده است، چپ معتقد است که به اهداف انقلاب خیانت شده است.

زن پاکدامن در تورات ( کتاب دانیل ) و تصوير عريان در رنسانس

susanna1

سوزانا و دو قاضی

در تورات داستان يک زن پاکدامن بنام سوزانا نقل  شده است. سوزانا که بسیار زيبا بود و شوهر ثروتمندی نیز داشت در قرن ۶ قبل از ميلاد در بابل در زمان تبعید يهوديان در اين شهر زندگی می کرد. سوزانا مورد توجه دو قاضی سالخورده قرار می گيرد. این دو قاضی یک روز به سوزانا که در  استخر خانه خود مشغول شنا کردن بود نزديک می شوند و از این زن ریبا می خواهند که خود را تسليم نمايد.

دو قاضی سوزانا را تهديد می کنند که اگر به خواسته آن ها جواب رد بدهد در دادگاه شهادت می دهند که او را در هنگام زنا مشاهده کردند که جرم آن سنگسار بود. سوزانا مقاومت می کند و خواسته  اين دو قاضی بر آورده نمی شود. دو قاضی به دادگاه  شکايت می کنند که سوزانا زنا کرده است. دانيل رئيس دادگاه، بعد از بازپرسی از سوزنا و دو قاضی متوجه می شود که اين دو شاکی دروغ می گويند و سوزانا را تبرئه می کند.  به حکم دادگاه دو قاضی سنگسار می شوند. در تورات و بعد در مسحيت از سوزانا به عنوان يک زن شجاع و پاکدامن ياد شده است و ثابت شدن بی گناهی سوزانا و سنگسار نشدن او دلیل عدل الهی است که بی گناهان را نجات می دهد. اما در زمان رنسانس داستان اين زن پاکدامن توسط نقاشان دستخوش تغيير و تحول بزرگی می شود و ديگر نشانی از پاکدامنی و عدل خدایی در نقاشی اين نقاشان دیده نمی شود: سوزانا اين زن عفيف تورات تبديل می شود به يک سمبل سکسی و کليسا هيچ واکنشی عليه اين هنرمندان از خود نشان نمی دهد.

رئاليسم کافکا

  

” يک نفر به Josef  ک اتهامی زده است و بدون آنکه ک عمل خلافی انجام داده باشد دستگير می شود ” صفحه اول کتاب “محاکمه”

حتی پس از خواندن بيش از ۳۰ صفحه از کتاب  “محاکمه”  اثر کافکا خواننده متوجه نمی شود که چرا قهرمان داستان که شخصی بنام ” K ” است مورد بازجویی قرار گرفته و بعد نيز آزاد می گردد. اما نه تنها خواننده بلکه از قرار معلوم خود قهرمان داستان نيز نمی داند که چرا دو کارمند دادگاه به خانه او آمدند و او را بازجویی می کنند. در فصل  ۹ کتاب بازجو از K سوال می کند:  نظرت در باره محاکمه چيست و K جواب می دهد: نخست خوش بين بودم اما در اين لحظه فکر می کنم که محکوم شوم و بازجو حرف K را تائيد و اضافه می کند: دادگاه تو را مقصر می داند.

در فصل آخر کتاب خيلی کوتاه شرح داده می شود که چگونه K را می کشند : يک  مامور دست خود را بر گردن K می گذارد و مامور ديگر با چاقو قلب K را سوراخ می کند. در رئاليسم کافکا بر عکس رئاليسم ماکسيم گورکی ايده ئولوژی نويسنده نقشی ندارد و کافکا با قصد و نظری سياسی اين کتاب را ننوشته است. کافکا بر عکس گورکی در مسائل سياسی دخالت نمی کرد و شخص سياسی  نبود. اگر امروز اسمی از کتاب  “مادر”  گورکی که در يک طرف سرمايه دار ظالم و در طرف ديگر کارگر مظلوم قرار دارند ديگر در خاطره ها باقی نمانده کتاب محاکمه کافکا هنوز باب روز است. آيا امروزه در بسياری از کشور ها شخص بازداشت شده و نزديکانش  علت دستگيری و بازجوئی را می دانند و اندک نيستند از اين  ‘متهمان’  که بضرب چاقو بازجو کندگان کشته می شوند. تا زمانی که حتی يک نفر بدون  دليل در گوشه ای در دنيا بازداشت می شود جای اثر کافکا در روی ميز و نه در قفسه کتابخانه است، و تا زمانی که در های زندان بسته هستند کتاب رئاليستی “محاکمه” کافکا بايد باز به ماند.

لوکاچ فيلسوف و جامعه شناس مجاری در کتاب رئاليسم خود پس ار تعريف و تمجيد فراوان از رئاليسم گورکی انتقاد شديدی به کافکا می کند که آثار اين نويسنده بازتاب شرائط جامعه و  رئاليستی نیستند. پس از دستگيری لوکاچ در سال ۱۹۵۶ در مجارستان و زندانی شدن او فيلسوف آلمانی آدورنو در کتاب “تئوری های زيبا” خود اشاره ميکند که :

“سرانجام لوکاچ در زندان می بايست متوجه شده باشد که کافکا يک نويسنده رئاليست است

“دیالکتیک روشنگری “ اثری از آدرنو و هورک هایمر

 

”عیسی و کانت در باره احساس سخنی نگفتند ، قوانین سرد این دو نه عشق را می شناسد و نه تل هیزم را (برای سوزاندن محکومان)  ” .   ( آدرنو – هورک هایمر )

یکی از اسطوره های تاریخ بشریت داستان بیرون راندن آدم و حوا از بهشت است. در کتاب اول دین یهودیت و همچنین در ادبیات مذهب مسیحیت این داستان نقل شده. خدای با قدرت و سخت گیر تورات آدم و حوا را به علت خوردن میوه از درخت شناخت و آگاهی که به دستور خدا مصرف آن ( میوه ) ممنوع اعلام شده بود از بهشت بیرون می کند. آدم و حوا پس از خوردن این میوه ( ممنوع ) مرتکب گناه شدند. رانده شدن آدم و حوا از بهشت ( از طبیعت ) در واقع قطع ( به طور سمبلیک ) رابطه انسان با طبیعت بود. بدین ترتیب با به دست آوردن شناخت و آگاهی پایان رفتار غریزی انسان نیر محسوب می شود. 

آدم و حوا با خوردن میوه از درخت شناخت به یک ابزار مهم دست یافتند: به شناخت و خرد. این به معنی است که خرد و طبیعت از یک دیگر جدا شدند و راه بازگشت به بهشت ( به طبیعت ) و به دوران گذشته نیز مسدود گردید. طبق روایت تورات فرشته ای با یک شمشیر آتشین از بهشت محافظت و از ورود انسان ها به آن جلوگیری می کند. مسئله گناه مورد توجه فیلسوفان نیز قرار گرفته و از این به بعد این سوال مطرح  شد که این خرد به دست آمده چگونه مورد استفاده قرار گرفت.  آدرنو و هورک هایمر در کتاب ” دیالکتیک روشنگری” به این سوال پاسخ ناامید کننده ای داده اند: به جای اینکه انسان دو باره به طبیعت باز گردد خرد به خود خیانت کرد و به یک ابزار تسلط بر انسان و بر طبیعت مبدل گردید. انسان از بهشت رانده شده دیگر طبیعت را بخشی از وجود خود نمی داند ،بلکه طبیعت برای این انسان با خرد مانند یک طعمه است، انسان طبیعت را غصب کرد. خرد ، روشنگری و پیشرفت به جای اینکه به خوشبختی بشر یاری رسانند باعث بدبختی انسان ها شده اند. در سر آغار کتاب ” دیالکتیک روشنگری “ یاد شده است:  ”  علائم پیروزی فاجعه بر جهان با خرد و روشن به خوبی مشاهده می شود.”  آدرنو و هورک هایمر نظریه ی را ارائه  دادند که زمانی کوتاه بیش از آن نیز والتر بن یامین ( Walter Benjamin) در رابطه با یک نقاشی از Paul Klee بنام  “ فرشته نو ” از آن یاد کرده بود. ” فرشته نو “ Klee که Benjamin آن را ” فرشته تاریخ “ می نامد پیامد های گناه و رانده شدن آدم و حوا  از بهشت را  چنین بیان می کند:

angelus_novus

فرشته نو ( Angelus Novus)

” فرشته تاريخ ” نوشته ای از Walter Benjamin فيلسوف آلمانی

” از نقاش سوئيسی  Klee يک تابلو  وجود دارد به نام فرشته نو. نقاشی يک فرشته را نشان می دهد که با چشم های پيش از حد باز به گذشته خيره شده است. اگر اين گذشته برای ما از يک سری حوادث و رويداد ها تشکيل شده اند برای فرشته تاريخ فقط يک فاجعه است. این فاجعه ( تاریخ ) به طور مدام خرابه و ویرانی بوجود می آورد و این ویرانی ها در جلوی پای فرشته انباشته می شوند. اما به نظر نمی رسد که فرشته تاريخ  قصد پرواز داشته باشد، او می خواهد صبر کند ، در مکان خود ساکن بماند ، مردگان را بيدار، به قتل رسيدگان را دو باره زنده کند و به حالت اول خود برگرداند. اما  طوفانی شديدی به گونه ای از بهشت می وزد که مانع از بسته شدن بال ها و مانع از سکون فرشته می شود. با اینکه فرشته پشت خود را به طرف آینده کرده است و هم چنین به طور مدام بر مجموعه خرابه ها افزوده می شوند طوفان فرشته را به سوی آینده به پرواز در می آورد. آن پديده ای که ما اسم آنرا پيشرفت گذاشته ایم  همين طوفان بهشت است ( که خرابه ها را بوجود می آورد و نمی گذارد که فرشته مقتولان را دو باره زنده کند- نویسنده !)”  .

برای آدرنو و هورک هایمر نیز ، مانند فرشته نو  Klee ،پیشرفت ها بشری به پیدایش خرابه انجامیده است. اما مارکس نظر مثبتی به آینده داشت  و مانند هگل به روند پیشرفت در تاریخ معتقد بود. با اینکه آدرنو و هورک هایمر به مارکسیست های نو شهرت یافته اند ، اما بر خلاف مارکس ، این دو استاد دانشگاه  فرانکفورت همانند  Walter Benjamin معتقد به پیشرفت بشر در تاریخ نبودند. فلسفه تاریخی که در کتاب دیالکتیک روشنگری مورد بحث است بسیار بدبینانه به تاریخ می نگرد و رنگ مذهبی نیز دارد. به همین جهت نیز آدرنو و هورک هایمر مرتب به گناه آدم و حوا در بهشت از دست رفته اشاره می کنند. اما گناه واقعی در بهشت که نیروی خراب کنده  خرد را آزاد ساخت برای نویسندگان دیالکتیک روشنگری قبل از داستان میوه درخت شناخت که آدم و حوا اجازه صرف آنرا نداشتند پدیدار گشته بود. آن شرایطی که خدا در بهشت با کمک فرشته خود قدرت و زور را بر آدم و حوا  تحمیل کرد و خواستار یک رفتار معینی ( نخوردن میوه ) از آنها شد. ممنوع شدن میوه خوردن در بهشت برای آدرنو و هورک هایمر نشان دهنده یک ساختار قهر امیز در بهشت است که بر پایه تسلط خدا بر انسان ها بنا شده بود. در واقع منشا اعمال زور بر انسان ها را باید در بهشت خدا جستجو کرد. این مسیر اشتباه پیشرفت و با وجود ادعا روشنگری مبنی بر بالغ شدن انسان ها تصحیح نشده است. بر عکس:  پروژه روشنگری ، بنقل از آدرنو و هورک هایمر ،یک نوع جدید از بندگی را برای انسان به ارمغان آورده است. روشنگری تبدیل گردیده به ابزاری برای گول زدن شهروندان. اما برنامه روشنگری به علت مبارزه نیروهای مخالف شکست نخورد، بلکه به دلیل گرایش های که در ماهیت خود این برنامه موجود بوده. بهمین علت نیز واژه دیالکتیک: یک حرکتی که از بطن خودش نیروی را بوجود می آورد که در جهت مخالف حرکت اولیه عمل می کند. در دوران روشنگری انسان ها برای رهائی از نیرو های مخرب طبیعت و جهان بینی اسطوره ای پای به صحنه عمل گذاشتند. اما آدرنو و هورک هایمر اشاره می کنند که  از همان بدو عمل اشکالی در برنامه روشنگری وجود داشت: انسان ها مصمم بودند که تسلط خود را بر تمام زمینه ها و بر تمام اشیاء تحقق بخشند، اما در نهایت خود انسان ها به  شیء ها تحت تسلط مبدل شدند. به همین علت دیالکتیک روشنگری بیشتر از یک انتقاد به جامعه است. این تئوری پروسه تمدن بشر را مورد سوال قرار داده است. نویسندگان کتاب دیالکتیک روشنگری، برخلاف مارکس که بیشتر شرایط اقتصادی انسان ها مد نظر دارد ، مسائل فرهنگی یک جامعه را مورد بررسی قرار می دهند. این شاید به این علت باشد که هر دو متفکر قرن گذشته در خانواده های مرفه ای متولد شده بودند. پدر هورک هایمر یک کارخانه دار یهودی بود و پدر آدرنو هم که مذهب یهودیت را قبول داشت تجار شراب و مادر آدرنو خواننده اپرا بود.  کتاب دیالکتیک روشنگری که  در کالیفرنیا در زمان تبعید دو فیلسوف نوشته شد و در سال ۱۹۴۷ در آمستردام انتشار یافت گرایش های مختلفی را در بر دارد. نظریه فلسفه هگل و هم چنین مبحث اقتصادی مارکس بخشی از زمینه های تئوری این کتاب را تشکیل می دهند. مارکس معتقد بود که در سیستم سرمایه داری رابطه انسان ها با محصول های تولید ( کالا ، شیء و جنس ) و هم چنین رابطه انسان ها با انسان ها به روابطی مانند روابط بین کالا ها تنزل یافته اند. کتاب “دیالکتیک روشنگری” اشاره می کند که قانون  ” ارزش مبادله ای “ مابین کالا های مارکس روابط انسان ها با یک دیگر را نیز تعیین می کند، چرا که انسان ها خود نیر به کالا تبدیل شدند. هم چنین  تئوری روانشناسی فروید که منطق غریزه های طبیعی  انسان را سرکوب می کند و مقوله جادو زادئی ماکس وبر که دیگر توضیح دنیا توسط اسطوره و یا به کمک تصویر امکان پذیر نیست و می بایست با مقوله های (تئوری ) انتزاعی به شناخت جهان دست یافت نیز در کتاب دیالکتیک روشنگری مورد توجه قرار گرفته اند. مهم ترین نظریه کتاب آدرنو و هورک هایمر نظریه خرد روشنگری است. به نظر هر دو محقق خرد روشنگری  “خرد ابزاری”  است که برای تثبیت قدرت مورد استفاده حاکمان قرار می گیرد. ماهیت خرد ، به عقیده آدرنو و هورک هایمر ،  آنطور که این پدیده (خرد) در طول تاریخ پدیدار و توسعه یافته است قدرت است و روشنگری نیز چیزی نیست به جز خودکامگی. در واقع دوران روشنگری  قرن 17 و 18 در اروپا یک برنامه و یا حرکت فلسفی بود که توسط متفکرانی نظیر ولتر ،لسینگ و یا کانت  پایه گذاری گردید. هدف این جنبش فلسفی رهایی انسان از خرافات مذهبی و به کار گرفتن خرد برای بیرون آمدن از تاریکی تاریخ بود.  برنامه فلسفی محققان نام برده هم بر ضد کلیسا و هم بر علیه حکومت های استبدادی اروپا طرح ریزی شده بود. اما برای آدرنو و هورک هایمر روشنگری فقط بخشی از یک تغییر و تحول فکری است که از بدو تاریخ شروع  و تا بامروز نیز ادامه دارد. در این مدت زمان انسان ها سعی کردند و توانستند خود را از وابستگی به طبیعت ، از جادو و سحر آزاد سازند، سرنوشت خود را خود تعیین و از اختیار نیروی های آسمانی خارج نمایند. بخش ” ادیسئوس و یا اسطوره  روشنگری “  کتاب “دیالکتیک روشنگری” که از قرار معلوم دست خط آدرنو است برای اثبات این نظریه نوشته  شده است که روند تحول روشنگری فقط مربوط به قرون 17 و 18 نیست  . 

حروف هجاء (syllable ) و الفبای يونانی

 

يونانيان اولين ملت خط دار تاريخ هستند و يا بعبارت ديگر اولين ملت ادبی ، حروف و يا خط به معنای امروزی در قرن ۶ قبل از ميلاد در يونان مورد استفاده قرار گرفت ، يونانيان موفق شدند هر آنچه که بيان می کردند بصورت حروف نيز به تحرير در بيآورند و اين الفبا به مراتب پيشرفته تر از حروف سامی ، hieroglyphe مصری ، خط ميخی و يا چينی بود ، يونانيان خواندن را ساده تر کردند ، اگر حروف هجاء (syllable alphabet  )را فقط تعداد کمی از متخصصان می توانستند بخوانند الفبا يونانی خواندن را برای مردم عادی نيز ميسر نمود ، اما فقط با حروف يونانی نوشتن و خواندن ساده تر نشد بلکه اثر اين الفبای يونانی بر ذهن (  mind) و خرد انسان ها غير قابل انکار است ، فلسفه و فلسفی فکر کردن ( انتزاعی فکر کردن) نتيجه همين الفبای يونانی بود و با حروف ميخی و يا مصری امکان نوشتن مقوله های فلسفی نبود و به همين علت نيز ايرانيان و  از ايرانيان قديمی تر مصريان نتوانستند هيچ مبحث فلسفی را به تحرير در بيآورند.

Weiterlesen

چند سطری در باره زیبایی

 

استاندال نویسنده قرن ۱۹ فرانسه اشاره می کند که زیبایی قولی است به خوشبختی

 ( La beauté nُ est que la promesse du bonheur ) . اما به احتمال خیلی زیاد این قول برآورده نمی شود !!

در طبیعت طاووس یکی از زیبا ترین مرغان است، اما چرا طبیعت ( Evolution ) چنین پرهای بزرگ و قشنگی به این  مرغ داده است: این پر های بلند و زیبا مانع از فرار طاووس از دست دشمن می گردند و در نهایت زیبایی  طعمه می شود.

چرا اسطوره امکان ادامه زندگی به زیبایی را نداد: Adonis پسر بچه زیبا طعمه یک خوک می شود.

 نارسیس ،جوان زیبا دوران اسطوره ی یونان ، حیرت زده از زیبایی خود شده بود و سرانجام همین حیرت و تحسین از زیبایی خود به نابودی نارسیس منجر گردید. تا به امروز این نظریه ابراز می گردد که زیبایی یک پدیده استثنائی است و امکان اینکه زیبا رویان شهروندان غیر اجتماعی شوند نیر زیاد است.

  هیچ کدام از جوانان زیبا یونان باستان جنگجو نبودند و بیشتر آن ها خیلی زود و بدون اینکه قهرمان شوند درگذشتند.

فروید تکامل بدن انسان به یک پدیده زیبا را نه فقط خطری برای فرهنگ می داند، بلکه احساس زیبایی و نه تمایل جنسی، به عقیده این روانشناس اطریشی، حتی نسل بشر را به نابودی تهدید می کند. فروید فرق می گذارد بین لذت بردن از زیبایی و  لذت جنسی. لذت بردن از زیبایی یک پدیده فرهنگی  ( انسانی ) است که با تعلیم و تربیت شخص ناظر در ارتباط است .این نوع لذت بردن از زیبایی را طبیعت (حیوانات ) نمی شناسد .فروید در کتاب ” ناخوشایندی در فرهنگ ” اشاره می کند که فرهنگ غریزه های طبیعی را سرکوب می کند ، بدین معنا که با پیشرفت فرهنگ بدن انسان تبدیل به یک پدیده ای می گردد که از نظر زیبایی قابل توجه است و نه از نظر جنسی ، یعنی بدون خواسته جنسی از دیدن یک بدن زیبا لذت بردن. بهمین علت نیز نسل بشر در خطر است : با تقدم احساس زیبایی بر تمایلات جنسی تولید مثل فراموش می شود !!!.

Freud, über die allgemeinste Erniedrigung des Liebeslebens ,S. 90

Symposion معروف ترین نوشته دوره باستان در باره زیبایی از پلاتون است. پلاتون در این نوشته اشاره می کند که عشق چیزی نیست به جز  احساس تمایل به زیبایی. اما منظور پلاتون از احساس تمایل به زیبای چیست ؟. این بدین معنا است که ما در مرحله اول خواهان بدست آوردن زیبایی هستیم ، اما خواهان بودن در اینجا به معنی تصاحب زیبایی ، آنچه که بورژوازی از مالکیت می فهمد، نیست ، بلکه به معنی شریک بودن در زیبایی است. ما  لذت می بریم که  تحت تاثیر زیبایی قرار گرفته ایم.

    طبقه آریستوکرات بعلت توانایی مالی که داشت می توانست زیباترین زن ها را به همسری انتخاب کند و به همین دلیل نیز این طبقه زیبا تر از سایر طبقات دیگر اجتماع شد ( ژن های زیبایی نسل به نسل انتقال یافتند ) . این sexual choice تا بامروز نیز ادامه دارد .ثروتمندان زیباتر از فقرا هستند و اگر قبول کنیم که طبقه مرفه بر مسند قدرت نشسته است، پس قدرت و زیبایی در کنار یک دیگر قرار دارند. اما تحت شرایط بخصوصی می توانند زیبایان فقیر به طبقات بالا راه پیدا کنند . 

مارکس اشاره می‌کند که نه فقط زيباتر از هنر يونان قديم تا به امروز به‌ وجود نيآمده است،بلکه  ما هنوز نیز از این هنر لذت می بریم . بايد توجه نمود که اين هنر زيبا که مارکس از آن نام می‌برد در يک جامعه برده‌داری پديدار گشته است. اما سوال این است که چگونه یک زير بنای عقب ‌افتاده برده‌ داری می تواند روبنای ( هنری ) را خلق کند که سیستم های پیشرفته تر فئودالی و یا سرمایه داری قادر به وجود آوردن آن نبوده اند.

به نظر ارسطو هيچ توصيه ‌نامه‌ای موثر تر از زيبایی نيست (در اينجا منظور زيبائی انسان‌ ها است و در مرحله اول زيبایی زنان) و به زبان ديگر زيبائی خود توصيه‌ نامه است. این توصيه ‌نامه را طبيعت امضاء می کند. کاربرد زيبایی قوی تر و مهم ‌تر از ثروت ، اصل و نصب ، خرد و شعور است و حتی در موارد بخصوصی زيبایی قدرت اجتماعی را نيز تحت تاثير خود قرار می‌دهد.  برخلاف عقيده بسياری از انسان‌ها که زيبائی را يک پديده نسبی می‌دانند که نظرها و سليقه‌های مختلفی در باره آن وجود دارد، زيبایی پديده ‌ای مطلق است و امکان بحث و گفتگو ( Diskurse ) در باره زيبایی وجود ندارد. 

از همان مراحل اوليه زندگی زيبایی يک قدرت اجتماعی است، يک کودک زيبا بيشتر مورد توجه قرار می‌گيرد تا يک کودک کمتر زيبا و يا بامزه. کودک زيبا می‌تواند هر کاری که بخواهد انجام بدهد و مورد بخشش و عفو قرار می‌گيرد.  در مدرسه زیبایان دوستان بيشتری داردند و حتی شايد نمره‌های بهتری نيز بگيرند. از آن‌ جائی که زیبا رویان هميشه مورد توجه هستند اعتماد به نفس بيشتری نیز پيدا می‌ کنند که باعث می‌شود شخص زيبا با اطمينان بيشری خود را در اجتماع نمايان سازد که در نهايت همين خصوصيات او را جذاب و جالب ‌تر  می‌ کند.

اما آن عده از افردای که معتقدند که عشق يک پديده احساسی و قلبی است در اشتباه هستند، چرا که حتی قلب نيز با چشم ‌های خود در جستجوی زيبایی است.

فمينيست‌ها به جنگ تاثير و نفوذی که زيبایی در اجتماع اعمال می‌کند می ‌روند و اصولا  “نهضت آزادی زنان”  رابطه درست و سالمی با پديده زيبایی زنانه ندارد. اما فمينيست‌ها اين اصل را ناديده می‌گيرند که زيبایی زنانه امتيازی است که طبيعت به زن اهداء کرده و با ناديده گرفتن اين واقعیت طبيعی، فمنيست‌ها در واقع طبيعت را نيز نفی می‌کنند.

  منشاء پرستش شدید زیبایی بدن که امروزه در فرهنگ غرب مشاهده می شود یونان باستان است. منظومه هومر  که پایه های هنرغرب را بنا نمود از جنگی خبر می دهد که بمدت 10 سال به طول انجامید. این جنگ به خاطر یک زن زیبا  مابین یونان و ترویا در گرفت. پاریس پسر پادشاه ترویا Helena ،زن زیبای پادشاه اشپارتا ، را ربود . ترویا تقاضای یونان برای بازگرداندن زن پادشاه اشپارتا را رد کرد. یونانیان برای برگرداندن Helena به ترویا حمله کردند. اما به نقل از پلاتون و نقاشی های بر روی گلدان ها مردان آتن بیشتر پسر بچه های زیبا را مورد ستایش قرار می دادند تا زنان زیبا را .

قتل خشایارشا

 

 

Diodor تاریخ نویس یونانی  ( قرن یک قبل از میلاد ) خبر می دهد:

آرتابانوس ( Artabanos )  فرمانده گارد محافظ خشایارشا و از افراد با نفوذ در دربار که در نواحی دریای  خزر متولد شده بود در سال 4/ 465 قبل از میلاد تصمیم می گیرد که پادشاه هخامنشی را به قتل برساند  و قدرت را در دست بگیرد. آرتابانوس خواجه حرمسرا دربار ،Mithridates ، را که مورد اطمینان خشایارشا بود از تصمیم خود آگاه می سازد. خواجه حرمسرا که خویشاوند آرتابانوس نیز بود از طرح قتل خشایارشا پشتیبانی می کند. خواجه امکان ورود آرتابانوس به خوابگاه خشایارشا را مهیا می سازد. آرتابانوس پس از به قتل رساندن خشایارشا به نزد پسران پادشاه می رود. داریوش ، پسر بزرگ خشایارشا ، و اردشیر در کاخ سلطتنی حضور داشتند.

پسر سوم ،گشتاسپ، در استان تحت حکومت خود، در باختران ( بلخ ) بود. آرتابانوس به اردشیر اطلاع می دهد که داریوش خشایارشا را به قتل رسانده است و قصد دارد خود پادشاه شود. ارتابانوس به اردشیر گوشزد می کند که او بی تفاوت نماند ، خود را برده نکند و  نگذارد داریوش به قدرت برسد. آرتابانوس به اردشیر هم چنان توصیه می کند که داریوش به جرم قتل پدر می بایست مجازات شود. آرتابانوس به اردشیر  قول می دهد که برای مجازات داریوش گارد محافظ را در اختیار او بگذارد.اردشیر حرف های آرتابانوس را باور می کند و با کمک گارد محافظ برادر خود ، داریوش، را به قتل می رساند. آرتابانوس که از پیشبرد طرح خود خشنود به نظر می رسید پسران خود را احضار و به آن ها می گوید که امکان به پادشاهی رسیدن او وجود دارد. سپس ارتابانوس با شمشیر به اردشیر حمله می کند ، اما اردشیر که مجروح شده بود توانست از خود دفاع کند و آرتابانوس را به قتل برساند. با اینکه انتظار نمی رفت که اردشیر بتواند مقاومت کند توانست انتقام پدر خود را بگیرد و پادشاه ایران شود. اردشیر چهل سال در ایران حکومت کرد.”

 با اینکه اسناد موجود در باره قتل خشایارشا اندک هستند – به غیر از Diodor و یک نوشته بخط میخی ، نویسنده رمی  Pompeius Trogus ، نویسنده یونانی  Ktesias ، ارسطو که از به قتل رسیدن خشایارشا خبر می دهند و یک خبر اختر شناسی – این امکان وجود دارد به این سوال جواب داده شود که چرا و به دست چه فردی  پادشاه هخامنشی در تابستان سال ۴۶۵ قبل از میلاد کشته شد. آیا خبر Diodor صحت دارد و یا فرد دیگری خشایارشا را به قتل رسانده است . نوشته ای به خط میخی تاریخ قتل خشایارشا را ۱۱ آگوست سال ۴۶۵ تعیین می کند ، اما به عقیده Wiesehöfer ، استاد تاریخ در دانشگاه کیل ( آلمان )، قتل چند روز زودتر ( چهارم آگوست ) به وقوع پیوسته است و نویسنده بابلی خط میخی  خبر قتل خشایارشا را در  ۱۱ آگوست  دریافت کرده است. خبر قتل خشایارشا که در سال ۴۸۰ به یونان حمله کرده بود  شگفتی یونانیان را بر انگیخت و خیلی زود ادبیات مختلفی از چگونگی این قتل در یونان اشاعه یافت. با وجود تفاوت ها مختلف در خبرهای  Diodor ، Ktesias و Pompeius Trogus ، محتوی این اخبار یک وجه مشترک با یک دیگر نیز دارند. نویسندگان یونانی انگیزه چنین اخباری را از ادبیات قهرمانی سرزمین خود اقتباس می کردند و در رابطه با توطئه و قتل در دربار هخامنشیان مورد استفاده قرار می دادند. مضمون این ادبیات به این گونه بیان می کردند که یک توطئه گر بلند پایه دولتی با کمک یک همدست در دربار به اطاق خواب پادشاه که توسط گارد شاهنشاهی محافظت نمی شود وارد می شود و پادشاه را به قتل می رساند. اما سرانجام توطئه گر به دست یکی از اعضای خانواده سلطنتی کشته می شود و پسر پادشاه به سلطنت می رسد. به همین علت نیز می بایست محتاطانه چنین اسنادی را مورد بررسی قرار داد .

با این وجود ما می توانیم خبر Diodors باور کنیم که خشایارشا به غیر از فرزندان متعدد از زنان مختلف سه پسر از ملکه آمستریس نیز داشت.  Pompeius Trogus اطلاع می دهد که در زمان قتل خشایارشا داریوش در سنین جوانی بود و اردشیر یک کودک. اما بیشتر این نظریه مورد قبول است که گشتاسب ( حکمران بلخ ) جوان تر از داریوش ،اما بزرگتر از اردشیر بود و بر علیه تاج گذاری اردشیر نیز قیام کرد. این نظریه Diodors که آرتابانوس مستقل عمل کرده و قصد دست یافتن به تخت پادشاهی را داشته مورد سوال است و این به سه دلیل: اول اینکه در تاریخ سلسله هخامنشیان آرتابانوس اولین فردی است که به خانواده سلطنتی تعلق نداشته و ادعای سلطنت کرده است. دوم هیچ سند بابلی از آرتابانوس بعنوان جانشین خشایارشا یاد نکرده است. سوم ، مهم ترین دلیل، یک سند اختر شناسی خبر می دهد که شاهزاده ی خشایارشا را به قتل رسانده است. این امکان وجود دارد که  آرتابانوس در توطئه قتل خشایارشا دست داشته است (  به طور قطع ثابت نشده است ). اما کدام از سه پسر خشایارشا مسئول قتل پدر است. نخست اینکه داریوش ، ولیعهد خشایارشا، در دسیسه قتل پدر کشته می شود، در صورتیکه اردشیر که بنا به اخبار غربی ها اشتباها با کشتن داریوش انتقام مرگ پدر را می گیرد نقش مهمی در قتل خشایارشا ایفا کرده است. آیا اردشیر نقشه قتل خشایارشا را طرح ریزی کرده بود و به این ترتیب نبوغ خود را در این توطئه با کشتن شریک جرم ، آرتابانوس ، نیز به اثبات رسانده است.

تمام تاریخ نویسان غربی از شجاعت و انسان دوستی  اردشیر خبر داده اند. اما آیا این تصویری که غربی ها از اردشیر ارائه داده اند واقعیت دارد. نوشته اختر شناسی یکی از پسران خشایارشا را قاتل معرفی می کند و نه آرتابانوس را. اما چون گشتاسب در بلخ بود پس می بایست یکی از دو پسر دیگر ، اردشیر ، یا داریوش خشایارشا را به قتل رسانده باشند. نویسندگان غربی داریوش را بی گناه در قتل خشایارشا می شناسند. داریوش که ولیعهد هم نیز بود دلیلی نداشت که پدر خود بکشد. به طور قطع داریوش برای اینکه زودتر تاج سلطنت را بر سر بگذارد تصمیم به کشتن پدر خود را نمی گرفت و از طرف دیگر قتل خشایارشا موجب اعتراض شدید دو برادر دیگر و دربار را به دنبال داشت. بیشتر ارزیابی ها نشان می دهند که اردشیر پدر خود را به قتل رسانده است. اردشبر به عنوان کوچک ترین پسر خشایارشا امکان دست یابی به تخت سلطنت را نداشت. نویسنده خبر اختر شناسی اطلاع داشته است که یکی از پسران خشایارشا پدر را  کشته است ، اما یا اینکه اسم پسر را نمی دانسته و یا نمی توانسته ، یا قصد نداشته که قاتل را معرفی کند. دیگر نویسندگان رمی و یونانی ( Diodor ) به دام روایت دربار اردشیر در باره چگونگی قتل خشایارشا افتادند ، روایتی که از توطئه آرتابانوس خبر می دهد. قیام گشتاسب در باختران بر علیه اردشیر بعد از مرگ پدر و برادر نیز نشان می دهد که گشتاسب هم قصد انتقام دو قتل را و هم به عنوان برادر بزرگتر ادعای سلطنت را داشت. به طور قطع می بایست نقشه برجسته از گنج خانه تخت جمشید را در رابطه با قتل خشایارشا در سال 465 قرار داد. محققان به درستی نتوانستند تعیین کنند که کدام پادشاه و ولیعهد در این نقشه برجسته کنده کاری شده اند ،آیا این نقس داریوش بزرگ و خشایارشا را نشان می دهد و یا خشایارشا و داریوش را. اما اگر شناسایی  تصاویر در این نقش امکان پذیر نیست می توان به طور مطمئن به ثبوت رساند که چه مقامی این نقش برجسته را به  گنج خانه انتقال داده است: اردشیر. باستان شناس ، Ann Britt Tilia ،که در تخت جمشید در سال های 60 قرن گذشته حفاری کرده است جایگاه اولیه این نقش را در قسمت شمالی و شرقی بنای پله ها در کاخ آپادانا تعیین کرده است. این کنده کاری پادشاه را که بر تخت نشسته است نشان می دهد. پشت پادشاه ولیعهد و خدمان دربار و اعضای گارد محافظ دیده می شوند و در مقابل پادشاه فرمانده گارد محافظ که دست خود را می بوسد و گارد محافظ . اما چرا اردشیر دستور انتقال این نقش برجسته از قسمت بنای پله ها در کاخ آپادانا به گنج خانه را داده  است ؟. آیا نقش برجسته خشایارشا و ولیعهد ، داریوش ، را نشان می دهد و بعد از کشته شدن ولیعهد اردشیر می بایست این تصویر را از بنای پله ها دور می کرد ؟.

   قتل خشایارشا اولین واقعه خونین در دربار هخامنشیان بود که برای تعیین جانشینی پادشاه رخ داد. تمام  اختلافات خشنونت آمیز بعدی در دربار این حقیقت را آشکار می سازند که تا قبل از حمله اسکندر مقدونی هخامنشیان از خارج تهدید نمی شدند، بلکه در گیری ها بیشتر ما بین افراد خانواده سلطنتی به وقوع می پیوست. به خاطر بیآوریم از درگیری اردشیر دوم با برادرش کورش جوان در آواخر قرن 5 قبل از میلاد. Xenophon تاریخ نویس یونانی از این درگیری که خود شاهد آن بوده در کتاب Anabasis خبر می دهد. نویسندگان رمی و یونانی خبر می دهند که بحرانی ترین شرائط در دربار هخامنشیان زمان مابین مرگ پادشاه و بر تخت سلطنت نشستن جانشین او بوجود می آمد. در این زمان ، زمان مرگ پادشاه و تعیین جانشین، تمام قوانین حاکم بر امپراطوری لغو می شدند. به همین علت نیز اطرافیان شاه در زمان جنگ تمام کوشش خود را به کار می گرفتند که شاه در میدان جنگ کشته نشود. مشاوران نزدیک داریوش سوم در Issos و Gaugamela در زمان حمله اسکندر مقدونی این آخرین پادشاه هخامنشی را از صحنه جنگ خارج کردند و فرار داریوش سوم  به علت ترس این پادشاه از ارتش یونانیان نبود. هم چنین به ظاهر بی تفاوتی و غیر فعال بودن خشایارشا در جزیره سلامیس در جنگ با یونانیان نیز می بایست در این رابطه – شاه درجنگ شرکت نکند و کشته نشود – مورد توجه قرار بگیرد. بر خلاف خشایارشا تاریخ نگاران غرب -Plutarch , Diodor – با نظر مثبت عمل کرد های اردشیر  را مورد بررسی قرار دادند . بنا به اخبار تاریخ نویسان اردشیر زیبا سیاست صلح جویانه ای را با همسایه غربی ، با یونان ،تعقیب می کرد .

با اینکه اردشیر خیلی زود مورد تایید اقوام ساکن در امپراطوری قرار گرفت ، اما می بایست به قیام گشتاسب در بلخ و کوشش مصری ها به رهبری Inaros که از شهروندان لیبی بود برای خود مختاری نیز اشاره کرد. با وجود کمک آتن به مصر جنبش مصری ها در سال ۴۵۴ قبل از میلاد توسط ارتش اردشیر سرکوب گردید. اردشیر توانست قبرس را که آتن قصد تسلط بر این جزیره را داشت دوباره به امپراطوری بازگرداند. اما در سال ۴۴۹ اردشیر با امضاء یک سند تقاضای آتن مبنی بر تائید سرحدات امپراطوری هخامنشیان و آتن را بر آورده کرد. به عقیده Wiesehöfer ساختار  واقعی قدرت و ثبات در دوره هخامنشیان نه در زمان داریوش بزرگ و نه در زمان خشایارشا ، بلکه با به قدرت رسیدن اردشیر مستحکم گردید. در تاریخ سلسله هخامنشیان , بعد از اردشیر , چهار شاهزاده نام اردشیر را انتخاب کردند و فقط دوبار نام داریوش و یک بار نام خشایارشا انتخاب شده است. کتیبه بابلی خبر می دهد :

” پادشاه اردشیر آگاه می سازد: از این کاخ خشایارشا ، پدر من ، پایه ها را قرار داد، تحت حفاظت آهورا مزدا من ، پادشاه اردشیر  ، این پایه ها را بنا و کامل کردم.” 

این نوشته خلاصه ای است از مقاله پروفسور Wiesehöfer ،استاد تاریخ در دانشگاه کیل- آلمان ،که در کتاب :   Bruno Bleckmann :

Herodot und die Epoche der Perserkrieg, 2007 

درج گردیده است

جایگاه کار و گارگر در فلسفه هگل

 

“ برای هگل کار هستی و جوهر انسان است ” ( مارکس )
هگل اشاره می کند که سعی و کوشش انسانها در نبرد زندگی بيشتر برای رسيدن به آرزوهای خود است و خصلتهای انسانی را فقط افرادی دارند که برای رسيدن به اين اهداف زندگی خود را به خطر بيندازد. اما نه فقط رسيدن به آرزوها هدف اند بلکه انسانها سعی می کنند که در اين نبرد خونين مورد تایيد ديگران نيز قرار بگيرند، به رسميت شناخته شوند و از اعتبار اجتماعی نیز برخوردار گردند.

اما هگل ادامه می دهد که اين نبرد نبايد با از بين رفتن انسان های ديگر خاتمه پيدا کند، چرا که ديگر کسی باقی نمی ماند که مورد قبول برنده باشد.
هگل در اثر معروف خود Phenomenology of Mind
اين جنگ را در مبحث آقا و نوکر ( ارباب و بنده ) بررسی می کند. ( آقا در فلسفه مارکس به بورژوا، سرمايه دار و نوکر به کارگر تغییر نام داده اند ).
در اين نبرد قانون غريزه بقاء برای آقا صدق نمی کند: آقا برای اینکه مورد تایید دیگران قرار بگیرد زندگی خود را به خطر می اندازد و به پيشواز مرگ می رود. نوکر اما حاضر نيست که خود را با خطر مرگ مواجه نمايد و از اين جنگ خونين صرفنظر و نوکری را می پذیرد تا که زنده بماند. آقا زندگی خود را به خطر می اندازد و به اين ترتيب مورد تایيد نوکر قرار می گیرد. آقا اما نوکر را به رسميت نمی شناسد و هر دو اين واقعيت زندگی را قبول کردند. نوکر کار می کند و طبيعت را برای آقا تغيير می دهد ( کشاورزی و درست کردن ابزار کار از مواد معدنی ) که آقا بتواند از زندگی لذت ببرد. در واقع بين طبيعت و آقا کارهای تولیدی نوکر قرار گرفته است و آقا نه فقط نوکر را در اختيار خود دارد بلکه بوسيله کار نوکر آقا بر طبيعت نيز مسلط است. به اين وسيله آقا آزادی خود را در طبيعت به دست می آورد. اينجا بايد خاطر نشان ساخت که کار از نظر هگل يعنی کار برای ديگری، کار برای ارضاء غريزه های شخصی يک عمل کرد حيوانی بشمار می آید. تاريخ در فلسفه هگل با جنگ بين آقا و نوکر شروع و با پيروزی آقا ادامه می یآبد و آنروزی که مساوات بين آقا و نوکر برقرار گردد حرکت تاريخ نيز متوقف می گردد، تاریخ به انتهای خود می رسد. ( برای مارکس نبرد آقا و نوکر جنگ بین بورژوا و طبقه گارگر است)
آقا زندگی خود را به خطر می آندازد که به يک هدف ايده آلی برسد، يعنی از طرف نوکر به رسمیت شناخته شود. برای آقا ايده آل شخصی مهم تر از بودن ( زنده بودن ) هست. اما آقا در نبرد با نوکر با يک تضاد درونی نیز برخورد می کند: آقا از طرف انسانی ( نوکر ) به رسميت شناخته می شود که برای آقا انسان به حساب نمی آید. تایيد شدن آقا از طرف آقای ديگر امکان پذير نيست، چرا که هيچ کدام از آقايان حاضر به قبول کردن نوکری نیستند و هر دو آقا تا پای مرگ پيش می روند. در واقع دو امکان در زندگی آقا وجود دارد: يا در ميدان نبرد کشته شود و يا در نعمت و لذت که بوسيله نوکر مهیا شده است به زندگانی احمقانه خود ادامه دهد. اين امکان دوم نمی تواند يک زندگی خردمندانه و آگاهانه برای آقا باشد و او را ارضاء، خشنود نمايد. اما فقط يک هستی خردمندانه و آگاه می تواند تاريخ را به پیش ببرد. آقا نمی تواند اين نقش تاريخی را بازی کند. تاريخ با عمل کرد نوکر پیشرفت می کند ( مارکس اين وظيفه تاريخی را به طبقه کارگر محول کرد ) اما چرا زندگانی نوکر آگاهانه و خردمندانه است و چرا او می تواند تاريخ را به جلو ببرد و آنرا به اتمام برساند.
نوکر برای آن نوکر شد که از مرگ وحشت داشت ( برخلاف آقا )
اما اين ترس نوکر از مرگ يک پدیده مثبتی نيز برای او به ارمغان می آورد: نوکر نبودن ( مرگ ) را نيز درک و حس می کند همين درک و شناخت از نيستی باعث می گردد که نوکر هم خود را و هم انسان های ديگر را بهتر از آقا بشناسد.
نوکر يک برتری ديگری نيز بر آقا دارد و آن کار کردن نوکر است. کار نوکر يک کار غريزی (instinctive
) نیست، او مجبور است که برای آقا کار کند. نوکر با کار خود محصول به آقا عرضه می کند، يا ابزار کار می سازد، اما او بايد قبلا برنامه توليد را طرح ریزی کند، يعنی نوکر بايد خود را با ايده و با برنامه ریزی توليد مشغول نماید. او مواد معدنی را تغيير فرم می دهد، او طبيعت را دست خوش دگرگونی می سازد. برای تغییر طبیعت و ساختن ابزار کار نوکر می بایست بر تکنيک ( علم ) دست یابد که بتواند محصولی را تولید نماید:
ريشه تکنيک، علم و خرد و به طور کلی شناخت در کار اجباری نوکر نهفته است. تمام اين خصوصيات را آقا ندارد. نوکر با ايده خود طبيعت را تغيير می دهد و بر آن مسلط می گردد و آزادی خود را در طبيعت باز می يابد. اين آزادی را آقا با زور بدست آورده و نه با کار و خرد خود. نوکر با تسلط بر طبيعت به توانائی خود، به آزادی ( ذهنی و نه حقیقی )، به ايده آزادی پی می برد و آگاه می گردد. پس از این روند کار و تفکر نوکر دیگر نوکر سابق نیست و از مرگ هراسی ندارد. اکنون آقا نیز می بایست نوکر را به رسميت بشناسد و بف اين ترتيب آزادی ذهنی نوکر به آزادی عينی تبديل می گردد. با برقراری مساوات مابين آقا و نوکر نبرد بین این دو خاتمه می پذيرد و تاریخ، به نقل از هگل ، به انتهای خود می رسد. زمانی که دیگر جنگی نشود حرکت تاریخی نیز متوقف می شود ( آخر تاریخ ).