از چهار خلیفه صدر اسلام ( خلفای راشدین ) ، به نقل از سکه شناس ایرانی شمس اشراق ، هیج سند و مدرکی ( سکه ) که در قرن 7 نوشته، ضرب ، یا حکاری شده باشد پیدا نشده است : ” با وجود آنکه تازیان در زمان خلافت ( ابو بکر ) به فرماندهی خالد ابن ولید به سرزمین های ساسانیان یورش بردند….. به خاک ایران دست یافتند لیکن تا کنون سکه ای به نام هیچ یک از خلفای راشدین به دست نیآمده است و به نام خلفای راشیدین سکه ی ضرب عربستان نیز دیده نشده است.”  (1

اسلام شناس آلمانی سون کالیش  اشاره می کند که سنی ها از جنبش قرانی برخاستند که مخالف „سه گانه باوری“ در مسیحیت ( خدا ، پسرخدا و روح القدس) بودند ، اما برای شیعیان علی خدایی بود (خدا بود ). علی به معنی بلند مرتبه ( والا ) و لقب خدا در قران سوره 2، آیه 255 است:  “ اوست والای بزرگ“ (وَهُوَ الْعَلِيُّ  الْعَظِيمُ ) . شاید این اولین اختلاف بین سنی ها و شیعبان بود: خدایی بودن علی برای شیعیان که سنی ها . مخالف آن بودند (2

اما قدیمی ترین سکه ای ( 745  میلادی ) که نام علی بر روی آن ضرب شده  سکه ای است از مرو . بر روی سکه مرو این عبارت دیده می شود: پیروان علی از کرمان (3

سکه الکرمانی بن علی 

. شبیه این سکه با نام علی از مرو سکه های دیگری نیز در خوزستان، رام هرمز، اصفهان، ری و استخر ضرب شده اند

اما حالا این پرسش مطرح است که کرمانی ها پیرو کدام علی بودند. کرمانی ها تا این زمان (745 – دوران امویان  ) علی (خلیفه چهارم ) را نمی شناختند ، چون نه سکه ای از خلفای راشدین پیدا شده بود و نه تاریخ طبری و اخبار نویسندگان عرب که از این چهار خلیفه خبر داده اند منتشر شده بودند. (  تاریخ طبری – و نویسندگان عرب  در دوره عباسیان منتشر شدند ).. به نقل از سکه و ایران شناس آلمانی فولکر پپ برای اعراب  ایرانی در کرمان نام علی ( بن علی) ، نام دیگری برای مسیح بود

“  کرمانی ها نیز خود را چونان هواداران “ علی“ ( بن علی ) قلمداد می کردند. به سخن دیگر، کرمانی ها هوادار پنداشت و تعریف دیگری از عیسا مسیح بودند (4

 استاد ایران شناس آلمانی هاینرگابه به سکه های از سلم ابن زیاد، حکمران مرو از سال 680 تا 684 ، با نقش صلیب اشاره می کند :

 “ به طور قطع ضرب نقش صلیب بر روی سکه های سلم بن زیاد از مرو یک اشتباه بوده و با توجه به ساکنان مسیحی این شهر و انزجار مسلمانان از مسیحیان می بایست علت ضرب این سکه ها بررسی شوند…..  شاید ابن زیاد برای حفظ  فرمانروایی خود در مرو احتیاج به  پشتیبانی مسیحیان این شهر که تعداد آنها زیاد هم بود را داشت و به همین علت نیز نقش صلیب را بر روی سکه های خود ضرب کرده است.

Eine ähnliche und sehr kuriose Veränderung des Schultermondes ( F )in ein Kreuz begegnet uns auf einer Münzserie Salm b. Ziyad aus Merw mit dem Jahr 63.H.. nicht unwichtiges Details, da kaum angenommen werden kann, dass auf Münzen der Islamischen Eroberungszeit , die in einer Stadt mit einem sehr Starken christlichen Bevölkerungsanteil  geprägt wurden, ein Kreuz  aufgrund eines „Ausrutschers“. (5

  نقش صلیب بر روی سکه سلم بن زیاد ( در دوران امویان ) در مرو یک اشتباه نبود و به احتمال زیاد اعراب ساکن این شهر پیرو دین  مسیحیت بودند. به نقل از پاتریشا کرون امویان رابطه نزدیکی  با مسیحیت داشتند :

 “ سوال دوم مربوط می شود به رابطه امویان، بخصوص سفیان با مسحیت. پیش گوی های پیامبرانه سنی به یک نتیجه ای نرسید که سفیان مسیحی بودند ، اما این به این معنی نیست که مسیحیت بخش واقعی از این دوره نبود. شیعیان ادعا کردند که سفیان با یک صلیب بر گردن از بیزانس آمدند و یا هنگام اقامت (پناهندگی ) در بیزانس دین مسیحیت را قبول کردند و مسیحی شدند. شاید این یک نوع برتاختن شیعه به سلسله سفیان بود و شاید هم خاطره شیعیان از رابطه خانواده معاویه با مسیحیان بود:
 
The second question deals with connection of the Umayyads, and especially of the Sufyani, to Christanity. In Sunni apocalypses one could never come to the conclusion that the Sufyani is a Christian, but that does not necessarily mean that it is not an authentic part of the cycle as a whole. In Shia material the Sufyani is a Christian who comes from Byzantium with a cross around his neck; at another point, Umayyads who request asylum in the Byzantine Empire convert to Christianty ( though it is not done with any great enthusiansm). It could be that this is just one more attack to be laid at the door of the hated Umayyad dynasty, or it could be that it represents a genuine recollection of the connection between Muawiya and his family and Christianity (6

 

اما نه فقط ، به نقل از شمس اشراق ، سکه ای ازعلی پیدا نشده است ، بلکه در هیچ یک از اسناد حکمرانان عرب که به زبان های سوری و یونانی نوشته شده اند هم نام علی مشاهده نمی شود 

اسناد حکمرانان عرب

   چندین سند به زبان های سوری و یونانی از سال های  705 ، 724 ، 775  و 818 در دست هستند که از حکمرانان عرب: از محمد، ابوبکر، عمر و عثمان، نام برده اند، اما به علی اشاره ای نکرده اند .

سند 705:

 „محمد در سال 932 اسکندر ( سال سلوکیان ) به سرزمین آمد و 7 سال حکومت کرد، بعد از محمد ابوبکر 2 سال، بعد عمر 12 سال و عثمان به مدت 12 سال حکمفرمایی کردند. در زمان جنگ صفین به مدت 5 سال عرب ها رهبر نداشتند. بعد معاویه به مدت 20 سال حکومت کرد. بعد از معاویه پسرش یزید به مدت 3 سال حاکم بود، بعد از یزید اعراب یک سال رهبر نداشتند و بعد عبدالملک 21 سال حکومت کرد. بعد ازعبدالملک پسرش به قدرت رسید. در این سند اسمی از علی برده نشده.

Ad ANNUM 705: Mhmt came upon the earth in 932 of Alexander, son of Philip the Macedonian (620-21); then he reigned 7 years. Then there reigned after him Abu Bakr for 2 years. And there reigned after him ‚Umur for 12 years. And there reigned after him ‚Uthman for 12 years, and they were without a leader during the war of Siffin (Seje) for 5 years. Thereafter Ma’wiya reigned for 20 years. And after him IzTd the son of Ma’wiya reigned for 3 years. {In margin: and after lzTd for one year they were without a leader} And after him ‚A bdiilmalik reigned for 21 years. And after him his son Walld . ( 7

:سند 724

 „اختلاف نظر بین آنها بود، سه ما قبل از اینکه محمد بیآید و محمد 10 سال حاکم بود، بعد ابوبکر 2 سال و 6 ماه، بعد عمر 10 سال و 3 ماه، عثمان 12 سال حکمفرمایی کرد ، بعد 5 سال  و 4 ماه اختلاف نظر بود و بعد معاویه 19 سال و 2 ماه خلافت کرد „ 

There was dissension between them,Three months before Muhammad came. And Muhammad lived ( another) ten Years, And Abu Bakr b. Abi Quhafa, 2 years , 6 months, And Umar b. al-Khattab, 10 years, 3 months, And Uthman b. Affan, 12 years, And dissension following Uthman, 5 years, 4 months, And Muawiya b. Abi Sufyan, 19 years, 2 months (8

در این سند سال 724 هم از محمد، ابوبکر، عمر و معاویه نام برده شده ، اما از علی نه

:سند 775

„در سال هاجریون، زمانی که آنها سوریه را تصرف کردند، در سال 933 اسکندر ( سال سلوکیان )،با این اسم ها به ترتیب :

محمد 10 سال، ابو بکر 1 سال ، عمر 12 سال، عثمان 12 سال، 5 سال بدون پادشاه، معاویه 20 سال ، یزید پسرش 3 سال، 9 سال بدون پادشاه، مروان 9 ماه، عبدالملک 21 سال، ولید پسرش 9 سال“:

  The year of the Hagarenes and the time when they entered Syria and took control, :from the year 933 of Alexander, each name, as follows

، Muhammad: 10 years; Abu Bakr : 1 year ;Umar: 12 years;

Uthman: 12 years; No king: 5 years; Muawiya: 20 Years; Yazid, his son: 3 years ;No king: 9 months; Marwan: 9 months; Abd al-Malik: 21 years; Walid,  ، his son: 9 years. (9

این سند که در سال 775 نوشته شده از ابوبکر، عمر ، عثمان و معاویه و … نام می برد، اما از علی نه

سند سال 818

(لیست شماره 26 حکمرانان ). این سند از سال 818 است و در دوران باسیل اول ( 867-886) ، پادشاه بیزانس، همراه با چند سند دیگر جمع آوری شد. این سند اشاره می کند به پادشاهی پوران دخت، دختر خسرو دوم پرویز، به انتقال قدرت از ساسانیان به اعراب در سال 13 سلطنت هراکلیوس ( 622)، به حکمرانی محمد (9 سال )، ابوبکر (3 سال )، عمر ( 12 سال)، عثمان (10 سال ) ، هرج و مرج (آنارشی ) 4 سال و معاویه 19 سال. این سند هم از علی نام  نمی برد. 

List no. 26 = the Sasanian rulers to „Boran, daughter of Khusrau. The rule of the Persians was transferred to the Saracens. In the year 6131 of the world and the thirteenth year of Heraclius there began the rule of the Saracens: Mou-ameth, 9 years; Aboubacharos, 3 years; Oumar, 12 years; Outhman, 10 years;  anarchy and war, 4 years; Mabias, 19 years (10

رویدادنامه „ﺩﻳﻮﻧﺴــﻴﻮﺱ ﺗــﻞ ﻣﺤــﺮﻩ“ از سال 775 به جنگ صفین اشاره می کند، اما این جنگ بین معاویه و عباس بود و نه بین معاویه وعلی.

“ جنگ صفین بین معاویه و عباس اتفاق افتاد، خون زیادی از هر دو طرف ریخته شد. علیه عباس توطئه شد و او را کشتند. عباس در روز جمعه ،هنگامی که برای نماز خواندن زانو زد ، به قتل رسید. معاویه به تنهایی 21 سال حکومت کرد، به انضمام 5 سال جنگ داخلی “ 

AG 968: The battle of Siffin, between al-Abbas and Muawiya, took place. A great deal of blood was shed on both sides.

 AG 973: Al Abbas was killed by his nobles in a conspiracy ; it was at the time  of prayer on a friday , while he was kneeling down in prayer. Muawiya then held rule by himself  for 21 years, including those five years of civil war and  turmoil between himself and al-Abbas.(11

در جمع آوری قران نیز، آنطور که اخبار سنی گزارش داده اند، ابوبکر، عمر و عثمان شرکت داشتند، اما علی نه.

  اما چگونه توانستند شیعیان و سنی ها اختلاف خود ( از خدایی بودن علی ) را که در بالا به آن اشاره شد حل کنند و به یک توافقی برسند؟ برای رسیدن به این توافق هر دو گروه شیعه و سنی می بایست از بعضی احکام دینی خود صرفنظر کنند

. به نقل از سون کالیش ،استاد اسلام شناس، “ شیعه نخست یک جنبش عرفانی  ( گنوسیسم ) بود و علی یک انسان خدایی. علی در یک مبحث عرفانی – ایمانی شکل گرفت ، بدو ن آنکه او یک شخصیت تاریخی باشد. علی مدت زمانی بعد ( در قرن 9) به فهرست سه خلیفه دیگر اضافه شد. به نظر می رسد که در مرحله اولیه پدیدار شدن اسلام نقشی برای علی در نظر گرفته نشده بود.  برای رسیدن به یک توافق  شیعیان از خدایی بودن علی صرفنظر کردند و در عوض سنی ها پذیرفتند در تاریخ “ رستگاری اسلام “ علی به پسر عمو ، به دادماد پیغمبر و به خلیفه چهارم برگزیده شود. همچنین سنی ها قبول کردند که شیعیان حق دارند امام های خود را مانند یک پیغمبر پرستش کنند.

Sia ursprünglich Gnosis war und die Gestalt des Ali erst nachträglich mit den ersten drei Kalifen verbunden wurde, indem man aus dem Gottmenschen den Menschen Ali und diesem zum Vetter und Schwiegersohn des Propheten machte , denn setzt diese voraus, dass es kräfte gegeben haben muss, die ein solche Vereinbarung…. wollten . Die sunnitische Seite musste eine neue Figur in ihre Heilgeschichte einbauen, nämlich den Vetter und Schwiegersohn des Propheten. Die Sia musste ihre Gnosis aufgeben und und konnte in ihren Imamen allenfalls noch Propheten ähnliche Gestalten sehen. (12

1 – نخستین سکه های امپراتوری اسلام ، ع. شمس اشراق، اصفهان 1369 ، ص 38 

2 Seven Kalisch, Der quran als ein Dokument des Konsens, in: Markus Groß/ Karl -Heinz Ohlig ( Hg) , Die Entstehung einer Weltreligion IV, Berlin, 2017, P. 792-793

3 – C. Wurzel, The Coinage of the Revolutionaries in the Late Umayyad Period, ANS Museum, P. 187, No.30

4 –  فولکر پپ ،آغاز اسلام ، از اوگاریت به سامره، مترجم ب. بی نیاز( داریوش)، انتشارات فروغ 2014 

5 – Heinz Gaube Arabosasanidische Numismatik,Braunschweig, 1977, P.12 

6 –  Paricia Crone / Martin Hinds, God’s Caliph, Religious authority in the first centuries of Islam, Cambridge university press, 1986, P. 24

7 – Robert G. Hoyland, Seeing Islam as Others saw it. Princeton 1997, P. 394

 8 – Andrew Palmer: the Seventh Century in the west- syrian Chornicles, 1993, P. 49 

9 – 51 .Andrew Palmer P

10 – Eusebi Chronicorum Liber prior ، Robert G. Hoyland, Seeing Islam As Others Saw It, P. 436

11- Andrew Palmer, The Seventh Century in the West-syrian Chronicles, Oxford, 1993, P. 59

12 Seven Kalisch, Der quran als ein Dokument des Konsens, in: Markus Groß/ Karl -Heinz Ohlig ( Hg) , Die Entstehung einer Weltreligion IV, Berlin, 2017, P. 792-793

 

——————————————————————————

اسلام مدار و اسلام خشن

https://drive.google.com/file/d/1oZ9tFB2ae6ngPY8QOBKofjoHAepTJh6i/view

    گفتمان ها در باره رابطه اسلام با اسلامگرایی (تروریسم ) در جوامع غربی ادامه دارد. این گونه گفتمان ها بیشتر از یک دیدگاه مذهبی این رابطه را تحلیل و موشکافی می کند ، به این معنی که آیا اسلام طبیعتا خشن و سرکوبگر است و یا برعکس اسلام واقعی صلجو و مدار است. پیروان اسلام مدارا، یا اسلام واقعی، برای اثبات  نظریه خود به بعضی از سوره های قران و حدیثی ها اشاره می کنند  که متن آنها صلح آمیز است و اسلامگرایان هم از همین روش استفاده می کند، اما از سوره های نام می برند که محتوی آنها زور و حشونت است. بدین ترتیب  نظریه هردو گروه ،اسلام مدارا و اسلام خشونت، درست است : اسلام هم زور است و هم تسامح و به همین علت این گونه گفتمان ها که اسلام واقعی کدام است به نتیجه ای نمی رسند. با همین دوگانگی نیز کمونیست ها مواجعه بودند و هستند که ایا جنایت های استالین و مائو ربطی به تئوری مارکسیم نداشت،  یا اینکه رهبران احزاب کمونیست روسیه و چین مارکسیسم واقعی را اعمال کردند و با توجه به اینکه مارکس ترور انقلابی را برای پیشبرد اهداف انقلاب لازم می دانست : «  فقط با ترور انقلابی می‌توان هم  ( 1) روند درد مرگ جامعه قدیم را کوتاه کرد و هم درد تولد جامعه جدید را  »،

اما چرا ما امروز در یشتر نقاط دنیا با یک اسلام خشن روبرو هستیم ؟ برای پاسخ به این پرسش نباید ما به گفته های محمد و یا به قران مراجعه کنیم که در واقع یک مبحث وآژه شناسی است ، بلکه ما باید واقعیت موجود اسلام در کشور های اسلامی (47 کشور ) را بررسی کنیم. منظور از واقعیت موجود موقعیت دموکراسی و نقش سیاست استعمارگری غرب در کشورها اسلامی است .. 

استعمارگری و میزان دموکراسی در کشور های اسلامی:

تونس از سال 1881 تا 1956 ( 75 سال) مستعمره فرانسه بود و سنگال از قرن 15 مستعمره بود: اول پرتقالی ها ، بعد هلندی ها و در سه قرن آخر فرانسوی ها بر این کشور مسلمان در غرب آفریقا حکمفرمایی کردند. لیبی از سال 1911 تا سال 1951 ( 40 سال ) مستعمره ایتالیا بود، عراق در سال 1917 تا 1932 (15 سال ) مستعمره انگلیس و سوریه از سال 1923 تا 1946 ( 23 سال ) مستعمره فرانسه بود، ایران و عربستان سعودی در هیچ زمانی مستعمره نبودند. شرایط دموکراسی در کشور های که مدت زمان بیشتری مستعمره غرب بودند ( تونس و سنگال ) به مراتب بهتر است از کشور های که مدت کمتری مستعمره بودند ( لیبی، عراق و سوریه ) و همچنین از کشور های که مستعمره نبودند ( ایران و عربستان سعودی ). حکومت های قوی مذهبی در دو کشوری مشاهده می شود که هیچ وقت مستعمره نبودند (ایران و عربستان ). کشور های استعمارگر، چه خود می خواستند، یا نمی خواستند، ارزش های دموکراسی غربی را با خود به این کشور های اسلامی آوردند و هر چه مدت زمان استعمار بیشتر ارزش های دموکراسی غربی ( آزادی زنان، آزادی فردی و … ) بیشتر در این کشور ها اسلامی پذیرفته شدند. 
 
حالا نگاه کنیم به دو جزیره در اقیانوس هند که مستعمره بودند : ماریتیوس بودیست و مالدیو سنی
هر دو جزیره مستعمره بودند، ماریتیوس مستعمره فرانسه و انگلیس و مالدیو از سال 1887 تا 1968 تحت حفاظت انگلیس ( protektorat). در ماریتیوس بودیست ها در اکثریت هستند و اقلیت های مسلمان و مسیحی از آزادی کامل برخوردارند. سه بار در ماریتیوس نخست وزیر یک مسلمان بود و نحست وزیر آخری ،از سال 2015 تا 2018، یک زن شیمی دان مسلمان. در مالدیو سنی ها در اکثریت هستند و قانون شریعت اجراء می شود. اقلیت های مذهبی هیج حقی در این جزیره ندارند. جزیره ماریتیوس با اکثریت بودیست سیستم دموکراسی دارد و مالدیو با اکثریت سنی قانون   شریعت دارد و هر دو جزیره در اقیانوس هند.این دو جزیره به خوبی ظرفیت قبول کردن ارزش های دمکراسی در ادیان مختلف ( اسلام و بودیست ) به نمایش می گذارد
 
1 مارکس جلد ۵، صفحه ۴۵۷، بزبان آلمانی
 
آیا اسلام یک بن بست سیاسی است (حتا با انقلاب مشروطه !! ) ؟
 
نخست وزیر زن مسلمان در ماریتیوس
تظاهرات برای اجراء شریعت در مالدیو

 

 

heidemann, stefan

 

Fārs remained the heartland of the Sasanid dynasty, even after they had moved
their capital to Iraq. The main importance of Fārs for the early Islamic Empire lay
in the agricultural richness of the large irrigated valleys lying between its mountain ridges and the resulting high tax income derived from the province, which
was second only to that gained from al-Sawād (Lower Iraq).⁸³
Sasanian Fārs consisted of six subunits (shahr), each centered around one of
the main cities of the province. These shahrs survived into the Islamic period as
the kūras of Fārs and were reduced to five at an undefined point (probably
 Among the seven sub-governors of al-Shām known to have taken office during the reigns of
al-Muʿtazz and al-Muhtadī, only one is reported as appointed by the reigning caliph.
 It appears that Ṣaliḥ entered the political stage by taking part in the assassination of al-Mutawakkil in 247 H/861 CE (al-Ṭabarī 1967, 9.:227).
 Ibn al-Athīr 1997, 6:240, 290; Ibn Shaddād 2010, 1:82, 159–160.
 Cobb 2001, 37–41; EI2
, “ʿĪsā b. al-Shaykh” (M. Canard).
 For the desolate state of al-Shām at the dawn of Ṭūlūnid rule see Gordon 2017, 326–329;
Cobb 2001, 41.
 See the kharāj lists of Khalīfa b. Khayyāṭ (el-ʿAlī 1971: 337–338), Ibn al-Faqīh (1996, 381–382,
390, 411), al-Jahshiyārī (1938, 319–326), al-Yaʿqūbī (1960, 2:202).
The Governors of al-Shām and Fārs in the Early Islamic Empire 273
around the end of the Sasanian or the beginning of the Islamic period): Iṣṭakhr,
Ardashīr Khurra, Arrajān, Sābūr, and Darābjird.⁸⁴
The first Muslim invasions into Fārs were carried out by tribesmen from alBaḥrayn and ʿUmān who crossed the Persian Gulf by boat and set up a miṣr at
Tawwaj around the year 19 H/640 CE.⁸⁵ During the next decade, the combined
forces of Baṣra and Tawwaj conquered the coastal plains and valleys closest
to them. In 29 H/649–650 CE, the new governor of Baṣra ʿAbdallāh b. ʿĀmir
was put in charge of all armies in Fārs and conquered areas still in Sasanian
hands.⁸⁶ However, Muslim rule remained shaky over the next 15 years, with uprisings by the “people of Fārs” and the akrād reported in 29 H/649–650 CE,⁸⁷
38–39 H/658–660 CE,⁸⁸ and 43 H/663–664 CE.⁸⁹
During most of the Umayyad period, Fārs remained a region highly contested by several actors: during the second fitna (ca. 64–71 H/683–691 CE), the
Umayyads had already lost control of the province to ʿAbdallāh b. al-Zubayr. Regarding the 60s H/680s CE and 70s H/690s CE, our information about Fārs is dominated by the struggle of the central authorities (both the Zubayrids and the
Umayyads) against Khārijites in Fārs and neighboring areas. The rebels were finally defeated by al-Muhallab b. Abī Ṣufra in 77 H/696–697 CE. Not even five
years later, the army commander Ibn al-Ashʿath rebelled in Sīstān against the
super-governor of Iraq and the East, al-Ḥajjāj b. Yūsuf. On the way to Iraq, Ibn
al-Ashʿath took control of Fārs for two years. The akrād, who had already fought
al-Ḥajjāj’s army at Ibn al-Ashʿath’s side in 83 H/702–3 CE, took control of all of
Fārs again in the year 90 H/708–9 CE. After the death of ʿUmar II, Yazīd b. alMuhallab rebelled in Baṣra and took control of Fārs (from 101 H/719 CE until
102 H/722 CE).
During the third fitna, the ʿAlīd rebel ʿAbdallāh b. Muʿāwiya overran Fārs
and adjacent areas. He attracted a wide following that included Khārijites,
local akrād, and ʿAbbāsid family members; the Umayyads managed to quell
this rebellion shortly before they were ousted themselves by the ʿAbbāsid revolution.
The beginning of the ʿAbbāsid period saw another uprising by akrād in Fārs
in the year 137 H/754–755 CE. Supporters of Ibrāhīm b. ʿAbdallāh, the brother of
 See Daryaee 2003, and al-Iṣṭakhrī 1927, 125.
 ʿUmān and al-Baḥrayn refer here to the Persian Gulf coast of the Arabian Peninsula rather
than the modern states.
 Hinds 1984.
 Al-Ṭabarī 1967–1968, 1:2831; al-Balādhurī 1996, 10:142; al-Yaʿqūbī 1960, 1:172.
 Al-Balādhurī 2003, 2:364–372; al-Ṭabarī 1967–1968, 1:3429–3435, 3449–3450.
 Al-Ṭabarī 1967–1968, 2:54.
274 Simon Gundelfinger & Peter Verkinderen
al-Nafs al-Zakiyya, who had rebelled in Baṣra, controlled at least part of Fārs between 141 H/758 CE and 145 H/763 CE. During the next century or so, very little is
heard about Fārs (except for one more uprising by akrād in 231 H/845–846 CE).
This suggests that the province was firmly under ʿAbbāsid control until the year
250 H/864–865 CE, when it first succumbed to a mutiny of turkī commanders in
the ʿAbbāsid army,⁹⁰ subsequently fell into the hands of a local magnate named
Muḥammad b.Wāṣil,⁹¹ and was finally conquered by Yaʿqūb b. al-Layth al-Ṣaffār
in 255 H/868–869 CE. The Ṣaffārids’ control over Fārs, although not uncontested,⁹² lasted until the Būyids conquered the province.⁹³
Governors of Fārs in the Umayyad Period
In the Umayyad period, the area to the east of Iraq was divided into three large
clusters: those regions conquered by Kūfan armies, those conquered by Baṣran
armies, and Khurāsān. As a result of its conquest history, Fārs thus remained
part of the territory under control of the super-governor of Baṣra for the entire
Umayyad period. It seems to hold generally true that the caliph directly appointed the super-governor of Baṣra, and the governor of Fārs was subordinate to and
appointed by the super-governor of Baṣra. However, the latter’s freedom to appoint a provincial governor of his own choice over Fārs was not unlimited: the
sources preserve accounts of at least two cases in which the caliph forced his
choice upon the super-governor.⁹⁴
From the year 50 H/670 –671 CE until the end of the Umayyad period, the
super-provinces of Baṣra and Kūfa were usually held by a single super-governor
of Iraq,⁹⁵ who consequently also controlled the territories conquered by the
Baṣran and Kūfan armies and appointed his own governors to rule over these
areas. At times, Khurāsān was also added to this super-governor’s responsibili-
 Al-Yaʿqūbī 1883, 2:608–609.
 See Jürgen Paul’s contribution to this volume.
 For an historical overview of Ṣaffārid rule in Fārs, see Bosworth 1994.
 There is to date no comprehensive overview of the early Islamic history of Fārs. The brief
overview above of the main uprisings in Fārs was mainly put together from the works of al-Yaʿqūbī, Khalīfa b. Khayyāṭ, al-Ṭabarī, al-Balādhurī, al-Iṣṭakhrī, Miskawayh, and Ibn al-Athīr.
 In the first case ʿAlī b. Abī Ṭālib ordered his super-governor of Baṣra Ibn ʿAbbās to appoint
Ziyād b. Abī Sufyān over Fārs; in the second, ʿAbd al-Malik b. Marwān forced his brother Bishr to
re-appoint al-Muhallab b. Abī Ṣufra.
 Exceptions include the years 53–60 H/672–680 CE, 64–75 H/683–695 CE, and 99–102 H/
717–721 CE.
The Governors of al-Shām and Fārs in the Early Islamic Empire 275
ties, making him in effect super-governor of the entire eastern half of the empire.
These super-governors of Iraq were directly appointed by the caliph.
Our search turned up 82 governors on all levels for Umayyad Fārs: 29 supergovernors, 19 provincial governors, 26 sub-governors, and eight officials where it
is unclear whether they were active on the provincial or the sub-provincial level.
All super-governors of Baṣra and all provincial governors of Fārs found in
the sources seem to have been Arab Muslims.⁹⁶ On the lower levels, those
known by name can usually be identified as Arabs; of the others, three are identified as Iranians,⁹⁷ two are not mentioned by name,⁹⁸ and two have Arabic
names but are not identifiable. Arab governors on all levels are often explicitly
identified by their tribal nisbas in the sources, and it is thus likely that their tribal identity was an important factor in their selection.
We have an exhaustive list of the super-governors of Baṣra/Iraq for the 22
years of Sufyānid rule (41–64 H/661–683 CE). In all but three years of this period, this position was given to Qurashīs. The first of these was not an Umayyad:
ʿAbdallāh b. ʿĀmir of the ʿAbd Shams clan (governed 42–45 H/662–664 CE), who
had been governor of Baṣra before under ʿUthmān (29–35 H/644–655 CE). After
three years, Muʿāwiya seems to have tried to get closer control of Baṣra and
southern Iran by appointing an Azdī from al-Shām (someone without local loyalties) as super-governor of Baṣra,⁹⁹ The caliph had to retract his decision within
months after protest by the Baṣrans, and installed Ziyād b. Abī Sufyān (governed
45–53 H/665–673 CE), whom he had recently recognized as his half-brother, as a
replacement.¹⁰⁰ After the latter’s death and two unsuccessful short-term Qaysī
 At least two had Christian mothers: al-Qubāʿ al-Ḥārith b. ʿAbdallāh al-Makhzūmī (governed
Baṣra and dependencies in 64–67 H/684–686 CE for Ibn al-Zubayr), and Khālid al-Qasrī (governed Iraq and the East in 105–120 H/724–738 CE). One was probably a recent Muslim convert
(Yazīd b. Abī Muslim, al-Ḥajjāj’s kātib).
 Dādhbeh al-Muqaffaʿ, Farrūkhzād Gushn-anūshān, and Khālid al-Qasrī’s unnamed ʿāmil of
Dārābjird, a dihqān.
 They are only referred to as ʿāmil ʿAdī b. Arṭāt and ʿāmil ʿAbdallāh b. ʿUmar.
 Al-Ḥārith b. ʿAbdallāh/ʿAmr al-Azdī.
 Ziyād was born out of wedlock; his father was unknown and he was called Ziyād b. Abīhi
(“son of his father”) by his detractors. His mother may have been a slave girl. He was adopted by
a Thaqafī and became a half-brother of Abū Bakra, who would become a famous magnate in
Baṣra. Later (al-Ṭabarī 1967–1968, 2:70 mentions this event in passing in his entry on the
year 44 H), Muʿāwiya adopted him as his half-brother, confirming him as the son of Abū Sufyān
(much to the dislike of other Umayyads). See EI2
, “Ziyād b. Abīhi” (I. Hasson), “al-Ḥārith b. Kalada” (C. Pellat), and “Abū ʿUbayda” (H.A.R. Gibb); and Wellhausen 1927, 119–122.
276 Simon Gundelfinger & Peter Verkinderen
super-governors,¹⁰¹ Ziyād’s son ʿUbaydallāh b. Ziyād (governed 55–64 H/674–
684 CE) ruled Baṣra until the Zubayrid takeover.
This pattern—Qurashī super-governors exercising control over Baṣra and its
conquered territories on behalf of the caliph—continued under the Zubayrids
(64–71 H/683–691 CE) and in the first years of Marwānid rule. ʿAbdallāh b.
al-Zubayr’s four super-governors of Baṣra all belonged to his own family or
other (non-Umayyad) Qurashī clans;¹⁰² ʿAbd al-Malik b. Marwān (up to 75 H/
694 CE), appointed his own brother Bishr and another Umayyad who was not
a close family member.¹⁰³
On the lower levels, the pattern is not as clear, partly because there are more
gaps in our data. Under the Sufyānid super-governors of Baṣra/Iraq, we know the
names of only two provincial governors of Fārs and two sub-governors.¹⁰⁴ This is
not enough to draw wide-ranging conclusions. One sub-governor belonged to the
Bakr b.Wāʾil tribe, and the other was an Azdī sharīf; the latter was later appointed provincial governor twice,¹⁰⁵ and the other provincial governor was an
Umayyad. Finally, on dirhams minted in Iṣṭakhr we find a governor whose
name has not been definitively read and who has not been identified.¹⁰⁶ The Sufyānids seem to have tried to divide the lower-level governorships among the different tribes. This is suggested by the few appointments known from textual
sources and also by a khabar reported by al-Balādhurī, according to which Muʿāwiya was worried that the Banū l-Ḥārith b. Kaʿb/Azd were becoming too powerful because Ziyād b. Abī Sufyān had appointed too many of them.¹⁰⁷
 Ziyād’s deputy in Baṣra, Samura b. Jundab of Fazāra/Qays, was confirmed as super-governor of Baṣra for six or 18 months and then replaced by a former shurṭa commander of Baṣra,
ʿAbdallāh b. Ghaylān of Thaqīf/Qays; the latter was dismissed within six months after complaints by the Baṣrans.
 The Zubayrids belonged to the Asad b. ʿAbd al-ʿUzzā clan themselves. In addition to Muṣʿab
b. al-Zubayr and Ḥamza b. ʿAbdallāh b. al-Zubayr, ʿAbdallāh also employed ʿUmar b. ʿUbaydallāh b. Maʿmar of the Taym (the clan of the caliph Abū Bakr, who was ʿAbdallāh b. al-Zubayr’s
grandfather; see EI2
, “Taym b. Murra” (M. Lecker)) and al-Qubāʿ b. al-Ḥārith of Makhzūm/Quraysh.
 Khālid b. ʿAbdallāh b. Khālid b. Asīd (appointed twice, in 71 H/690 –691 CE or 72 H/691–92
CE, and 74 H/693–94 CE) belonged to the Abū l-ʿĪṣ clan of Umayya.
 Their dates of appointment remain unknown.
 Sharīk b. al-Aʿwar; he is mentioned as provincial governor under Ziyād and ʿUbaydallāh b.
Ziyād. He had already been sub-governor of Iṣṭakhr for ʿAbdallāh b. ʿĀmir in Muʿāwiya’s reign.
 ʿAbd al-ʿAzīz b. MDWR, see Album 2011, 25.
 These included his provincial governor of Fārs (at that point apparently including Kirmān),
Sharīk b. al-Aʿwar. According al-Balādhurī 1979, 159–160, Muʿāwiya sent a letter to Ziyād reproaching him, and Ziyād replied he had selected them only for their merits; even if he had
found Zanj (black Africans) with these merits, he would have hired them.
The Governors of al-Shām and Fārs in the Early Islamic Empire 277
Under the Zubayrids, we know of only two provincial governors of Fārs and
two sub-governors. Because the Azraqī Khārijites had overrun Fārs, famous generals were appointed provincial governors at the time.¹⁰⁸ Of the sub-governors,
one belonged to Quraysh, the other to Rabīʿa.
For the provincial governors and sub-governors of Fārs in the first years after
ʿAbd al-Malik regained control over Baṣra for the Umayyads, we have an exceptional amount of information: we have 10 names of governors in Fārs serving
under his super-governor Khālid b. ʿAbdallāh b. Khālid b. Asīd. Khālid seemingly did not appoint any provincial governor over Fārs, but divided authority over
the kūras of Fārs between two of his sons. He appointed a sub-governor over
each kūra, all of whom were taken from two families: that of top general al-Muhallab b. Abī Ṣufra of the Azd,¹⁰⁹ and that of ʿĀmir b. Mismaʿ, the Baṣran chief of
the Bakr b.Wāʾil/Rabīʿa.¹¹⁰ A story in al-Ṭabarī’s Taʾrīkh may serve to explain the
appointment of four members of the latter family: Mālik b. Miṣmaʿ had reportedly hidden Khālid in Baṣra when Muṣʿab b. al-Zubayr wanted to have him arrested.¹¹¹ On the other hand, the importance of tribal identity in these appointments
is underlined by the fact that one of these Bakrīs, Muqātil b. Mismaʿ, minted
coins in Bīshāpūr with the inscription ‘Bakriyya’: the first (and only) reference
to Arab tribes on Islamic coins.¹¹²
To sum up, almost all of the governors of Baṣra/Iraq and Fārs (on all levels)
appointed by Sufyānids, Zubayrids, and in the first years of ʿAbd al-Malik’s reign
had strong links with Baṣra and its conquest armies, the one exception to this
rule being Muʿāwiya’s ill-fated appointment of a super-governor from al-Shām.
All of them seem to have had previous experience in government, having served
before as governors, deputy governors, or shurṭa chiefs. Many of them were military commanders, and those who were not Umayyads often belonged to leading
families in their tribes and/or had marriage ties with the Umayyads.
Two years after forcing the Zubayrids out of Iraq, ʿAbd al-Malik appears to
have changed tactics. Instead of appointing more Umayyads or sharīfs of other
tribes, he relied on al-Ḥajjāj b. Yūsuf to head the Iraqi super-province (governed
75–95 H/694–714 CE). In contrast to most of the previous super-governors
(though not unlike Ziyād), al-Ḥajjāj had very humble origins and worked his
 Al-Muhallab b. Abī Ṣufra/Azd and ʿUmar b. ʿUbaydallāh b. Maʿmar/Umayya.
 Al-Mughīra b. al-Muhallab (twice) and Saʿīd b. al-Muhallab.
 ʿĀmir b. Mismaʿ himself, his sons Mismaʿ and Numayra, and his brother Muqātil.
 Al-Ṭabarī 1967, 6:152.
 See Album 2011, 25.
278 Simon Gundelfinger & Peter Verkinderen
way up through different military and administrative positions.¹¹³ His clan, the
Aḥlāf of Thaqīf, was not very prominent either.¹¹⁴ His appointments in Fārs
were varied. He kept the Azdī general al-Muhallab in charge of the battle against
the Azāriqa. This brought al-Muhallab back to Fārs, where he remained in office
until his final victory in 77 H/696 CE.
After al-Muhallab was moved to Khurāsān, al-Ḥajjāj appointed one of his
own relatives¹¹⁵ and another Qaysī¹¹⁶ provincial governor of Fārs. All of his
sub-governors known from the textual sources carried Arabic names, and all
but one (still unidentified) came from northern Arab tribes (Tamīm, Bakr b.
Wāʾil, Fazāra). However, early in al-Ḥajjāj’s super-governorship we find the
name of one Iranian official, Farrūkhzād Gushn-anūshān,¹¹⁷ on dirhams and
copper coins from mints in Fārs. Nothing is known about him from the texts.
After al-Ḥajjāj’s death, tribal tension reached new heights in Iraq. Yemenīs
and Qaysīs took turns as super-governors of Baṣra, each appointing fellow tribesmen over Fārs.¹¹⁸ Vindictiveness between the two parties was high and led to a
vicious cycle in which a new super-governor would arrest and torture his predecessor and the latter’s ʿummāl.¹¹⁹ Hishām b. ʿAbd al-Malik’s appointment of the
Bajalī Khālid b. ʿAbdallāh al-Qasrī (governed 105–120 H/724–738 CE) has been
seen as an attempt to temper the tribal tension in Baṣra, because Bajīla was not
closely related to any of the rival confedera

 

Nationalökonomie ist, wenn die Leute sich wundern, warum sie kein Geld haben. Das hat mehrere Gründe, die feinsten sind die wissenschaftlichen Gründe, doch können solche durch eine Notverordnung aufgehoben werden.

Über die ältere Nationalökonomie kann man ja nur lachen und dürfen wir selbe daher mit Stillschweigen übergehn. Sie regierte von 715 vor Christo bis zum Jahre nach Marx. Seitdem ist die Frage völlig gelöst: die Leute haben zwar immer noch kein Geld, wissen aber wenigstens, warum

 

The only contender for supremacy against Muawiyah of whom we have reliable knowledge is Ali, whom Muawiyah fought at the Battle of siffin (36/657 ). The Muslim tradidions provide a wealth of names , both of the caliphs before Muawiyah, and of field commanders. But the historicity of the four first caliphs is highly suspect, an the commanders are placed within an impossible historical framework – the unified conquest from the Hijaz – so that we make little history out of the occurrence of names in the Muslim sources. It is likely that the tales of the Riddah campaigns are back-projections of events that occurred in the period leading up to Siffin

 

سوره عادیات ( 100 )، یا جنگی شدن یک سوره مسالمت آمیز

وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا –1

و سوگند به اسبان دونده ای که همهمه کنان [به سوی جنگ] می تازند
2 – فالموریات قدحا
و سوگند به اسبانی که با کوبیدن سمشان از سنگ ها جرقه می جهانند
3 – فالمغیرات صبحا
و سوگند به سوارانی که هنگام صبح غافل گیرانه به دشمن هجوم می برند
4 – فأَثرن به نقعا
و به وسیله آن هجوم، گرد و غبار فراوانی بر انگیزند

5 – فوسطْن به جمعا

و ناگاه در آن وقت در میان گروهی دشمن در آیند

سوره 100 به زبان عربی و انگلیسی :
نام سوره 100 “ عادیات “ به معنی „دوندگان“ است و 11 ایه دارد. بعضی از مترجمان اشاره می کنند که ضَبْحًا “ در آیه 1 به معنی شیهه کشیدن است“ 

http://fa.wikishia.net/view/سوره_عادیات

این سوره یکی از کوتاه ترین و نامفهوم ترین سوره های قران است. به همین علت برخی از مفسران قران معتقدند که این نامفهومی به علت بی نظیر بودن و برتری ادبیات وحی است که فهم آن را مشکل می کند. ثریا مهدی حجاجی ( Soraya M. Hajjaji-Jarrah)، اسلام شناس دانشگاه مونترال، اشاره به سوره 100 می کند : “ سوره 100 یک مجموعه ی خیره کنند از واژه ها و آواهای را ارائه می دهد که فرق دارند با اشعار ( saǧ) و ادبیات کلاسیک عربی. ساختار سوره 100 ریتم نافذ چشم گیری دارد و متقاعد کننده است. این سوره پیام مهم قران عربی را بیان می کند :

surat al-adiyat ( Q 100 ) offer an excellent example of how the Quranic arabiyya brings forth a dazzling assembly of word meaning and sound defying the contention of both the Arabian saǧ ( rhymed prose ) and the literary rules of classical Arabic literature. It represents the persuasive, arresting construction, pervasive rhythm, and important message of the Quranic arabiyya which has selected and expressed these materials in just this way (1)

و برخی دیگر از مفسران قران برای فهم این سوره مطلب، یا واژه های را از خارج به این سوره اضافه کردند: به طور مثال آیت الئه انصاریان آیه 1 سوره 100 “ والعادیات ضبحا “ را چنین ترجمه می کند   
 سوگند به اسبان دونده ای که همهمه کنان [به سوی جنگ] می تازند“. آیه 1 نه اسمی از اسب برده و نه از جنگ و به همین علت „به سوی  جنگ“ در کمانک گذاشته شده 
  2) طبری اشاره می کند که آیه اول و دوم سوره 100 در رابطه با اسب است.

اما به نقل از „منذر عبد اللطيف یونس“ ( Munther Abdullatif Younes) ،پژوهشگر زبان عربی در دانشگاه کرنل ایتاکا (آمریکا )، „ساختار متن اصلی از بین رفته وعنصرهای زبانی اولیه که با یک دیگر هم جور بودند جای خود را به حروف دیگری دادند که دیگربا یک همخوان نیستند“.

because the original structure was destroyed and linguistic elements which fit with one another at one point were replaced with other that do not (3

یونس ادامه می هد : اگر ما در آیه “ والعادیات ضبحا “ از سوره 100 به جای ع در “ عادیات “ ( دویدن ) غ “ غادیات“ از فعل؟، یا صفت „غادی “ به معنی “ کسی که در ‌بامداد می‌رود “ بگذاریم ( غادی=http://www.vajehyab.com/?q) و نقطه ض در واژه ضبحا را حذف کنیم و بجای آن ص، صبحا ( به معنی صبح ) بنویسیم آیه “ عادیات ضبحا“ به این آیه “ غادیات صبحا “ تبدیل می شود که این معنی را می دهد : “ آنها صبح زود بیرون می روند“ ( بدون اسب و نه برای جنگ)

And those going out in the ( early) morning. ( 4

:   در آیه 2  „فالموریات قدحا “ واژه „قدحا“ به جرقه زدن ترجمه شده

و سوگند به اسبانی که با کوبیدن سمشان از سنگ ها جرقه می جهانند “ به نقل از یونس این ترجمه بی معنی است. “ ریشه واژه  „قدحا“ در زبان عبری و سوری به معنی آتش روشن کردن است و نه جرقه زدن با کوبیدن سم اسب ها :

As used in the sura, this is typically glossed as “ a spark produced by the hooves of running horses“. In both Biblical Hebrew and Syrica, one of the main meanings of the root q-d-h is fire , or kindling a fire, as shown above. A „lighted fire“ in Syrica is ywra d-qdha ( 5.

در آیه چهار “ فأَثَرن به نقعا “ نیز مترجمان در برگردان از متن اصلی به عربی اشتباه کرده اند. در متن اولیه به جای همزه بر روی الف ( فأَثرن ) حرف آ نوشته شده بود: فآثرن . فأَثَر (با همزه ) از “ فَتُثِیرُ“، از مادّه „اثاره“ به معناى منتشر ساختن و پراکندن است  ( http://www.alketab.org  فَتُثِير/ ) و فآثَرن با آ از حرف آثر به معنی ترجیع دادن است:

آثر
آثر یکی از اصطلاحات به کار رفته در علم منطق بوده و به معنای اولویت داشتن چیزی است.
:اصل باب درباره ترجیح یک چیز است از دو چیز
https://dictionary.abadis.ir/?lntype=dehkhoda,fatofa,moeen,amid,name,wiki,wikiislamic&word=آثر&from=ac

در سوره 13، آیه 91 نیز به واژه “ آثَرَكَ “ به معنی برتری دادن اشاره شده است:

قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِنْ كُنَّا لَخَاطِئِينَ

گفتند به خدا سوگند كه واقعا خدا تو را بر ما برترى داده است و ما خطاكار بوديم

. همچنین باید حرف ق در “ نقعا“ (به معنی غبار ) از آیه 4 “ فأَثَرن به نقعا “  به ف ، به نفعا ( از نفع ) برگرداند که نفعا به معنی مزیت ، یا سود مندی است. پس از این تغییرات نقطه ای متن آیه 4“ فأَثَرن به نقعا “ تبدیل می شود به “ فآثرن به نفعا“ به این معنی   :

آنها ترجیع می دهند یک عمل خوب انجام دهند

    در آیه 5  “ فوسطن به جمعا “ وآژه “ فوسطن “ اینگونه شرح داده شده: 

معنی وَسَطْنَ: در وسط قرار گرفتند (در عبارت „فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً „، “ بـِ “ معنی “ در“ می دهد و اگر“ „ضمیر“ه“ به صبح برگردد معنی آیه می شود : و در آن (وقت) در میان جمعی (از دشمن) قرار گرفتند

https://dictionary.abadis.ir/?lntype=dehkhoda,fatofa,moeen,amid,name,wiki,wikiislamic&word=فوسطن&from=ac

  وآژه „وسطن “ از ریشه „وسط“  در سوره های 2 ، آیه 143 و آیه 238 و سوره 5 ، آیه 89 نیز مشاهده می شوند که هیچکدام از این سوره ها به جنگ اشاره ای نکرده اند

 „یونس ادامه می دهد که ریشه واژه „وسطن“ (وسط ) از زبان عبری و سوری به معنی „عرضه کردن است. این معنی „عرضه کردن“ در زبان عبری می تواند جایگزین وآژه عربی „وسطن“ به معنی در وسط بشود

The cognate of the Arabic root w-s-t is y-ṧ-t in Biblical Hebrew and Syrica. In Biblical Hebrew it means „to hold out“. These meaning will be proposed as alternatives to the Arabic meaning assigned to this root in the interpretation of Quran 100,5 ( 6

    به نقل از یونس این امکان نیز وجود دارد که واژه عبری “ عرضه کردن “ پس  وارد شدن به وآژه نامه   عربی قران مفهوم اولیه خود را از دست داده باشد. 

it is also possible that these words entered the Arabic lexicon at an earlier stage but had lost their original meaning by the time the Qurana exegetes recorded their commentaries

 دانشنامه عبری آلمانی به واژه waṧtu به معنی “ عرضه کردن“ اشاره کرده است  

 حالا نگاه کنیم به آیه 3 از سوره 100: ( یونس  اشاره می کند که  آیه 3 “ فالمغیرات صبحا “ ( و سوگند به سوارانی که هنگام صبح غافل گیرانه به دشمن هجوم می برند“ (مدت زمانی بعد به سوره 100 اضافه شد ( برای بهتر فهمیدن این سوره 

The third verse of the sura in a good candidat for what Lüling calls a second-sense Quran text , a verse that was added by the Quran editoren to obscure the original text and give it a new meaning ( 6

سوره 100 بعد از تصحیح این معنی را می دهد :

1- آنها صبح زود بیرون رفتند
2 – و آتش روشن کردند
4 – و یک عمل خوب انجام دادند
5 – که آنها به خیلی ها تقدیم کردند

در واقع چون مترجمان قران را ، از زبان سوری – آرامی به عربی، درست ترجمه نکردند از یک سوره صلح جویانه (سوره 100 ) یک سوره جنگی ساختند

1 – Soraya M. Hajjaji-Jarrah: „The enchantment of reading: sound, meaning and expression in surat al-adiyat“, in: Colin Turner, The Koran: critical concepts in Islamic Studies, 4 volumes, Routledge: New York 2004, Vol. III P. 358- 380

2 – Munther Younes, P.

3 -, Munther Younes , Changing Steeds or Maidens Doing Good Deeds? A Re-Interpretation of Quran 100 (al-adiyat) , In: Arabica 55 (2008 ), P. 362-386
4 – Munther Younes. P. 381

5 – Munther Younes , P.

6 – Munther Younes, P. 379

 

—————————————————————-

دکترینا یاکوبی (Doctorina Jacobi)-، توماس پرسبیتر -(Thomas Presbyter)،- وقایع‌نگاری گمنام

خوزستان -، سبئوس (Sebeos)، یعقوب ادسایی (Jakob von Edessa) و یوحنای دمشقی

 
 
تاریخ سبئوس
„به طور مطمئن می تواند گفت که نویسنده ( سبئوس) اطلاع داشت که اعراب سرزمین های بیزانس را تصاحب کردند و او همچنین چند داستان، یا شایعه از جنگ های اعراب نیز شنیده بود “ ، اما نه بیشتر
 
One can say for sure only that he knew the Arabs hat taken the area from the Byzantines and hat heard some tales or rumors of battes. ( 1 )
 
سبئوس، اسقف مسیحی و تاریخ‌نگار ارمنی سدهٔ هفتم پس از میلاد بود. تاریخ سبئوس ( تاریخ هراکلیوس ) از اتفاقات اواخر قرن 6 ، از زمان تاجگذاری خسرو دوم پرویز ( 590 ) ، تا به قدرت رسیدن معاویه در سال 661 خبر می دهد.
 
چون نویسنده تاریخ سبئوس ناشناس است این تاریخ شهرت دارد به تاریخ وانمودین سبئوس ( pseudo Sebeos )، یا تاریخی که به سبئوس نسبت داده شده
 
بیشتر تاریخ شناسان ایرانی بر این باور هستند که  اخبار تاریخ سبئوس یک نصویر مطمئن و درستی از حوادث سده 7 ( از حمله اعراب به ایران و … ) به خواننده ارائه می دهد
 
برای روزنامه اطلاعات تاریخ سبئوس “ یک منبع ناب و دست اول است“: “ تاریخ سبئوس کهن‌ترین متن غیراسلامی است که در آن نامی از پیامبراکرم (ص) آمده است. اعتبار اثر به آن است که وی از نزدیک شاهد حوادث بوده و کتاب رونویسی یا نقلی از منابع دیگر نیست و از این لحاظ یک منبع ناب و دست‌ اول است „
 
دانشنامه ایرانیکا نیز اشاره به مهم بودن تاریخ سبئوس برای تاریخ ایران می کند، سبئوس نهاد ها و فرهنگ آن دوره ایران را نشان می دهد.
 
The history traditionally attributed to Sebeos thus documents a period of the utmost importance in the history of Iran, and casts light on several facets of its institutions and political culture. The anonymous episcopal author should be lauded by Iranian historians for his decision to place the history of Armenia in a wide geographical setting
 
 
اسلام شناس آمریکایی Robert G. Hoyland اشاره می کند : “ جالب ترین سند ار اتفاقات اوائل قرن 7 تاریخ ناشناس و بدون تیتر ارمنی است „
 
The most fascinating source for events of the early seventh century is an anonymous untitled history of Armenia ( 2
 
 اولین نسخه تاریخ سبئوس به دستخط خود نویسنده پیدا نشده است . اما یک نقل قول از تاریخ سبئوس در کتاب یک نویسنده ارمنی از قرن 11 ( 1004) منتشر شده است. این امکان نیر هست که نقل قول از تاریخ سبئوس دیرتر هم ( سال 1004 ) رو نویسی شده باشد
 
 that the sole manuscript we have was written at least three centuries after Sebeos wrote , and probably more than that, since it includes as Sebeos’s work a piece by an author who was still writing 1004. if his work could be misattributed to Sebeos, the copyist who made that mistake probably himself lived considerably after the time when this late 10th-early 11th-century author wrote ( 3

ه نقل از “ آر دبیلو تامسون “ ( R.W. Thomson ) نویسندگان بعدی به ما کمک نمی کنند تاریخ نوشتن کتاب سبئوس را  تعیین کنیم ….تاریخ سبئوس قبل از سده 10 نوشته نشده است

Later writers do not help us date this history more accurately. It is quoted at length by T’ovma in the early tenth century. But , as noted above, the earlier parallels in Lewond are not verbatim quotations. So the existence of the History in its present from before 900 cannot be external evidence ( 5

قدیمی ترین نسخه های تاریخ سبئوس که ما امروز در دست داریم از سال های 1672 و 1568 هستند. تادوس میهرداتیان ( Tadeus Mihrdatean) ، تاریخ نویس ارمنی قرن 19 ، ین دو نسخه را در کتابخانه ای در استانبول پیدا کرد. تادوس میهرداتیان در سال 1851 تاریخ سبئوس را از دو پیش نویس قدیمی 1651 و 1568 رونویسی و منتشر کرد. بدین ترتیب قدیمی ترین نسخه تاریخ سبئوس ( رونویسی تاریخ سبئوس ) از قرن 16 است و نه از قرن 7 ( زمان زندگی سبئوس )

بخش 30 تاریخ سبئوس  به فرزند اسماعیل، به یک تاجر و واعظ به نام محمد اشاره می کند که به دستور خدا آمده بود تا راه حقیقت را نشان دهد. محمد معتقد بود ابراهیم را باید به رسمیت شناخت و او اطلاعات زیادی از تاریخ موسی داشت

In that period a certain one of them, a man of the sons of Ishmael named Muhammad, became prominent [t’ankangar]. A sermon about the Way of Truth, supposedly at God’s command, was revealed to them, and [Muhammad] taught them to recognize the God of Abraham, especially since he was informed and knowledgeable about Mosaic history.

کارل هاینس اولیگ، مدهب شناس آلمانی، معتقد است متن بخش 30 از تورات گرفته شده و بازتابی  است از کتاب سفر پیدایش ( The Book of Genesis). و آوردن نام محمد در بخش 30 در تناقص با متن ( تورات) است، نام محمد در این بخش جور در نمی اید با متن تورات. اولیگ ادامه می دهد که توضیحات پیرامون محمد در بخش 30 در متن اصلی، در متن اولیه نبوده و بعد ها به تاریخ سبئوس اضافه شده است. ( Interpolationen )

دو باستان شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جولیت کورن ( Yehuda D. Nevo and Judith Koren)، نیز معتقدند که بخش محمد را بعد رونویس بردار که متوجه شد سبئوس نمی دانسته که چی می گوید به متن اضافه کرده است.:
 
Unfortunately the account of Muhammad’s role makes most sense as a later explantion added by a coppist who saw that Sebeos did not know what he was talking about
 
به نقل از سلام شناس آلمانی Kurt Bangert اشاره به تاجر و واعظ محمد در تاریخ سبئوس می توانست درست و حقیقت باشد ( که محمد یک شخصیت تاریخی است ) اگر این خبر از قرن 7 بود ( زمان زندگی سبئوس ) و نه از قرن 17 ( قدیمی ترین نسخه تاریخ سبئوس )
 
Der Hinweis auf den Händler und Prediger Muhammad scheint ein
schlagkräftiger Hinweis auf die historische Gestalt des arabischen Muhammad zu sein – wenn wir denn sicher sein können, dass dieser Hinweis tatsächlich ins 7.Jh. zu datieren wäre. Davon kann aber bei einem Manuskript aus dem 17.Jh. nicht sicher ausgegangen
 
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
 

یعقوب ادسایی

یعقوب ادسایی ( 633 – 708)،عالم فقه سوری، در کتاب خود که به زبان سوری – آرامی نوشته شده اسمی از اسلام نبرده ، اما در دوجا از اعراب نام می برد: در یک تحلیل از تورات یعقوب ادسایی اشاره می کند „: مسیح ما را به علت گناهانمان و بی عدالتی ها نمان ما را ترک کرد و به زیر سلطه اعراب انداخت.

Christ has delivered us up, because of the many sins and iniquities, and subjected us to the hard yoke of the Arabians ( 1

همچنین در یک رویدادنامه ناتمامی از قرن 10، یا 11 که به یعقوب ادسایی نسبت داده می شود به محمد و اعراب اشاره شده: „محمد، نخستین پادشاه اعراب، 7 سال حکومت کرد „

Muhammad, the first king of the Arabs, began to reigen, 7 years (2

و همین رویدادنامه نیز خبرمی دهد :

محمد برای تجارت به فلسطین و عربستان و فونیسیا و صور ( در  لبنان) مسافرت می کرد“. “ 

and Muhammad goes down on commercial business to the lands of Palestine and of the the Arabias and of Phoenicia and of the Tyrians (3

اما معلوم نیست که چرا برای ادسایی محمد یک بار تاجر بود و بار دیگر پادشاه. اما ادسایی اشاره ای به پیغمبر بودن محمد نمی کند

دو باستان شناس اسرائیلی  یهودا دی. نوو و جولیت کورن ( Yehuda D. Nevo and Judith Koren)  اشار می کنند:

اگر یعقوب ادسایی هر دو خبر را نوشته باشد آیا برای او اولین پادشاه اعراب تاجر بود؟ یا اینکه او از دو محمد مختلف خبر می دهد

If Jacob wrote both notices , did he conceive of the first Arab king as a trader? Or did he think he was referring to different Muhammads? ( 4

به نقل از این دو باستان شناس یعقوب ادسایی این سند را در سال 690 نوشت، اما این محمد در این سند ربطی به مذهب اعراب ندارد و محمدی که برای تجارت به سوریه سفر می کرد نیز پیغمبر اعراب نبود.  همچنین دستخط سند دیگری از سال 724 که در اواخر قرن 8 نوشته شده به محمد اشاره می کند ، اما اینجا محمد 10 سال پادشاه اعراب بود ( و نه 7 سال در رویدادنامه ادسایی ).

Jacob , then, writing in the 690s, … Clearly, however, he dose not equate Muhammad with the Arab Religion – there is no indication that the Muhammad who went down to Syria for trading purposes was an Arab prophet – …d Annum 724, preserved at the end of an 8th-century manusscript, allots muhammad ten years as king. (5,…

   . این دو باستان شناس اسرائیلی ادامه می دهند که  ما گواه، یا نشانه کمی در دست داریم که مسیحی ها در این سال ( سال 690 ، سال نوشته شدن رویدادنامه ادسایی ) از وجود محمد اطلاعی داشتند و به علت ساختار و طرح رویدادنامه ادسایی ما نیز نمی توانیم بگوییم که آیا ادسایی خود این خبر ( از محمد ) را نوشته است، یا بعد نویسنده دیگری نام محمد را به رویدادنامه ادسایی اضافه کرده است

but we have little indication that the Christians were aware of Muhammed’s existence and significance at this time.  Given the structure of Jocob’s charts, we cannot tell if the notice was written by Jacob or addet a later date in the free space in the side column (6

مذهب شناس آلمانی „کارل هاینس اولیگ“ نیز معتقد است که نام محمد دستخط  یعقوب ادسایی در رویدادنامه نیست :

Die Namensnennung für Mohammed schließt aber Autorschaft des Jakob von Edessa aus ( 7

 

1 – Mar Jacob ( Bisshop of Edessa): Scholia on Passages on the Old Testament, now first edited in the original Syriac, with an English translation and Notes by George Phillips,London 1864, P.42

2 – Robert G. Hoyland, Seeing Islam as others saw it, Princeton, 1997, P. 38

3 – Robert G. Hoyland, P. 39

4 –  Yehuda D. Nevo and Judith Koren, Crossroad to Islam. The Origins of the Arab Religion and the Arab State. N.Y. 2003, P. 131

5 -Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 130

6 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 131

7 – Karl – Heinz Ohlig, Der frühe Islam, Berlin 2007, P. 259

———————————————————————————

یوحنای دمشقی

یوحنای دمشقی ( John of Damascus )  عالم الهیات مسیحی (  650 – 750 ) و اهل سوریه بود. پدر یوحنای دمشقی سرپرستی بخش دارایی دستگاه اداری معاویه را به عهده داشت و خود او نیز مدت زمانی کوتاه در خدمت عبدالملک مروان بود. یوحنای دمشقی کتابی با نام  “ آموزه های اشتباه “ ( De Haeresibus )  در سال های نزدیک به سال 730 نوشت (قدیمی تری دستخط „آموزه های اشتباه“ از قرن 11 است ). دمشقی در این کتاب صد مورد ارتداد را توضیح می دهد و در صدمین نوع آن به ارتداد اسماعیلی ها اشاره می کند ( برای دمشقی ارتداد اسماعیلی یک مذهب مستقل و یا اسلام نبود) . به عقیده  یوحنای دمشقی نگرش اسماعیلی ها به دین مسیحیت اشتباه بود و یک نوع ارتداد به شمار می آمد. این خبر ارتداد در کتاب یوحنای دمشقی نشان می دهد که اسماعیلی ها پیرو نوعی از دین مسیحیت بودند، اما از نظر دمشقی نوع اشتباه آن. خانواده دمشقی و خود او برای مدت زمانی کوتاه در خدمت حکمرانان عرب بودند. و اگر تا این زمان دمشقی به یک مذهب مستقل اعراب ( اسماعیلی ها ) ، یا به اسلام، اشاره ای نمی کند نشان می دهد که تا  سال  730 اسلام گسترش نیافته بود و ناآشنا بود. دمشقی در کتاب “ آموزه های اشتباه “ ادامه می دهد: „اسماعیلی ها تا زمان هراکلیوس بت پرست بودند و از آن زمان تا به امروز بین آنها یک پیغمبر دروغین با نام محمد ظاهر شد. بعد از مشاوره محمد با یک کشیش از فرقه آریانسم آنها یک کفرنامه ای را تدوین کردند. بعد محمد ادعا می کند که آموزه های مسخره خود را  از آسمان دریافت کرده است “ . 

 So until the times of Heraclius they were plain idolaters. From that time till now a false prophet appeared among them, surnamed Mu}:tammad (Mamed), who, having happened upon the Old and the New Testament and apparently having conversed, in like manner, with an Arian monk, put together his own heresy. And after ingratiating himself with the people by a pretence of piety, he spread rumours of a scripture (graphe) brought down to him from heaven. (1.

یوحنا دمشقی از چند سوره ( سوره های 2 ، 4 و 5) نیز نام می برد

یوحنای دمشقی معتقد است که اموزش های محمد بدعت گذاری ( ارتدادی ) است و برای او محمد و آموزش هایش اختلاف بین مرتدان مسیحی ( پیغمبر دروغین محمد ) و مسیحیان بود و نه اختلاف بین یک دین جدید ( اسلام ) و مسیحیت.

حال سوال این است که یوحنای دمشقی به کدام محمد اشاره می کند: به محمدی  که در مکه متولد شده بود ، یا به نام محمد که در سنگ نبشته های مسجد قبه صخره ( 692) در اروشلیم حکاری شده است. اما این محمد در مسجد قبه صخره مسیح ، پسر مریم ، بود و نه پیغمبر مسلمانان

  اسلام شناس امریکایی  Peter von Sivers اشاره می کند: با احتیاط من به این نتیجه رسیدم که صفت ( محمد ) در گنبد صخره از اهمیت زیادی برخوردار است و ادامه می دهد: “ نباید تعجب کرد که چگونه با سرعت این صفت، یا لقب ( محمد ) که به مسیح تعلق داشت به اسم پیغمبر مسلمان برگردانده شد“. این اسلام شناس ادامه می دهد در سال های 740 اسلام و قران در حال پدیدار شدن بودند:

My cautious conclusion is that while it makes perfect sense to emphasize the epithetical meaning of the term Muhammad in the Dome of the rock one should not be surprised that its transformation into the name of a post-Jesus Arab prophet materialized so quickly. The fact that we can read the epithet as a name – although only once – already in 691/692 makes it easier to understand that, in the 740s, there was an emergent Islam, complete with Qur’anic exegesis and the beginnings of a Muhammadan prophetic Sunna (2

————–

1 – Robert G. Hoyland, Seeing Islam as others saw it, Princeton, 1997, P. 486

2 – Peter von Sivers, Christology and Prophetology in the Umayyad Arab Empire, Markus Gross, Karl – Heinz Ohlig ( Hgg ): Die Entstehung einer Weltreligion III, Berlin/tübingen 2014, P. 260

نتیجه گیری

در این مقاله نام محمد در اخبار چند شاهد (مسیحی)  از قرن 7 تا اوائل قرن 8 به بحث گذاشته شد: تعلیمات یعقوبی اشاره به یک پیغمبر دروغین سارازن ها  ( نام دیگر اعراب ) می کند، بدون آنکه خبر از نام این یپغمبر بدهد. اینجا باید شک داشت که این پیغمبر سارازن ها محمد است.  توماس پرسبیتر خبر از یک جنگ بین  رومی ها  و اعراب محمد ( طایی محمت) می دهد و رویدادنامه خوزستان اشاره به پیروزی اعراب به فرماندهی محمت می کند. نام محمد به عنوان واعظ و تاجر در تاریخ سبئوس اصل نیست. قدیمی ترین نسخه ( رونویس ) تاریخ سبئوس از قرن 16 است و نه از قرن 7. یوحنای ادسایی از یک محمد نام می برد که هم پادشاه بود و هم تاجر. اما سوال این است : آیا این اخبار وقت  ( اخبار خود نویسندگان ) هستند، یا اینکه بعدها ( از اواسط قرن 8) رونویس بردارها نام محمد را به این رویدادنامه ها اضافه کرده اند؟ اما اگر این اخبار وقت هستند باید اینجا فرق گذاشت بین محمدی که به نقل از نویسندگان سنتی در مکه متولد شد و نام محمد در مسجد قبه صخره  ( نام محمد در قبه صخره نامی بود که اعراب به مسیح داده بودند). اینجا باید به این نکته اشاره کرد که از اواسط قرن 8 محمد برای اعراب یک شخصیت مستقل ( پیغمبر ) به شمار می آمد و دیگر در ارتباط با مسیح نبود. خبر یوحنای دمشقی اصل است (  از خود دمشقی است)، دمشقی هم از محمد (  پیغمبر دروغین) نام می برد و هم به چند آیه از قران اشاره می کند. اینجا هم این سوال مطرح است که یوحنای دمشقی به کدام محمد اشاره می کند: به محمد از مکه ، یا به محمد در سنگ نبشته های عبادتگاه ( مسجد ) قبه صخره که ما مسیح را در این نام ( محمد ) شناسایی کردیم. این یکسانی نام محمد و مسیح در سنگ نبشته های قبه صخره خیلی زود از خاطره اعراب ( مسلمانان ) و مسیحی ها پاک شد و محمد (مسیح ) سنگ نبشته های  قبه صخره به پیغمبر اعراب تبدیل شد

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.