افسانه دو مارآتن

 „در اینحا باید از خوش نیتی سرنوشت سخن به میان آورد که اسم های ماراتن و سالامیس در خاطره انسان ها باقی مانده اند. در مآراتن و سالامیس مصلحت خرد جهانی (world-mind) در کفه ترازو قرار داشت و نه مصلحت سرزمین پدری „

 ( هگل )

به نقل از هگل و ماکس وبر اگر ایرانیان در مارآتن ، یا در سالامیس پیروز می شدند فرهنگ یونان و در نهایت فرهنگ اروپا مسیر دیگری را طی می کرد . اما هخامنشیان آزادی های فردی در قسمت یونانی آسیای کوچک ( ایونیا ) را محدود نکرده بودند و می توان حتا تصور کرد که اگر ایرانیان در ماراتن و یا در سالامیس پیروز می شدند یونانیان، برخلاف ادعای هگل و وبر، فرهنگ خود را از دست نمی داند.

t€hen soldatena

    جنگجویان آتنی ( Hoplit ) با نیزهای بلند و سپرهای بزرگ در مارآتن    

قرار است به مناسبت دوهزار و پانصدمین (2500) سالگرد شکست ایرانیان در ماراتن امسال ( 31 اکتبر 2010 ) یک مسابقه دو از مارآتن تا آتن برگزار شود. اواسط آگوست و یا اوائل اکتبر سال 490 قبل از میلاد، به نقل از تاریخ نویسان، یک جنگجوی آتنی با تجهیزات کامل نظامی توانست مسافت 42 کیلومتری مابین ماراتن تا آتن را بدود و خبر شکست ایرانیان را به شهروندان آتن برساند. تاریخ نویسان اضافه می کنند که دونده پس از رسیدن به آتن و دادن خبر “ ما پیروز شدیم “ نقش بر زمین می شود و جان می سپارد. هرودت اشاره ای به این دونده مارآتنی نکرده است. تاریخ نویسان اواخر دوران باستان خبر این دونده را داده اند. هیچ سند معتبر تاریخی که از دویدن یک جنگجوی آتنی از مارآتن تا آتن را خبر بدهد در دست نیست، خبر این دونده ساختگی است و واقعیت ندارد. از این دونده یکبار Eukles ،بار دیگر Thersippos و یا Philippides نام برده  شده است . اما به نظر می رسد که این خبر صحت داشته باشد که یک قاصد آتنی برای درخواست کمک از اسپارتا مسافت 200 کیلومتر از آتن تا اسپارتا را در دو روز طی کرده است. این دونده پس از رسیدن به اسپارتا، برعکس دونده افسانه ای مارآتن، نقش بر زمین نشد و زنده ماند. اسپارتا درخواست کمک به آتن را به علت برگزاری یک جشن مذهبی که تا ظاهر شدن ماه تمام (ماه شب چهارده ) به طول می انجامید رد می کند. ایرانیان بعد از شکست در دشت مارآتن به سوی کشتی ها خود باز می گردند و به طرف آتن حرکت می کنند. سپاهیان آتن در مارآتن که  نگران بودند که ایرانیان با ناوگان دریایی خود را به آتن برسانند و این شهر را تصرف کنند. به همین علت جنگجویان آتنی با شتاب ( سریع ) و با تجهیزات نظامی که حدود 35 کیلو وزن داشتند ماراتن را به سمت آتن ترک می کنند. سپاهیان آتنی زودتر از کشتی های ایرانی به آتن می رسند و به همین علت ایرانیان بعد از مشاهده این سپاهیان در ساحل دریا از حمله به آتن منصرف می شوند. شاید افسانه دو مارآتن که تاریخ نویسان قرن ها بعد از آن خبر داده اند همین مارش سپاهیان آتنی از مارآتن به طرف آتن بوده است.

ایده دو ماراتن جدید از زبان شناس فرانسوی، از Michel Breal ، است که کمیته بین المللی المپیک آنرا قبول کرد. اولین مسابقه دو ماراتن در سال 1896 برگذار شد.

تروتسکی – توجیه یک جنایت

lenien2

یک عکس از راست : کامنف ( Kamenew ) ، لنین و تروتسکی

  در ماه ژوئن 1918 به دستور رهبر شوروی ( لنین ) نیکلای دوم ( آخرین تزار روسیه )، همسر، فرزندان و خدمتکار خانواده تزار در زیر زمین یک خانه مسکونی در شهر ‚Jekaterinburg‘ به قتل رسیدند. نام این شهر بعد به ‚Swerdlow‘ که دستور قتل خانواده تزار را امضاء کرده بود به Swerdlowsk‘ تغییر داده شد. تروتسکی این جنایت را  چنین توجیه کرد:

„انعطاف ناپذیری در محاکمه سریع تزار و حکم اعدام به دنیا نشان می دهد که ما جنگ حود را بدون  رحم و ترحم ادامه می دهیم و از هیچ چیز وحشت نداریم. اعدام خانواده تزار واجب بود : نه فقط برای اینکه دشمن را بترسانیم و او را از دل و جرات بی اندازیم، بلکه همچنین افراد خودمان را تکان دهیم و بیدار کنیم. با اعدام خانواده تزار ما به پیروان خود این پیام را فرستادیم که دیگر راه برگشت وجود ندارد، یا پیروزی مطلق (بلشویک ها )، یا نابودی به طور کامل ( نابودی بلشویک ها – نویسنده). لنین به روشنی این مسئله ( فرمان قتل سریع حانواده تزار )  را تشخیص داده بود. „

یک ماه بعد از قتل خانواده تزار خواهر همسر نیکلای دوم و دیگر اعضای خاندان تزار را به راهرو زیرزمینی یک معدن انتقال می دهند و با نارنجک معدن را منفجر می کنند. اما تمام اعضای خاندان تزار در معدن فوری کشته نشدند. یک دهقان خبر می دهد که ساعت ها بعد از انفجار نارنجک صدای آواز های کلیسا از معدن بگوش می رسید. در سال 1940 تروتسکی در تبعید بدست جاسوسان انعطاف ناپذیر استالین به قتل رسید و کامنف در سال 1936 اعدام شد.

یهود ستیزی نیچه در کتاب “ چنین گفت زرتشت „

 نیچه در نامه ی از به فروش نرفتن کتاب „چنین گفت زرتشت“ گله و شکایت می کند. نیچه در این نامه همچنین خبر می دهد که فقط صد نسخه از این کتاب به فروش رفته است و “ این صد نسخه را پیروان واگنر ( موسیقی دان ضد یهود آلمانی – نویسنده ) و ضد یهودیان خریده اند. “ 

فیلسوف در این کتاب که در ایران نیز خوانندگان زیادی دارد بدترین توهین ها را به یهودیان کرده است. نیچه نظر خود را در باره یهودیان در کتاب „چنین گفت زرتشت“ چنین بیان می کند : “ آن چیز رایج و متداول ملقمه ای است از اراذل، در این ملقمه هم چیز درهم و برهم است, مقدسان و پست فطرتان، اشراف زادگان و یهودیان و تمام حیوانات از کشتی نوح.“ ( چنین گفت زرتشت – بخش 4، گفتگو با شاهان) اصطلاحات ( ناسزها و دشنام ها ) ضد یهودی در این کتاب بطور مستقیم به یهودیان نسبت داده نشده است، اما خوانندگان قرن 19 خیلی زود متوجه شدند که منظور فیلسوف از “ لاشخوران، دزدان و جمع کنندگان لباس های کهنه“ یهودیان هستند. ( چنین گفت زرتشت – بخش 4 ، گدا اختیاری ). برای فیلسوف یهودیان آت و آشغال فروش هستند: “ این زائد ها ثروت انبار می کنند و فقیر تر می شوند و قصد رسیدن به قدرت را دارند، خیلی فقیرند این پول دار ها. „( چنین گفت زرتشت – بخش 1، بت های جدید)  فیلسوف همچنین معتقد بود که مطبوعات در اختیار یهودیان است : “ نگاه کن به این زیادی ها ( زائد ها )! همیشه مریض هستند این زیادی ها، زرداب خود را استفراغ می کنند و اسم آنرا می گذارند رورنامه.“ ( چنین گفت زرتشت – بخش 1، بت های جدید) نیچه این روزنامه نویسان (یهودی ) را “ اراذل “ می نامد. در بحش 2 کتاب ( از اراذل ) زرتشت جواب می دهد: “ آه، از فرهنگ خسته شدم ، وفتی که دیدم اراذل با فرهنگ هستند.“ نیچه حتا ادعا می کند که یهودیان “ رتیل “ هستند و فیلسوف یقین داشت که این “ رتیل ها “ حس و روحیه  انتقام جویی دارند. ( چنین گفت زرتشت – بخش 2، از رتیل ها ) برای نیچه روم سزار بعد از پذیرفتن دین مسیحیت ( قرن 4 ) دیگر روم سابق نبود: “ روم به یک جهارپا ( حیوان ) نزول کرد“ ( نیچه فرقی مابین مسیحیت و دین یهودیان نمی گذارد و برای فیلسوف حتا „مسیح از یهودی ها هم یهودی تر است“ – علم شاد ) و فیلسوف حتی ادعا می کند که „خود خدا یک یهود هست.“ ( چنین گفت زرتشت – بخش 4 ، گفتگو با شاهان ) فیلسوف همچپنین معتقد است که نه فقط روم را ، بلکه غرب را  هم یهودیان نابود کردند و این نابودی زمانی شروع شد که امپراتوری روم دین مسیحیت قبول کرد. نیچه یک قدم نیز فراتر می گذارد و ادعا می کند که با دین یهودیت خصوصیت های اریستوکراتی که در یونان باستان و روم مرسوم بودند از بین رفتند و فرهنگ، یا منش بنده گی و نوکری ( بنده خدا بودند در دین یهودیت و مسیحیب ) چایگزین آنها شدند. در کتاب “ ضد مسیحی “ فیلسوف توصیه می کند که از “ معاشرت با اولین مسیحیان و یهودیان لهستانی به علت بوی بد آنها باید پرهیز کرد „. نیچه کتاب “ چنین گفت زرتشت “ را به سبک ( به شیوه ) کتاب انجیل نوشته است و فیلسوف امید داشت که کتاب زرتشت جای انجیل را بگیرد. همین سبک یا زبان کتاب „چنین گفت زرتشت „، یعنی سبک انجیلی آن، خود دلیلی بود که یهودستیزان از کتاب نیچه   استقبال کنند. ( در انحیل قید شده است که یهودیان در قتل مسیح دخالت داشتند) همکار سابق نیچه در دانشگاه  Basel ، پروفسور Overbeck ، اشاره می کند بیان ضد یهودی نیچه به مراتب شدید- و قوی تر از بیان دیگر یهود ستیزان است. نیچه که از سیستم برده داری پشتیبانی می کرد و اولین دولت دموکراتی تاریخ، دموکراسی آتنی، را بزرگترین فاجعه برای بشریت نامیده است از زبان پیغمبر انسان دوست ایرانی، از زبان زرتشت، به یهودیان حمله می کند. زرتشتیان ضد یهود نبودند، ضد یهود مسیحیان بودند. نیچه در کتاب „چنین گفت زرتشت“ از نام زرتشت برای یهود ستیزی سوء استفاده کرد 

منشاء واژه های خوارج، اباضیان و معتزلین

اسلام شناسان سنتی ادعا می کنند که خوارج اولین فرقه مذهبی در دین اسلام بودند. در جنگ صفین، به نقل از این اسلام شناسان، علی پیشنهاد کرد که خلیفه را داوران تعیین کنند (تعیین خلیفه به حکمیت ). بخشی از جنگجویان که با این پیشنهاد حکمیت موافق نبودند به عنوان اعتراض لشگر علی را ترک کردند و در دهکده ای به نام حروراء ( Harura ) در نزدیکی کوفه ساکن شدند. این گروه که لشگر علی را ترک کردند به خوارج ( آنهایی که به حروراء رفتند ) معروف شدند. 

در اینجا خوارج بر روی پرچم خود نوشتتند که  ” فقط خدا قانون گذار است.” خوارج فقط حکم خدا را قبول داشتند و نه داوران را. به نقل از زبان شناس آلمانی Johnnes Thomas اصطلاح خوارج از زبان ” آرامی – سریانی  گرفته شده است، از وآژه آرامی ‘ hrora ‘ که به آرامی معنی غار را می دهد (1). راهبان منزوی و زهاد ( Asket ) مسیحی سوری که در غار زندگی می کردند به hrora معروف بودند. این واژه آرامی ( hrora ) به عربی، به حروری ( Haruri – از دهکده حروراء ) و بعد به خوارج برگردانده شد. وقایع نامه ای به زبان لاتین ( 741 میلادی) در رابطه با اتفاقات قرن 8 میلادی در اسپانیا از گروهی به نام  arures خبر می دهد که به بدعت گذاران ( مرتدان مسیحی ) شهرت پیدا کرده بودند. در اینجا نیز اصطلاح arures از وآژه آرامی، از Harurya استناج شده است و به معنای غار است. بربر های ( Berber ) شمال آفریقا که با اعراب پس از تسخیر اسپانیا به این کشور آمده بودند به arures  ، به خوارج معروف شده بودند. از قرار معلوم بربرها این سنت غارنشینی زهاد عرب های مسیحی را با خود به اسپانیا آوردند. همچنین در سال 830 موضوع بحث اسقف ها در یک  شورای مشورتی کلیسایی ( council ) مسئله غار نشینان بوده است.(2) در فرهنگ دهخدا واژه حروراء چنین توصیف شده است: “دهی است به کوفه و خوارج حروریه بدین ده منسوب باشند و آن در ظاهر سنگستان کوفه واقع است و خوارج که در امر حکمین علی و معاویة را هر دو بر باطل شمردند، بدین قریه گرد آمدند. و بعضی گفته اند حروراء کوهی است “. به نقل از دهخدا شاید حروراء نام کوهی بوده و نه یک دهکده.

از خوارج دو باره گروه دیگری جدا شد که به اباضیان ( Ibadiyya – abadiyya ) شهرت یافتند. علت جدا شدن اباضیان از خوارج رفتار افراطی خوارج با گناه کاران بود. خوارج معتقد بودند که با گناه کاران می بایست مانند با کافران به طور جدی ( با شمشیر ) برخورد شود. نام مکتب اباضیان از ’ عبدالئه ابن اباض تمیمی ‘ گرفته شده است. همچنین نقل شده است که پیش قدم اباضیان فردی بنام ‘ ابو بلال مرداس ‘ بوده که در اواسط قرن 7 ( میلادی ) در بصره مدرسه اباضیان را تاسیس کرد. اسلام شناسان سنتی اشاره می کنند که در اواخر قرن 7 اباضیان نظریات افراطی خوارج را می پذیرند و به همین علت رابطه خوب اولیه آنها با خلیفه عبدالملک مروان بحرانی می شود. اباضیان مورد تعقیب قرار می گیرند و بخشی از آنها کشته یا زندانی می شوند. عده ای از اباضیان نیز موفق می شوند به عمان فرار کنند ( فرقه اباضیان که به متعصب نبودن معروف هستند هنوز نیز در عمان پیروان زیادی دارد ). اسلام شناس دانمارکی ، Patricia Crone به نامه ای از “ سالم بن ذکوان “ که در نیمه دوم قرن 8 ( میلادی ) زندگی می کرده و  به اباضیان نسبت داده می شود اشاره می کند. اسلام شناس دانمارکی اضافه می کند که از این نامه که به نامه اباضیان معروف شده است چنین بر می آید که “ سالم بن ذکوان“‘ فرقه ای بنام اباضیان و همچنین پایه گذار آن ، “ ابن اباض“ ، را نمی شناحته است. ییروان فرقه نکاری که در قرن 8 ( میلادی ) از اباضیان جدا شده بودند به سوال “ ابن حزم “ ، مذهب شناس قرن 11 در اندلیس، در رابطه با پایه گذار فرقه اباضیان جواب می دهند که آنها ( نکاری ها ) نام فردی بنام “ ابن اباض را نشنیده اند ”. (3) زبان شناس آلمانی ،Johannes Thomas ،معتقد است که لغت اباض از زبان آرامی ( ibad ) گرفته شده است و در اصل عباد، به معنی“ بنده ها، برده ها “ و عبد به معنی بنده ( بنده خدا ) بوده. لغت عباد به اباض تغییر داده می شود و بعد این لغت اباض را به پایه گذار تخیلی فرقه اباضیان، به ابن اباض، نسبت می دهند ( این تغییر لغت یا عمدی بوده که اباض شبیه عباد نباشد، یا اینکه در ترجمه – در برگرداندن -این لغت از آرامی به عربی اشتباه شده است). عبد، به معنی “ بنده خدا“ ، یک صفت، یک مشخصه است و نه یک اسم ( ابن اباض ). این مشخصه “ عباد = بنده گان خدا “ فبل ازاسلام رواج داشته و در تورات و انجیل به آن اشاره شده است ( نگاه کنید به پاورقی 1، صفخه 269 ). در تورات از عیسی به عنوان بنده خدا نام برده شده است و مسیحیان سوری ( سوریه ) به مسیح لقب بنده خدا را داده بودند ( معاویه هم به خود لقب عبدالئه – بنده خدا – داده بود و بر روی اولین سکه های نقره اعراب از سال 641 نیز لقب عبدالئه ضرب شده است). همچنین شهروندان شهر حیره ( پایتخت سرزمین عرب های مسیحی لخمی در میان رودان ) به خود لقب عباد، بنده گان خدا، را داده بودند. به نقل از Gustav Rothstein ،مذهب شناس آلمانی قرن 20 ، عبادیان شهر حیره مسیحی بودند ( النصرانی العبادی ) و 200 سال قبل از اسلام در این شهر زندگی می کردند. (4) اسلام شناس آلمانی ، Elizabeth Savage معتقد است که منشا اعتقادات و باور های مذهبی اباضیان اعتقادات اعراب عبادی ( مسیحی) در شهر حیره بوده است.(5) اما به ادعا  Johannes Thomas  زمینه تفکر های مذهبی فرقه اباضیان را سنت ریاضت کشی ( زهد ) و تارک دنیای مسیحی ( عرب ) و تصوف ایرانی آماده کردند. ( نگاه کنید به پاورقی 1)

 همچنین نقل شده است که گروه دیگری با نام معتزلین از خوارج نیز جدا شده اند. معتزلین معروف بودند که با خرد، عقلانی، مسائل الهیات را بررسی می کردند. به عقیده معتزلین قران خلق شده است و یک کتاب ابدی نیست. به همین علت می توان قران را که برای مردم دوران پیغمبر نوشته شده است دوباره و از دیدگاه های دوران بعدی نیز تفسیر کرد. نقل شده است که شخصی با نام واصل بن عطاء ( وفات 748 ) که شاگرد حسن یصار بصری ( وفات 728 ) بوده است مکتب معتزلین را پایه گذاری کرده است. اسلام شناسان سنتی خبر داده  اند که در یک گفتمان واصل بن عطاء این نظریه خوارج را که گناه کاران بی ایمان هستند رد کرده است. همچنین واصل بن عطاء با دیدگاه حسن بصری که معتقد بود گناه کاران را می بایست لعنت کرد نیز مخالفت ورزیده است. حسن بصری بعد از این مخالفت گفته است که واصل بن عطاء خودش را از دیگران، از ما سوا ( اعتزال ) کرده است ( وجه وصفی اعتزال = معتزل). در داستان های اسلامی لقب معتزلین به آنهای نسبت داده می شود که خودشان را از دیگران جدا کرده اند. اما این ایده معتزلین که قران برای انسان های زمان پییغمبر نوشته شده و از نظر زمانی محدود است به اباضیان نیز نسبت داده شده است. در این رابطه اسلام شناس دانمارکی، Patricia Crone ،دو باره به نامه “ سالم بن ذکوان “ ( نیمه دوم قرن 8 میلادی) که به فرقه اباضیان تعلق داشت اشاره می کند. به نقل از این اسلام شناس دانمارکی “ سالم بن ذکوان “ از این ایده معتزلین ( که قران کتاب ابدی نیست ) نزد اباضیان اطلاعی نداشته است. ( نگاه کنید به پاورقی 3) همچنین نیز نقل شده است که اباضیان هم مانند معتزلین مخالف این نظریه بودند که تمام اتفاقات، چه خوب یا بد، را خدا از قبل تعیین کرده است و  آزادی اراده فرد نقشی در این اتفاقات ندارد. به طور قطع وارد کردن ایده معتزلین به نظریه های اباضیان قرن ها بعد روی داده است. نه فقط بعضی نظریات اباضیان با معتزلین هم خوانی دارند، بلکه تاریخ تشکل اولیه یا به وجود آمدن ( تاسیس ) این دو فرقه نیز نظیر یک دیگرند: هر دو فرقه از جنوب میان رودان برخاستند و تاریخ این برخاستن ( زمان شکل گرفتن فرقه معتزلین و اباضیان ) نامعلوم است. زبان شناس آلمانی، Johannes Thomas ، ادعا می کند که ریشه واژه معتزلین بر می گردد به اصطلاح ” Pharisees ” که در تورات و انجیل به آن اشاره شده است. واژه ” Pharisees ” در تورات به معنی جدا شدن است.(نگاه کنید به پاورقی 1) در زمان ساختن معبد دوم یهودیان ( به دستور کورش بزرگ – قرن 6 قبل از میلاد ) یک گروه ی از یهودیان که درک دیگری از ارزش های مذهبی دین یهود داشتند خود را از اکثریت یهودیان جدا کردند. این گروه بعد به ” Pharisees ” شهرت یافتند. در انجیل ” Pharisees “ لقب کسانی بود که با مسیح به مبارزه برخاستند. اصطلاح Pharisees در زبان عبری prusi و در زبان آرامی parisaya است و هر دو واژه در زبان عبری و آرامی معنی جدا شدن را می دهند. محقق فلسفه اسلام ، Shlomo Pines، معتقد است که اصطلاح معتزل مشابه واژه های  Parush=Pharisees است .(6)

 نحوه پیدایش این سه فرقه خوارج، اباضیان و معتزلین که به نقل از اسلام شناسان سنتی در اواسط قرن 7 میلادی در جنوب میان رودان اتفاق افتاده است در ارتباط نزدیک با یک دیگر هستند ( جدا شدن اباصیان و معتزلین از خوارج ). با توجه به نامه ’ سالم بن ذکوان ‘ ( نیمه دوم قرن 8 ) که اشاره می کند فرقه ی با نام اباضیان و پایه گذار آنرا، ابن اباض، را نمی شناخته می توان این نتیجه را گرفت که این سه فرقه در قرن 7 و اوائل قرن 8 وجود نداشته اند. بدین ترتیب می بایست اخبار از خوارج، اباضیان و معتزلین و نظریات این فرقه ها حداقل صد سال بعد از تاریخ پیدایش (باصطلاح در قرن 7 ) پخش شده باشد. چنین به نظر می رسد که از اواسط قرن 8 میلادی منتقدان برای مشخص کردن زهاد غار نشین مسیحی ( خوارج ) و بی اهمیت نشان دادن نظریات فرقه های ( اباضیان و معتزلین ) از اصطلاحاتی که در تورات و انحیل درج شده اند استفاده کردند.

 1- Markus Groß/ Karl-Heinz Ohlig (Hg), Vom Koran zum Islam, Band 4, Berlin 2009, P 250-266

2- Markus Groß/ Karl-Heinz Ohlig (Hg), Schlaglichter, Die beiden ersten islamischen Jahrhundert, Bd 3, Berlin, 2008, P 151

3- Patrica Crone/Fritz W. zimmermann. The Epistle of Salim ibn Salim ibn Dhakwan, Oxford 2000, P 196

4- Gustav Rothstein, Die Dynastie der Lahmiden in al-Hira, Berlin 1899, P 19-22

5- Elizabeth Savage, A gateway to Hell, A Gateway to Paradise. The North African Response to the Arab Conquest, Princeton 1997, P     25-27

6- Shlomo Pines, in Collected Works of Shlomo Pines, voll. II, Jerusalem/ Leiden 1997, P 258

مصدق و ملی شدن نفت

 چند واقعیت تاریخی در رابطه با ملی شدن نفت: در تاریخ 15 مارس 1951 مجلس قانون ملی کردن نفت را تصویب کرد. در تاریخ 20 مارس 1951 سنا نیز قانون ملی شدن نفت مجلس را تایید کرد. مصدق در تاریخ 29 آپریل 1951، یعنی بیش از چهار هفته بعد از تصویب قانون ملی شدن نفت، نخست وزیر شد. انگلیس در واکنش به ملی شدن نفت و برای جلوگیری از فروش آن راه های دریایی ایران را مسدود می کند. با بسته شدن راه های دریایی بحران اقتصادی ایران تشدید می شود.

 در ژوئیه 1952 مصدق به علت بحران پیاپی اقتصادی از سمت نخست وزیری کناره گیری می کند. شاه احمد قوام را که در سال های 1921، 1922 و 1942 نحست وزیر بود برای پست نخست وزیری به مجلس معرفی می کند. شاه امید داشت که قوام بتواند با انگلیس مذاکره کند و به محاصره راه دریایی خاتمه دهد. طرفداران مصدق دست به تظاهرات زدند و قوام برای آرام کردن اوضاع از نیروی ارتش را به خیابان ها فرستاد. تظاهرات 36 کشته بر جای گذاشت و قوام بعد از 6 روز نخست وزیری استعفا داد. بعد از کناره گیری قوام مصدق دوباره نخست وزیر شد. تظاهرات هواداران مصدق، برخلاف شایعات تاریخی، یک قیام ملی نبود. هم بین سیاستمداران وقت ( نمایندگان محلس ) و هم در جامعه مصدق هوادار و مخالف داشت. مصدق برای رفع بحران اقتصادی به مدت 6 ماه ،مطابق قانون اساسی ،حالت فوق العاده اعلام کرد. درتاریخ 6 ژانویه 1953 مصدق سعی نمود حالت فوق العاده را به مدت 6 ماه دیگر تمدید کند که این تصمیم نخست وزیر با مخالفت آیت الئه کاشانی و بعضی از نمایندگان مجلس مواجعه شد. ناآرامی ها همچنان ادامه داشتند. در آخر کاشانی و مصدق توافق کردند که حالت فوق العاده به مدت 6 ماه دیگر تمدید شود و هر دو سیاست مدار از مردم خواستند که آرام باشند. اما ناآرامی ها ادامه یافتند و مصدق نگران بود که مجلس او را از سمت نحست وزیری برکنار کند. برای جلوگیری از برکناری در تاریخ سوم آگوست 1953 مصدق با مراجعه به اخذ آرای عمومی مجلس را منحل کرد ( این اخذ رای عمومی توسط مصدق جای بحث داشت ). بعد از انحلال مجلس و بر طبق قانون اساسی شاه می توانست نخست وزیر ( مصدق ) را مرخص و نحست وزیر جدیدی را معرفی کند. در تاریخ 13 آگوست 1953 شاه مصدق را با حکمی برکنار و زاهدی را به سمت نخست زیری منصوب کرد. اما مصدق بعد از دریافت حکم برکناری خود دستور می دهد که آورنده حکم و همچنین نخست وزیر جدید، زاهدی، را دستگیر کنند. طبق قانون اساسی مصدق می بایست نخست وزیری زاهدی را قبول و کناره گیری می کرد. ماموران سازمان جاسوسی سیا با پرداخت پول تظاهرات ضد مصدق را سازماندهی دادند و در تاریخ 19 آگوست 1953 تانک های ارتش خانه مصدق را محاصره کردند. چند روز بعد مصدق دستگیر می شود.

اتفاقات نیفتاده در تاریخ

  چه پیش آمدهای تحقق پذیر و یا قابل پیشبینی بودند اگر بطور مثال هیتلر در سوء قصد 20 یولی سال 1944 کشته می شد، ایرانیان در مآراتن پیروز می شدند، یا پنتیوس پیلاطس (Pontius Pilatus)، شهردار اروشلیم، مسیح را به مرگ محکوم نمی کرد،

اگر هنیبال ( Hannibal ) در سال 216 قبل از میلاد بعد از پیروزی در جنگ کانای (Cannae) به رم حمله می کرد و در آخر اگر دولت مصدق با کودتا 28 مرداد سقوط نمی کرد. اگر هیتلر در سوء قصد کشته می شد این امکان وجود داشت که معاون او، گوبلز، جای هیتلر را می گرفت و جنگ زودتر خاتمه می یافت. شاید نیز فرماندهان ارتش نازی به فدرت می رسیدند و پیشنهاد صلح به متفقین می داند. جامعه شناس آلمانی، ماکس وبر، معتقد بود که اگر ایرانیان بر یونان در جنگ مآراتن پیروز می شدند فرهنگ غرب تغییر می کرد (غرب فرهنگ امروزی را نداشت). هگل نیز اشاره کرده است که با پیروزی ایران فردگرایی یونانیان جای خود را به خودکامگی شرقی می داد. برای این محققان پیروزی یونان بر ایران یعنی پیروزی آزادی غربی بر استبداد شرقی. اما طبیعت آزادی خواهانه فقط تعلق به یونانیان نداشت، شهروندان رم قدیم نیز، بدون آنکه فرهنگ یونان را به ارث برده باشند، آزادی فردی را می شناختند. پلاتون در دیالوگ ( Gorgias) نظر انتقادی به پیروزی یونانیان داشت و موافق نبود که حکمرانان آتن  فرمانده هان یونانی (Miltiades, Kimon) در جنگ ماراتن را تحسین و تمجید کنند. فیلسوف اشاره می کند که آتن بعد از پیروزی بر ارتش ایران قصد داشت قدرت بیشتری کسب کند و فساد اخلاقی شهر را فرا گرفته بود. نیچه نیز در کتاب “ فایده و معایب تاریخ “ از عملکرد آتنی ها انتقاد می کند که آتنی ها بعد از پیروزی تمام غریزه های بد خود را نشان دادند. برای نیچه پیروزی آتن بر ایران یک فاحعه ملی برای آتنی ها بود. از طرف دیگر هخامنشیان آزادی های فردی در قسمت یونانی آسیای کوچک ( ایونیا ) را محدود نکردند و می توان حتا تصور کرد که اگر ایرانیان در ماراتن و یا در سالامیس پیروز می شدند یونانیان، برخلاف ادعای هگل و وبر، فرهنگ خود را از دست نمی داند. اما اگر هنیبال به طرف رم حرکت می کرد چه اتفاقاتی می توانستند رخ دهند؟ شاید رم پیشنهاد صلح می کرد و هنیبال با گرفتن غرامت جنگی به کارتاژ برمی گشت، یا اینکه در جلوی درواز های رم سپاهیان هنیبال شکست می خوردند. امکان بعدی شکست رم از هنیبال و شکل گرفتن امپراتوری کارتاژ بود ( به جای امپراتوری رم ). فرض کنیم که پیلاطس از به صلیب کشیدن مسیح صرف نظر می کرد و او را به کار اجباری به یک معدن سنگ در مصر که در آن زمان مرسوم بود می فرستاد. اگر مسیح در این معدن به مرگ طبیعی جان می سپرد دین مسیحیت نمی توانست پیروان زیادی پیدا کند. به صلیب کشیدن و شهید شدن و نه مرگ طبیعی مسیح دین مسیحیت را جهانی کرد. یا اگر مسیح مورد عفو و آزاد می شد. مسیح شاید بعد از عفو با مریم مجدلیه ازدواج می کرد و با شغل نجاری زندگی را می گذراند. در این صورت ( ازدواج و زندگی معمولی ) بعد از مدتی فقط خاطره ای از مسیح در افکار عمومی بافی می ماند. در باره انقلاب فرانسه نیز این نطریه ابراز شده که اگر رفرم وزیر دارایی وقت  فرانسه ، Turgot – وفات 1781, به اجراء در می آمد انقلاب فرانسه ضرورت خود را از دست می داد. آیا اگر دولت مصدق سرنگون نمی شد انقلاب اسلامی 1357 اتفاق می افتاد. آیا انقلاب ایران بعلت نبودن آزادی های سیاسی ( آزادی احزاب، بیان و مطبوعات ) و فقر عمومی به وقوع پیوست و یا اینکه مسائل فرهنگی ( اشاعه فزهنگ غرب در جامعه ) سبب طفیان مردم شد؟ آیا اگر مصدق تصمیم می گرفت از آزادی های فردی دفاع و دین را از سیاست ( سکولاریسم ) جدا کند مذهبی ها ساکت می مانند. در این صورت شاید ائتلافی که در انقلاب 57 بین چپی ها و مذهبی ها علیه شاه و بختیار به وحود آمد برضد مصدق هم شکل می گرفت و جمهوری اسلامی سال ها زودتر پایه گذاری می شد – بجای بختیار مصدق به غرب پناه می برد.

بررسی های تاریخ نویس از یک حادثه تاریخی ( پیش آمدهای که اتفاق اقتاده اند ) بر پایه اسناد صورت می گیرند و به همین علت نظریه در باره اتفاق نیفتاده ( بعلت تجربه نکردن آن اتفاق ) مشکل است. یک متد علمی که بوسیله آن محققان بتوانند اتفاقات نیفتاده را بررسی کنند در دسترس نیست. هرگونه نظر و قضاوت در رابطه با اتفاقات نیفتاده ( که چه می شد اگر آن اتفاق رخ می داد ) بیشر آرزو و فانتزی پیشگو را بازگو می کنند تا یک واقعیت تاریخی را .

آدرنو و همسر

adorno

  آدرنو و همسر ( Gertel Adrno ) در Sils Maria – سوئیس

آدرنو در کتاب „دیالکتیک روشنگری“ اشاره می کند: “  قدرتمندان صحه می گذارند که طبیعت درمان بخش و مفید است و به همین جهت آنرا ( طبیعت را ) در مقابل جامعه قرار می دهد، اما در نهایت همین قدرت حاکم نیرو درمان بخش در طبیعت را نابود و آنرا حراج می کند“ . در کتاب دیگر ،Minima Moralia ، طبیعت برای آدرنو در „جامعه بورژواری چیری نیست به جز جای زخم جامعه مثله شده“. اما آدرنو دو کتاب نام برده را در طبیعت سوئیس ننوشت و به نظر هم نمی رسد که فیلسوف در این عکس مشغول نگاه کردن به “ جای زخم جامعه مثله  شده “ است ( نیچه هم در این مکان مدتی اقامت داشت ). 

سکه ی غیر معمول از دوران عبدالملک مروان

Obverse.: Three standing figures holding globus cruciger, crosses on crowns, no legend

unbekannt2

:  Reverse.: M, abovbe, : A below; legend in Arabic only

Unbenannt

 محمد رسول الئه 

   این سکه که در دوران عبدالملک مروان (  685  – 705 )  ضرب شده است، به نقل از  Foss ، غیر معمولی است ، به این معنی که در روی سکه سه شکل با علامت صلیب دیده می شوند  و در پشت سکه اسم محمد رسول الئه نقش شده است. (1)

1 – Clive Foss, Arab-Byzantine Coins, Harvard University Press, 2008, P. 63 

سکه عبدالملک مروان از مرو

Die Araber akklimatisirten sich, sie fühlten sich mit den Landeskindern eins in der gemeinsamen Provinz, als Churasanier. Sie trugen Hosen wie die Iranier, tranken Wein; feierten Neuruz und Mihrigan

„عرب ها خودشان را تطبیق دادند و احساس داشتند که مانند بومی ها هستند، همانند خراسانی ها. آنها مثل ایرانی ها  شلوار می پوشیدند ، شراب می نوشیدند، نوروز و مهرگان را جشن می گرفتند. “  

 Julius Wellhausen, Das arabische Reich und sein Sturz, Berlin 1960 , P. 307

سکه های از عبدالملک مروان از سال 696 در مرو ضرب شده اند. بر روی سکه مرو ، با خط پهلوی، نام “ عپدولملیک ی مروانان “ و نه عبدالملک بن مروان  دیده می شود. در زبان فارسی  آن اول حالت اضافی و آن  دوم حالت جمع است. به این ترتیب “ مروانان “ یعنی شهروندان مروی، یا افرادی که از مرو هستند. عپدولملیک ی مروانان ( عرب ایرانی ) از ساکنان شهر مرو بود. نویسندگان  عرب و ایرانی ( طبری ) پدری را به نام مروان جایگزین شهر مرو کردند و ” عبدالملک بن مروان ” را به عرصه تاریخ فرستادند.

apdul1

نام عپدولملیک ی مروانان بر روی سکه مرو به خط پهلوی

 marvan münze 

سکه عبدالملک بن مروان از مرو 

( John Walker, A Catalogue of the Arab-Sassanian Coins, London 1941, P. 29 )

text1 سکه عپدولملیک امیری ورویشینکان از ضرابخانه های مختلف  

 ( ع . شمس اشراق ، نخستین سکه های امپراتوری اسلام، اصفهان، 1369، ص.  84

شمس اشراق در پانویس صفحه 84 اضافه می کند: “ در برخی سکه ها نیز نام خلیفه…… عپدولملیک ی مروانان ضرب شده است „

شمس اشراق سال 70 و  73 بر روی سکه ها از ضرابخانه اردشیر خره را تغییر نداده، اما سال 60 و 65 از ضرابخانه دارابجرد را به سال های یزدگردی ( هجری 72 و 77 ) برگردانده است.

 

تاریخ یا منظومه حماسی محمد بن جریر طبری

به نقل از تاریخ نویسان طبری در سال ۸۳۹ در آمل به دنیا آمد و ۹۲۳ ( میلادی ) در بغداد درگذشت. از زندگی نامه طبری که کامل هم نیست نمی‌توان اطلاعات زیادی از این تاریخ نویس ایرانی به دست آورد. اما با توجه به حجم زیاد نوشته‌های طبری می‌بایست این تاریخ نویس خیلی زود در سنین جوانی شروع به نوشتن (شاید هر روز بیش از چهل صفحه) کرده باشد.

پرسش این است که آیا یک تاریخ نویس به تنهایی می‌توانست هزاران صفحه در باره تاریخ بنویسد. بعید به نظر می‌رسد که طبری تنها این کار را کرده باشد. این امکان نیر وجود دارد که اصولا طبری نامی به عنوان یک تاریخ نویس وجود خارجی نداشته و یک تیمی، یا پروژه‌ای به نام طبری ( برنامه طبری ) این تاریخ‌ها را نوشته است. اما مهم حجم صفحه‌های زیاد تاریخ طبری نیست، بلکه محتوی این مجموعه مشکوک به نظر می رسد، بدین معنا که آیا طبری واقعیت گذشته را بازگو کرده یا افسانه‌پرداز بود؟ در اینجا به چند خبر طبری توجه کنیم: طبری به دو علت که چرا اعراب محل نهاوند را برای جنگ با ایرانیان انتخاب کردند اشاره می‌کند. دلیل اول، پیشنهاد یک ایرانی به انتخاب این محل به عمر در تیسفون بود. دلیل دوم، نامه مردم فارس به پادشاه در مرو بود ( طبری نام پادشاه را ذکر نمی‌کند). اهالی فارس پس از تسلط اعراب بر این منطقه نامه‌ای به پادشاه می‌نویسند و پادشاه در نامه‌ای از تمام شهروندان امپراتوری می‌خواهد که خود را علیه اعراب بسیج کنند. پس از این نامه شهروندان بین خود محل نهاوند را برای مقابله با اعراب تعیین می‌کنند. قصد طبری از این خبر مهم نشان دادن محل نهاوند است که نیروی بزرگی از ایرانیان در آنجا برای جنگ جمع شده بودند. این خبر طبری مستند نیست، چرا که پس از شکست ارتش خسرو دوم از بیزانس در سال ۶۲۸ دولت ساسانی درهم شکسته بود و شاه دیگر قدرت و نفوذی نداشت که بتواند شهروندان ایران را علیه اعراب بسیج کند. اما آن تاریخ نویسی که بعد از 200 سال خبر از جزئیات یک حادثه تاریخی می‌دهد مورد اعتماد نیست. طبری در یک فهرست به نام کشته شدگان جنگ » یرموک »، جنگ بین بیزانس و اعراب در سال ۶۳۶ میلادی، اشاره می‌کند. با توجه به انتقال شفاهی اخبار از نسلی به نسل دیگر ( تاریخ شفاهی ) در دو قرن اول اسلام ( قرن ۷ و ۸ ) به خاطر سپردن اسامی بعید به نظر می‌رسد ( متن هر گفته یا گزارش شفاهی از یک حادثه تاریخی از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌کند، بدین معنا که یا به متن اولیه خبر متن دیگری آگاهانه اضافه، حذف یا بخشی از آن متن فراموش می‌شود ). تا به حال هیچگونه مدرک تاریخی (به غیر از اخبار طبری و نویسندگان عرب )  که از جنگ بیزانس با اعراب خبر بدهد پیدا نشده است. بعد از قرار داد صلح بین هراکلیوس، پادشاه بیزانس، و سپهبد خسرو دوم پزویز، شهربراز، در اروشلیم، در سال ۶۳۰ لشگر بیزانس از سوریه عقب نشینی کرد و با ضعیف شدن، یا نابودی ارتش ساسانیان (۶۲۸) اعراب به عنوان تنها نیروی مسلح در این مناطق باقی مانده بودند، به زبان ساده‌تر: جنگی بین اعراب و بیزانس در کنار رودخانه « یرموک » نشده است. اعراب در این مناطق بودند و قدرت را در اختیار داشتند. طبری از دو نامه نام می‌برد که « خالد بن ولید » ( در ادبیات اعراب معروف به » شمشیر خدا »)، پس از اولین برخورد نظامی در مرز عراق، به «مالک ایران» و مرزبانان ایرانی نوشته است. از نظر اسلام‌شناس آلمانی Albrecht Noth صحت ارسال چنین نامه‌های مورد سوال است (۱). همچنین طبری از نامه‌های عمر به فرمانده هان ارتش در قادسیه و نهاوند خبر می‌دهد. سعد بن وقاص، فرمانده اعراب در قادسیه، دو بار قاصد‌های که طبری نام آنان را آورده است نزد رستم می‌فرستد. قاصد‌های اول که ۹ نفر بودند به دستور خود وقاص فرستاده می‌شوند. بار دوم عمر در نامه‌ای به فرمانده سپاه اعراب در قادسیه دستور می‌دهد که ۱۴ قاصد نزد رستم فرستاده شوند. اسم ۶ از قاصد‌های وقاص در فهرست‌های دیگری ( فهرست نفرات لشگر ) نیز درج شده‌اند. به نقل از طبری ۷ نفر از ۱۴ قاصدی که به دستور عمر فرستاده شده بودند اصیل، خردمند و زیرک به نظر می‌رسیدند و ۷ قاصد دیگر خوش اندام بودند ( وقاص عرب‌های با خرد و خوش اندام را نزد رستم فرستاد!!! ). از جنگ نهاوند و قادسیه نیر طبری و واقدی خبر می‌دهند که این دو نویسنده حقیقت تاریخی را بازگو نمی‌کنند: جنگ نهاوند و قادسیه فقط در فانتزی طبری ( فانتزی عباسیان ) اتفاق افتاده اند. طبری اشاره می‌کند که هراکلیوس، پادشاه بیزانس، به فرمانده‌های ارتش خود در سوریه نامه نوشته است. طبری از نامه نگاری بین رستم و پادشاه پوراندخت خبر می‌دهد. تا به امروز هیچ کدام از این نامه‌های که طبری به آن‌ها اشاره کرده است یافت نشدند.

 تاریخ طبری و همچنین اخبار محمد بن عمر واقدی ( وفات ۸۲۲ ) در ‏کتاب » المغازی » از حنگ‌های اعراب بیشتر ویژگی‌های منظومه‌های حماسی را دارند تا کتاب‌های تاریخ. خبر واقدی از فتح سوریه و مصر به فرماندهی « خالد بن ولید » داستان جنگ تروا را در خاطره‌ها زنده می‌کند. در این خبر „خالد بن ولید“ آشیل عرب‌ها است و هراکلیوس، پادشاه بیزانس، بر تحت پریاموس ( پادشاه ترویا ) نشسته است. عرب‌شناس آلمانی، Carl Brockelmann، بر این عقیده است که بیشتر کتاب‌های “ فتوح “ واقدی به این نویسنده تعلق ندارند و در زمان جنگ‌های صلیبی برای تقویت روحیه اعراب نوشته شده‌اند (۲). همانطور که نمی‌توان با مراجعه به منظومه هومر یا شاهنامه فردوسی گذشته یونان و ایران را بازسازی کرد همانطور هم نمی‌توان در کتاب‌های طبری و نویسندگان عرب قرن ۸ و ۹ به واقعیت‌های حوادث تاریخی اعراب در قرن ۷ دست یافت. 

1- Albrecht Noth, Quellenkritische Studien zu Themen, Formen und Tendenzen frühislamischer Gechichtsüberlieferung, Teil I, Themen und Formen, 1973, Bonn, P. 131

2- Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Literatur,I, 1948, P. 136