باستان شناس آلمانی ، Barbara Finster ، که اوائل سال های 90 قرن گذشته برای پژوهش فرهنگ قبل از اسلام شبه جزیره عربستان به این سرزمین سفر کرده بود اشاره میکند که عرب ها شبه جزیزه عربستان در قرن ششم و هفتم ،بر خلاف نظریه شرق - و اسلام شناسان سنتی، پیرو شعب های مختلف دین مسیحیت ( ارتودوکسی، نسطوری، Monophysitism)  بودند. (*) بخصوص دین مسیحیت در شهر تهامه در جنوب غرب شبه جزیره عربستان، در جزیره جرزفرسان در دریای سرخ، در کناره های خلیج فارس و در عمان مابین اعراب اشاعه داشته است. باستان شناس آلمانی یادآور می شود که باستان شناسان عرب در سال های 80 قرن گذشته در شرق شبه جزیره عربستان، در سواحل خلیج فارس، در شهر “جبیل” یک کلیسا را حفاری کردند، اما این باستان شناسان ،به نقل از Finster ، تا به امروز نتایج تحقیقات خود را منتشر نکردند و بنظر هم نمی رسد که این تحقیقات را منتشر کنند. شرکت نفتی “ARAMCO” چندین عکس و یک گزارش از این کلیسا را در احتیار باستان شناس آلمانی قرار داده است. خانم Finster در خاتمه مقاله خود (ص 319) خاطر نشان میکند که در خیلی موارد می بایست  شرق شناسان نظریات خود را در رابطه با شبه جزیره عربستان تغییر دهند.

نقش صلیب ( قسمت راست عکس ) بر روی دیوار کلیسای ’جبیل’ از قرن 6 یا 7  میلادی

 * Barbara Finster, Arabien in der Spätantike, in Archäologischer Anzeiger, 1996, P.287- 319


کورش کبیر، اولین پادشاه سلسله هخامنشیان و به نقل از هگل بنیادگذار اولین دولت و امپراطوری در دنیا پس از تسخیر بابل یهودیان اسیر در این شهر آزاد و به آنها اجازه داد به سرزمین خود بازگردند. 2500 سال بعد مارکس، پایه گذار ( تئوری ) یک دنیای آزاد کمونیستی، با افترا زدن به یهودیان احساسات یهودستیزی و یهودکشی را دامن زد. مارکس معتقد است که شرقی ها ( کشور های عربی، ایران و …. ) به تنهایی و با نیروی خود قادر نیستند به دوران مدرن برسند و به همین علت فقط قدرت های استعمارگر می توانند چرخ های موتور توسعه و مدرنیرم را در این کشورها به حرکت درآورند. شاید به همین علت سوسیالیست های عرب نظر خوبی به ایده های مارکس نداشتند و ایده مارکسیسم نتوانست در این کشورها نظر شهروندان (روشنفکران) را به خود جلب کند. اما در یک مورد سوسیالیست های عرب با سوسیالیست های غربی هم عقیده بودند: در یهودستیزی. نظریات غرض آمیز مارکس فقط مربوط نمی شود به کشورهای شرقی که با نیروی خود نمی توانند پیشرفت کنند، بلکه روسیه هم از انتقاد مارکس مصون نماند (برای غربی های قرن 19 روسیه تزاری نیز یک کشور وحشی آسیایی، شرقی بشمار می آمد ). مارکس بر این عقیده است که روسیه تزاری سدی است در مقابل روند پیشرفت کشور های شرق. نویسنده قرن گذشته آلمان و برنده جایزه نوبل ادبیات، توماس من ( Thomas Mann )، در کتاب ” کوه جادو ” اشاره میکند به نظریه مارکس و انگلس در رابطه با شرق و با انقلاب در اروپا. این تئورسین های کمونیسم، به نقل از توماس من، معتقد بودند که با سقوط دولت تزاری ” رومانف ” نه فقط حرکت انقلاب در اروپا تسریع می شود، بلکه مسئله شرق ( مدرن شدن شرق ) هم حل خواهد شد. جنگ کریمه ( Crimean war ) فرصتی بود برای مارکس که این فیلسوف و اقتصاددان قرن 19 بتواند نظریات ضد یهودی و ضد شرقی ( ضد روسی ) خود را بیان کند ( در جنگ کریمه که از سال 1853 تا سال 1856 بطول انجامید ترک های عثمانی، انگلیس ها، فرانسوی و ایتالیای ها متحد با یک دیگر بر علیه روسیه در حال جنگ بودند ). مارکس در تاریخ چهارم ژانویه 1856 یک مقاله در روزنامه ” New York Daily Tribune “ با عنوان ” وام روسی” (1) که نخست بی غرض و معمولی به نظر می رسید منتشر کرد.

  بخشی از مقاله مارکس در روزنامه ‘ Daily Tribune ‘ تحت عنوان ” Russian Loan “

 حد اکثر بعد از این مقاله ما می دانیم که چه شخصی پشت پرده شر ( جنگ کریمه ) و پشت تزار های جنگ طلب روسیه ایستاده است: یک یهودی. تهمت های که مارکس در این نوشته به یهودیان زده است چنان کثیف هستند که حتا دیکتاتوران اروپای شرقی حدود یک قرن بعد اجازه چاپ آنرا در مجموعه آثار مارکس و انگلس ( بزبان آلمانی ) ندادند. از این مقاله ضد یهودی و همچنین از فرزندی که مارکس از خدمتکار خانه خود داشت نمی بایست کسی با خبر شود. مارکس در این مقاله اشاره میکند که جنگ کریمه ساز و کار و چگونگی معامله با قرضه یا وام را برملا ساخت. به عقیده مارکس روسیه تزاری، بعلت هزینه زیاد جنگ کریمه، احتیاج به کمک مالی ( وام ) داشت. این وام را، به نقل از مارکس، “یک یهودی آلمانی تبار در شهر پترزبورگ به نام ” Stieglitz ” به دولت روسیه می دهد”. مارکس اضافه میکند که “شغل این یهود ساکن شهر پترزبورگ، مانند دیگر بهودیان این شهر و بطور کلی یهودیان در طول تاریخ، دادن وام به تقاضا کندگان بود”. مارکس ادامه می دهد که ” نه فقط در روسیه تزاری، بلکه در کابینه اطریش در زمان پادشاهی فرانس و در دوران حکمفرمایی  ناپلئون سوم در فرانسه یهودیان حضور داشتند. بدین ترتیب از هر جبار و زورگو یک یهودی پشتیبانی میکند….همانطور که به هر پاپ هم یک یسوعیت یاری می رساند “. مارکس ادامه می دهد که ” زورگویان نومید می شدند اگر یک لشگر از یسوعیت وجود نداشت که تفکر را از بین ببرند و یک مشت یهود که فقط قصد پر کردن جیب های خود را دارند.” از این ایده احمقانه تر که حکومت ها اروپایی عروسک های هستند در دست یهودیان وجود ندارد. مارکس همچنین می داند که مرکز مالی یهودیان کحا هست: در آمستردام. در این شهر ( آمستردام ) ” بدترین بازماندگان آن یهودیانی زندگی می کنند که زمانی از اسپانیا و پرتقال اخراج شده بودند…… در این شهر 35000 یهودی با دلالی، خریدو فروش اوراق بهاردار و وام دادن زندگانی خود را می گذارند.” مارکس از اصل و نسب این یهودیان، این ” انگل ها “، نیز اطلاع دارد، اصل و نسب این یهودیان از ” از ارمنستان یا از اروشلیم است و همچنین یهودی های گدا از لهستان با عمامه های شرقی نیز مابین آنها دیده میشوند”. به زبان ساده تر این یهودیان از شرق می آیند. این گفتار مارکس می توانست از یک فاشیست آلمانی در زمان هیتلر باشد. صد سال بعد از این مقاله مارکس، در زمانی که هیتلر در آلمان قدرت را در دست خود گرفت، دیگر آمستردام شهر امنی برای یهودیان نبود. فقط یک چهارم از یهودیان این شهر، 35000 نفر، نجات پیدا کردند و در کوره های آدم سوزی آلمان نازی جان خود را از دست ندادند.

مارکس در تمام دوران زندگی ضد یهود ماند و بدون ملاحظه نظریات ضد یهودی خود را نیز بیان کرد. مارکس در سال 1844 در روزنامه ” کتاب های سالانه فرانسوی – آلمانی ” مقالاتی با عنوان ” موضوع یهودیان ” را منتشر کرد. مارکس در این روزنامه به بحث در باره رهایی یهودیان از قیدها ( emancipation ) در یک جامعه مدنی می پردازد. مارکس نه فقط در این مقاله ها با تیزبینی بسیار قوی مرزهای آزادی در یک جامعه بورژواری را نشان می دهد، بلکه نظریات خشن ضد یهودی خود را نیز مطرح میکند. مارکس اشاره میکند که یهودیان ملیت ندارند و قوانین خود را در مقابل قوانین جامعه میگذارند و ادامه می دهد که یهودیان دلال های سودجوی هستند که بر خلاف موازین جامعه عمل میکنند. در آخر مارکس به این نتیجه می رسد که ” رهایی اجتماعی یهودیان از قیدها یعنی رهایی اجتماع از یهودیان است”.(2 )

1- Karl Marx, Die russische Anleihe. In: Karl Marx; Friedrich Engels, Russlands Drang nach Westen. Zürich 1991, P. 541- 549

2 – Karl Marx , Zur Judenfrage, in: Marx / Engels Werke, Bd. 1, Berlin 1983, P. 377


آدرنو اشاره می کند به نامه ای از کانت که فیلسوف دروان روشنگری و نویسنده کتاب “متافیزیک اخلاق” در این نامه یک نقاش یهودی تبار را به استهزاء گرفته است ( ١). این نقاش، بدون اطلاع کانت، تک چهره ( پرتره ) فیلسوف را کشیده بود. کانت در این نامه نوشته است: ” تصویری که آقای لوو ( Loewe) کشیده است تا حدودی شبیه من است، اما یک فردی که از نقاشی اطلاع دارد به من گفت که یک یهود همیشه یهود دیگری را نقاشی میکند; نقاش یهود بیشتر به بینی توجه کرده است.” ( منظور کانت فرم بخصوصی از بینی است که ضد یهودیان این فرم را به قوم یهود نسبت می دهند و نقاش کانت را با یک بینی یهودی نشان داده است ). آدرنو معتقد است که این گفتار کانت یک نظریه زشت ضد یهودی است (Antisemitism ). هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، در کتاب ” ابتذال شرور ” از دادگاه آیشمن در اسرائیل ( 1961 ) خبر می دهد (2). آیشمن برای دفاع از خود در این دادگاه ناگهان و به طور غیرمنتظره به کانت استناد میکند که او ( آیشمن ) در تمام مدت زندگی بر طبق استاندارهای ( نرم ) اخلاقی کانت عمل کرده است. آیشمن اضافه میکند که موازین مقوله  ” وظیفه ” در فلسفه اخلاق کانت را همیشه مد نظر داشته است و همچنین یک تعریف نسبتا دقیقی از مقوله” امر مطلق ” ( categorical imperative ) کانت را به دادگاه ارائه می دهد: ” درک من از `امر مطلق` این است که اصل خواسته ( اراده ) من و اصل سعی و کوشش من باید به نوعی باشد که بتواند این اصل به یک قانون کلی تبدیل شود. ” آیشمن در دفاع از خود در دادگاه متذکر میشود که او فقط وظیفه اش را انجام داده است. بیشتر فاشیست های آلمان برای توجیه عمل کرد خود به “امر مطلق” کانت اشاره کردند. برای کانت اخلاق در مرحله اول یعنی اخلاق وظیفه (Deontological ethics)، وظیفه در اینجا به معنای  آن عملکرد الزامی است که در محدوده قانون صورت می گیرد. این آگاهی از وظیفه، یعنی به وطیفه خود عمل کردن باعث میشود که شخص وظیفه شناس ( آیشمن ) تمام تردید ها از قتل را به کنار بگذارد و با وجدان راحت جنایت کند، وظیفه اش را انجام بدهد. بخصوص این جنایت موقعی ابعاد وسیع تری را در بر می گیرد که شخص وظیفه شناس ( فاشیست های آلمان در جنگ دوم جهانی ) هم بخود ارج بدهد و  هم قربانی خود ( یهودی ) را تحقیر کند. استاد فلسفه دانشگاه کلمبیا، Joshua Halberstam، حتا معتقد است که مقوله اخلاق کانت راه را به اردوگاه آدم سوزی آشویتس (Auschwitz) هموار کرد:  

for, alas, there is a nevertheless- the root of Ausschwitz were nourished by a stream in Kantian morality

فلسفه اخلاق کانت، ” امر مطلق “، ویژگی قانون ( قانون کلی ) را دارد و پایه های این قانون ، به نقل از کانت، بر مقوله خرد بنا شده است ( قانون خرد ). اما این خرد کانتی که می بایست در بطن قانون نهفته باشد ناملموس، آبستره است. اخلاق کانت احساس، دلسوزی و ترحم را نمی شناسد.

” an ethics which elevates duty above human compassion “

به عقیده کانت، اگر فردی بخواهد بداند که آیا عمل انجام شده یا عملکردی که قرار است رخ بدهد از نظر اخلاقی درست است یا نه می بایست این فرد غرض یا مقصود عمل خود را کنترل کند، بدین معنا که آیا این غرض عقلایی است یا نه. کانت مابین انگیزه عملکرد و خود عمل مقوله تفکر ( خرد ) را قرار می دهد، که یک عملکرد اخلاقی خوب باید یک عملکرد عقلایی باشد. اما اشکال فلسفه اخلاق کانت در این است که احساس در انگیزه عملکرد نقشی بازی نمی کند:

For Hoess and his fellow Nazis the emotions are moral  irrelevancies,….. The requirements of duty and compliance to authority are the only legitimate arbiters of moral behavior (٣)

 زمانی که احساس از اخلاق حذف شود راه برای عملکرده های ها غیر انسانی باز است. فاشیست ها آلمانی همزمان با ارجعیت دادن به انجام وظیفه و از بین بردن احساس در خود اقدام به جنایت علیه بشریت کردند.

در نهایت این سوال مطرح است که آیا یک رابط مستقیم مابین فلسفه اخلاق کانت و جنایات آلمان فاشیست در قرن 20 موجود است یا نه ؟

نظریات و گفتار خصمانه و ضد یهودی کانت فقط منحصر به استهزاء گرفتن یک نقاش یهودی، آنطور که آدرنو خبر می دهد، نمی شود. مذهب شناس وقت، Abegg، خبر از این گفتار کانت می دهد: ” هیچ چیزی از آن بیرون نمی آید، تا زمانی که یهود یهود است، خودشان را ختنه می کنند، برای اجتماع بیشتر مضر هستند تا مفید. یهودیان خون آشام های جامعه اند” (4). کانت حتا خواستار “مرگ آسایش بخش” (Euthanasia) دین یهودیت شد (5). فاشیست های آلمانی در سال های 40 قرن گذشته با استفاده از این واژه ( Euthanasia ) و از این متد پزشکی صدها هزار از بیماران روحی و علاج ناپذیر را کشتند. اما چرا کانت خواستار ” مرگ آسایش بخش ” دین مسیحیت نشد؟. کانت معتقد بود که ” دین یهودیت در واقع دین نیست”، بلکه اساس این دین را “قوانین اجباری” تشکیل می دهند. برای کانت یهودیان یک “ملت شیاد و کلاهبردار” هستند: “فلسطینی های که نزد ما زندگی می کنند ( منظور کانت از فلسطینی ها یهودیان هستند – نویسنده) روح رباخواری دارند که از زمان تبعید در این ملت مشاهده می شود.” کانت اضافه میکند که ” یهودیان حتا هم دیگر را نیز گول میزنند…… و مفهوم آبرو و حیثیت را نمی شناسند. ”( 6 ) کانت بطور کلی معتقد بود که ملت های شرقی با مفهوم مباهات و احترام آشنا نیستند.

کانت در درس نظری جغرافی ( 75 – 1764 ) به نژادهای مختلف اشاره میکند: ” بالا ترین نژاد و حد کمال انسانیت را ما نزد سفید پوستان مشاهده می کنیم. نژاد زرد تا حدودی استعداد دارد. سیاهپوستان در سطح خیلی پایین قرار دارند و از تمام نژاد ها پایین تر بومی های امریکا هستند.” کانت حتا معتقد بود که سفیدپوستان به نژاد های دیگر درس و آموزش می دهند و با زور اسلحه بر آن ها پیروز شدند. در باره بومی های برازیل این نظریه را کانت ابراز می کند: ” برازیلی ها واژه خدا را نمی شناسند، برهنه هستند و اسیران خود را میخورند.” در باره سیاهپوستان: “سیاهپوست می تواند با فرهنگ و با انضباط بشود، اما متمدن نمی شود.” کانت ادامه می دهد: ” این آدم سر تا پا سیاه بود، یک دلیل روشن، آن چیزی او بیان کرد، احمقانه بود.” به نظر کانت، چون فرد سخنگو سیاه است، پس گفتار او احمقانه است. کانت به ملت های وحشی نیز اشاره کرده است: ” ما نزد ملت های وحشی متوجه شدیم که با وجود اینکه این ملت ها مدت زمان زیادی در خدمت اروپائیان هستند، اما به نوع رندگی اروپایی عادت نمی کنند. این ملت ها وحشی تمایلی به آزادی ندارند، بر خلاف آنچه که روسو ادعا کرده است. هنوز حیوان انسانیت را نزد خود پرورش نداده است.” (7) برای کانت ملت های وحشی موجوداتی هستند مابین حیوان و انسان.

1- Adorno, gesammelte Schriften, Frankfurt a.M.1997. Bd 6, P. 291

2- Hannah Arendt, Ein Bericht von der Banalität des Bösen, München 1965, P.174

3- Joshua Halberstam, From Kant to Ausschwitz, in : Social Theory and Practice, Vol 14, Nr.1988, 41-54

4- Rudolf Malter, Kant in Rede und Gespräch, Hamburg 1991. Nr.518

5- Immanuel Kant, gesammelten Schriften, herausgegeben von der Königlich Preußischen Akademie der Wissenschaften, Berlin 1902, Bd 23, P. 443

Immanuel Kant, Anthropologie, Bd.7, P.206 -6

Immanuel Kant, Bd 12, P. 697 -7


فیلسوفان یونانی ( پلاتون و ارسطو ) به دو مدل عشقی اشاره کرده اند :

عشق ترکیبی یا عشق پیوندی ( پلاتون – بزبان عربی افلاطون): عاشقان در عشق ترکیبی با یک دیگر ادغام و یکی میشوند. این نوع عشق را پلاتون در کتاب ” مهمانی” ( Symposium ) به بجث گداشت. پلاتون در این اثر گفتگوهای های 7 مهمان را بازگو میکند. درام نویس، آریستو فانس ( Aristophanes )، در یک گفتار، که بطور قطع عقیده پلاتون نیست، به اسطوره “شکل کروی انسان ها ” اشاره میکند. طبق این اسطوره انسان ها نخست شکل کروی داشتند، که هر دو نیمه این کره تشکیل شده بود یا از جنس مرد ( نوع ایده آل )، یا از یک زن و یک مرد ( نوع خوب ) و یا از دو زن ( نوع بد ). این انسان های کروی شکل از قدرت زیادی برخوردار بودند و قصد داشتند به خدایان در آسمان حمله کنند. پادشاه خدایان، زئوس ( Zeus )، برای جلوگیری از حمله این انسان های کروی شکل آنها را به دو نیمه تقسیم کرد. از این تاریخ به بعد، از تاریخ به دو نیمه شدن انسان، هر نیمه تلاش می کند نیمه دیگر را پیدا کند ( پیدا کردن همسر ) که دو باره یکی شوند. اسطوره کروی بودن انسان ها نشان دهنده از بین رفتن حس خود پرستی است، چرا که نیمه دیگر نیز بخشی از خود است و یک بخش نمی تواند بطور ابزاری از بخش دیگر استفاده کند. اما این تصور که هر دو طرف در عشق ترکیبی، بعلت اینکه یکی هستند، در غم، درد و شادی یک دیگر شریک اند یک توهم است. اگر یک طرف به دندان درد مبتلا شد طرف دیگر نمی تواند خود را شریک بداند و نمی خواهد هم که به این درد دچار شود. فیلسوف معاصر آمریکایی، Robert Solomon، در کتاب ( about Love – 1988) این عشق پیوندی را مورد بررسی قرار می دهد:

A theory of love [ ....] is a theory of the self, but a shared self, a self mutually defined and possessed by two people. The story (of Aristophanea) is nonsene .but the conclusion is profond. ( Solomon 1988, 24

اما به عقیده فیلسوف این عشق ترکیی با خصوصیت های مدرن فرد ( استقلال فردی ) هماهنگی ندارد.

از خودگذشتگی و علاقمند بودن ( ارسطو )

واژه های های دوستی و عشق که فیلسوف در کتاب اخلاق خود ( Nicomachean Ethics ) از آن ها نام می برد حاوی دو عنصر هستند: حسن نظر به طرف مقابل یا آرزوی سعادت دیگری را داشتن و دو جانبه بودن عشق. این دو خصلت یاید آشکار یاشند، بدین معنا که هر طرف نظر طرف دیگر را بشناسد و برای سعادتمند شدن دیگری فعال شود. اصل مهم از نظر ارسطو برای دوستی و دلبستگی ( عشق ) فهم و درک یک دیگر است که به زمان زیادی احتیاج دارد. ارسطو همچنان یادآوری میکند که همنشینی و مصاحبت باعث تحکیم و پایداری دوستی و دلبستگی می گردد، به زبان ساده تر عشق از نظر ارسطو یعنی گفت و گو. اما عشق ارسطوی یک عشق رمانتیکی ( احساسی ) نیست و تراژدی عشقی را نمی شناسد (مادام بواری یا آنا کارانینا ). هر چقدر هم این عشق داغ باشد بطور قطع هیچ وقت یکی از طرفین نمی سوزد. در این عشق عاشق انتظار عشق طرف مقابل را دارد و در حقیقت یک دادن و گرفتن است (gift- exchang ). این عشق بیشتر یک رابطه است تا یک شیفتگی متقابل. باید به این نکته نیز اشاره کرد که معمولا در مرحله اول آشنایی عشقی شیفتگی و گم شدن یک طرف درطرف دیگر ( fallig in love ) مشاهده میگردد. این از خودبیگانگی مرحله اول عشق، با مرور زمان، جای خود را به یک بینش عقلانی ( مرحله آخر ) میدهد. اما با وارد شدن نفر سوم به ماجرا ( عشقی ) این بینش عقلایی به عشق دوباره به شیفتگی و از خود بیگانه شدن می انجامد. به عقیده ارسطو زمانی دو نفر شریک احساس یک دیگر باشند و عملکرد مشابهی را انجام دهند هم دیگر را دوست دارند


در حالی که هنوز در آمریکا همجنس گرا ها اجازه ندارند در ارتش خدمت کنند اکثریت محافظه کار در مجلس آلمان معروف ترین مرد همجنس باز این کشور ( Westerwelle) را به سمت وزیر امور خارجه منصوب کرد. نه فقط یک همجنس باز، بلکه یک ویتنامی تبار 36 ساله سرپرستی وزارت بهداشت ( وزیر بهداشت) را به عهده گرفت. رئیس جمهور آلمان هم خانم مرکل است. بدین ترتیب این سه گروه ی ( زن ها، همجنس بازان و خارجی ها ) که در جامعه مورد تبعیض هستند به بالا ترین مقام ها در دولت آلمان رسیدند و آن هم در یک دولتی که از محافظه کاران تشکیل شده است.


پیشین»