چرا زبان ما عربی نشد

اما چرا زبان ما ،بعد از حمله اعراب، مانند زبان مصری ها، سوریه ها، عراقی ها و …، عربی نشد؟ برای بیشتر پژوهشگران ایرانی تغییر نکردن زبان فارسی به علت مقاومت (فرهنگی ) ایرانیان در مقابل اعراب بود. اما نخست این پرسش مطرح است که آیا اعراب مسلمان به ایران حمله کردند و آیا حکمرانان عرب در ایران قصد داشتند زبان فارسی را عربی کنند
اخبار حمله اعراب به ایران را باید به دو دسته تقسیم کرد:
اول اخبار تاریح نویسان ایرانی (طبری ) و عرب ( بلاذری و…. ) است که حدود 150 تا 200 سال بعد (در قرن 9 )، بدو ن ارائه یک سند، به جنگ های قادسیه و نهاوند اشاره کرده اند و دوم اخبار تاریخ نویسان هم زمان (قرن 7 ) از این جنگ ها است
از تاریخ نویسان هم زمان فقط سبئوس، تاریخ نویس ارمنی قرن 7، به این دو جنگ اشاره کرده است و به همین علت برای بیشتر پژوهشگران ایرانی و غربی اخبار تاریخ سبئوس از جنگ ها ایران با اعراب معتبر و حقیقت هستند
تاریخ نویس ایرانی مقیم آمریکا، تورج دریایی، در کتاب خود „ایران ساسانی. صعود و سقوط یک امپراتوری „به جنگ قادسیه اشاره می کند که در سال 636 ساسانیان به فرماندهی رستم از اعراب مسلمان شکست خوردند و تیسفون سقوط می کند:

In 636 CE at the Battle of Qadisiyya the Sasanians under the leadership of Rustam were defeated and the capital, Ctesiphon, fell to the Arab Muslims ( 1

دریایی برای تایید نظریه خود به تاریخ سبئوس (Sebeos ) ارجاع می دهد.اما سبئوس، منبع خبری دریایی، نه اشاره ای به قادسیه کرده است و نه از اعراب مسلمان نام برده است، سبئوس به ارتش اسماعیل اشاره کرده و نه به اعراب مسلمان :

Then the army of Ismael, which had gathered in the regions of the east, went and besieged Ctesiphon (2)

اعراب در دوران قبل از اسلام نیز اسماعیلی ها نامیده می شدند و جنگی که سبئوس به آن اشاره کرده در محل حیره بوده و نه در قادسیه.

the village called Hert,ichan

سبئوس از جنگ نهاوند نیر نام نبرده، بلکه اشاره به جنگ در سرزمین مادها کرده. به نقل از سبئوس این جنگ در نخستین سال پادشاهی پادشاه کنستانتین و دهمین سال پادشاهی یزدگرد سوم، یعنی در سال 642 میلادی، اتفاق افتاده است. تعداد سپاهیان ایران شصت هزار نفر بود و سپاه اسماعیلی ها چهل هزار تن و جنگ در سرزمین مادها بود. این جنگ سه روز ادامه داشت. هر دو طرف بسیار کشته دادند تا آنکه به ایرانیان خبر رسید که سپاهی از اسماعیلی ها به یاری آنها می آید. ارتش ایرانیان با شنیدن این خبر شبانه گریخت.

It happended in the first year of Constans king of the Greeks, and in the tenth year of Yazkert king of the Persians, that the Persian army of 60,000 fully armed man asembled to oppose Ismael. The Ismaelites put in the field against them 40,000 armed with swords. and they joind battle with each other in the province of Media. For three days the battle continued, while the infantry of both sides diminished. Suddenly the Persian army was informed that an army had come to the support of the Ismaelites. The Persian troops fled from their camp all through the night ( 3)

سبئوس از 60000 سپاهی ایران نام برده، اما بعید به نظر می رسد که ایرانیان می توانستند بعد از شکست های متوالی در جنگ ها با بیزانس در سال های 622 ( در ارمنستان )، 627 ( در نینوا ) و نابودی ارتش ساسانیان و بعد از شکست دیگر در قادیسه ( 636) دوباره در نهاوند (642 ) این تعداد سرباز را در مقابل اعراب بسیج کنند. همچنین تعداد 40000 سرباز ارتش اعراب در نهاوند نیز باور کردنی نیست.
دو باستان شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جولیت کورن اشاره می کنند :
این ادعای اسلام شناسان سنتی که در شبه جزیره عربستان قبایل متعدد عرب زندگی می کردند که پس از پذیرفتن اسلام با یک دیگر متحد شدند و با هزاران جنگجو به کشور های مجاور حمله کردند حقیقت تاریخی را بیان نمی کند. بیشتر سرزمین شبه جزیره عربستان ( به جز قسمت جنوبی آن ) پرجمیعت نبود و همین ساکنان کم این مناطق، در هر دوره تاریخی هم، در نهایت فقر زندگی می کردند:

The Muslim traditions depict the Arabian Peninsula as filled with roaming nomadic tribes who, after conversion to Islam, supplied thousands of warrios for the conquest of al-Šām, Iraq, and Egypt. This view dose not beare close scrutiny. Most of the peninsula ( excluding of course its southern coastal region ) is a parched desert which, judging from the material remains so far discovered, was never densely inhabited and whose population was not only sparse but extremely poor by any standard at any historical time. ( 4

از طرف دیگر کتاب „تاریخ سبئوس“ به دستخط خود نویسنده (از قرن 7 ) در دست نیست، یگانه نسحه تاریخ  سبئوس سه قرن بعد و یا شاید باز هم دیرتر (قرن 11 ) رونویسی شده است.

that the sole manuscript we have was written at least three centuries after Sebeos wrote , and probably more than that, since it includes as Sebeos’s work a piece by an author who was still writing 1004: if his work could be misattributed to Sebeos, the copyist who made that mistake probably himself lived considerably after the time when this late 10th-early 11th-century author wrote. ( 5

چون نویسنده تاریخ سبئوس ناشناس است این تاریخ شهرت دارد به تاریخ وانمودین سبئوس (pseudo Sebeos )، یا تاریخی که به سبئوس نسبت داده شده. به احتمال زیاد رونویس گر تاریخ سبئوس خبر خود از جنگ های اعراب و ایرانیان را از تاریخ طبری و اخبار تاریخ نویسان عرب که در قرن 9 و 10 انتشار یافته بودند برداشته است. به زبان ساده تر، اخبار تاریخ سبئوس از جنگ های قادسیه و نهاوند معتبر نیستند.
اما اخبار طبری و تاریخ نویسان عرب از این جنگ ها را چگونه می توان توضیح داد ؟
به نقل از دو باستان شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جولیت کورن پس از نابودی ارتش ساسانیان و عقب نشینی بیزانس از سوریه و اروشلیم (630) قبایل عرب تنها نیروی های مسلح در مناطق میان رودان بودند. جنگ ها و فتوحات ی که طبری و تاریخ نویسان عرب 200 سال بعد خبر داده اند در واقع دستبرد ها و سرقت های مسلحانه این قبایل عرب به سرحدات کشور های مجاور بودند. یک نیروی نظامی برای جلوگیری از سرقت های اعراب در مرز ها مستقر نبود:

The picture the contemporary literary sources provide is rather of raids of the familiär type; the raiders stayed because they found no military opposition…… these were later selected and embellished in late Umayyad and early Abbasid times to form an Official History of the Conquest. ( 6)

پس اگر اعراب فقط دست به سرقت می زدند و جنگی اتفاق نیافتاده این اعرابی که در سال 642 (سال ضرب سکه اعراب در ایران ) در ایران به قدرت رسیدند از کجا آمده بودند؟ این اعراب از شبه جزیره عربستان به ایران حمله نکرده بودند، بلکه این اعراب ایرانی بودند که قرن ها در ایران زندگی می کردند و توانستند بعد از نابودی ارتش ساسانیان در جنگ ها با بیزانس در ایران قدرت را به دست یگیرند.از چهار خلیفه راشدین هیچ مدرک کتبی ( سکه، سنگ نبشته ، پاپیروس) پیدا نشده است و به درستی مشخص نیست که آیا این خلفای صدر اسلام حقیقی (تاریخی ) بودند و یا غیر حقیقی ( مذهبی). اولین سند کتبی از یک خلیفه عرب سکه ای است از معاویه ( 662 ) که در داربگرد (فارس ) ضرب شده است (سکه ) معاویه لقب امیرالمومنین را به خط پهلوی ( امیری وریوشنیکان ) بر روی سکه خود ضرب کرده است. به نقل از سکه – و ایران شناس آلمانی „فولکر پپ“ (Volker Popp) معاویه یک عرب .مسیحی بود که از اماکن مقدس مسیحیان حفاظت می کرد

.Als Christ schützte er ( Muawiya) nattürlich ein christliches Heiligtum. ( 7 )

اسلام شناس آلمانی کرت بانگرت (Kurt Bangert ) اشاره می کند: “ اگر ما به سکه ها مراجعه کنیم اصل و نسب معاویه از جنوب عربستان نبود، بلکه از ایران بود „:

Gehen wir allein von der Numismatik aus, müssten wir die Herkunft Muʿāwiyas nicht in Südarabien, sondern in Persien zu verorten haben. (8)

این امکان نیز هست که ایرانیان مسیحی که در آخر دوران ساسانیان تعداد آنها کم هم نبود به هم آیین های عرب ها ایرانی خود برای دست یافتن به قدرت کمک کردند، چون، به نقل از „فولکر پپ“، برای ایرانیان با به قدرت رسیدن اعراب فقط یک سلسه عوض شد، شاهان ساسانی جای خود را به امیران عرب (ایرانی ) دادند:

In den Augen der Iraner war eine Dynastie ausgewechselt. ( 9)

همچنین سکه های از عبدالملک مروان ( 696 ) در مرو ضرب شده اند (سکه ). بر روی سکه مرو با خط پهلوی نام “ عپدولملیک ی مروانان “ و نه عبدالملک بن مروان دیده می شود. در زبان فارسی „آن“ اول حالت اضافی و „آن“ دوم حالت جمع است، به این معنی که “ مروانان “ یعنی شهروندان مروی، یا افرادی که از مرو هستند. عپدولملیک ی مروانان یک عرب ایرانی و از ساکنان شهر مرو بود. نویسندگان عرب و ایرانی ( طبری ) پدری را با نام مروان جایگزین شهر مرو کردند و „عبدالملک بن مروان ” را به عرصه تاریخ فرستادند.
شرق شناس قرن 19 آلمانی „یولیوس ولهازن“ اشاره می کند „عرب ها خودشان را تطبیق داده بودند و احساس داشتند که مانند بومی ها هستند، همانند خراسانی ها شلوار می پوشیدند، شراب می نوشیدند، نوروز و مهرگان را جشن می گرفتند. “

Die Araber akklimatisierten sich, sie fühlten sich mit den Landeskindern eins in der gemeinsamen Provinz, als Churasanier. Sie trugen Hosen wie die Iranier, tranken Wein; feierten Neuruz und Mihrigan. (10)

عربی نشدن زبان ما ایرانیان، بعد از به قدرت رسیدن اعراب در ایران، به علت مقاومت فرهنگی ایرانیان نبود، بلکه به علت ایرانی بودن این اعرابی بود که قرن ها در ایران زندگی می کردند و علاقه ای هم نداشتند زبان عربی را جایگزین زبان فارسی کنند، چون به امکان خیلی زیاد این اعراب ایرانی به زبان فارسی تسلط داشتند.


1 – Touraj Daryaee. Sasanian Persia, The Rise and Fall of an Empire, Published in 2009 by I.B.T Tauris & Co Ltd, London , P. 37
2 – Thomson and Howard- Johnston, Armenian History attributed to Sebeos I, translated, with notes, by R. W. Thomson and Howard- Johnston, Liverpool University Press, 1999, P. 98
3 – Thomson and Howard- Johnston, Armenian History attributed to Sebeos I,
4 – Yehuda D. Nevo und Judith Koren: Crossroad to Islam, Amherst / N.Y 2003, P. 67
5 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 230
6 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren, P. 100
7 – Volker Popp, in Karl – Heinz Ohlig, Die dunklen Anfänge, Berlin, 2007, P. 45
8 – Kurt Bangert,, Muhammad, Wiesbaden, 2016, P. 802
9 – Volker Popp , in Karl – Heinz Ohlig, P. 52
10 – Julius Wellhausen, Das arabische Reich und sein Sturz, Berlin 1960 , P. 307

 

 

استعمارگری و دموکراسی در کشور های اسلامی

گفتمان ها در باره رابطه اسلام با اسلامگرایی (تروریسم ) در جوامع غربی ادامه دارد. این گونه گفتمان ها بیشتر از یک دیدگاه مذهبی این رابطه را تحلیل و موشکافی می کند، به این معنی که آیا اسلام طبیعتا خشن و سرکوبگر است و یا برعکس اسلام واقعی صلجو و مدار است. پیروان اسلام مدارا، یا اسلام واقعی، برای اثبات نظریه خود به بعضی از سوره های قران و حدیثی ها اشاره می کنند که متن آنها صلح آمیز است و اسلامگرایان هم از همین روش استفاده می کند، اما از سوره های نام می برند که محتوی آنها زور و حشونت است. بدین ترتیب نظریه هر دو گروه ،اسلام مدارا و اسلام خشونت، درست است: اسلام هم زور است و هم تسامح و به همین علت این گونه گفتمان ها که کدام اسلام واقعی است به نتیجه ای نمی رسند. با همین دوگانگی نیز کمونیست ها مواجعه بودند و هستند که ایا جنایت های استالین و مائو ربطی به تئوری مارکسیم نداشت، یا اینکه رهبران احزاب کمونیست روسیه و چین مارکسیسم واقعی را اعمال کردند و با توجه به اینکه مارکس ترور انقلابی را برای پیشبرد اهداف انقلاب لازم می دانست: “ فقط با ترور انقلابی می‌توان هم  روند درد مرگ جامعه قدیم را کوتاه کرد و هم درد تولد جامعه جدید را “ ( 1

اما چرا ما امروز در یشتر نقاط دنیا با یک اسلام خشن روبرو هستیم ؟ برای پاسخ به این پرسش نباید ما به گفته های محمد ( حدیث ها ) و یا به قران مراجعه کنیم که در واقع یک بحث وآژه شناسی است و بدون نتیجه، بلکه ما باید واقعیت موجود اسلام در کشور های اسلامی (47 کشور ) را بررسی کنیم. منظور از واقعیت موجود اسلام موقعیت دموکراسی در این کشور ها است و اینکه آیا استعمارگران غربی روند دموکراسی در سرزمین های مستعمره را تقویت کردند، یا نه

استعمارگری و میزان دموکراسی در کشور های اسلامی:

تونس از سال 1881 تا 1956 ( 75 سال) مستعمره فرانسه بود و سنگال از قرن 15 مستعمره بود: اول پرتقالی ها، بعد هلندی ها و در سه قرن آخر فرانسوی ها بر این کشور مسلمان در غرب آفریقا حکمفرمایی کردند. لیبی از سال 1911 تا سال 1951 ( 40 سال ) مستعمره ایتالیا بود، عراق از سال 1917 تا 1932 (15 سال ) مستعمره انگلیس و سوریه از سال 1923 تا 1946 ( 23 سال ) مستعمره فرانسه بود، ایران و عربستان سعودی در هیچ زمانی مستعمره نبودند. شرایط دموکراسی در کشور های که مدت زمان بیشتری مستعمره غرب بودند ( تونس و سنگال ) به مراتب بهتر است از کشور های که مدت کمتری مستعمره بودند ( لیبی، عراق و سوریه ) و همچنین از کشور های که مستعمره نبودند ( ایران و عربستان سعودی ). حکومت های خشن مذهبی در دو کشوری مشاهده می شوند که هیچ وقت مستعمره نبودند (ایران و عربستان ). کشور های استعمارگر، چه خود می خواستند، یا نمی خواستند، ارزش های دموکراسی غربی را با خود به این کشور های اسلامی آوردند و هر چه مدت زمان استعمار بیشتر ارزش های دموکراسی غربی ( آزادی زنان، آزادی فردی و … ) بیشتر در این کشور ها اسلامی تثبیت شدند. 

حالا نگاه کنیم به دو جزیره در اقیانوس هند که مستعمره بودند: „ماریتیوس“ بودیست و „مالدیو“ سنی مذهب.

هر دو جزیره مستعمره بودند، ماریتیوس مستعمره فرانسه و انگلیس و مالدیو از سال 1887 تا 1968 تحت حفاظت انگلیس ( protektorat ). در ماریتیوس بودیست ها در اکثریت هستند و اقلیت های مسلمان و مسیحی از آزادی کامل برخوردارند. سه بار در ماریتیوس نخست وزیر یک مسلمان بود و نحست وزیر آخری ،از سال 2015 تا 2018، یک زن شیمی دان مسلمان. در مالدیو سنی ها در اکثریت هستند و قانون شریعت اجراء می شود. اقلیت های مذهبی هیج حقی در این جزیره ندارند. جزیره ماریتیوس با اکثریت بودیست سیستم دموکراسی دارد و مالدیو با اکثریت سنی قانون شریعت دارد و هر دو جزیره در اقیانوس هند قرار دارند. این دو جزیره به خوبی ظرفیت قبول کردن ارزش های دمکراسی در ادیان مختلف ( اسلام و بودیست ) به نمایش می گذارند ( 2

——————————————————-

  مارکس جلد ۵، صفحه ۴۵۷، بزبان آلمانی – 1   

2 – Ruud Koopmans,Das verfallene haus des Islam, München, 2020    

پیشرفت در اسلام

 
بزرگترین سد از جلوگیری پیشرفت و سکولار شدن اسلام در کشورهای اسلامی (47 کشور ) جدا نبودن دین از دولت است و ریشه های این پدیده را باید در دوران اقامت محمد در مدینه جستجو کرد. در مدینه ( به نقل از سیره محمد ابن هشام ) محمد هم رهبر مذهبی بود و هم رهبر سیاسی (نظامی ) شهروندان. این مدل برای مسلمانان تا به امروز اعتبار خود را از دست نداده است. بازگشت به این دوره صدر اسلام آرزوی اکثریت مسلمانان است. در مسیحیت از همان بدو پیدایش این دو ( دین و دولت ) از هم دیگر جدا شدند و با توجه به اینکه کلیسا در قرون وسطا از قدرت زیادی هم برخوردار بود تا این حد که می توانست پادشاه را بر کنار کند. اولین سند از جدایی دین و دولت این نقل قول معروف از مسیح است که به مخالفان دادن مالیات به روم گفت : به قیصر ان چیزی ( مالیات ) را بدهید که به او تعلق دارد و به خدا آن چیزی که به خدا تعلق دارد، مسیح از همان اول با این گفته دین را از دولت جدا کرد. سند دوم ما یک نامه از حواری پولُس (Paul the Apostle ) است که به „نامه به رومی ها “ معروف است . در این نامه پولس پیروان مسیح را قسم می دهد “ از اوامر رهبران دولت های کافر ( که منظور روم است) اطاعت کنید، چون “ همه ما زیردستان صاحبان قدرت هستیم که بر ما حکومت می کنند و صاحبان قدرت را خدا تعیین کرده است“، اینجا هم پولس دولت را از دین جدا می کند. سند سوم از فیلسوف و قدیس ایتالیایی „توماس آکویناس“ ( قرن 13) است که اشاره کرده “ قدرت دنیوی و قدرت کلیسایی هر دو از قدرت خدایی گرفته شده اند، قدرت کلیسایی مسئول رستگاری انسان ها است و قدرت دنیوی مسئول امور شهروندان“
 
در این نقاشی مسیح با یک انگشت به سکه ( مالیات ) اشاره می کند و با دست دیگر به بالا ، به خدا

روشنفکر و هدایت

 
ریشه وآژه روشنفکر ( Intelligence) از لاتین گرفته شده ، از intellegere ، به معنی شناخت، یا فهمیدن. این وآژه بعد از محاکمه افسر یهودی تبار فرانسوی آلفرد دریفوس بر سرزبان ها افتاد. دریفوس به جرم جاسوسی محکوم و زندانی می شود ( 1895) . حدود 200 نویسنده و هنرمند به این حکم اعتراض کردند و بعد به این اعتراض کنندگان لقب روشنفکر داده شد. هدایت یکی از استثناهای ادبیات ایران است که می بایست به او لقب روشنفکر داد، هدایت به معنی واقعی وآژه لاتین روشنفکر است : هدایت شناخت داشت و جامعه ایران را فهمیده بود. پژوهشگران خبر داده اند که هدایت طرفدار حزب توده بود ( عضو نبود ) و با احسان طبری رابطه دوستانه ای داشت، همچنین خبر داده اند که هدایت از فرقه دمکرات آذربایجان پشتیبانی می کرد و باور نداشت که قصد این فرقه جدا کردن آذربایجان از ایران است، برای هدایت این فرقه اصلاح طلب و مترقی بود. اما مدت زمانی بعد هدایت رابطه خود را با اعضای حزب توده محدود کرد و کمتر با احسان طبری تماس داشت. اما نقطه عطف و یا سند جدایی هدایت از حزب توده و از ایدئولوژی سوسیالیسم با انتشار کتاب کافکا اشکار شد. برای توده ای ها کافکا یک نویسنده رئالیسم سوسیالیستی نبود، برای آنها کافکا یک نوسنده بورژوا بود. اما اینکه آیا کافکا نویسنده رئالیسم سوسیالیستی بود یا نبود موضوع مشاجره ( گفتمان ) بین فیلسوف مارکسیست مجاری گئورگ لوکاچ و فیلسوف آلمانی آدورنو هم بود. لوکاچ ، نیز مانند حزب توده ای ها، معتقد بود که آثار کافکا رئالیستی ( واقع گرایی) نیستند، برعکس آدورنو کافکا را یک نویسنده رئالیست می دانست. به این رئالیسم کافکا آدورنو با زندانی شدن لوکاچ در بوداپست اشاره می کند: بعد از سرکوب قیام مجاری ها علیه روسیه شوروی در سال 1956 لوکاچ که آنزمان وزیر فرهنگ بود دستگیر و زندانی می شود. با زندانی شدن لوکاچ آدورنو نوشت : “ حداکثر لوکاچ در زندان متوجه شد که چرا کافکا یک نویسنده رئالیست است “ آدورنو ، بدون آنکه اسمی از کتاب “ محاکمه“ کافکا ببرد، دستگیری قهرمان این داستان را یادآوری می کند: این رمان کافکا “ داستان مردی است که به دست حاکمی خارج از صحنه و غیرقابل دسترسی، و به جرمی که هرگز ماهیتش نه برای خواننده و نه برای خودش مشخص است دستگیر و مجازات می‌شود „.
 
اما چرا هدایت یک روشنفکر استثنایی بود، برای اینکه هدایت شناخت داشت و آخوند ها را خوب می شناحت. اگر قبل از انقلاب اسلامی 57 روشنفکران به جای خواندن چرندیات آل احمد ها، بهرنگی ها، شریعتی ها و جزو های چریک ها کتاب های هدایت را می خوانند (شاید) برای خمینی در خیابان ها هورا نمی کشیدند.

چگونه می توان فقط با سکه ها گذشته را بازسازی کرد؟

 
یک تاریخ نویس ( تورج دریایی ) به حمله اعراب به استان فارس اشاره می کند و از جنگ خبر می دهد و دیگری، ریکا گیزلن (Rika Gyselen )، سکه شناس فرانسوی، نیز شیوه حکمرانی اعراب در استان فارس را مطرح می کند و از آزادی، یا آبادی خبر می دهد. حالا کدام از این دو درست گذشته فارس در سال های اول فرمانروایی اعراب را بازسازی کرده اند. دریایی گذشته فارس را خونین نشان می دهد و گیزلن بدون خشونت. متد تاریخ نویسی دریایی سنتی است و گیزلن مدرن. دریایی به طبری و بلاذری ( تاریخ شفاهی که 150 سال بعد نوشته شده اند ) و سکه ها مراجعه می کند و گیزلن به اسناد کتبی همان دوره، به سکه ها:

تاریخ شفاهی (oral history ) و سنت شفاهی (oral tradition)

 
قدیمی تری انجیل (انجیل مرقس ) در سال 70 بعد از میلاد نوشته شد، حدود 35 سال ( یک نسل ) بعد از به صلیب کشیده شدن مسیح. در سال 70، یعنی زمانی که مرقس زندگی نامه مسیح را نوشت، هنوز تعدادی از شاهدان اعدام مسیح زنده بودند و می توانستند مشاهدات ، یا خاطرات خود از به صلیب کشیده شدن مسیح را برای نویسنده اولین انجیل بازگو کنند ( تاریخ شفاهی) .
اولین و آخرین سند از زندگی محمد کتابی است از ابن اسحاق با نام “ زندگی نامه محمد “ . این کتاب به احتمال خیلی زیاد در سال 750 ، یعنی 120 سال بعد ( حدود سه ، یا چهار نسل ) از درگذشت محمد نوشته شد. به نقل از تاریخ نویسان سنتی اسلام اول آیشه (همسر محمد ) خاطرات خود از محمد را برای „عروه بن زبیر“ (634 – 712 ) تعریف می کند ( آیشه عمه بن زبیر بود ) بعد بین زبیر برای „ابن شهاب زهری“ (وفات 741 ) و زهری برای „ابن اسحاق“ ( 704– 767) زندگی نامه را برای بازگو می کند.
 
سند زنجیره ای ابن اسحاق
کتاب زندگی نامه محمد از ابن اسحاق در دست نیست. اما نقل شده که ابن اسحاق متن این کتاب را برای شاگرد خود „زیاد بن عبدالئه بکایی“ (وفات 799 ) تعریف کرده و در آخر بکایی گفته های ابن اسحاق را به اطلاع ابن هشام ( وفات 834 ) می رساند، یعنی حدود 200 سال بعد از درگذشت محمد کتاب “ زندگی نامه محمد“ نوشته شد.
سند زنجیره ای ابن هشام
 
این دیگر تاریخ شفاهی نیست ( تاریخ شفاهی تاریخ زمان حال است و نه خاطرات نسل های بعدی، یعنی خاطره از خاطره ) ، بلکه سنت شفاهی است. سنت شفاهی بیشتر داستان های هستند که شب ها دور آتش ( در صحرای عربستان ) حکایت می شدند.
 

اعراب نستوری سده 7

 
رابرت هویلند ( اسلام شناس آمریکایی ) در کتاب “ اسلام از نگاه دیگران: بررسی مأخذ شناختی منابع مسیحی، یهودی و زرتشتی درباب اسلام “ 
Robert G. Hoyland:
 Seeing Islam As Others Saw It: A Survey and Evaluation of Christian, Jewish and Zoroastrian Writings on Early Islam
 
تمام اسناد و منابع بین سال های 630 تا 780 میلادی در رابطه با اسلام را جمع آوری و منتشر کرده. این کتاب کامل ترین اسناد این دوره را به خواننده ارائه می دهد، اما اشکال هویلند در این کتاب این است که او این اسناد را ، تا حدود خیلی زیاد، با رجوع به اسناد تاریخ نویسان ایرانی و عرب قرن 9 میلادی توضیح و تفسیر می کند، به این معنی که هویلند ، با کمی انتقاد، تاریخ سنتی اسلام را قبول دارد. این اسلام شناس آمریکایی ( متولد آلمان ) ، مانند بیشتر تاریخ شناسان سنتی اسلام ( تورج دریایی ) در ترجمه اسناد لاتین و یونانی که از اعراب نام برد اند به دلخواه واژه ها را نیز تغییر می دهد. یکی از این اسنادی که هویلند تغییر داده جواب نامه ای از ایشویاهب سوم ( وفات 659 ) به شکایت کشیش نینوا ( شمال عراق ) از اعراب است. به نقل از کشیش نینوا اعراب از مسیحیان مونوفیزیت (یعقوبی ها) پشتیبانی می کنند و ایشویاهب در جواب می نویسد :
مرتد ها (مونوفیزیت ها ) شما را اغفال می کنند وقتی آنها می گویند آنچه اتفاق افتاد به دستور اعراب اتفاق افتاد درست نیست. اعراب مسلمان ( طی هاجر tayyiiya Hagariten) به آنهای که می گویند خدا زجر کشید و درگذشت ( اینجا منظور مسیح است ) کمک نمی کنند. و اگر شما خواستنید به هر دلیلی هم به مسلمانان (هاجر ) کمک کنید به آنها اطلاع دهید و آنها را قانع کنید که چگونه بوده. برادران من به قیصر آن چیزی را بدهبد که به قیصر تعلق دارد و به خدا که به خدا تعلق دارد.
 
The heretics are deceiving you [when they say] there happens what happens by order of the Arabs, which is certainly not the case. For the Muslim Arabs (tayyiiye mhaggre) do not aid those who say that God, Lord of all, suffered and died. And if by chance they do help them for whatever reason, you can inform the Muslims ( mhaggre) and persuade them of this matter as it should be, if you care about it at all. So perform all things wisely, my brothers; give unto Caesar what is Caesar’s, and to God what is God’s.
 
این ترجمه را هویلند از نسخه اصلی که به زبان لاتین بود است بر داشته است، از اینجا :
 
R. Duval
Liber epistularum
 Išō’yahb Patriarchae III liber epistularum
 
در این نسخه اصلی دو بار به Tayyaye m-Hagger (طی م – هاجر ) اشاره شده و اسمی از مسلمانان برده نشده.
از قرار پیروان مسیحیت منوفیزیت در منطقه میان رودان با مسیحیت نستوری که ایشویاهب سوم پیرو آن بود رقابت می کردند ( ایشویاهب سوم همزمان با دوران حکمرانی معاویه بود)
 
نامه دوم ایشویاهب سوم به کشیش ریواردشیر، به سیمون نیز جالب است:
„اما در مورد اعراب که خداوند در این زمان سلطه بر جهان را به آنها ارزانی داشته است، شما خوب می دانید که با ما چگونه رفتار می کنند. آنها نه تنها با مسیحیت مخالفت نمی کنند بلکه عقیده ما را تحسین می کنند، به روحانیون و اولیای مسیح احترام می گذارند و به کلیساها و صومعه ها کمک می کنند
 
As for the Arabs, to whom God has at this time given rule ( shultiinii) over
the world, you know well how they act towards us. Not only do they not oppose Christianity, but they praise our faith, honour the priests and saints of our Lord, and give aid to the churches and monasteries.
 
 این چگونه اعراب مسلمانی بودند که به کلیساها کمک می کردند؟ اگر این اعراب گرایشی به مسیحیت نستوری نداشتند به کلیسای آنها کمک نمی کردند . و جالب تر توضیح
هویلند به نامه های ایشویاهب سوم است که این کشیش رابطه خوبی با مسلمانان داشته:
 
Isho’yahb is said to have been on good terms with the Muslims ( 1 
 
این دو نامه اسمی از مذهب جدید اعراب ( اسلام ) نبرده اند.
از طرف دیگر این نامه های ایشویاهب سوم قدیم ترین سندهای هستند که از نزدیک بودن اعراب دوران
معاویه به مسیحیت نستوری خبر می دهد.
 
——————————–

1 – Robert G. Hoyland: Seeing Islam As Others Saw It: A Survey and Evaluation of Christian, Jewish and Zoroastrian Writings on Early Islam, Periceton, 1997,P. 182

 
 

نمایان شدن وآژه „اسلام“ برای اولین بار

 
قدیمی ترین وآژه اسلام در سنگ نبشته های عبادتگاه قبه صخره (اروشلیم ) مشاهده می شود:
در یکی از سنگ نبشته های که به دستور خلیفه عبدالملک مروان ساخته شد ( 692 ) این عبارت به خط کوفی حکاری شده است – ( سوره 3:19):
“ در حقيقت دين نزد خدا همان اسلام است و كسانى كه كتاب [آسمانى] به آنان داده شده با يكديگر به اختلاف نپرداختند مگر پس از آنكه علم براى آنان [حاصل] آمد آن هم به سابقه حسدى كه ميان آنان وجود داشت و هر كس به آيات خدا كفر ورزد پس [بداند] كه خدا زودشمار است„.
 
سنگ نبشته عبادتگاه قبه صخره با وآژه اسلام
 
کریستف لوکزنبرگ ، زبان شناس آلمانی – لبنانی ، این جمله در گنبد صخره را این چنین ترجمه می کند:
“ حقیقت پیش خدا همخوانی با کتاب است.“، یعنی آن مذهبی اعتبار دارد که مطابق و هماهنگ با کتاب مقدس باشد. واژه اسلام اینجا به معنی همخوانی، یا هماهنگی است و نه دین اسلام. منظور عبدالملک مروان از این جمله در گنبد صخره انتقادی است به مسیحیان که گفتار آنها همخوانی با انجیل نمی کند.
دو باستان‌شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جودیت کورن (Yehuda D. Nevo and Judith Koren) اشاره می کنند که در ادبیات بیزانس تا اوائل قرن 8 اسلام ناشناخته بود. نویسندگان سوری اسلام را به عنوان یک مذهب جدید دیرتر شناختند. باستان شناس انگلیسی و پژوهشگر زبان های سوری و آرامی سباستیان بروک ( Sebastian Brock) معتقد است که ما با Dionysios of Tellmahre (ديونيسيوس تلمحری ، 773 – 845) ، کشیش مسیحی ، از اسلام اطلاع پیدا کردیم. در حقیقت هیچ مدرک سوری ، یا یونانی قرن 7 اشاره ای به دین اسلام نکرده. دلایل زیادی بیان شدند که چرا در اسناد سوری و یونانی اسمی از دین اسلام برده نشده ، اما ساده ترین دلیل این است که مسیحیان قرن 7 اسلام را نمی شناختند
Byzantine literature displays no knowledge of Islamic teachings until the early 8th century
Syriac authors recognize Islam as a new religion only late in the day; as Brock points out, “ it was perhaps only with Dionysios of Tellmahre ( 773 – 845) ) that we really get a full awareness of Islam as a new religion. In fact not one early Syriac or Greek source describes the Arabs of the early 7th century as Muslim. Various reasons for this have been proposed ; none fits the case as well as the simple proposition that the 7th-century Christians did not discern Islam because it was not there to discern (1
 
اما به نقل از اسلام شناسان سنتی لشگر اسلام در نیمه اول قرن 7 بیشتر سرزمین های مسیحیان ( سوریه و فلسطین) را به تصرف خود درآورده بود و می بایست شهروندان مسیحی این مناطق از دین اسلام نام می بردند.
 
 
 
1 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren، Crossroads to Islam: The Origins of the Arab Religion and the Arab State, 2003
 
 
 
 

به قدرت رسیدن اعراب در سوریه و فلسطین

به نقل از دو باستان‌شناس اسرائیلی یهودا دی. نوو و جودیت کورن “ اعراب قدرت را در سرزمین های غربی بیزانس ( سوریه ، فلسطین و …) بدون جنگ (یرموک , … ) به دست گرفتند ، چون بیزانس تصمیم گرفته بود از خودش دفاع نکند و ارتش بیزانس مدت ها قبل از به قدرت رسیدن اعراب این مناطق را ترک کرده بود. هیچ حنگ بزرگی اتفاق نیفتاد، حداکثر درگیری اعراب با نیروهای محلی که تحت اداره نماینده (patrikios ) بیزانس بود روی داد“
 
The Arabs took over the eastern provinces of the Byzantine Empire without a struggle, because Bytantium had already decided not to defend them, and hat effectively withdrawn from the area long before the Arab takeover . There were no major battles ; at most, there were skirmishes with local troops called up by a local patrikios ( 1
 
نه فقط در جبهه غرب، بلکه در جبهه شرق ( ایران ) هم جنگی بین ایرانیان و اعراب ( قادسیه، نهاوند و
.. ) اتفاق نیفتاد، اینجا (در ایران ) نیز اعراب بدون جنگ به قدرت رسیدند
 
این دو باستان شناس ادامه می دهند : „اعراب زمان به دست گرفتن قدرت (در سوریه و فلسطین) بی دین بودند. مدت زمانی بعد بعضی از این اعراب و شاید تمام نخبگان عرب یک دین توحیدی یهودی – مسیحی را پذیرفتند. بعد از 100 تا 150 سال و تدریجی این دین یهودی – مسیحی به اسلام تبدیل شد. بعصی از اعراب در تمام مدت قرن 7 بی دین ماندند. سنت بی دینی اعراب در صحرای نگب تا نیمه دوم قرن 8، در دوران عباسیان، ادامه داشت. جاهلیتی که ادبیات اسلامی از ان نام برده این سنت بی دینی ( در نگب ) بود و نه در حجاز قرن 6“
 
The Arab were pagan at the time of the takeover. Soon afterwards some or all of the ruling elite adopted a very simple form of monotheism with Judaeo-Christian overtones. which gradually, over some 100-150 years, developed into Islam. Many Arabs, however, remained pagan throughout the 1st/7th century, and an active pagan Arab cult existed in the Negev desert until abolished in the second half of the 2nd/8th century by the Abbasids. This cult , and not that of the 6th-century Hijaz , provided the basis for the description of Jahili paganism extant in the Muslim  ( 2)
در هر حال، اعرابی که در سوریه ، فلسطین و … ( همچنین در ایران ) در نیمه اول قرن 7 به قدرت رسیدند مسلمان نبودند، حالا آیا این اعراب بی دین بودند یا نه پرسش دیگری است.
——————————-
 
1 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren ، Crossroads to Islam: The Origins of the Arab Religion and the Arab State, 2003
2 – Yehuda D. Nevo and Judith Koren

افسانه جنگ بدر

 
غزوه بدر یا بدر الکبری ،نخستین نبرد بزرگ دوران محمد میان مسلمانان و اهل مکه بود که در (مارس“ 624 میلادی) پس از هجرت در  ناحیه بدر روی داد. وقتی خبر حرکت کاروان ثروتمند ابوسفیان از مکه به محمد رسید، قریب به سیصد تن از مسلمانان برای حمله به آن آماده شدند و در این میان، سپاه هزار نفری مکه برای مقابله با آنان وارد عمل شد و با وجود برتری در شمار نفرات، پیروزی کامل از آن  .“ مسلمانان شد و بسیاری از مکیان کشته و اسیر شدند
(از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد)
 
 در جغرافیای شبه جزیره عربستان مکان بدر مشخص نشده است ، اما به نقل از طبری بدر نام برکه آبی بود که در مسیر راه مکه به مدینه قرار داشت
 
مکان بدر 
 
قران در سوره 3، آیه  123 به جنگ بدر اشاره کرده است:
 
وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
 
خداوند شما را در بدر ياری كرد (و بر دشمنان خطرناك پيروز شديد) در حالی كه شما (نسبت به آنها)  ناتوان بوديد پس از „خدا بپرهيزيد (و در برابر دشمن مخالفت فرمان پيامبر نكنيد) تا شكر نعمت او را بجا آورده
 وآژه نصر در این سوره به معنی „یاری کردن برای پیروزی“ نیست (  چون اینجا جنگی اتفاق نیآفتاده بود) ، بلکه نصر به معنی „کمک کردن“ است
  اصل سوره 3، آیه 123 بدون نقطه در این نسخه در دست است:
 
from the facsimile of the ḥiǧāzī codex of the Qurʾān BNF 328a, folio
5b, line 16
 
به نقل از زبان شناس آلمانی – لبنانی کریستف لوکزنبرگ در وآژه „ببدر“ نقطه دوم از سمت راست را ویرایشگران اشتباهی گذاشتند ( زیادی گذاشتند ) درست آن „بدـدر“ است و نه ببدر
 
همچنین دو دنده، یا دو خط وآژه متفاوت هستند ، اولی عمودی است و دومی به طرف چپ     خم شده است  (ܥ) ، اما دنده دومی ( حرف دومی ) که به طرف چپ خم شده است در زبان     سوری ع خوانده می شود: 
 ܥ  Syrica =  عـ  Arabic
  لوکرنبرگ اشاره می کند که اصل وآژه “  ببدر“ بدون نقطه بوده و کافی است نقطه دوم را حذف کنیم و به جای آن ع (در زبان سوری: ܥ ) بگذاریم که ببدر تبدیل می شود به بعذر
 bi-idr ܥ ( Syrica ) = بعذر (Arabic) 
 لوکزنبرگ ادامه می دهد ریشه وآژه بعذر ( bi-idr) در زبان سوری آرامی edra است به معنی گروه کمکی
the Syro-Aramaic word   /ʿeḏrā
 
  پس از تغییر „ببدر“ به „بعذر“ سوره 3، آیه 123 چنین خوانده می شود :
 
خداوند با یک گروه کمکی ( آسمانی ) از شما پشتیبانی کرد – پس از خدا بترسید تا شكر نعمت او را بجا آورده باشید .
ویرایشگران در برگداندن قران از سوری به عربی در سوره 3، آیه 123دچار اشتباه شدند ، آنها حرف     سوری – آرامی  ܥ که ع است ب فهمیدن و وآژه „بعذر“ به معنی گروه کمکی ( در زبان سوری آرامی )   را به ببدر ( به مکان یک جنگ ) برگرداندند به زبان ساده تر: „گروه کمکی“ در زبان سوری – آرامی تبدیل شد به „جنگ بدر“ در زبان عربی