اولین لائیک تاریخ

 

نقل شده که پیروان حضرت مسیح تصمیم گرفتند به شهردار رمی شهر اروشلیم  مالیات پرداخت نکنند و در این مورد نظر پیشوا مذهبی خود ( مسیح) را خواستار شدند. مسیح پس از شنیدن این خبر به پیروان خود این دستور معروف را داد: ” به قیصر آن چیزی را بدهید که به او تعلق دارد و به خدا نیز آن چیزی را  که به خدا تعلق دارد.” پیروان مسیح بعد از این دستور مالیات خود را به نیروی اشغالگر رم پرداخت کردند

بدین ترتیب مسیح امور الهی را از مسائل دنیوی جدا نمود و با تقدس زدایی در دوران روشنگری ( رد کردن نظریه پدر فرزندی خدا و مسیح ) شرایط برای تشکیل دولت های سکولار در اروپا آماده گردید 

.

برده داری


 خلاصه ای کوتاه از مقاله  Egon Flaig استاد تاريخ  از دانشگاه  Greifswald – آلمان 

یکی از پدیده های فاجعه انگیز و تلخ تاریخ بشریت مسئله برداری است که حتی تا به امروز نیز کم و بیش پابر جا مانده است. تاکنون هر گونه کوششی برای طرح این رسوایی بشر در سازمان ملل با شکست مواجه شده است. در سال 2001 مجلس فرانسه برده داری را به عنوان جنایتی علیه بشریت محکوم نمود و کوبا و سنگال نیز چندین بار در سازمان ملل خواستار طرح و محکوم کردن برده داری شدند.

سازمان ملل در سال 1999 تعداد انسان های که تحت شرائط برده داری در حال حاضر مشغول به کار هستند 20 میلیون اعلام کرد. در کشور های سودان، یمن و عربستان سعودی هنوز برده داری امری عادی است. در جنوب سودان از سال 1985 تا به امروز 25000 زن و کودک بومی آفریقائی به صورت برده نگهداری می شوند و تا سال 1995 سازمان های غیر دولتی غربی موفق شدند بیش از 20000 از این برده ها را که به اقلیت های مذهبی سودان تعلق دارند از صاحبان عرب سودانی آنها با پرداخت دلار خریداری و آزاد کنند. علت خوداری سازمان ملل از طرح مسئله برده داری نگرانی از درخواست غرامت کشورهای است که قربانی سیستم برده داری شده اند و اکثریت این کشور ها در قاره افریقا و بخصوص در آفریقای جنوبی قرار دارند. اگر برده داری در سازمان ملل به عنوان جنایتی علیه بشریت مشخص شود می بایست دولت های که برده از این کشور های آفریقائی در کشور خودشان به کار گرفته اند غرامت بپردازند. اما غرامت برده داری را چه کسی باید دریافت کنند: خویشاوندان ، بازماندگان برده ها ، قبیله و یا کشوری که از آنجا برده ها خریده و یا ربوده شده اند. به طور قطع حکمرانان امروز کشور های افریقای بازماندگان برده گان قرون گذشته نیستند و از طرف دیگر کشور های اروپائی را که قرن ها پیش برده از سواحل غربی افریقا خریده و به امریکا فرستاده بودند نمی شود وادار به پرداخت غرامت نمود. اگر قرار باشد شکارچیان برده نیز غرامت بپردازند و به پای میز محاکمه احضار شوند باید بسیاری از شهروندان یمنی و مصری که تا به امروز برده می فروشند بازداشت گردند. اما فقط کشور های آفریقائی نبودند که که برده کشور های دیگر را تامین می کردند، دلالان عرب در قرون وسطی برده از سواحل جنوبی دریای مدیترانه و یا از جنوب روسیه به کشور های عربی می فروختند. یونان و روم باستان بیشتر برده های مورد احتیاج خود را از سوریه و دیگر مناطق آسیائی خریداری می کردند و کشورهای افریقای برای داد ستد برده حائز اهمیت نبودند. آفریقا از قرن 7 بعد از میلاد و پس از تسخیر سریع این سرزمین ها توسط اعراب عنوان یک قاره عرضه کننده برده مورد توجه قرار گرفت. اعراب از قرن 7 تا قرن 16 حدود 10 میلیون برده را به کار اجباری گرفتند. و پس از استعمار سرزمین های افریقای توسط کشور های اروپائی در عصر جدید ( از قرن 16 ببعد )، فرانسه، هلند، انگلیس، اسپانیا و پرتقال در مدت زمانی کمتر از 350 سال 11 میلیون برده به امریکا فروختند و بيش از ۵ درصد از این برده ها هنگام عبور از اقیانوس اتلانتیک جان  خود را از دست دادند که جنازه آن ها طعمه کوسه ها گردید. کشور های اروپائی بعد از تسخیر سرزمين های افریقائی برده برای کار به اروپا نیآوردند ( به استثناء پرتقال) و بیشتر برده ها در کشور خودشان در کشاورزی و معادن به کار گرفته شدند. از آنجائیکه هیچ انسانی آزادانه برده نمی شود می بایست شکارچیان برده را شکار می کردند که تعدادی نیز بدین صورت کشته می شدند. ارسطو جنگ برده داری را جنگی غیر “طبیعی” نامید، این جنگ برای تصاحب زمین نبود بلکه برای تصاحب انسان.

برده داری در هیچ یک از کتب مقدس ادیان ابراهیمی مورد سرزنش و نکوهش قرار نگرفته است و فقط یک اقلیت مسیحی در قرن چهارم بعد از میلاد در بیزانس خواستار لغو برده داری گردید. بالاخره با تاخیر خیلی زیاد برده داری در عصر مدرن توسط غرب محکوم و لغو گردید و آن هم بعد از جنگ داخلی امریکا که بين سال های ۱۸۶۱ – ۱۸۶۵ عليه برده داری و برای تصاحب قدرت جریان داشت.

امروزه نوع جدیدی از برده داری با پیشرفت اقتصاد جهانی ( گلوباليزم ) در حال بروز است.

پدیده روشنفکر

 

روشنفکر حزبی و يا انقلابي: اين نوع روشنفکر ديگر اعتبار خود را در جامعه از دست داده است ، روشنفکر حزبی معتقد است که توده ها (به زبان مارکسيستی) و يا با واژه مدرن شهروندان از شرائط اجتماعی ( عينی ) خود آگاهی ندارند و خواسته های خود را نمی شناسند و بدين علت اين وظيفه روشنفکر انقلابی است که اين آگاهی را با صدای بلند به گوش خلق نا آگاه برساند و راه حل انقلابی (حزبی) را به آنها نشان بدهد.

Weiterlesen

هگل (فلسفه تاريخ)

 

هگل در سن 31 سالگی در دانشگاه  Jena (آلمان) با سمت دانشيار و با حقوق بسیار کم مشغول به تدریس فلسفه می شود و 4 سال بعد در سال 1804 با عنوان پروفسور به کار خود ادامه می دهد ، اما شرائط مالی هگل تغییری نکرد و هم چنان فقیر ماند. دست مزد دانشگاه Jena کفاف زندگی هگل را نمی داد و اين پروفسور فلسفه مجبور بود مابقی درآمد خود را از فروش کتاب های فلسفی تامين کند.

هگل بخشی از اثر معروف  خود“  Phenomenology of Spirit ” و يا ” Phenomenology of mind ” پديده شناسی ذهن ) را نتوانسته بود به موقع  به ناشر خود ارائه کند و ناشر نیز از پرداخت دستمزد به هگل خوداری نمود. اوضاع سیاسی شهر  Jena ناآرام بود و شهروندان منتظر حمله ناپلئون بودند. هگل نیز در این شرائط به پست اطمینان نداشت و نمی خواست بخش آخری کتاب خود را به وسيله پست برای ناشر بفرستد. ناشر از هگل درخواست نموده بود که تا تاریخ 13 اکتبر 1806 باید این کتاب تمام و به چاپ برسد و تقاضای ارسال بخش ناتمام را از هگل کرده بود ، اما در همین روز 13 اکتبر ناپلئون شهر  Jena را تصرف نمود. هگل ناپلئون را سوار بر اسب در شهر Jena مشاهده می کند و شدیدا مجذوب شخصیت رهبر کشور فرانسه می شود. هگل در نامه ای اشاره به این روز تاریخی می کند  “ امپراتور، این روح ( ذهن، نفس  دنیا (منظور   ناپلئون است)، را سوار بر اسب دیدم و با دیدن یک چنین فردی که بر دنیا حکومت می کند احساس عجیبی به من دست داد” .

هگل مابین سال های 1822 تا 1831 پنج بار مبحث “ فلسفه تاریخ ” را تدریس نمود و واژه ” روح و یا نفس دنیا ” که هگل در مورد ناپلئون مورد استفاده قرار داده بود در کتاب ” فلسفه تاریح ” و  Phenomenology of mind به اساسی ترین مقوله  فلسفه هگل يعنی به واژه “ ذهن و یا فکر دنیا ” تبدیل می گردد. (ذهن و یا فکر = mind و در زبان آلمانی = Geist )

مفهوم ديگر “ ذهن و یا فکر  دنيا ” برای هگل “فرد تاريخی” است ( ناپلئون ) و به معنای ديگر فکر و خرد اين فرد تاريخی باعث می گردد  که دنيا تغيير  کند و هگل ادامه می دهد که ” تنها فقط ذهن و یا فکر  واقعيت است ” و به همين علت وآژه ذهن و یا فکر  تبديل می گردد به ” ذهن و یا فکر عينی ” (objective mind),  بنابراين ذهن و یا فکر فقط يک مقوله ذهنی ( آگاهی ) نيست بلکه به صورت حقيقی و عينی نيز ظاهر می گردد: به معنی ديگر فرم و قالب ذهن و یا فکر  چيزی نيست به جز جامعه , دولت و يا قانون.

تقريبا نزديک به دو قرن است که هگل مبحث ” فلسفه تاريخ ” را در دانشگاه برلين مورد بررسی قرار داده  و درس نظری در اين مورد داشته است, اما شرائط تاريخی امروز درمقايسه با زمان هگل دستخوش تغييرات زيادی گردیده است. هگل بر اين عقيده بود که مبداء و شروع تاريخ در شرق است و در غرب تاريخ به مقصد و به اتمام خود می رسد.  هگل معتقد بود که تاريخ بشريت با امپراتوری هخامنشيان شروع شده است و دولتی که مد نظر هگل بود در دولت هخامنشيان خود را نشان داده است: ذهن در اين دولت بيدار و تکامل داشته و هگل اضافه می کند که ذهن و یا فکر در دولت چين و هندوستان در خواب بوده و پيشرفت و يا توسعه ای نداشته است. با وجود اينکه ذهن در ايران بيدار بود و تکامل داشت اما اين اولين امپراتوری جهان در فرهنگ اعراب مسلمان حل شد و ايرانيان به نقل از هگل نه تنها مذهب بلکه مليت خود را نيز از دست دادند ، اما برغم اينکه ذهن و یا فکر در هند و چين خفته و در خواب بود اين دو کشور فرهنگ، مذهب ، زبان و مليت خود را حفظ کردند. هگل در يک جمله شاعرانه اين پديده را چنين بيان می کند : “ يک کوه ثابت هيچ برتری و مزيتی بر يک گل خوشبو که برگ های خود از دست می دهد و پژمرده می شود ندارد ” با کمی فانتزی در اين نقل قول هگل هند و چين کوه هستند و ايران باستان گل با عطری که پژمرده شده است. اما امروز تاريخ نه از شرق بلکه از غرب به شرق در حال حرکت است و اين ايده  (خرد) مدرن غرب می باشد که شرق را تحت تاثير خود قرار داده است و باعث دگرگونی در اين منطقه ( شرق ) از دنيا شده است و با اينکه در ” فلسفه تاريخ  ” اسمی از آمريکا ذکر نشده است و هگل آمریکا را يک کشور بدون تاريخ می دانست اما امروزه قدرت اقتصادی اين قاره را نمی توان بعلت نداشتن تاريخ و تاريخی نبودن آمريکا ناديده گرفت. هگل تاريخ بشر را به چهار مرحله تقسيم کرد : مرحله شرق ( که منظور هگل ايران است ) ، يونان ، روم و ژرمن ( و ايران بعنوان سکوی حرکت تاريخ به مرحله تاريخ يونان ). اما با اين تقسيم بندی تاريخ نه مي شود تاريخ اعراب را فهميد و نه تاريخ آمريکا را.  آيا ” فلسفه تاريخ ” هگل ديگر موضوع روز نيست. فيلسوف آلمانی هابرماس اشاره می کند که هگل اولين فيلسوفی بود که به درستی مسئله مدرن را مورد بررسی قرار داده است: دوران چهارم تاريخ هگل يعنی دوران ژرمن ( مسيحی ) دوران مدرن است

به عقيده هگل عقل و شعور در بستر تاريخ نهفته است و اصولا عقل حرکت تاريخ را همراهی می کند و همراه با تاريخ است . در سال  ۱۸۲۱ ناپلئون ( روح دنيا ) در گذشت اما رفرم های او بيشتر کشور های اروپائی را تحت تاثير خود قرار داد و حکومت ها سنتی از بين رفتند و علم و صنعت گسترش يافت. به دين ترتيب نظريه هگل درست بود که عقل تاريخ را همرائی می کند, چرا که پس از سقوط سيستم های سنتی در اروپا رژيم های مدرن و خرد مندانه در غرب پدیدار گشتند. اما آيا امکان دارد که امروزه روند  globalization را خردمندانه و عاقلانه دانست, يک نگاه کوتاه به حوادث قرن گذشته و اوائل اين قرن نظريه هگل مبنی بر وجود شعور در حرکت تاريخ را مورد سوال قرار می دهد : دو جنگ جهانی , سوزاندن يهوديان , انفجار بمب اتم در ژاپن , جنگ های مذهبی (هند و پاکستان) و منطقه ای. تمام اين حواث را نمی شود با خرد و منطق تاريخی که هگل از آن نام می برد هماهنگ دانست. اما هگل فاجعه های تاريخ را بخوبی می شناخت و در کتاب فلسفه تاريخ اشاره می کند به : ”بدبختی ها , خبيثی , نابودی اصيل ترين شخصيت های تاريخی و از بين رفتن دولت ها و ملت ها “ که در تاريخ بشری به وقوع پيوسته است و او تاريخ را به يک نیمکت سلاخی تشبيه می کند که در روی آن “خوشبختی ها, خرد ملت ها و فضايل فردی قربانی شده اند”. برای هگل اين قربانی های تاريخ هدف و مقصودی را دنبال می کنند

هگل بر اين عقيده است که هدف تاريخ خدا است و  نه تنها هدف خدا است بلکه حرکت تاريخ را خدا تعيين می کند ( تاريخ دست پرورده خدا است ) و به همين علت نیز شعور و عقل در بطن تاريخ نهفته است، چون خدایی است. مرحله آخر تاريخ (of History The End  ) ژرمنی شدن دنيا است که اساس و اصول آن را دين مسيحيت معين می کند. هگل ادامه می دهد که دنيای اسلام و ديگر مذاهب های آسيائی نقش مهمی در روند و ساخت تاريخ ندارند , چرا که مسيحيت به گردش دور دنيا پرداخته و حاکميت خود را بر دنيا تثبيت کرده است. اگر هگل امروز زندگی می کرد بطور قطع عقيده ديگری در باره اسلام داشت , اما بعيد به نظر می رسد که نظريه خود مبنی بر ژرمنی و یا مسيحی شدن آخر تاريخ را تغيير می داد (دنيا ژرمن هگل – آخر تاریخ – در فلسفه مارکس تبديل به دنيای پرولتاريا می گردد ) در مرحله اول بنظر می رسد که هگل دين مسيحيت را مرکز ثقل دنيا قرار داده است و به دين ترتيب می شود اين تز هگل را با روش تجربی (Empirie ) مورد بررسی قرار داد که آيا مسيحيت بر دنيا  تسلط داد  و يا نه ( با جمعيتی بيش از چهار ميليارد از مسلمان ، هندی ها ، چينی ها و پيروان مذهب بودا  مسيحيت نمی تواند بر جهان تسلط داشته باشد ). اما هگل در ” فلسفه تاريخ “ به دنيا نه از ديد تجربی بلکه به دید نظری (spekulativ ) نگريسته است و درست به همين علت است که  هگل اشاره می کند: هدف و مقصد تاريخ  “ آگاهی ذهن از آزادی ” است و اين آگاهی ذهن از آزادی فقط در يک جامعه مدرن می تواند پدیدار گردد که يک انسان بداند که اساسا آزاد است. آخر و هدف تاريخ از دید هگل آزادی است.

مرحله چهارم از تقسيم بندی تاريخ هگل مرحله (فرهنگ) ژرمن – مسيحيت است و ايده مدرن آزادی نيز از اين فرهنگ برخاسته است. 

Fukuyama نويسنده  کتاب ” آخر تاريخ ” (The End of History ) و شاگرد هگل نيز معتقد است که اقتصاد بآزار آزاد و مدرنيتت غرب در بيشتر کشور های دنيا نهادينه می شود، اما  Huntington نويسنده کتاب برخورد تمدن ها (The Clash of Civilizations) زياد خوش بين به این پيشرفت ايده مدرن غرب در دنيا نيست و بر اين نظر است که پس به پايان رسيدن جنگ سرد مابین غرب و شوروی ( و کشور های اروپای شرقی ) دنيا به هفت و يا هشت بلوک با فرهنگ های مختلف تقسيم می شود که نزاع بين آنها اجتناب نا پذير است.

هگل برای اثبات نظرات تاريخی خود سندی ارائه نداد و به همين علت  تاريخ  دانان با ترديد  به  ” فلسفه تاريخ“ هگل می نگرند.  

تئوری تکامل داروین ( Evolution )

 

übereinstimmung

وفق و تطبیق ( پنهان شدن ) یک ملخ با و در محیط زیست  خود

به طور قطع در سال  ۲۰۰۹ که  دویستمین ( ۲۰۰) سال روز تولد داروین و  صد پنجاهمین  سال چاپ نخست Origin of Species  خواهد بود دوباره بحث بین مذهب و علوم طبیعی دررابطه با مسئله  آفرینش ( انسان ) از سر گرفته خواهد شد. ملحدان برای رد نظریه آفرینش در کتب مقدس دین های ابراهیمی نظریه  داروین را مطرح می کنند.

به عقیده آتئیست ها  منشاء زندگی و پیدایش انسان را علم بیولوژی تکامل داروین ، بدون در نظر گرفتن نیروهای ماوراء طبیعی و آسمانی ( خدائی ) ،به درستی ثابت می کند. نظریه داروین را مراجع مذهبی قبول ندارند و  واتیکان بطور رسمی نظریه داروین را رد نکرده است ، اما این رد نکردن نظریه داروین دلیل بر بی طرفی و بی تفاوتی کلیسا در رابطه با تئوری تکامل نیست. واکنش کلیسا پس از جریان گالیله در مقابل علوم طبیعی احتیاط آمیز است. در کشور های اسلامی ( عرب ) به طور جدی نظریه داروین به بحث نگذاشتند. در سال ۱۸۷۸ جلال الدین افغانی به زیان فارسی در نوشته ای بنام ” رد نظریات ماتریالیستی”  تئوری تکامل داروین را رد می کند ، اما بعید به نظر می رسد که  افغانی کتاب Origin of Species  داروین را مطالعه کرده باشد. در ترکیه  چند بار تا به امروز و بدون نتیجه سعی به محدود کردن نظریه داروین در کتب درسی در مدارس و دانشگاه شده است. علم بیولوژی مدرن برخی از نظریات داروین را رد کرده است ( داروین با تئوری ژنتیک آشنا نبود ) و از طرف دیگر نیز نژاد پرستان تعبیر غلطی از تئوری تکامل ارائه کرده اند که فقط نوع برتر موجود زنده قادر به ادامه زندگی است. بر عکس عقیده بسیاری که معتقدند تئوری داروین پیشرفت و تکامل موجودات زنده ار نوع ساده به نوع کامل ( به انسان ) است طبیعت هدف مشخصی را دنبال نمی کند. هدف طبیعت خلق انسان نبوده و پیدایش انسان به طور اتفاقی بوده و می توانست به جای انسان موجود دیگری نیز پدیدار گردد. طیبعت برنامه ای برای پیدایش انسان طرح ریزی نکرده بود. انقلاب تئوری داروین کشف تغییر شکل و توسعه در یک نوع از موجودات زنده و گزینش طبیعی (  natural selection ) که منجر به به تطبیق موجود زنده با محیط زیست می گردد است ( عکس بالا ). اما آیا این  گزینش طبیعی سبب به وجود آمدن موجود جدیدی می گردد مورد سوال است. بعضی از زیست شناسان بر این عقیده اند که نوع جدید موجود زنده زمانی پدیدار می گردد که برخی از ژن ها به نسل بعدی منتقل نشوند. همانطور که نمی شود بطور اخلاقی  پدیده های طبیعی ( زلزله و آتشفشان) را مورد بررسی قرار داد و اینکه آیا طبیعت خوب ،منصف  و یا بد است ، همانطور هم نمی شود به انتخاب (selection) طبیعت انتقاد کرد که به طور مثال طبیعت چرا پلنگ را گوشت خوار و آهو را گیاه خوار نموده است و چرا آهو در برنامه غذای پلنگ قرار دارد. طبیعت اخلاق ندارد

 

بی خانمانی متافیزیکی در کتاب “ تئوری رمان “ گئورگ لوکاچ

 

گئورگ لوکاچ ،فيلسوف و جامعه شناس مجاری، در سال  ۱۹۱۵ تصميم می گيرد کتابی در باره زندگی داستايوسکی بنويسد که اين کار ناتمام می ماند. اما مدتی بعد لوکاچ که همچنان تحت تاثیر افکار داستایوسکی قرار داشت کتاب “ تئوری رمان ” را می نویسد. این کتاب که بعد از جنگ اول جهانی منتشر شد تا به امروز، هم از نظر ادبی و هم از نظر فلسفی  ( فلسفه تاريخ )، اهمیت خود را  از دست نداده است. حتی آدرنور که به فلسفه لوکاچ انتقاد داشت کتاب ” تئوری رمان” را يک اثر برجسته فلسفی توصيف کرد. لوکاچ بعد از جنگ اول جهانی و در شرایطی که يأس و نااميدی بر او غلبه کرده بوده این کتاب را نوشت. حرکت تاريخ از نظر لوکاچ در کتاب “ تئوری رمان ” حرکتی نزولی و انحطاطی است ( برخلاف هگل که معتقد بود تاريخ به سوی آينده حرکت می کند و مثبت است ). 

لوکاچ در کتاب “ تئوری رمان ”  تاریخ را از دید سیاسی، اجتماعی ( تاریخ جنگ ها و حکمرانان ) بررسی نکرد، بلکه برای  او بیشتر شرایط روحی و روانی انسا ن ها در دوره های مختلف تاريخ مهم بودند. مدارک مورد استفاده لوکاچ در اين کتاب نوشته های تاريخ نویسان و يا شاهدان حادثه های تاريخی نیستند ( متد تجربی تاریخ نویسی ). به عقيده لوکاچ شعر، منظومه و رمان حالت های احساسی و درونی يک اجتماع را به خوبی آشکار می سازند و به همين علت او تاريخ را به دوره تقسيم کرد: 

 دوره منظومه ( اسطوره ) در زمان هومر، منطومه سرای یونانی، در یونان باستان و دوره رمان ( عصر جديد ). سر آغاز کتاب  لوکاچ دوره باستان يونان است ( دوره منظومه ) و خاتمه آن داستان برادران کارامازف از داستايوسکی ( دوره رمان ) . به عقيده لوکاچ زندگی واقعی و خوشبخت بشر ( دوره طلایی ) در يونان قديم، يعنی در دوره منظومه بود ( دوره اسطوره ی و قبل از فلسفه پلاتون ) و بعد از اين دوره ( اسطوره ی ) زندگی مفهوم و معنی اصلی خود را از دست داد.

 در کتاب “ تئوری رمان “ سرآغاز دوره رمان به درستی تعین نشده است، اما لوکاج در این کتاب اشاره می کند که هم زمان با دوره رمان طبيعت دوم نيز شکل گرفت. منظور لوکاچ از طبیعت دوم جامعه است. اين جامعه ( طبیعت دوم ) مانند طبیعت اول ( محیط زیست ، یا آنچه ما آن را به عنوان طبیعت زیبا می شناسیم ) منجمد، بیگانه، بدون روح و غیر قابل شناخت شده است. به عقيده لوکاچ شهروندان در این طبيعت دوم مانند “ روح های مرده  “ ( نام کتابی از گوگول ) هستند. به عبارت ديگر برای بشر جامعه بعد از دوره يونان باستان ( دوره منظومه ) شبيه طبیعت شده است:  منجمد،  بيگانه و بی روح. لوکاچ ادامه می دهد که طبيعت اول ( محيط زيست ) را بشر خلق نکرد، اما طبيعت دوم ( جامعه ) را بشر ساخت و ” زندان”  او شد.

در يونان قديم طبيعت اول ( محیط زیست ) و فرد در يک ديگر ادغام شده بودند، یکپارچه بودند و برای فرد شکافی بين دنیای درونی ( ذهن و احساس )  و محیط خارج ( طبیعت ) وجود نداشت. يا به زبان فلسفه دنیای داخل و خارج به عنوان دو دسته ، يا دو مقوله مختلف از يک ديگر جدا  نشده بودند. خدايان در انسان ها بودند و انسان ها در طبیعت: انسان، طبيعت و خدایان يکی بودند ( با اديان ابراهيمی خدا از بشر جدا شد و در مقابل يکديگر قرار گرفتند ). انسان دوره يونان باستان در پی يافتن معنی زندگی نبود، او اصولآ زندگی بدون معنی را نمی شناخت و در پی حل معمای دنیا نیز نبود: او فقط می دانست راه حل چیست و در موقع خطر نیز به خدایان  پناه می برد. اما در دوره رمان این یکپارچگی و یکی بودن خدایان، انسان و طبیعت ناپدید شد .

  لوکاچ دوره رمان را برای بشر دوره “ بی خانمانی متافیزیکی “ ( Transcendental Homelessness ) نامید. اين پدیده بی پناه ی و بی خانمانی انسان خود را در کتاب سروانتس ( دون کيشوت ) به خوبی نمايان می کند: صحنه جنگ قهرمان داستان با آسياب بادی بيانگر نهایی تغيير دنيا، ارزش ها و سردرگمی انسان در اين جهان است. برای قهرمانان داستايوسکی دنيا غريب، بیگانه و دروغی بيش نيست، دوره منظومه شعر بود و دوره رمان نثر. انسان يونانی دوره باستان اختلاف بين آگاهی و هستی ( بودن ) را نمی شناخت،‌ اما برای انسان دوره رمان اين دو از يک ديگر جدا هستند ( در فلسفه مارکس هستی آگاهی را تعیين مي کند ). يونانی دوره باستان فلسفه را نمی شناخت، او فقط  می دانست که جواب چی است و نه سوال را. فلسفه نيز بعد ازدوره اسطوره پديدار گرديد، يعنی در دوره ی که انسان اسطوره ی احساس کرد که دیگر دنيا  “ خانه  پدری ” او نيست و اصولا فلسفه چيزی نيست به جز ” درد غربت „، احساس غریبی کردن در این دنیا.

در تاریخ لوکاچ قهرمان منظومه ( هومر ) جای خود را به شخصيت تراژدی می دهد و تراژدی را پلاتون به کنار می گذارد و فلسفه را جايگزين آن می کند و بالاخره بعد از مسيحيت نوبت به کانت می رسد. کانت راه تاريک انسان را روشن و او را با خرد آشنا می کند، اما با کانت فاصله و شکاف بين فرد و دنيا بيشتر می شود و خدای مسيحت در فلسفه کانت جای خود را به اخلاق می دهد. با کانت تصوير مسيح کم رنگ تر و انسان مدرن بدون مذهب و تنها می شود. با کنار رفتن مسيح از صحنه تاريخ و با وجود روشنایی خرد کانت راه اين رهگذر تنها ( انسان مدرن ) تاريک می ماند. بعد از کانت “ انسان بودن یعنی تنها بودن است. ”

 

مذهب و مدرنيته

 

در مرحله اول بايد رابطه مذهب و فرهنگ مورد برسی قرار گيرد و به اين سوال پاسخ داده شود که آيا می توان این دو مقوله ( فرهنگ و مذهب ) از يک  ديگر جدا کرد. امروز فرهنگ مجموعی است از دست آورده های علمی ( ابزار توليد،تکنولوژی، پزشکی و …) يک ملت، همچنین اثر های هنری و ادبی، شرایط حقوق زنان و اقليت ها مذهبی، شرایط سياسی، قضایی، اداری و در آخر بینش شهروندان به محيط زيست.

اما مذهب فقط رابطه فرد و يا يک جامعه با خدا نیست. مذهب بخشی مهمی از فرهنگ يک ملت را تشکيل می دهد، بخشی که در نهايت فرهنگ آن ملت را تعيين می کند. مذهب مي تواند مستقلاً اقدام کند و عمل کرد اجتماعی افراد، روابط بين آنها، ارزش های اجتماعی و سیستم اقتصادی جامعه را طرح ریزی کند. حتی می توان ادعا کرد که مذهب هم زير بنا (در واژه نگاری مارکس ) و هم رو بنای يک جامعه است. اين يک ادعای تجربی است و نه نظری، چرا که همين مذهب ( فرهنگ ) مسيحيت بود که سرمايه داری و مدرن را در اروپا پديد آورد.
اوائل قرن گذشته (1904) ماکس وبر ( Max Weber) جامعه شناس آلمانی کتاب ” اخلاق پروتستانی و ذهن سرمايه داری* ” را  منتشر کرد. با اينکه بیش از صد سال از چاپ اين کتاب می گذرد، اما هنوز اين اثر وبر باب روز است. بعد از فروپاشی سيستم های سوسیالیستی در اروپای شرقی عقيده وبر ( تاکيد بيشتر بر امور فرهنگی و مذهبی و کمتر بر مسائل اقتصادی ) برای بررسی توسعه يک جامعه بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. به عقیده مارکس جنگ های طبقاتی تاريخ ( گذار از سيستم فئودالی به سيستم سرمايه داری)  را به حرکت در می آورند. برای مارکس سیستم سرمایه داری به علت سلب مالکيت از دهقانان و به کار گرفتن آنها در کارخانه ها ( بافندگی ) که در نهایت به تراکم سرمایه انجامید پدیدار گشت و عوامل مذهبی، فرهنگی را دراين گذار تاريخی نقشی ایفا نکردند. وبر در کتاب” اخلاق پروتستانی ” اشاره می کند که طرز فکر و عمل کرد يک فرقه مذهبی ( فرقه کالوين ) از دين پروتستان سيستم سرمايه داری ( مدرن) را در اروپا پدیدآورد. کالوين ها وظایف مذهبی را يک امر خصوصی نمی دانستند و همچنین نظریه های سنتی و تبعيت از کليسا را رد کردند.
افراد اين فرقه معتقد بودند که فرد مذهبی موقعی در مقابل خدا از گناه مبرا و رستگار است که در امور شغلی و کاری موفقیت داشته باشد. به این معنی که يک نوع اخلاق شغلی با ارزشهای مذهبی پديدار گرديد که شخص مذهبی را موظف می کرد سود کار سرمايه را به مصرف شخصی نرساند و آنرا دو باره سرمايه گذاری نمايد. این گونه بود که سرمايه انباشته گرديد و همراه با پيشرفت علوم طبيعی و مناسبات منطقی، عقلايی در امور اداری و قضایی و حتی هنری راه برای بوجود آمدن سيستم سرمايه داری (نخست در کشورهای پروتستان هلند و انگلستان ) هموار نمود. بعد از پابرجا شدن سيستم سرمايه داری ديگر مذهب نقشی در توسعه آن نداشت و حتا مذهب به عنوان يک پديده غير منطقی به کنار جامعه رانده شد. اما به کنار رانده شدن مذهب در جوامع غربی دليل بر بی مذهبی بودن مردم غرب نيست.

وبر از یک طرف سیستم سرمایه داری را به یک قفسه آهنین برای شهروندان تشبیه کرد و از طرف دیگر با شگفتی به این پدیده مدرن اقتصادی می نگریست. وبر همچنین اضافه می کند که شکل یافتن سیستم سرمایه داری مسالمت آمیزانه نبوده است.

* در سال ۱۹۹۸ انجمن :  International Sociological  Association

  از اعضاء سازمان خود تقاضا می کند که ده اثر مهم جامعه شناسی را معرفی نمایند. در رتبه اول از کتاب ” اقتصاد و جامعه “ ( ماکس وبر ) نام برده می شود و بعد از ” اخلاق پرتستانی و ذهن سرمایه داری” (  ماکس  وبر )

Praxiteles

 pertekles

مجسمه Venus  von Arles از Praxiteles پیکر تراش  یونانی  قرن  4 قبل  از میلاد  

Praxiteles خالق قدیمی ترین ایده آل زیبائی زن در هنر مجسمه سازی است. هیچ هنرمندی نتوانسته است تا به امروز در تاریخ هنر پیکر تراشی انسان های تا به این حد زیبا خلق کند که Praxiteles در مجسمه های خود به نمایش گذاشته است. نسخه های اصلی مجسمه های  Praxiteles از بین رفته اند و آنچه ما امروز از این هنرمند یونانی در موزه ها مشاهده می کنیم کپی های رومی هستند که بین سال های ۲۰۰ قبل تا ۲۰۰ بعد از میلاد ساخته شده اند. اصل فقط  یک پایه سنگی از مرمر با نام هنرمند است که بر روی آن مجسمه یکی از خدایان یونان باستان قرار داشته است. این پایه امروز در موزه Louvre نگهداری می شود. یکی از معروف ترین مجسمه های دوران کلاسیک  Aphrodite of Kindos  که به عنوان اولین مجسمه از یک زن برهنه شناخته شده نیز ساخته  Praxiteles  است.  Aphrodite, خدای عشق در یونان باستان است و در جزیره قبرس ساکن بود. گفته می شود که مجسمه تراش معشوقه خود را , Phryne برای  مدل انتخاب کرده بود .

کشتی فيلسوفان

تا حدی امروز پژوهشگران تاریخ در روسیه می توانند برای تحقیقات خود به ارشیو بعضی از شعبه های حزب کمونیست رجوع کنند. اما بیشتر آرشیوها هنوز هم پشت درهای قفل شده نگهداری می شوند. در مجله فلسفه سال ۲۰۰۳ چاپ مسکو مقاله ای چاپ گرديد با نام ” کشتی فيلسوفان “. این کشتی در سال ۱۹۲۲ به دستور لنین و با همکاری استالين و تروتسکی عده ای از پروفسوران فلسفه را با خانواده به کشور های غربی انتقال داد.

لنين در نامه به استالين دستور داده بود : ”۲۰ تا ۴۰ پروفسور به هر صورت بايد اخراج گردند. در اين مورد تعمق کنيد و با يک برنامه ريزی دقيق شديدا به این استاد ها ضربه بزنيد”. نام ۲۲۴ نفر در اين آرشيو قيد شده است که از اين تعداد ۱۲۶ نفر از استادان رشته های علوم انسانی بودند ، 43 پزشک و ۶ استاد علوم اقتصاد. به اين افراد لقب های ” عنصرهای ضد روسی، فاسدان بورژوا و ضد انقلابی” داده شده بود که در صورت مراجعت به مرگ محکوم بودند. سلب تابيعت اين قشر تحصيل کرده روسی بدون حکم دادگاه تحقق یافت  لنين معتقد بود که اين استاد های  فلسفه بورژوازی را به دانشجویان می آموزند و برای پرولتاريا خطرناک هستند. اما فقط استادان فلسفه نبودند که با کشتی که حتی پول مسافرت اجباری را نيز خود می بايست پرداخت کنند مجبور به ترک روسيه شدند ، بلکه روزنامه نگاران ، نويسندگان، نقاشان نیز محبور شدند از اولین کشور سوسیالیستی خارج شوند. بيشر این افراد به طرف آلمان اعزام شدند. در بين اين روشنفکران این اسامی جلب توجه می کنند: :
Marc Chagall و Wassily Kandinsky و برنده جايزه نوبل Iwan Bunin . بعد از اخراج اين افراد فشار بر ديگر روشنفکران به طوری افزايش يافت که تعداد زياد ديگری از استادان روسيه را ‘ آزادانه ‘ ترک نمودند. البته روسيه حتی قبل از انقلاب نيز فاقد فيلسوف و جامعه شناس برجسته ای مانند کشور های اروپای مرکزی بود ، اما با اخراج همين استاد ها برای مدت زمان طولانی روس ها از پيشرفت علوم انسانی ( فلسفه ) محروم شدند که تا به امروز نيز ادامه دارد. اولين کشور پرولتاريا احتياج به فيلسوف نداشت. اما ساليان مديدی کتاب های ” فلسفی” لنين و استالين به عنوان فلسفه علمی پرولتاريا نه فقط جزو برنامه درسی دانشگاه های روسيه بود، بلکه شناخت این فلسفه روسی برای نجات بشريت نيز تبليغ می شد. امروز در دانشگا های روسيه هگل، کانت و ديگر فيلسوفان غربی تدریس می شوند.
.

کانال خشایارشا

kanal

خشایارشا در سال 480 قبل از میلاد، چهار سال بعد از مرگ پدرش داریوش، به یونان حمله کرد.
ناوگان دریائی ایرانیان در امتداد ساحل تا شبه جزیره Athos در شمال یونان به حرکت خود ادامه داد. اما کشتی ها جنگی خشایارشا در سواحل شمالی این جزیره توقف نمودند. 12 سال قبل از این حمله کشتی های ژنرال ایرانی ماردونیوس در هنگام گذشتن از انتهای نهائی این شبه جزیره بر اثر تلاطم شدید که در این قسمت از دریا مدیترانه وجود دارد غرق شده بودند.

Weiterlesen