ارواح ( داستایوسکی ) و چریک های ایرانی

 

در باره چگونگی پیدایش و تشکلات گروه های چریکی فدائیان و مجاهدین خلق زیاد نوشته شده  و تجزیه و تحلیل های مختلفی نیز در باره عمل کرد این سازمان ها ارائه گردیده است. اما تا بحال این سازمان های چریکی در رابطه با رمان ” ارواح ” داستایوسکی*  مورد بررسی قرار نگرفته اند. داستایوسکی اولین نویسنده ای است که بدرستی شکل گرفتن و روابط اعضای گروه های تروریستی آنارشیست مدرن را در کتاب ارواح بتحریر در آورده است. استفاده از مقوله تروریسم برای تشریح اعمال یک دولت آسان تر است تا عمل کرد گروه های مسلح .

اگر دولتی مخالفان سیاسی خود را در پشت در های بسته محاکمه و یا سر به نیست بکند این دولت یک عمل تروریستی انجام داده است و اگر در یک جنگ ارتشی افراد شخصی را هدف قرار دهد این ارتش بیک اقدام تروریستی دست زده است. اما بکار گرفتن مقوله تروریسم برای گروه های مسلح مشکل است ، چرا که برای عده ای این گروه ها مبارزان آزادی خواه هستند و برای بعضی دیگر تروریست.  اما حال برای بررسی رمان ارواح به روسیه سال  ۱۸۷۳ برگردیم. در ژانویه سال ۱۸۷۳ یک  شهروند روسی بنام  سرگی نتچایو  ( Sergei Netschajew ) در مسکو مورد محاکمه قرار می گیرد. سرگی در سال  ۱۸۴۷ متولد و در ۲۰ سالگی در دانشکاه سن پطرزبورگ بدون آنکه دانشجو باشد در کلاس های درس های نظری دانشگاه حاضر می شد. در اعتراضات دانشجویی سرگی برای دانشجویان سخنرانی و آن ها را تشویق به ادامه تظاهرات می کرد. سرگی  این تصور را داشت که دانشجویان با ادامه تظاهرات از دانشگاه اخراج می شوند و در خارج از محیط دانشجویی یک تشکیلات انقلابی را بوجود می آورند .این دانشجویان اخراجی ، در تخیلات  سرگی، می بایست برای بسیج دهقانان به دهات نقل مکان کنند. در سال ۱۸۶۹ موج دستگیری ها در روسیه شدت گرفت و  سرگی مجبور گردید به سویس فرار کنند. اما قبل از فرار این شایعه را پخش نمود که او اول دستگیر و بعد موفق به فرار شده است. در سویس سرگی با باکونین ( Bakunin) آنارشیست  روسی آشنا می گردد و ادعا می کند که او ( سرگی ) در روسیه بانی گذار یک شبکه انقلابی است. در سویس سرگی کتاب پر فروش  ” اولین درس انقلاب ”  و مقالات دیگری را نیز بتحریر در می آورد. سرگی پس از بازگشت به روسیه در همه جا یک ورقه ای را با امضاء باکونین با این مضمون نشان می دهد که او از طرف باکونین به نمایندگی تشکیلات ” انقلابیون جهانی ” برای روسیه برگزیده شده است. نه تنها این ورقه به امضاء باکونین جعلی بود ، بلکه چنین تشکیلاتی با نام  ” انقلابیون جهانی ” نیز وجود خارجی نداشت.  سرگی در روسیه تشکیلاتی بنام   “دادگاه مجازات خلق”  را پایه ریزی و با اینکه فقط تعداد کمی دانشجو به عضویت این سازمان در می آیند او ادعا می کند که این تشکیلات در تمام روسیه انجمن دارد. تمام اعضای سازمان از  سرگی اطاعت می کنند و فقط دانشجوئی بنام ایوانف ( Iwan Iwanow ) از دستورات سرگی سرپیچی و از پخش کردن اعلامیه ای در سالن غدا خوری دانشگاه اجتناب می ورزد. ایوانف معتقد بود که با پخش این اعلامیه امکان دارد که مسئولین دانشگاه سالن غذاخوری را که بیشتر مورد استفاده دانشجویان بی بضاعت قرار می گرفت تعطیل کنند. اما سرگی به ایوانف تذکر می دهد که او باید اطاعت و اعلامیه را پخش کند و در غیر این صورت او می بایست سازمان را ترک نماید . ایوانف از سازمان خارج می گردد و بعد از مدت کوتائی توسط  سرگی و چهار  عضو دیگر بقتل می رسد. دادگاه سال۱۸۷۳ بر علیه سرگی بعلت این قتل تشکیل شده بود. سرگی محکوم می گردد و ۱۰ سال بعد در زندان فوت می کند.  کم نبودن در روسیه روشنفکرانی که افکار سرگی را تائید می کردند. لنین دستور قتل عام خانواده تزار را با نقل قولی از  سرگی صادر کرد و هم چنین رهبر بلشویک ها در نظر داشت تمام نوشته های سرگی را منتشر و در اختیار عموم بگذارد.

داستایویسکی بخشی از کتاب ارواح ر ا قبل از دادگاه سرگی بتحریر در آورده بود، اما انعکاس زندگی، افکار و همچنین دادگاه سرگی در رمان ارواح بخوبی قابل مشاهده است. اما قبل از مراجعه به رمان ارواح  این سووال مطرح است که چگونه سرگی توانست عده ای را در تحت تاثیر افکار خود قرار بدهد. برای تحت تاثیر دادن افراد نخست می بایست یک شرایط محیطی (  Milieu) وجود داشته باشد که افرادی نظیر سرگی بتواند در یک چنین محیط ها به جذب افراد بپردازند. این شرایط محیطی باید اما برای قبول شعارهای معینی و تحریک عمل کردهای بخصوصی نیز آماده باشد.  داستایوسکی در بخش ” نزد خودمانیان ” از کتاب ارواح یک چنین محیطی را به نمایش می گذارد. سرآغاز این قسمت از رمان ارواح بدین گونه خواننده را در جریان اتفاقات می گذارد : رهبر یک گروه انقلابی پنج نفره که مانند سرگی این تصور را بر می انگیزد که  یک شبکه انقلابی سراسری در تمام  روسیه را  رهبری می کند همرا با اعضاء در یک خانه ای حضور دارند و مشعول بحث و گفتگو  هستند .  اعضاء گروه تشکیل شده اند از  : یک دانشجو که در ترم های بالا مشغول تحصیل است و خود را برتر از دیگران می داند ،یک دانشجو دختر بسیار تندخو و آماده مجادله با دیگر اعضاء ، یک دانشجو ساکت که مرتب مشغول نوشتن مطلبی است و یک جوان ۱۸ ساله بسیار جدی و با شور و هیجان که به تازگی دبیرستان را به اتمام رسانده است و در زمان  تحصیل یک انجمن ضد دولتی نیز تشکیل داده  است. هر یک از اعضاء این گروه نظریه ای را ابراز می کند ، اما این نظریات  زیاد مهم نیستند، بلکه اتمسفر حاکم بر این محفل که افراد حاضر با بحث های خود ایجاد کرده اند : یک اتمسفر عصبی و هیجان زده که در آن اعضاء  منتظر یک شعار  رهایی بخش هستند:  ” دیگر بس است ، اکنون می بایست عمل کرد “ (  ص 517).

بعد از بحث های زیاد و تقاضای درخواست های متفرقه رهبر گروه اشتپانویچ  (Stepanowitsch)  که مانند  سرگی بانی قتل یکی از اعضاء مخالف در تشکیلات خود نیز هست یک تئوری انقلابی ارائه  می دهد:  “این یاوه گویی ها را بکنار بگذاریم ، ما که نمی توانیم ۳۰ سال تمام حرف های عبث و بیهوده بزنیم ، همانطور که ۳۰ سال  عبث و بیهوده حرف  زدیم. من از شما یک سووال می کنم : چه چیزی مورد علاقه شما است ، یک راه طولانی ، نوشتن یک رمان اجتماعی ، تعیین مقوله های بورکراسی که سرنوشت انسان ها را برای هزار سال معین می کنند….. یا اینکه یک راه حل فوری که دست انسان ها را باز می گذارد و این امکان را به آن ها می دهد که با نیروی خود یک شرائط اجتماعی را بوجود بیآورند.  اما این شرائط اجتماعی نباید بر روی کاغذ نوشته شده  ، بلکه در عمل بدست آمده باشد….. من با شما صد در صد موافق هستم که فصاحت لیبرالی لذت بخش است، اما عمل کرد خطرناک… من… از این جمع محترم تقاضا می کنم که رای نگیریم، بلکه بطور واضع بزبان بیآوریم که کدام از این دو مورد را قبول دارید: مانند یک لاک پشت در باتلاق بحرکت خود ادامه دهیم و یا اینکه با تمام نیرو بگذریم ” ( ص 537 ) با اینکه بدرستی معلوم نبود که منظور از ”با تمام نیرو بگذاریم”  چیست تمام اعضاء رای مثبت به این درخواست رهبر گروه می دهند. این شرائط محیطی محل یارگیری برای تشکیلات است. برای خواننده مطلع از جریانات چریکی دوران قبل از انقلاب اسلامی توصیف این محفل در رمان ارواح می بایست آشنا بنظر برسد: صحبت ها و مجادله مابین اعضا  گروه انقلابی در این محفل رمان داستایوسکی می توانست هم چنین در یک خانه تیمی چریکی در ایران انجام گرفته باشد. حمید اشرف در جمع بندی استراتژی سازمان فدائی می نویسد:  “پس از شور و گفتگوی بسیار به این نتیجه رسیدیم که فعالیت در بین توده ها و ایجاد سازمانهای گسترده غیر ممکن است. زیرا پلیس در همه بخش های جامعه نفوذ کرده است. بنابراین، توافق کردیم که وظیفه فوری ما تشکیل هسته های کوچک و تشدید حملات علیه دشمن است …” ( حمید اشرف ، جمع بندی سه ساله ، تهران، ۱۳۵۸ ،ص ۹۲ ) این نظریه حمید اشرف همان حرف  اشتپانویچ است: “یا اینکه یک راه حل فوری که دست انسان ها را باز می گذارد…” روزنامه مجاهد می نویسد “ کشتار خونین سال ۴۲، نقطه عطف مهمی در تاریخ ایران بود. تا آن هنگام مخالفان تلاش می کردند تا از طریق اعتراضهای خیابانی، اعتصابهای گارگری و شبکه های زیرزمینی با رژیم مبارزه کنند…..پس از سال ۱۳۴۲، گروهای چریکی…… می بایست از خود بپرسند که چه باید کرد ؟ . پاسخ روشن بود جنگ چریکی” ( مقاومت مسلحانه ، مجاهد، ۲، آبان ۱۳۵۳ ص .( ۵ ،۶  این نوشته روزنامه مجاهد باز هم همان حرف رهبر  اشتپانویچ داستایوسکی است ” مانند یک لاک پشت در باتلاق راه برویم و یا با تمام نیرو بگذریم” . اعتراضهای خیابانی برای چریک ها راه رفتن ” لاک پشت است “  و  ”با تمام نیرو بگذریم”  جنگ چریکی مجاهدان. پرویز پویان اشاره میکند: “برای شکستن این طلسم ضعف و ناتوانی و به حرکت در آوردن مردم، باید به مبارزه مسلحانه انقلابی متوسل شویم” ( پویان، ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا، ۱۳۵۱ ، ص ۷) مفهوم شعار رهایی بخش تروریست های داستایوسکی در ارواح ” دیگر بس است ، اکنون می بایست عمل کرد ” همان نظریه پویان از عمل مسلحانه است. همانطور که سرگی در سویس نزد باکونین با ایده های آنارشیستی آشنا گردید و در سال ۱۸۷۳ بجرم قتل در مسکو مورد محاکمه قرار گرفت ، همانطور نیز چریک های مجاهد و فدائی برای تعلیمات انقلابی به اردون سفر کرده بودند تا نزد ها فلسطینی ها آموزش ببینند  ” بدیع زادگان و …..چهار عضو جدید با اردن فرستاده شدند تا نزد سازمان آزادیبخش فلسطین ،آموزش چریکی بینند” ( آبراهامیان : ایران بین  دو انقلاب ،  ۱۳۷۷ ،ص ۶ –  ۵ ).  سرگی در زندگی واقعی و  اشتپانویچ در رمان اعضاء سازمان را متهم  به  خیانت و به قتل می رسانند. دستایوسکی در رمان ارواح می نویسد : “4 عضو سازمان را قانع کنید که نفر پنجم را ، برای جلوگیری از خیانت ، از بین ببرند. بدین ترتیب تمام اعضاء دستشان بخون آلوده می شود  و سرنوشت شان بیک دیگر گره می خورد” ( ص  508  ). بدین معنا که قتل یک عضو سازمان اتحاد مابقی را محکم تر می کند. یرواند آبراهامیان در کتاب ایران بین  دو انقلاب  (۱۳۷۷) در صفحه ۶۱۰ اشاره می کند که پس از اینکه ” شکاف عمیقی در سازمان مجاهدین پدید آمد … برخی ار اعضای سازمان به ویژه در استان ها ، اسلامی باقی ماندند، از کنار گذاشتن عنوان مجاهدین خودداری نمودند و رقبای خود را به طرح یک کودتا ،کشتن یکی از سران آن ها و لو دادن دیگران متهم کردند. ”

در رمان ارواح گروه اهداف خود را با اعمال تروریستی و نه با روش های سیاسی تعقیب می کرد. آبراهامیان در مورد عملیات چریک ها یادآوری می کند “…. این عملیات عبارت بودند از دستبرد زدن به شش بانک ، ترور  رئیس پلیس تهران ….. بمب گذاری در …. پروازهای برون مرزی بریتیش ایرویز .” ( ص ۶۰۶ ) بمب گذاشتن در یک هواپیما یک جنایت است که فقط یک سازمان تروریستی قادر به انجام آن است.

Dostojewski : Dämonen*  

بزبان آلمانی در چاپ جدید با نام   ” Böse Geister “ 

انقلاب کارگری

 

 

نخست چند نقل قول : 

 «باید تمام سرمایه و ابزار تولیدی سرمایه دار را مصادره کرد و آن‌ها را در اختیار دولت طبقه کارگر قرار داد » (مانیفست )

» انقلاب یک عمل کردی است که یک بخش از مردم خواسته‌های خود را به وسیله اسلحه، توپ و سرنیزه، یعنی باتمام ابزار سرکوب، به بخش دیگری از مردم تحمیل می‌کنند و از آنجا که این نبرد برای حزب برنده به یک نبرد بیهوده تبدیل نگردد باید حزب برنده با زور و ایجاد رعب و وحشت در بین نیروهای ارتجاعی قدرت خود را به آن‌ها نشان دهد » (مارکس جلد ۱۸)

 «،فقط به وسیله ترور انقلابی می‌توان هم روند درد مرگ جامعه قدیم را کوتاه کرد و هم درد تولد جامعه جدید را » (مارکس جلد ۵، صفحه ۴۵۷، بزبان آلمانی)

این گفتار‌ها را لنین و یا استالین بیان نکرده‌اند، بلکه مارکس با صراحت اعلام می‌کند که برای رسیدن به قدرت و تثبیت آن باید از متدهای تروریستی استفاده کرد. در واقع رهبران کشورهای سوسیالیستی سابق، فقط گفته‌های پیغمبر خود (مارکس) را  عملی کردند. بدینسان این نظریه درست نیست که ایده کمونیسم ایده‌ای انسانی است و اشکال فقط به اجرا در آوردن آن در سطح جامعه است. آیا نابودی میلیون‌ها انسان در روسیه سوسیالیستی و کامبوج و … در رابطه مستقیم با تئوری مارکس نبود؟. فیلسوف قرن گذشته آلمان ارنست بلوخ (Ernst Bloch) اشاره می‌کند: سوال این است که آیا استالین چهره مارکسیسم را تغییر و یا اینکه چهره واقعی آنرا نشان داد؟. مارکس تئوری خود را با انتقاد به مذهب شروع و با بررسی اقتصاد سرمایه داری بپایان رسانید. مارکس معتقد بود که سیستم سرمایه داری باعث فقر و بیچارگی طبقه گارگر می‌گردد و تضاد‌های اجتماعی در این سیستم قابل حل نیستند. مارکس اضافه می‌کنند که فقط طبقه گارگر است که می‌تواند طبقه سرمایه دار و همچنین دیگر طبقات را به گورستان تاریخ بفرستد و به عنوان ناجی بشریت بهشت را در روی زمین برای انسان‌ها ایجاد نماید. در واقع جای ناجیان مذهبی در تئوری مارکس به طبقه گارگر واگذار شد. اگر طبقه گارگر در تئوری مارکس ناجی می‌شود طبقه سرمایه دار و دیگر قشرهای جامعه به شیطان تبدیل می‌گردند و زمانی که این دکترین مارکس بعنوان یک امر مطلق مورد تائید طرفداران آن قرار گیرد راه برای نابودی شیاطین بوسیله «ترور انقلابی» هموار است.
آیا اینکه تئوری مارکس علمی است و یا غیر علمی در اینجا مورد بحث نیست ( این تئوری 
از جمعیت ۱۲۰ میلیونی روسیه در سال ۱۹۱۷ فقط سه میلیون کارگر در کارخانه‌ها کار می‌کردند و آگاهی سیاسی و عمل کرد این اقلیت ناچیز باعث پیروزی انقلاب نگردید، بلکه شکست روسیه در جنگ اول و تضعیف حکومت مرکزی. حزب کمونیست (بلشویک) که خود را نماینده طبقه گارگر معرفی می‌کرد توانست به رهبری لنین بعد از هم پاشیدن شدن رژیم نیکلای دوم با ترور مخالفان، ایجاد ترس و وحشت تسلط خود را بر جامعه تحمیل کند. بخشی از جامعه قرن ۱۹ را بدرستی بررسی نمود ) بلکه مهم درک و فهم مارکسیست‌ها از جامعه است. این تئوری دنیا را به دو قطب تقسیم نموده: قطب طبقه گارگر و قطب اقشار و طبقات دیگر اجتماع. یکی از این دیگران در زمان مارکس سوسیالیست فرانسوی Proudhon بود. زمانی که Proudhon حاضر نشد نظرِیات مارکس را بپذیرد مورد انتقاد شدید مارکس قرار گرفت و حتی متهم گردید که از سرمایه دارن پشتیبانی می‌کند. برای مارکسیست‌ها فقط یک تئوری درست و علمی است و آن هم تئوری مارکس است و باقی نظریات اجتماعی غیر علمی اند و باید رد گردند. در چارچوب تئوری مارکس مکانی برای تبادل فکری و بحث در جامعه باقی نمی‌ماند: هر کس که هم فکر ما نیست دشمن ما است، طرفدار سرمایه دار است. در زمان لنین و استالین نه تنها افکار غیر مارکسیستی مورد قبول واقع نمی‌گردید بلکه افرادی که این نظریات را بیان می‌کردند به «گورستان تاریخ» فرستاده می‌شدند.
فاجعه اجتماعی و انسانی دوران لنین و استالین فقط نتیجه فقدان آزادی افکار نبود، بلکه همانطور که Proudhon به مارکس هشدار داده بود اقتصاد دولتی و سلب مالکیت خصوصی و نبودن رقابت مابین بخش های مختلف اقتصادی باعث به بوجود آمدن استبداد در جامعه می‌گردد. در سال ۱۹۱۸ لنین مجلس را لغو و فعالیت تمام احزاب به غیر از جزب بلشویک را ممنوع نمود. در یک چنین سیستمی دیگر جای برای تضمین حقوق بشر باقی نمی‌ماند.
در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ یک اقلیت مصممی پیروز گردید که برای رسیدن به قدرت قادر به ارتکاب هر جنایتی بود.

با از بین بردن مالکیت شخصی در بخش کشاورزی در روسیه نه فقط قحطی و گرسنگی پدیدار گردید بلکه بخش عظیمی از کشاورزان ناراضی که به اردوگاه‌های کار اجباری اعزام شده بودند در این اماکن جان خود را از دست دادند. سلب مالکیت در روسیه به وسیله «ترور انقلابی» مارکسیستی صورت گرفت. این فاجعه در روسیه نتیجه عملی کردن نظریهٔ اقتصادی (رویائی) و سیاسی مارکس توسط لنین و استالین بود. می‌توان واژه دیکتاتوری پرولتاریا که مارکس آن را بیان نمود چنین توصیف کرد: دیکتاتوری طبقه گارگر بر علیه طبقات دیگر و ترور و حذف فیزیکی و فکری دیگران.

 

 

آدرنو و هایدگر

آدرنو معتقد است که سيستم سرمايه داری نتوانست ارزش های انسانی (همبستگی، رفاه همگانی، تقسيم منصفانه ثروت و …) را در جامعه پا برجا کند که به عقیده فیلسوف اين کمبود ها نتيجه توليد صنعتی و شرایط تقسيم کار در جوامع سرمایه داری است. در واقع انتقاد آدرنو انتقادی است به تکنيک و صنعت. همين نظر آدرنو را نيز هايدگر بيان مي کند.

هايدگر در سخنرانی سال ۱۹۶۲ تحت عنوان  ” تکنيک و بازگشت ” توضيح می دهد که  جامعه تکنيکی (صنعتی) فقط فرهنگ مصرف کردن را در ذهن شهروندان  تقويت کرده است و اشاره می کند که متد، منطق و تئوری علمی (رياضيات) هستی انسان ها را در معرض نابودی قرار داده اند. در دوره های اوليه تاريخ غرب، در يونان، فيلسوفانی مانند Parmenides و  Heraklit، به عقيده هايدگر،  از بودن، وجود و هستی سخن به ميان آوردند که  اين هستی هم آشکار بود، هم پنهان و هم اسرا آميز، اما پلاتون سعی نمود دلائل ماوراء طبيعی (متافزيک) را ارائه دهد و حقيقت را به عنوان يک ايده ( ايده در فلسفه پلاتون و در زبان يونانی معنی فرم نيز می دهد)  قلمداد کند و در قدم بعدی اين توهم به وجود آمد که با کمک تئوری و حساب کردن می توان به واقعيت پی برد و بر آن تسلط يافت. برای Heraklit در هستی تضادها و معنی های متعدد نهفته است، اما به مرور زمان اين مفهوم ها مختلف در بودن و هستی بوسيله منطق و علم ناپديد شدند. هايدگر پيشنهاد می کند که با يک جهش می بايست دنيای منطق و علم را ترک و يک زبان و فکر ديگری را انتخاب نمود. زبان و فکری که هايدگر در نظر دارد زبان و فکر شعر است، يعنی بايد شرایط و نوع تفکر قبل از سقراط در يونان قديم را دوباره جستجو کرد و مورد استفاده قرار داد ( دوران شاعر Homer ). هايدگر اثر مهم خود  ” بودن و زمان “ را در سال ۱۹۲۷به تحرير در آورد. نويسنده در اين کتاب بيشتر به مسائل مرگ،  ترس، غم، غصه، نگرانی و احساس گناه می پردازد تا به مقوله های مانند عشق و اميد. هايدگر ادامه می دهد که مفهوم زندگی را بايد در نا پايداری هستی و مرگ  انسان جستجو کرد. برای هايدگر مقوله ”نبود” (nothingness) مبدا تمام فرهنگ ها و فلسفه ها هست. ( شايد به همين علت اين فيلسوف آلمانی با گرايش های فاشيستی و پس گرا مورد توجه روشنفکران ايران است). هايدگر فلسفه جديدی را پايه گذاری کرد که در آن کمتر مسائل دو گانه ای مانند انسان و طبيعت (ذهن و عين )، روح و جان و فهم و احساس مورد بحث قرار می گيرند، بلکه فيلسوف بيشتر در باره موقعيت انسان در دنيا (existence) و محدود بودن زندگی بحث می کند. استنباط هندسی و رياضی دکارت از دنيا در فلسفه هايدگر تبديل می گردد به مکانی (دنيايی) برای حمايت و مراقبت انسان ها از يک ديگر. واژه های که فيلسوف در کتاب های فلسفی خود انتخاب کرده است از ديد فلسفه زبان توانائی رساندن شناخت به خواننده را ندارند، جمله ای مانند ” نبود نابود می کند “ جمله ای است قشنگ، اما تهی از  يک شناخت ( kognitiv ) فلسفی. هايدگر يک فيلسوف سياسی و عضو حزب فاشيست آلمان بود و بعد از جنگ دوم نيز هيچ گونه توضيح و توجيه ای در باره عضويت خود در تشکيلات فاشيستی را نداد و حتا در اوائل سال های ۵۰ قرن گذشته کتاب خود ” آموزش متافيزيک ” از سال ۱۹۳۵ را دوباره بدون هيجگونه تغييری منتشر می کند که در اين اثر فيلسوف به ” حقیقت باطنی و عظمت جنبش ناسيوناليست سوسياليسم “ ( که همان جنبش فاشيستی هيتلر است) تاکيد می ورزد. در آن وقت يورگن هابرماس، برجسته ترين فيلسوف امروز آلمان، مقاله انتقاد آميز شديدی در يک روزنامه بر عليه هايدگر بعلت چاپ بدون تغيير اين کتاب منتشر می کند.  هايدگر هم مخالف سيستم کاپيتاليسم بود و هم ضد نظام سوسياليستی.  هربرت مارکوزه ( Herbert Marcuse ) از مکتب فرانکفورت خبر می دهد که او چند بار بعد از جنگ دوم جهانی با هايدگر ملاقات داشته و فيلسوف اذعان کرد که او در انتخاب هيتلر و حزب فاشيسم آلمان دچار اشتباه شده است، مارکوزه ادامه می دهد  “که اين اشتباه را يک فيلسوف نبايد مرتکب شود، چرا که اين اشتباه خيانتی است به فلسفه “

مهم ترين اثر آدرنو و هورک هايمر ” ديالکتيک روشنگری ” است که در اوائل سال های ۴۰ قرن گذشته انتشار يافت، در مقدمه اين کتاب چنين آمده است: ” از همان نخست هدف روشنگری از بين بردن ترس و بيم از جامعه بشری و دادن استقلال به انسان ها بود. اما در دنيای کاملا روشن شده فقط مصيبت و بلا هستند که می درخشند” برای هر دو محقق اين سوال مطرح است که چگونه فاشيسم توانست در عصر روشنگری به قدرت برسد و ميليون اها نسان را از بين ببرد. به عقيده آدرنو فاشيسم به معنای بازگشت فرهنگ جامعه روشن غرب به بربريت نبود، بلکه نطفه های بربريت خود در اين فرهنگ نهفته است. از همان بدو تاريخ بشر، به نظر آدورنو، خرد و عقل انسان به يک نوع بيماری دچار شده بودند. انسان سعی نمود به کمک مفاهيم انتزاعی (فکری، آبستره، تفکر رياضی و نه نظريه تجربی ) طبيعت را بشناسد و بر آن چيره گردد، اما اين شناخت از طبيعت در قبال از دست دادن معانی اوليه زندگی ميسر گرديد. اين نوع شناخت رياضی و محاسبه ای ديگر در دنيا مکانی برای احساس و هم دردی باقی نمی گذارد – پايه گذران مکتب فرانکفورت اين نوع طرز فکر را عقل و يا خرد ابزاری، محاسبه ای نامیدند (خرد ابزاری). و با همين نوع محاسبه که معيار های اخلاقی و انسانی را نا ديده می گيرد، به نظر آدورنو، فاشيسم ميليون ها انسان را نابود کرد. خرد محاسبه ای در جامعه بورژوازی فقط مختص تفکر فاشيستی نيست، بلکه افراد عادی نيز مانند راننده اتوبوس و يا يک فروشنده اين نوع خرد را مورد استفاده قرار می دهند. آدرنو اشاره می کند که اين خرد حساب شده با عصر روشنگری و دوران صنعتی شدن دنيا شروع نگرديد، بلکه منشاء آنرا بايد در اوائل تاريخ بشريت جستجو کرد. حتا اسطوره، که روشنگری به مقابله آن پرداخت، نقطه مشترکی با  طرز فکر روشنگرانه دارد : تسلط بر طبيعت. طبيعت را جادوگران سعی می کردند با اهداء هديه ( قربانی، که نوعی باج دادن به طبيعت است) آرام کنند و از نيروی ويرانگر آن بکاهند و يا اينکه با استفاده از ماسک های وحشتناک طبيعت را تحت تاثیر خود قرار دهند. اما با اين وجود اسطوره از طبيعت جدا نگرديد و بخشی از آن ماند، اما با خرد در عصر روشنگری طبيعت جادوزدائی و از انسان جدا شد. اما اگر برای هايدگر دوران شعر قبل از سقراط ايده آل محسوب می شد و در آن زمان به عقيده فيلسوف انسان ها با خرد امروزی آشنائی نداشتند، برای آدرنو نشان های خرد محاسبه شده را می توان حتا در قهرمان اسطوره ای شاعر يونانی هومر،  Odysseus، مشاهده کردکه برای رسيدن به اهداف خود (رسیدن به قدرت ومالکیت) از تمام خواسته های باطنی خود، مانند يک انسان امروزي، صرف نظر کرد. خرد ابزاری و يا محاسبه شده، همانطور که از اسم آن درک می شود، در خدمت پيش برد های منافع اقتصادی و برای رسيدن به قدرت مورد استفاده شخص قرار می گيرد: با خرد در سيستم سرمايه داری شخصی است که به ثروت و قدرت رسيده باشد. به همين علت آدرنو Odysseus را اولين انسان منطقی (محاسبه ای) اروپائی ناميد. آدرنو و هايدگر هر دو به خرد ابزاری عصر روشنگری (سرمايه داری) انتقاد دارند و هر دو اين نوع خردمندی را رد مي کنند، اما آدرنو، برعکس هايدگر، قصد بازگشت به گذشته شعری قبل از سقراط را ندارد.

به عقيده آدرنو مکتب و فلسفه هايدگر تشکيل شده است از يک سری کل گوئی ها و مقولات تو خالی. آدرنو ادامه می دهد که هايدگر به مسائل جامعه توجه ای ندارد و درست همين شرایط و روابط اجتماعی هستند که خصوصيات انسان ها را تعيين می کنند. مقوله های ترس و هستی که هايدگر درفلسفه خود به آن ها تاکيد می ورزد می بايست در رابطه با جامعه سرمايه داری مورد بررسی قرار بگيرند و اين سيستم کاپيتاليستی است که باعث می گردد انسان ها بی ريشه و با خود و با اجتماع غريب شوند. به نظر آدورنو نسخه های که هايدگر و اصولا پيروان مکتب اگزيستانسياليسم به بشريت ارائه می دهند در سيستم پيشرفته سرمايه داری اثر درمانی ندارند و يک زندگی با مفهوم را بايد در سيستم اجتماعی ديگری جستجو کرد، اما بطور قطع نه در يک شرایط اوليه بشريت که هايدگر خواهان آن است. آدرنو اشاره می کند که انسان در فلسفه هايدگر می بايست هم محافظ و هم مطيع  هستی باشد و در صورتيکه، به عقيده آدورنو، اين خرد است که در اين دوران احتياج به حفاظت دارد، خردی که اختيار و سرنوشت بشر را به نيرو های تخيلی، ماوراء طبيعی و اسطوری نمی سپارد و استقلال ها و آزادی ها ی فردی را تضمين می کند. رسيدن به اين ارزش ها در آينده، و نه در گذشته، امکان پذير است.

اولین لائیک تاریخ

 

نقل شده که پیروان حضرت مسیح تصمیم گرفتند به شهردار رمی شهر اروشلیم  مالیات پرداخت نکنند و در این مورد نظر پیشوا مذهبی خود ( مسیح) را خواستار شدند. مسیح پس از شنیدن این خبر به پیروان خود این دستور معروف را داد: ” به قیصر آن چیزی را بدهید که به او تعلق دارد و به خدا نیز آن چیزی را  که به خدا تعلق دارد.” پیروان مسیح بعد از این دستور مالیات خود را به نیروی اشغالگر رم پرداخت کردند

بدین ترتیب مسیح امور الهی را از مسائل دنیوی جدا نمود و با تقدس زدایی در دوران روشنگری ( رد کردن نظریه پدر فرزندی خدا و مسیح ) شرایط برای تشکیل دولت های سکولار در اروپا آماده گردید 

.

برده داری


 خلاصه ای کوتاه از مقاله  Egon Flaig استاد تاريخ  از دانشگاه  Greifswald – آلمان 

یکی از پدیده های فاجعه انگیز و تلخ تاریخ بشریت مسئله برداری است که حتی تا به امروز نیز کم و بیش پابر جا مانده است. تاکنون هر گونه کوششی برای طرح این رسوایی بشر در سازمان ملل با شکست مواجه شده است. در سال 2001 مجلس فرانسه برده داری را به عنوان جنایتی علیه بشریت محکوم نمود و کوبا و سنگال نیز چندین بار در سازمان ملل خواستار طرح و محکوم کردن برده داری شدند.

سازمان ملل در سال 1999 تعداد انسان های که تحت شرائط برده داری در حال حاضر مشغول به کار هستند 20 میلیون اعلام کرد. در کشور های سودان، یمن و عربستان سعودی هنوز برده داری امری عادی است. در جنوب سودان از سال 1985 تا به امروز 25000 زن و کودک بومی آفریقائی به صورت برده نگهداری می شوند و تا سال 1995 سازمان های غیر دولتی غربی موفق شدند بیش از 20000 از این برده ها را که به اقلیت های مذهبی سودان تعلق دارند از صاحبان عرب سودانی آنها با پرداخت دلار خریداری و آزاد کنند. علت خوداری سازمان ملل از طرح مسئله برده داری نگرانی از درخواست غرامت کشورهای است که قربانی سیستم برده داری شده اند و اکثریت این کشور ها در قاره افریقا و بخصوص در آفریقای جنوبی قرار دارند. اگر برده داری در سازمان ملل به عنوان جنایتی علیه بشریت مشخص شود می بایست دولت های که برده از این کشور های آفریقائی در کشور خودشان به کار گرفته اند غرامت بپردازند. اما غرامت برده داری را چه کسی باید دریافت کنند: خویشاوندان ، بازماندگان برده ها ، قبیله و یا کشوری که از آنجا برده ها خریده و یا ربوده شده اند. به طور قطع حکمرانان امروز کشور های افریقای بازماندگان برده گان قرون گذشته نیستند و از طرف دیگر کشور های اروپائی را که قرن ها پیش برده از سواحل غربی افریقا خریده و به امریکا فرستاده بودند نمی شود وادار به پرداخت غرامت نمود. اگر قرار باشد شکارچیان برده نیز غرامت بپردازند و به پای میز محاکمه احضار شوند باید بسیاری از شهروندان یمنی و مصری که تا به امروز برده می فروشند بازداشت گردند. اما فقط کشور های آفریقائی نبودند که که برده کشور های دیگر را تامین می کردند، دلالان عرب در قرون وسطی برده از سواحل جنوبی دریای مدیترانه و یا از جنوب روسیه به کشور های عربی می فروختند. یونان و روم باستان بیشتر برده های مورد احتیاج خود را از سوریه و دیگر مناطق آسیائی خریداری می کردند و کشورهای افریقای برای داد ستد برده حائز اهمیت نبودند. آفریقا از قرن 7 بعد از میلاد و پس از تسخیر سریع این سرزمین ها توسط اعراب عنوان یک قاره عرضه کننده برده مورد توجه قرار گرفت. اعراب از قرن 7 تا قرن 16 حدود 10 میلیون برده را به کار اجباری گرفتند. و پس از استعمار سرزمین های افریقای توسط کشور های اروپائی در عصر جدید ( از قرن 16 ببعد )، فرانسه، هلند، انگلیس، اسپانیا و پرتقال در مدت زمانی کمتر از 350 سال 11 میلیون برده به امریکا فروختند و بيش از ۵ درصد از این برده ها هنگام عبور از اقیانوس اتلانتیک جان  خود را از دست دادند که جنازه آن ها طعمه کوسه ها گردید. کشور های اروپائی بعد از تسخیر سرزمين های افریقائی برده برای کار به اروپا نیآوردند ( به استثناء پرتقال) و بیشتر برده ها در کشور خودشان در کشاورزی و معادن به کار گرفته شدند. از آنجائیکه هیچ انسانی آزادانه برده نمی شود می بایست شکارچیان برده را شکار می کردند که تعدادی نیز بدین صورت کشته می شدند. ارسطو جنگ برده داری را جنگی غیر “طبیعی” نامید، این جنگ برای تصاحب زمین نبود بلکه برای تصاحب انسان.

برده داری در هیچ یک از کتب مقدس ادیان ابراهیمی مورد سرزنش و نکوهش قرار نگرفته است و فقط یک اقلیت مسیحی در قرن چهارم بعد از میلاد در بیزانس خواستار لغو برده داری گردید. بالاخره با تاخیر خیلی زیاد برده داری در عصر مدرن توسط غرب محکوم و لغو گردید و آن هم بعد از جنگ داخلی امریکا که بين سال های ۱۸۶۱ – ۱۸۶۵ عليه برده داری و برای تصاحب قدرت جریان داشت.

امروزه نوع جدیدی از برده داری با پیشرفت اقتصاد جهانی ( گلوباليزم ) در حال بروز است.

پدیده روشنفکر

 

روشنفکر حزبی و يا انقلابي: اين نوع روشنفکر ديگر اعتبار خود را در جامعه از دست داده است ، روشنفکر حزبی معتقد است که توده ها (به زبان مارکسيستی) و يا با واژه مدرن شهروندان از شرائط اجتماعی ( عينی ) خود آگاهی ندارند و خواسته های خود را نمی شناسند و بدين علت اين وظيفه روشنفکر انقلابی است که اين آگاهی را با صدای بلند به گوش خلق نا آگاه برساند و راه حل انقلابی (حزبی) را به آنها نشان بدهد.

Weiterlesen

هگل (فلسفه تاريخ)

 

هگل در سن 31 سالگی در دانشگاه  Jena (آلمان) با سمت دانشيار و با حقوق بسیار کم مشغول به تدریس فلسفه می شود و 4 سال بعد در سال 1804 با عنوان پروفسور به کار خود ادامه می دهد ، اما شرائط مالی هگل تغییری نکرد و هم چنان فقیر ماند. دست مزد دانشگاه Jena کفاف زندگی هگل را نمی داد و اين پروفسور فلسفه مجبور بود مابقی درآمد خود را از فروش کتاب های فلسفی تامين کند.

هگل بخشی از اثر معروف  خود“  Phenomenology of Spirit ” و يا ” Phenomenology of mind ” پديده شناسی ذهن ) را نتوانسته بود به موقع  به ناشر خود ارائه کند و ناشر نیز از پرداخت دستمزد به هگل خوداری نمود. اوضاع سیاسی شهر  Jena ناآرام بود و شهروندان منتظر حمله ناپلئون بودند. هگل نیز در این شرائط به پست اطمینان نداشت و نمی خواست بخش آخری کتاب خود را به وسيله پست برای ناشر بفرستد. ناشر از هگل درخواست نموده بود که تا تاریخ 13 اکتبر 1806 باید این کتاب تمام و به چاپ برسد و تقاضای ارسال بخش ناتمام را از هگل کرده بود ، اما در همین روز 13 اکتبر ناپلئون شهر  Jena را تصرف نمود. هگل ناپلئون را سوار بر اسب در شهر Jena مشاهده می کند و شدیدا مجذوب شخصیت رهبر کشور فرانسه می شود. هگل در نامه ای اشاره به این روز تاریخی می کند  “ امپراتور، این روح ( ذهن، نفس  دنیا (منظور   ناپلئون است)، را سوار بر اسب دیدم و با دیدن یک چنین فردی که بر دنیا حکومت می کند احساس عجیبی به من دست داد” .

هگل مابین سال های 1822 تا 1831 پنج بار مبحث “ فلسفه تاریخ ” را تدریس نمود و واژه ” روح و یا نفس دنیا ” که هگل در مورد ناپلئون مورد استفاده قرار داده بود در کتاب ” فلسفه تاریح ” و  Phenomenology of mind به اساسی ترین مقوله  فلسفه هگل يعنی به واژه “ ذهن و یا فکر دنیا ” تبدیل می گردد. (ذهن و یا فکر = mind و در زبان آلمانی = Geist )

مفهوم ديگر “ ذهن و یا فکر  دنيا ” برای هگل “فرد تاريخی” است ( ناپلئون ) و به معنای ديگر فکر و خرد اين فرد تاريخی باعث می گردد  که دنيا تغيير  کند و هگل ادامه می دهد که ” تنها فقط ذهن و یا فکر  واقعيت است ” و به همين علت وآژه ذهن و یا فکر  تبديل می گردد به ” ذهن و یا فکر عينی ” (objective mind),  بنابراين ذهن و یا فکر فقط يک مقوله ذهنی ( آگاهی ) نيست بلکه به صورت حقيقی و عينی نيز ظاهر می گردد: به معنی ديگر فرم و قالب ذهن و یا فکر  چيزی نيست به جز جامعه , دولت و يا قانون.

تقريبا نزديک به دو قرن است که هگل مبحث ” فلسفه تاريخ ” را در دانشگاه برلين مورد بررسی قرار داده  و درس نظری در اين مورد داشته است, اما شرائط تاريخی امروز درمقايسه با زمان هگل دستخوش تغييرات زيادی گردیده است. هگل بر اين عقيده بود که مبداء و شروع تاريخ در شرق است و در غرب تاريخ به مقصد و به اتمام خود می رسد.  هگل معتقد بود که تاريخ بشريت با امپراتوری هخامنشيان شروع شده است و دولتی که مد نظر هگل بود در دولت هخامنشيان خود را نشان داده است: ذهن در اين دولت بيدار و تکامل داشته و هگل اضافه می کند که ذهن و یا فکر در دولت چين و هندوستان در خواب بوده و پيشرفت و يا توسعه ای نداشته است. با وجود اينکه ذهن در ايران بيدار بود و تکامل داشت اما اين اولين امپراتوری جهان در فرهنگ اعراب مسلمان حل شد و ايرانيان به نقل از هگل نه تنها مذهب بلکه مليت خود را نيز از دست دادند ، اما برغم اينکه ذهن و یا فکر در هند و چين خفته و در خواب بود اين دو کشور فرهنگ، مذهب ، زبان و مليت خود را حفظ کردند. هگل در يک جمله شاعرانه اين پديده را چنين بيان می کند : “ يک کوه ثابت هيچ برتری و مزيتی بر يک گل خوشبو که برگ های خود از دست می دهد و پژمرده می شود ندارد ” با کمی فانتزی در اين نقل قول هگل هند و چين کوه هستند و ايران باستان گل با عطری که پژمرده شده است. اما امروز تاريخ نه از شرق بلکه از غرب به شرق در حال حرکت است و اين ايده  (خرد) مدرن غرب می باشد که شرق را تحت تاثير خود قرار داده است و باعث دگرگونی در اين منطقه ( شرق ) از دنيا شده است و با اينکه در ” فلسفه تاريخ  ” اسمی از آمريکا ذکر نشده است و هگل آمریکا را يک کشور بدون تاريخ می دانست اما امروزه قدرت اقتصادی اين قاره را نمی توان بعلت نداشتن تاريخ و تاريخی نبودن آمريکا ناديده گرفت. هگل تاريخ بشر را به چهار مرحله تقسيم کرد : مرحله شرق ( که منظور هگل ايران است ) ، يونان ، روم و ژرمن ( و ايران بعنوان سکوی حرکت تاريخ به مرحله تاريخ يونان ). اما با اين تقسيم بندی تاريخ نه مي شود تاريخ اعراب را فهميد و نه تاريخ آمريکا را.  آيا ” فلسفه تاريخ ” هگل ديگر موضوع روز نيست. فيلسوف آلمانی هابرماس اشاره می کند که هگل اولين فيلسوفی بود که به درستی مسئله مدرن را مورد بررسی قرار داده است: دوران چهارم تاريخ هگل يعنی دوران ژرمن ( مسيحی ) دوران مدرن است

به عقيده هگل عقل و شعور در بستر تاريخ نهفته است و اصولا عقل حرکت تاريخ را همراهی می کند و همراه با تاريخ است . در سال  ۱۸۲۱ ناپلئون ( روح دنيا ) در گذشت اما رفرم های او بيشتر کشور های اروپائی را تحت تاثير خود قرار داد و حکومت ها سنتی از بين رفتند و علم و صنعت گسترش يافت. به دين ترتيب نظريه هگل درست بود که عقل تاريخ را همرائی می کند, چرا که پس از سقوط سيستم های سنتی در اروپا رژيم های مدرن و خرد مندانه در غرب پدیدار گشتند. اما آيا امکان دارد که امروزه روند  globalization را خردمندانه و عاقلانه دانست, يک نگاه کوتاه به حوادث قرن گذشته و اوائل اين قرن نظريه هگل مبنی بر وجود شعور در حرکت تاريخ را مورد سوال قرار می دهد : دو جنگ جهانی , سوزاندن يهوديان , انفجار بمب اتم در ژاپن , جنگ های مذهبی (هند و پاکستان) و منطقه ای. تمام اين حواث را نمی شود با خرد و منطق تاريخی که هگل از آن نام می برد هماهنگ دانست. اما هگل فاجعه های تاريخ را بخوبی می شناخت و در کتاب فلسفه تاريخ اشاره می کند به : ”بدبختی ها , خبيثی , نابودی اصيل ترين شخصيت های تاريخی و از بين رفتن دولت ها و ملت ها “ که در تاريخ بشری به وقوع پيوسته است و او تاريخ را به يک نیمکت سلاخی تشبيه می کند که در روی آن “خوشبختی ها, خرد ملت ها و فضايل فردی قربانی شده اند”. برای هگل اين قربانی های تاريخ هدف و مقصودی را دنبال می کنند

هگل بر اين عقيده است که هدف تاريخ خدا است و  نه تنها هدف خدا است بلکه حرکت تاريخ را خدا تعيين می کند ( تاريخ دست پرورده خدا است ) و به همين علت نیز شعور و عقل در بطن تاريخ نهفته است، چون خدایی است. مرحله آخر تاريخ (of History The End  ) ژرمنی شدن دنيا است که اساس و اصول آن را دين مسيحيت معين می کند. هگل ادامه می دهد که دنيای اسلام و ديگر مذاهب های آسيائی نقش مهمی در روند و ساخت تاريخ ندارند , چرا که مسيحيت به گردش دور دنيا پرداخته و حاکميت خود را بر دنيا تثبيت کرده است. اگر هگل امروز زندگی می کرد بطور قطع عقيده ديگری در باره اسلام داشت , اما بعيد به نظر می رسد که نظريه خود مبنی بر ژرمنی و یا مسيحی شدن آخر تاريخ را تغيير می داد (دنيا ژرمن هگل – آخر تاریخ – در فلسفه مارکس تبديل به دنيای پرولتاريا می گردد ) در مرحله اول بنظر می رسد که هگل دين مسيحيت را مرکز ثقل دنيا قرار داده است و به دين ترتيب می شود اين تز هگل را با روش تجربی (Empirie ) مورد بررسی قرار داد که آيا مسيحيت بر دنيا  تسلط داد  و يا نه ( با جمعيتی بيش از چهار ميليارد از مسلمان ، هندی ها ، چينی ها و پيروان مذهب بودا  مسيحيت نمی تواند بر جهان تسلط داشته باشد ). اما هگل در ” فلسفه تاريخ “ به دنيا نه از ديد تجربی بلکه به دید نظری (spekulativ ) نگريسته است و درست به همين علت است که  هگل اشاره می کند: هدف و مقصد تاريخ  “ آگاهی ذهن از آزادی ” است و اين آگاهی ذهن از آزادی فقط در يک جامعه مدرن می تواند پدیدار گردد که يک انسان بداند که اساسا آزاد است. آخر و هدف تاريخ از دید هگل آزادی است.

مرحله چهارم از تقسيم بندی تاريخ هگل مرحله (فرهنگ) ژرمن – مسيحيت است و ايده مدرن آزادی نيز از اين فرهنگ برخاسته است. 

Fukuyama نويسنده  کتاب ” آخر تاريخ ” (The End of History ) و شاگرد هگل نيز معتقد است که اقتصاد بآزار آزاد و مدرنيتت غرب در بيشتر کشور های دنيا نهادينه می شود، اما  Huntington نويسنده کتاب برخورد تمدن ها (The Clash of Civilizations) زياد خوش بين به این پيشرفت ايده مدرن غرب در دنيا نيست و بر اين نظر است که پس به پايان رسيدن جنگ سرد مابین غرب و شوروی ( و کشور های اروپای شرقی ) دنيا به هفت و يا هشت بلوک با فرهنگ های مختلف تقسيم می شود که نزاع بين آنها اجتناب نا پذير است.

هگل برای اثبات نظرات تاريخی خود سندی ارائه نداد و به همين علت  تاريخ  دانان با ترديد  به  ” فلسفه تاريخ“ هگل می نگرند.  

تئوری تکامل داروین ( Evolution )

 

übereinstimmung

وفق و تطبیق ( پنهان شدن ) یک ملخ با و در محیط زیست  خود

به طور قطع در سال  ۲۰۰۹ که  دویستمین ( ۲۰۰) سال روز تولد داروین و  صد پنجاهمین  سال چاپ نخست Origin of Species  خواهد بود دوباره بحث بین مذهب و علوم طبیعی دررابطه با مسئله  آفرینش ( انسان ) از سر گرفته خواهد شد. ملحدان برای رد نظریه آفرینش در کتب مقدس دین های ابراهیمی نظریه  داروین را مطرح می کنند.

به عقیده آتئیست ها  منشاء زندگی و پیدایش انسان را علم بیولوژی تکامل داروین ، بدون در نظر گرفتن نیروهای ماوراء طبیعی و آسمانی ( خدائی ) ،به درستی ثابت می کند. نظریه داروین را مراجع مذهبی قبول ندارند و  واتیکان بطور رسمی نظریه داروین را رد نکرده است ، اما این رد نکردن نظریه داروین دلیل بر بی طرفی و بی تفاوتی کلیسا در رابطه با تئوری تکامل نیست. واکنش کلیسا پس از جریان گالیله در مقابل علوم طبیعی احتیاط آمیز است. در کشور های اسلامی ( عرب ) به طور جدی نظریه داروین به بحث نگذاشتند. در سال ۱۸۷۸ جلال الدین افغانی به زیان فارسی در نوشته ای بنام ” رد نظریات ماتریالیستی”  تئوری تکامل داروین را رد می کند ، اما بعید به نظر می رسد که  افغانی کتاب Origin of Species  داروین را مطالعه کرده باشد. در ترکیه  چند بار تا به امروز و بدون نتیجه سعی به محدود کردن نظریه داروین در کتب درسی در مدارس و دانشگاه شده است. علم بیولوژی مدرن برخی از نظریات داروین را رد کرده است ( داروین با تئوری ژنتیک آشنا نبود ) و از طرف دیگر نیز نژاد پرستان تعبیر غلطی از تئوری تکامل ارائه کرده اند که فقط نوع برتر موجود زنده قادر به ادامه زندگی است. بر عکس عقیده بسیاری که معتقدند تئوری داروین پیشرفت و تکامل موجودات زنده ار نوع ساده به نوع کامل ( به انسان ) است طبیعت هدف مشخصی را دنبال نمی کند. هدف طبیعت خلق انسان نبوده و پیدایش انسان به طور اتفاقی بوده و می توانست به جای انسان موجود دیگری نیز پدیدار گردد. طیبعت برنامه ای برای پیدایش انسان طرح ریزی نکرده بود. انقلاب تئوری داروین کشف تغییر شکل و توسعه در یک نوع از موجودات زنده و گزینش طبیعی (  natural selection ) که منجر به به تطبیق موجود زنده با محیط زیست می گردد است ( عکس بالا ). اما آیا این  گزینش طبیعی سبب به وجود آمدن موجود جدیدی می گردد مورد سوال است. بعضی از زیست شناسان بر این عقیده اند که نوع جدید موجود زنده زمانی پدیدار می گردد که برخی از ژن ها به نسل بعدی منتقل نشوند. همانطور که نمی شود بطور اخلاقی  پدیده های طبیعی ( زلزله و آتشفشان) را مورد بررسی قرار داد و اینکه آیا طبیعت خوب ،منصف  و یا بد است ، همانطور هم نمی شود به انتخاب (selection) طبیعت انتقاد کرد که به طور مثال طبیعت چرا پلنگ را گوشت خوار و آهو را گیاه خوار نموده است و چرا آهو در برنامه غذای پلنگ قرار دارد. طبیعت اخلاق ندارد

 

بی خانمانی متافیزیکی در کتاب “ تئوری رمان “ گئورگ لوکاچ

 

گئورگ لوکاچ ،فيلسوف و جامعه شناس مجاری، در سال  ۱۹۱۵ تصميم می گيرد کتابی در باره زندگی داستايوسکی بنويسد که اين کار ناتمام می ماند. اما مدتی بعد لوکاچ که همچنان تحت تاثیر افکار داستایوسکی قرار داشت کتاب “ تئوری رمان ” را می نویسد. این کتاب که بعد از جنگ اول جهانی منتشر شد تا به امروز، هم از نظر ادبی و هم از نظر فلسفی  ( فلسفه تاريخ )، اهمیت خود را  از دست نداده است. حتی آدرنور که به فلسفه لوکاچ انتقاد داشت کتاب ” تئوری رمان” را يک اثر برجسته فلسفی توصيف کرد. لوکاچ بعد از جنگ اول جهانی و در شرایطی که يأس و نااميدی بر او غلبه کرده بوده این کتاب را نوشت. حرکت تاريخ از نظر لوکاچ در کتاب “ تئوری رمان ” حرکتی نزولی و انحطاطی است ( برخلاف هگل که معتقد بود تاريخ به سوی آينده حرکت می کند و مثبت است ). 

لوکاچ در کتاب “ تئوری رمان ”  تاریخ را از دید سیاسی، اجتماعی ( تاریخ جنگ ها و حکمرانان ) بررسی نکرد، بلکه برای  او بیشتر شرایط روحی و روانی انسا ن ها در دوره های مختلف تاريخ مهم بودند. مدارک مورد استفاده لوکاچ در اين کتاب نوشته های تاريخ نویسان و يا شاهدان حادثه های تاريخی نیستند ( متد تجربی تاریخ نویسی ). به عقيده لوکاچ شعر، منظومه و رمان حالت های احساسی و درونی يک اجتماع را به خوبی آشکار می سازند و به همين علت او تاريخ را به دوره تقسيم کرد: 

 دوره منظومه ( اسطوره ) در زمان هومر، منطومه سرای یونانی، در یونان باستان و دوره رمان ( عصر جديد ). سر آغاز کتاب  لوکاچ دوره باستان يونان است ( دوره منظومه ) و خاتمه آن داستان برادران کارامازف از داستايوسکی ( دوره رمان ) . به عقيده لوکاچ زندگی واقعی و خوشبخت بشر ( دوره طلایی ) در يونان قديم، يعنی در دوره منظومه بود ( دوره اسطوره ی و قبل از فلسفه پلاتون ) و بعد از اين دوره ( اسطوره ی ) زندگی مفهوم و معنی اصلی خود را از دست داد.

 در کتاب “ تئوری رمان “ سرآغاز دوره رمان به درستی تعین نشده است، اما لوکاج در این کتاب اشاره می کند که هم زمان با دوره رمان طبيعت دوم نيز شکل گرفت. منظور لوکاچ از طبیعت دوم جامعه است. اين جامعه ( طبیعت دوم ) مانند طبیعت اول ( محیط زیست ، یا آنچه ما آن را به عنوان طبیعت زیبا می شناسیم ) منجمد، بیگانه، بدون روح و غیر قابل شناخت شده است. به عقيده لوکاچ شهروندان در این طبيعت دوم مانند “ روح های مرده  “ ( نام کتابی از گوگول ) هستند. به عبارت ديگر برای بشر جامعه بعد از دوره يونان باستان ( دوره منظومه ) شبيه طبیعت شده است:  منجمد،  بيگانه و بی روح. لوکاچ ادامه می دهد که طبيعت اول ( محيط زيست ) را بشر خلق نکرد، اما طبيعت دوم ( جامعه ) را بشر ساخت و ” زندان”  او شد.

در يونان قديم طبيعت اول ( محیط زیست ) و فرد در يک ديگر ادغام شده بودند، یکپارچه بودند و برای فرد شکافی بين دنیای درونی ( ذهن و احساس )  و محیط خارج ( طبیعت ) وجود نداشت. يا به زبان فلسفه دنیای داخل و خارج به عنوان دو دسته ، يا دو مقوله مختلف از يک ديگر جدا  نشده بودند. خدايان در انسان ها بودند و انسان ها در طبیعت: انسان، طبيعت و خدایان يکی بودند ( با اديان ابراهيمی خدا از بشر جدا شد و در مقابل يکديگر قرار گرفتند ). انسان دوره يونان باستان در پی يافتن معنی زندگی نبود، او اصولآ زندگی بدون معنی را نمی شناخت و در پی حل معمای دنیا نیز نبود: او فقط می دانست راه حل چیست و در موقع خطر نیز به خدایان  پناه می برد. اما در دوره رمان این یکپارچگی و یکی بودن خدایان، انسان و طبیعت ناپدید شد .

  لوکاچ دوره رمان را برای بشر دوره “ بی خانمانی متافیزیکی “ ( Transcendental Homelessness ) نامید. اين پدیده بی پناه ی و بی خانمانی انسان خود را در کتاب سروانتس ( دون کيشوت ) به خوبی نمايان می کند: صحنه جنگ قهرمان داستان با آسياب بادی بيانگر نهایی تغيير دنيا، ارزش ها و سردرگمی انسان در اين جهان است. برای قهرمانان داستايوسکی دنيا غريب، بیگانه و دروغی بيش نيست، دوره منظومه شعر بود و دوره رمان نثر. انسان يونانی دوره باستان اختلاف بين آگاهی و هستی ( بودن ) را نمی شناخت،‌ اما برای انسان دوره رمان اين دو از يک ديگر جدا هستند ( در فلسفه مارکس هستی آگاهی را تعیين مي کند ). يونانی دوره باستان فلسفه را نمی شناخت، او فقط  می دانست که جواب چی است و نه سوال را. فلسفه نيز بعد ازدوره اسطوره پديدار گرديد، يعنی در دوره ی که انسان اسطوره ی احساس کرد که دیگر دنيا  “ خانه  پدری ” او نيست و اصولا فلسفه چيزی نيست به جز ” درد غربت „، احساس غریبی کردن در این دنیا.

در تاریخ لوکاچ قهرمان منظومه ( هومر ) جای خود را به شخصيت تراژدی می دهد و تراژدی را پلاتون به کنار می گذارد و فلسفه را جايگزين آن می کند و بالاخره بعد از مسيحيت نوبت به کانت می رسد. کانت راه تاريک انسان را روشن و او را با خرد آشنا می کند، اما با کانت فاصله و شکاف بين فرد و دنيا بيشتر می شود و خدای مسيحت در فلسفه کانت جای خود را به اخلاق می دهد. با کانت تصوير مسيح کم رنگ تر و انسان مدرن بدون مذهب و تنها می شود. با کنار رفتن مسيح از صحنه تاريخ و با وجود روشنایی خرد کانت راه اين رهگذر تنها ( انسان مدرن ) تاريک می ماند. بعد از کانت “ انسان بودن یعنی تنها بودن است. ”